کد خبر: 3462926
تاریخ انتشار : ۰۷ دی ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۴
یادداشت/

پیوند عرفان و شیعیان در سایه قرآن

گروه اندیشه: عرفان یکی از جریان‌های دینی در جهان اسلام است اما علمای اسلامی از جمله شیعیان نظر مثبتی به فرقه‌های متصوفه نداشته‌اند، نفس عرفان اما در نسبتی که شیعیان با قرآن دارند، مورد پذیرش است.

عرفان یکی از جریان‌های عمده جهان اسلامی است، مولانا، ابن‎‌عربی، سهرودی و ملاصدرا نظراتی در این خصوص عنوان داشته‌اند و افرادی مانند حلاج و بایزید و عطار و دیگران راه‌های عرفان را طی کرده‌اند اما علمای اسلام نزدیکی چندانی با بایزدیه، سهروردیه و دیگر فرقه‌های عرفانی نداشته‌اند. نسبت شیعیان اما با عرفان و فرقه‌های عرفانی چگونه است؟
عرفان در مقام حقیقت
عرفان را رسیدن به حقیقت می‌دانند. عرف در عربی به معنای شناخت است، اما وقتی واژه شناخت به میان می‌آید ذهن ناگزیر به سوی شناخت‌ها و علوم متعارف می‌رود. در این میان عرفان نه شناختی برهانی و یا تجربی که نوعی اتحاد با منبع حقیقت است.
عرفان اگرچه تجربه‌ای وجودی دانسته شده است اما تذکر اینکه این تجربه وجودی امری اصیل و تاحدودی پذیرفته شده است را باید با داستان ملاقات ابن‌سینا و ابوسعید ابولخیر تذکر داد. شرح این دیدار در اسرار التوحید نوعی هم‌گرایی بین این دو عالم و عارف بزرگ جهان اسلامی را نشان می‌دهد «خواجه بوعلی [سینا] با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند».
عرفان به معنای مرسوم شناخت نیست و آن را با سلوک نسبت داده‌اند و «شهود»، «عشق»، «ذوق»، «اشراق»، «تجربه درونی»، «سلوک»، «حال» و ... کلید‌واژه‌هایی است که در آن به کرات تکرار می‌شود. بسیاری از ادیان جهان تجارب عرفانی را گزارش داده‌اند. اسلام، مسیحیت، یهود، بودیسم و سرخپوستان آمریکایی تجارب عرفانی داشته‌اند.
چناچه آمد عرفان رنگ‌وبوی عملی و تجربی دارد و از این رو نمی‌توان آن را با مطالعه کتاب به دست آورد، عرفا بر آنند که عقل و خطاهای ادراکی قابل اتکا نیستند و از این رو باید به نوعی به ادراک بی‌واسطه دست یافت، که می‌توان آن را به نوعی دین درونی نیز عنوان کرد.
برای مثال وقتی کسی می‌داند هوا سرد است آن را حس می‌کند و یا وقتی استدلال‌های ریاضی به او عرضه می‌‍شود در می‌یابد که مجموع زوایای هر مثلثی 180 درجه است، از این رو وقتی کسی چیزی را می‌داند، یکی از حواس و یا استدلالی عقلی به او کمک کرده است. از این رو روش در هر علمی ترتیب استفاده از ابزارها و نیز ابزارهایی ممکن را ارائه می‌دهد. از این رو دانستن، شناخت و یا علم به عنوان یک معلول نیازمند علتی است.
اما شناخت بی‌واسطه، علوم حضوری و یا وجدانی و آنچه به آن کشف و شهود گفته می‌شود، چیست؟ شهود نوعی دریافتن بدون واسطه است، وقتی شما در خود یا در درون ذهن‌تان چیزی را می‌دانید و یا می‌یابید، این یافتن بدون هیچ واسطه‌ای صورت گرفته است. این شناخت را علم حضوری و یا بی‌واسطه می‌دانند. عرفان بر مبنای چنین یافتن یا دیدنی در درون خویش است و این یافتن نیازمند تجاربی معنوی، درونی و یا وجود است.
عرفان دارای ماهیتی علمی نیست، به این معنا ما «علم عرفان» نداریم که مانند فیزیک، فلسفه، ادبیات و ... باشد و ما عالم عرفان نیز نداریم. اما آنچه هست تجربه‌ای است که بسیاری از مسلمانان از آن‌ بهره‌مند هستند و در کشف و شهودات و یا در مکاتب عرفانی به سیر و سلوک می‌پردازند. نفس این‌که در عرفان نیاز به روش و یا روش‌های خاصی دارد و یا نه، محل بحث است. اما در اینکه عرفان مساوی روش‌ نیست، می‌توان توافق داشت، عرفان نحوه‌ای از وجود است که در آن عارف به لقاء الله می‌رسد و یا به آن نزدیک می‌شود.
ابن سینا در اشارات و تنبیهات در تفکیکی به بیان ممیزات زاهد، عابد و عارف پرداخته است، وی می‌گوید: آنکه از تنعم دنیا، رو گردانده‌است «زاهد» نامیده می‌شود. آنکه بر انجام عبادات از قبیل نماز و روزه و غیره مواظبت دارد به نام «عابد» خوانده می‌شود و آنکه ضمیر خود را از توجه به غیر حق باز داشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف» شناخته می‌شود. البته گاهی دوتا از این عناوین یا هر سه در یک نفر جمع می‌شود.
عرفان در مقام واقعیت
عرفان در تاریخ جهان اسلام با سنت تصوف همراه بوده است. سیدضیاء الدین سجادی در مبانی عرفان و تصوف می‌گوید: تصوف، درویشی یا عرفان (نوعی طریقت اسلامی) روش زاهدانه بر اساس شرع و تزکیه نفس و اعراض از دنیا برای وصول به حق و استکمال نفس است. تصوف در لغت پشمینه پوشی است و نسبت این جماعت بدلیل پشمینه پوشی است و این نشانه زهد بوده است. تصوف بیشتر با آداب طریقت همراه است در حالیکه عرفان مکتبی جامع و مطلق سلوک معنوی و اعم از تصوف است و در بعضی موارد عرفان سلوک برتر دانسته شده است.
عارفان نویسنده و متفکر نبودند و بیشتر به کار خویش و جهان درون بها داده و با طی مسیرهای نورانی به سوی واجب‌الوجود حرکت می‌کنند. در این میان آنچه مهم است تمایز میان عرفان نظری و عرفان عملی است. در عرفان نظری، عارف به شرح تجربه خویش پرداخته و تلاش می‌کند آن را بیان کند. واژه‌ها و نیز مفاهیم ابزارهایی برای بیان تجربه شهودی عرفانی می‌شوند و از این رو عرفان نظری خود عرفان نیست، بلکه شناخت عرفان و یا فلسفه عرفان می‌تواند قلمداد شود.
هرچند عرفان نظری از عرفان عملی جداست و اصل به ظاهر با عرفان عملی است، اما عرفان نظری نقش مهم و ذاتیی در تعین این سلوک دارد، زیرا در واقعیت اجتماعی، فرد برای ورود به عرفان باید با سنتی آشنا شود و این سنت در دل عرفان‌های نظری و از زبان پیران و مرشدان ممکن می‌شود و همین زمینه گمراهی را فراهم می‌کند.
تمایز میان روش و محتوا باعث می‌شود که روش به عنوان تعین بخش و شکل عرفان، آن را در جامعه بشناساند، فرقه‌ و مکتب‌های عرفانی که در راس هر یک بزرگی قرار گرفته است، عرفان را از امری درونی به امری بیرونی و دارای تاریخ تبدیل می‌کند که باید نسبت و تمایز خود را با دیگر شریعت‌ها و معرفت‌های موجود مشخص کند. از این بعد عرفان از یک تجربه فردی به جریانی تاریخی بدل می‌گردد که محل استفاده قدرت، افراد و یا منجر به ضلالت باشد. از همین روست که عرفان به عنوان جریانی مستقل از شریعت، مورد تایید بزرگان دین قرار نگرفته است.
تمایز ممکن دیگری که به جدایی عرفان از شریعت و معرفت یاری می‌رساند، ماهیت درونی و وجود عرفان است. در کشف و شهود، واژه رخت بر می‌بندد، لذا فرهنگ و عرضیات دیگر که محصول تربیت‌ بوده و جامعه‌پذیری افراد را ممکن می‌سازد بی‌تاثیر می‌شود و همین ممکن است با انحراف پیر و بیان تعابیر غیر شرعی بدل به ضلالت از شریعت گردد.
به طور کلی جدا بودن مشایخ شهرها از یکدیگر و اختلافات نظر ایشان در باره مسائل کلامی و اعتقادی و همچنین روش‌های تربیتی و آدابی که هر یک به مریدان خود می آموختند موجب می شد که مکتب باطنی یا تصوف یک شهر با شهر دیگر تفاوت‌هایی پیدا کند. حتی برخی مشایخ، به سبب اختلاف نظرهای‌شان، با هم نقار پیدا می‌کردند و بعضی نویسندگان برای این که اختلاف نظرها را طبیعی جلوه دهند، بحثی با عنوان «مناقرة صوفیان» مطرح کردند. (مدخل تصوف دانشنامه بزرگ اسلام)
عارفان و مشترعان
در میان مذاهب اسلامی، نظر خوبی در خصوص عارفان وجود ندارد، «هرچند غالب صوفیان، سلسله خود را به یکی از امامان شیعه می‌رسانند، اما از میان مذهب اسلامی، شیعیان، بیشترین انکا را نسبت به صوفیه داشته‌اند. در کتاب‌های حدیث شیعه نیز روایاتی از امامان(ع) در طعن و رد برخی آداب و اعمال صوفیه آمده است» شیخ مفید حلاجیه را از جمله ملاحده دانسته و کتابی بر نام الرد‌علی اصحاب الحلاج  نگاشته است اما این تنازع در میان شیعیان با اهل عرفان و یا فرقه‌های متصوفه را نمی‌توان به معنای نفی مطلق عرفان دانست. علامه حلی علی رغم نقد برخی از آراد عارفان حضرت علی(ع) را سر سلسله فتوت می‌دانسته است هم چنین در برخی دیگر از علما گرایش‌های عرفانی نیز گزارش شده است. اما سر این نزدکی را در چه می‌توان دانست.
عرفان و شیعیان در نسبت با قرآن
چناچه آمد عرفان نسبت نزدیکی با دیدن خداوند دارد، از این منظر نوعی نزدیکی با عرفان و برخی آیات قرآن می‌توان برقرار کرد.
قرآن اما پیوند‌هایی با عرفان دارد، به این معنا که در قرآن، بنده خداوند را در روز قیامت می‌بیند « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ* إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ: آرى در آن روز صورت‌هايى شاداب و مسرور است* و به پروردگارش مى‏نگرد» (قیامت 22 و 23) یا در آیه 15 سوره مطففین کافران در حجاب با خداوند توصیف شده‌اند و این یعنی مومنان خداوند را می‌بینند. همچنین از آیات 11 تا 17 سوره نجم پیوند‌های دیگری برداشت شده است و آن نکته معراج پیامبر است که در همین جهان روی داده و در آن پیامبر به دیدار خداوند نائل شده است.
از سویی دیگر عرفان به معنای شناخت بی‌واسطه حقیقت، رسیدن به حقیقتی است که در قرآن وجود دارد اما نمی‌توان آن را به تنهایی دریافت. حقیقت قرآنی نیازمند مفسر است. اگر قرآن باید با شناختی حصولی (تفسیر) فهمیده شود، این شناخت باید مبتنی بر شناختی حضوری (عرفانی) باشد، و همین یکی از نکاتی است که شیعه با عرفان پیوند می‌خورد.
پیوند عرفان و شیعیان در ذیل با قرآن
عرفان اساس تصوف را ولایت می‌دانند، بحث امامت در شیعه را می‌توان پیوندی میان این جریان اسلامی و عرفان دانست که با جریان‌های عرفانی متفاوت است و در میان شیعیان این جدایی به دقت در نظر گرفته شده است. از این رو اگر چه عرفان به عنوانی جریانی عینی در تاریخ شیعه و متمایز از شریعت مورد نقد شیعیان بوده است، اما اصل عرفان که در آن امام به عنوان فردی است که به درجات بالای عرفان رسیده و در او ولایت تکوینی و تشریعی به عنوان جانشین پیامبر جمع شده است، پذیرفته می‌شود.
همچین در تلاش‌هایی نظری سعی شده است میان سلوک باطن و سلوک ظاهر که همان شریعت است، توافق حاصل شود. عبدالرزاق لاهیجی داماد ملاصدرا و شاگرد او در کتابش شوارق الالهام، رسیدن به برخی حقایق را منوط به مکاشفه و مباحث عقلی در می‌داند، به نوشته وی حقیقت تصوف سلوک باطن است و سلوک باطن مستلزم سلوک ظاهر است، پس صوفی نخست باید حکیم یا متکلم باشد و ادعات تصوف پیش از تسلط در حکمت، کلام و سایر علوم دینی عوام فریبی است.  اگر لاهیجی که داماد ملاصدرا و شاگرد او بود در نظر قائل به جمع عرفان و شریعت بود، هیچگاه لباس عارفان بر تن نکرد و بر سلوک ایشان در نیامد، داماد دیگرش فیض کاشانی نیز ضمن نقد مکاتب صوفیانه، مشترعان را توصیه کرد تا می‌توانند ایشان را تکفیر نکنند.
اما پیوند عرفان و شریعت را باید در مقام امامت شیعیان و ملاک ایشان برای فهم و تفسیر قرآن دید، در این معنا امامان شیعه که به مقام‌های بالای وجود نائل هستند، مقام تفسیر قرآن را در اختیار دارند، مقامی که در آن معصوم‌اند و حقیقت قرآن را واجد هستند. به این معنا ایشان مقامی عرفانی دارند که آن رد انطباق ولایت تکوینی و تشریعی می‌توان دید. از این رو شیعیان در مسیر شریعت از طریقت جدا نیستند و پیشوای خود را پیشوای عارفان می‌دانند و عرفان در نفس خود مورد نفی ایشان نیست. به بیان دیگر شیعیان فهم قرآن را که دانشی حصولی است به واسطه دانش حضوری امامان(ع) می‌فهمند.
سر پیوند میان عرفان و قرآن در شعیان را باید در جایگاه امامان و نسبت ایشان با حقیقت در مقام ولایت و کارکرد این عرفان را در بیان حقیقت قرآن بیان کرد. امامان شیعه حقیقت قرآن را به خاطر مقام وجودیی که دارند، به عینه می‌بینند و می‌توانند آن را بیان کنند.
سر نفی سلسله‌های عرفانی از طرف علمای اصیل شیعه از یک سو و پیوندی که ایشان با عرفان دارند را باید در مقام عرفانی امامان(ع) و نیز حقیقت‌مندی عرفان در جایگاه اصلی خود دانست. عرفان در نفس خود نه بر خلاف طریقت که در نسبت همراهی انتقادی با آن قرار داشته است که علاوه بر نقد جریان‌های رایج عرفانی، شریعت را مسیری برای دستیابی به طریقت می‌دانست، زیرا امامان شیعه خود در مقامی عرفانی قرار داشته‌اند.

captcha