کد خبر: 2608796
تاریخ انتشار : ۰۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۵

تحقق علوم انسانی اسلامی به روش حكمی ـ اجتهادی

گروه انديشه: چگونگی استفاده از منابع و ابزارها به ما معرفت‌های مختلفی می‌دهد و به همين جهت، روشی كه من در بحث علوم انسانی اسلامی پيشنهاد دادم، «روش حكمی‌ ـ‌ اجتهادی» است؛ در رئاليسم اسلامی، هم تجربه، هم عقل و هم وحی ارزش معرفتی دارند و هر سه منبع معرفتی را می‌پذيريم و استفاده می‌كنيم.

به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، امروز نظريه های علوم بر مبنای فلسفی و روش‌شناسی صاحبان انديشه شكل گرفته‌اند و اگر بخواهيم تغييری در اين نظريات به وجود آوريم، نيازمند شناخت اين مبانی هستيم ، چرا كه در واقع پيش فرض‌های متافيزيكی با تجربه گره می‌خورد و تبديل به نظريه می‌شود. پس برای رسيدن به علوم انسانی اسلانی نيازمند شناخت مبانی اسلامی و همچنين مبانی سكولار غربيم.
حجت‌الاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه بهترين روش برای ورود به بحث علوم انسانی اسلامی را «روش حكمی-اجتهادی» می‌داند.
وی به عنوان صاحب نظريه فلسفه فلسفه اسلامی و رئيس موسسه پژوهشی حكمت و فلسفه، براين باور است كه تفاوت انديشه اسلام و غرب در دو اصل است؛ يكی در مبانی و ديگری در روش‌ها. يعنی در مبانی هم علوم انسانی اسلامی با علوم انسانی سكولار تفاوت دارد.
در ادامه مشروح گفت‌وگو با رئيس موسسه پژوهشی حكمت و فلسفه را بخوانيد.
فلسفه يكی از علوم انسانی است ولی دانش مبنايی تأثيرگذاری بر علوم انسانی نيز می‌باشد، خصوصا علوم رفتاری-اجتماعی، برای اين كه فلسفه در واقع بحث از هستی است. با توجه به توانايی‌ای كه انسان در شناخت هستی دارد، در درون مباحث اصلی هستی شناسی، مباحث معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی و خداشناسی و به تعبيری دين‌شناسی هم مطرح است. يعنی علاوه بر مباحثی در حوزه‌ شناخت هستی و شناخت واقعيت يا موجود به ما هو موجود، مباحثی تحت عنوان تقسيمات وجود هم در فلسفه مطرح می‌شود و در ذيل اين تقسيمات بحث‌های معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی يا همان نفس‌شناسی و خداشناسی يا دين‌شناسی مطرح می‌شود.
بنابراين می‌توان ادعا كرد كه فلسفه نسبت به ساير علوم انسانی نقشی مبنايی دارد، به دليل اين‌كه اگر برای علوم انسانی رفتاری-اجتماعی، سه يا چهار وظيفه قائل باشيم، اگر يكی از اين وظايف را، توصيف انسان مطلوب و ديگری توصيف انسان محقَق و سپس نقد انسان محقق و بعد تغيير انسان محقق به انسان مطلوب بدانيم، اين كه اين انسان مطلوب كيست؟ در جامعه شناسی، جامعه مطلوب چيست؟ در روان‌شناسی، رفتار مطلوب چيست؟ در مديريت، سازمان مطلوب چيست؟ يا در اقتصاد توليد، توزيع و مصرف مطلوب چيست؟ اگر اين توصيف انسان را يكی از اضلاع علوم رفتاری-اجتماعی بدانيم، اين توصيف بدون مبانی انسان شناختی، هستی شناختی، معرفت شناختی و دين شناختی تحقق‌پذير نيست.
بنابراين اگر فلسفه را به فلسفه‌ علوم و فلسفه‌ امور تقسيم كنيم، بخشی از مباحث فلسفه‌ی امور، مثل فلسفه‌ هستی، فلسفه‌ انسان، فلسفه‌ معرفت، فلسفه‌ دين و خدا، فلسفه‌ جامعه، فلسفه‌ خلق و... كاملا به لحاظ مبنا بر توصيف انسان مطلوب تأثير می‌گذارد و آنجايی كه می‌خواهيم انسان محقق را به انسان مطلوب تغيير بدهيم، چون از بايدها و نبايدها استفاده می‌شود، فلسفه‌ حق و فلسفه‌ خلق، در كشف چنين بايدها و نبايدهايی كه در راستای تغيير انسان محقق به انسان مطلوب است، نقش خيلی موثری دارد. بنابراين به راحتی می‌توان ادعا كرد كه بخش مهمی از فلسفه‌های امور، برای علوم رفتاری-اجتماعی مبنا می‌شوند.
اما اگر بحث را به فلسفه‌های علوم ببريم، طبيعتا اگر بخواهيم تحولی در علوم انسانی اتفاق بيفتد، بايد يك نگاه درجه دوم و نگاه تاريخی-منطقی نسبت به علوم انسانی محقق داشته باشيم تا بتوانيم وضعيت‌شناسی و آسيب‌شناسی كنيم و بعد چگونگی تحولشان را هم بيابيم؛ به تعبير ديگر بدون فلسفه‌ علوم انسانی، شناخت كاستی‌ها و آسيب‌های علوم انسانی محقق نخواهد شد و چگونگی تحولش هم به دست نمی‌آيد. بنابراين اگر فلسفه‌ علوم انسانی را يك دانش درجه‌ دوم و نگاه درجه دوم به علوم انسانی محقق با رويكرد تاريخی-منطقی بدانيم، از اين طريق كاملا می‌شود به تحول علوم انسانی پرداخت.
چنان كه می‌دانيد تاكنون تنها دو روش در غرب در فلسفه علوم انسانی كاربرد داشته است، يكی روش تاريخی كه امثال كوهن در نظريه انقلاب علمی خود از تاريخ علم برای پاسخ به فلسفه علم استفاده می‌كرده‌اند و ديگری روش منطقی كه كسانی مثل پوپر در راس اين روش قرار دارند و به هيچ عنوان مسايل تاريخی را مد‌نظر قرار نمی‌دادند، اما روشی كه ما برآن تاكيد داريم تاريخی –منطقی است كه به تعبير ما روش ديدبانی نيز نام نهاده شده است.
پس خلاصه‌ عرضم اين شد كه ما فلسفه‌ها را به دو دسته‌ فلسفه‌ امور و علوم تقسيم می كنيم، فلسفه‌ علوم انسانی، در واقع يك نگاه درجه دوم به علوم انسانی است، برای اين كه علوم انسانی محقق شناخته شود و چگونگی تغيير و تحولش به دست بيايد. دسته‌ ديگر كه فلسفه‌ امور بود، آن دسته از فلسفه‌های امور مهم، مثل فلسفه‌ هستی، فلسفه‌ معرفت، فلسفه‌ انسان، فلسفه‌ خدا و حتی فلسفه‌ خلق و فلسفه‌ حق را در بر می‌گيرد و اين‌ها برای ضلع و بخش توصيف انسان مطلوب و چگونگی تغيير انسان محقق به انسان مطلوب، در بخش مبنا هستند. پس بنابراين هم فلسفه‌ علوم انسانی هم فلسفه‌ امور می‌تواند مبنا شود و تأثيرگذار باشد بر علوم انسانی.
در كتاب فلسفه‌ علوم انسانی، اين مطلب را توضيح دادم. وقتی مبنای فلسفی و روش‌شناسی علوم انسانی سكولار تغيير بكند، قطعا يك تغييری هم در نظريه‌ها و گزاره‌ها می‌تواند بيفتد. يعنی در بعضی جاها هم ممكن است تغيير چندانی اتفاق نيفتد، ولی عمدتا اين تغيير صورت می‌گيرد، چون مبانی، معانی نظريه‌ها و گزاره‌های علوم انسانی را ايجاد می‌كند و تحقق می‌بخشد. اما اين معنايش اين نيست كه ما در بحث تحول علوم انسانی نبايد از نظريه‌های علوم انسانی غربی استفاده كنيم. بلكه بايد آخرين نظريه‌ها و آخرين دستاوردها را در حوزه‌ علوم انسانی بدانيم و اين دانستن در چند جهت به ما كمك می‌كند.
نخست اين‌كه پرسش‌های جديدی به روی ما باز می‌كند. گرچه ممكن است پاسخ آنها را نپسنديم و از پاسخ آنها بهره‌مند نشويم، اما نقش پرسش می‌تواند در بالندگی علوم انسانی اسلامی موثر باشد. دوم اين‌كه وقتی جواب آن پرسش را نظريه‌های سكولار با مبانی مختلف دادند، قدرت مقايسه بين آن پاسخ و پاسخی كه ما با مبانی اسلامی می‌دهيم، به دست آيد. سوم اين‌كه از پاسخ‌هايی كه می‌تواند با مبانی ما هم سازگاری داشته باشد، طبيعتا می‌توانيم استفاده بكنيم.
اما وقتی علوم انسانی غربی ترجمه می‌شود و در اختيار قرار می‌گيرد، نبايد گرفتار ترجمه يا ترجمه‌های بی‌منطق، بدقواره و بدون مديريت علمی شويم. ثانيا اين كه نبايد در توليد علوم انسانی اسلامی گرفتار التقاط شويم، مقداری از غربی‌ها بگوييم، كمی از اسلام بگوييم و... و اين‌ها را تركيب كنيم، اين علوم انسانی اسلامی نخواهد بود و ثالثا اگر روشمند و با حفظ مبانی اسلامی به علوم انسانی اسلامی دست يافتيم حتما آن را ترجمه معكوس نماييم برای اين كه انتقال پيدا كند و تأثيرش را بر جهان و دانشمندان علمی بگذارد.
در آنجا كه مبانی مشترك نيست و متفاوت است نيز برای ما قابل استفاده است، خصوصا در طرح پرسش‌ها.
اولا در دو جهت تفاوت وجود دارد، يكی در مبانی و ديگری در روش‌ها. يعنی در مبانی هم علوم انسانی سكولار تفاوت دارد با علوم انسانی اسلامی. يعنی مبانی هستی‌شناختی، مبانی معرفت‌شناختی، مبانی انسان‌شناختی، مبانی دين‌شناختی و ارزش‌شناختی. اين پنج دسته مبانی خيلی تأثيرگذار است كه در بخش روش‌ها هم تأثيرگذاشته است. اينجا می‌شود نمونه‌های زيادی مثال زد؛ يعنی مثلاً انقلاب اسلامی ايران يك پديده است. قرائن و شواهدش هم برای همه مشاهده پذير است. اسناد لانه‌ جاسوسی و ساواكش هم در اختيار همه‌ محققين هست اما چرا خانم نيكی كدی وقتی با همين مدارك و مشاهدات به سراغ انقلاب اسلامی می‌رود يك جور انقلاب را تفسير می‌كند، آقای فوكو يك جور تفسير می‌كند و تئوری پردازان مسلمان ما يك جور ديگری تفسير می‌كنند؟
خانم نيكی كدی به هيچ وجه نمی‌آيد اين تئوری را بدهد كه مردم ايران متدين بودند و رژيم شاه به دنبال بی‌دين كردن مردم بود و لذا مردم انقلاب كردند؛ اين را نمی‌گويد! می‌گويد شاه می‌خواست كشور را مدرنيزاسيون كند؛ مردم سنتی بودند؛ تعارض سنت و مدرنيته اجازه نداد طرح‌های رژيم پهلوی استمرار پيدا كند. اين يك پديده است، اما او دارد با مبانی مدرنيته و متافيزيكی خودش اين پديده را تفسير می‌كند. در واقع براساس چارچوب تحليلی نوسازی اجتماعی يا نوسازی مدرنيزاسيون در عصر مدرن، اين پديده را بررسی می‌كند.
در حوزه‌ علوم طبيعی هم اين مطلب هست؛ مثلاً همه‌ ديدند كه سيب وقتی از درخت رها می‌شود پائين می‌آيد. همه سقوط سيب را ديدند ولی يكی از اين نظريه گرانش را استخراج كرد و يكی هم نظريه‌ گرايش را؛ دو تا نظريه متفاوت. آيا اين دو نظريه فقط زاييده‌ تجربه بود؟ نه؛ زاييده‌ پيش فرض‌ها بود؛يعنی در واقع پيش فرض‌های متافيزيكی با تجربه گره می‌خورد و تبديل به نظريه می‌شود.
به هر حال ما از روش‌های مختلفی استفاده می‌كنيم، البته بعضی روش‌ها می‌تواند به ما نزديك‌تر باشد و بعضی روش‌ها دورتر، ولی به هر حال اين روش است كه معرفت توليد می‌كند. روش كاربست و چگونگی به كارگيری ابزارها و منابع معرفت جهت استخراج مغز است. بنابراين اين چگونگی استفاده از منابع و ابزارها به ما معرفت‌های مختلفی می‌دهد و به همين خاطر روشی كه من پيشنهاد دادم در بحث علوم انسانی اسلامی، "روش حكمی-اجتهادی" است كه در جای خودش بايد مفصل توضيح دهم.
روش‌هايی كه در غرب برای علوم انسانی استفاده می‌شود، يا روش‌های مدرن‌اند يا روش‌های پسامدرن. روش‌های مدرن، روش‌های رئاليسمی‌اند و روش‌های پسامدرن، روش‌های ايده‌آليسمی و نسبی‌گرايانه‌اند كه هركدام از اين روش‌ها زيرمجموعه‌هايی دارند. مثلا روش‌های مدرن يا تبيينی‌اند يا تفسيری‌اند يا انتقادی و روش‌های پسامدرن هم مختلفند، روش گفتمانی، روش هرمنوتيكی و مانند اين‌ها. روش‌شناسی ما، روش‌شناسی رئاليسمی است يعنی ايده‌آليسمی و نسبی‌گرايانه نيست.
از اين جهت به روش‌های مدرن بيشتر نزديك هستيم تا پسامدرن. منظور از ما، حكمت اسلامی است. وقتی می‌گوييم كه رئاليسم هستيم، مكتب رئاليسمی ما با مكتب رئاليسمی آنها تفاوت دارد. به اين معنا كه آنها تجربه‌گرا و آمپرسيست ‌اند يا عقل‌گرا و ناسيوناليست و يا فقط عقل را قبول دارند و برای تجربه ارزش معرفتی قائل نيستند و برعكس؛ برای تجربه ارزش معرفتی قائلند و عقل را قبول ندارند.
اين‌ها دو تفاوتی است كه وجود دارد. ولی در رئاليسم اسلامی، هم تجربه، هم عقل و هم وحی ارزش معرفتی دارند. يعنی هر سه منبع معرفتی را می‌پذيريم و استفاده می‌كنيم. به تعبير ديگر مبنای تفكر رئاليسمی مدرن، سوبژكتيويزم است، يعنی اصالت فاعل شناسا بودن انسان و تنها انسان را فاعل شناسا دانستن ولی ما علاوه بر انسان برای وحی هم ارزش معرفتی قائليم و يك تركيب متشابه، يك تأليف و تركيب عقل و وحی است كه می‌تواند برای ما معرفت‌زايی كند و معرفت بدهد و از اين دو معرفت در يك كاربست خاصی استفاده كند تا بتواند به توليد معرفت بپردازد. نكات ديگری نيز وجود دارد كه می‌تواند تفاوت روش شناسی اسلامی و غربی را بيان كند.
captcha