از خراسان رضوی، سحرگاه روز بیست و نهم آبانماه سال 1330، نوید طلوع تازهای را میداد؛ در این روز محمدرضا رزمجو به خانوادهای که سطح متوسط پائینی داشتند، اضافه شد. با انتقالی پدر، ساکن زاهدان شدند ولی در گناباد متولد شد و قبل از بازگشت به خانه، 10 روز در جوار حرم مطهر رضوی ماندند.
مهربانیهای «برادر باوفا»
بچه آرام و ساکتی بود. با سپری کردن دوران کودکی، به مدرسه ابتدایی امیر معزی رفت و در دبیرستان تمدن زاهدان، در رشته طبیعی دیپلم گرفت. دوستان همدورهاش، از مهربانیهای او حکایت میکنند؛ یکی از دوستانش میگوید: در دوستی و صمیمیت به قدری وفادار بود که به او «برادر باوفا» میگفتند.
وی پس از سالها راهی مشهد میشود و در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی در رشته زبان فرانسه ادامه تحصیل میدهد. از همین سال که شمار آن در تقویم به 1350 رسیده بود، با اعتقادی راسخ، روح اسلام را دریافت میکند؛ بیش از پیش رشد کرده و از پدر و مادر و خانواده مذهبی خود، گامی فراتر رفت و بیش از آنها، درصدد تبلیغ مسائل اسلامی به دیگران بود.
شهید رزمجو در دوران دانشجویی، زندگی سادهای را سپری کرد و همواره در مبارزه با تجملات بود و بیشتر پولی که به دست میآورد را در راه خدا صرف میکرد؛ برای روشن کردن افکار مردم مستضعف، کتاب میخرید و یا به مصارفی میرساند که بتوان توده مردم را از بدبختی تحت ستم و ظلم وارده رهاند.
تفکر و تعمق برای دریافتن رسالت انسانی/فهم اسلام ناب با خواندن قرآن
اعتقاد او بر این بود که تنها با تفکر، تعمق و شناخت درست میتوان فهمید که اسلام چه میگوید و رسالت انسان چیست، صداقت او در کارهای اجتماعی زبانزد بود، بسیار کمحرف بود و اگر کلامی از دهانش خارج میشد، آتشی از عشق و ایمان به خدا، در دل شنونده برمیافروخت؛ همیشه از معصومین(ع) سخن میگفت و به مطالعه تاریخ اسلام و به ویژه تاریخ عاشورا تأکید میکرد.
وی ایدئولوژی اسلامی را برترین ایدئولوژی میدانست و بر آن تکیه داشت و هر چه بیشتر روی قرآن و نهجالبلاغه کار میکرد، در زمینههای مختلف، دلایل جالبی از او به چشم میخورد و این نشأت گرفته از توجه او به مفهوم اصیل قرآن بود و همیشه اذعان داشت که برای درک و فهم قرآن، باید آن را زیاد بخوانیم؛ بارها با دوستانش، شبها بر روی آیات قرآنی بحث و تبادل نظر میکردند. او میگفت امکان ندارد کسی بدون مطالعه قرآن و نهجالبلاغه و تاریخ تحلیلی اسلام بتواند اسلام را بفهمد.
محمدرضا میگفت، در این موقعیت حساس که دشمنان در تمام بخشهای زندگی ما رخنه کردهاند، تنها راه نجات انقلاب مسلحانه است؛ به همین دلیل یک بار در دوران دانشجویی، توسط ساواک بازداشت شده و تحت شکنجه قرار گرفت اما با هوشیاری پس از چندی آزاد شد.
مسائل امنیتی را رعایت میکرد، هر حرفی را در هر جایی نمیزد و دلش گنجینه اسرار کارهای مخفیانه بود. همیشه در مبارزات خیابانی دیده میشد و به گفته مادرش، هرگاه از خانه بیرون میرفت، میگفت ممکن است بازنگردم.
میخواست برای ادامه تحصیل و انجام فعالیتهای سیاسی به خارج از کشور برود که ارتش او را به انجام وظیفه و سربازی فرا میخواند و سال 1355 با اخذ لیسانس در رشته زبان فرانسه، وارد نظام وظیفه میشود و بدین ترتیب، دو سال سربازی تا سال 57، تجریبات ارزندهای از تاکتیکها برایش به ارمغان آورد.
همان سال به خاطر فعالیتهای سیاسی و مذهبی، توسط نیروهای شهربانی دستگیر میشود و در زندان شهربانی زاهدان و مدتی نیز در کرمان حبس میشود ولی با روحیهای شگفتانگیز و عزمی راسخ، همبندها را تحت تأثیر افکار اسلامی خود قرار میدهد و با آزادی از بند، هوشیارانه، عمیقتر و با تجربیات بیشتر به فعالیتهایش ادامه میدهد.
مادرش از فعالیتهای او و اینکه اعلامیههای امام را چاپ کرده و به طور مخفیانه پخش میکرد، سخن میگوید و بیان میکند: زمانی که تهران تپش آمدن امام را داشت، به محمدرضا گفتم بیا برای پیشواز امام به تهران برویم اما گفت: «نه، میخواهم بمانم، شاید مبارزات اینجا مثمرثمر باشد».
وی خاطره دیگری بیان میکند و میگوید: یک روز از کرمان دیر کرد. به خانه دوستش رفتیم تا خبری از او بیابیم. دوستش به او اطلاع داد که با مادرت تماس بگیر،. بعد محمدرضا گفت: «برای دو روز نبود من ناراحت شدید؟! مادر من از خدا هیچچیز نخواستم و تنها صبر و شکیبایی شما را خواستم. اگر من شهید شدم، بر جنازهام نقل و نبات بریز...» و من در پاسخ گفتم هر گاه شهید شدی به حرفت عمل میکنم.
روزی که آسمانی شد
در 17 بهمن 57، تظاهرات مردم زاهدان به زد و خورد با چماق به دستان مزدور شاه انجامید و تعدادی کشته و زخمی بر جای گذاشت. هنگام ورود به مسجد، مزدوران شاه با سنگ و چوب و با تیراندازی و گاز اشکآور به مردم هجوم برده و جوانان، این حمله را به تکبیر پاسخ میدادند.
محمدرضا به فعالیتهای انقلابی و مبارزات خود ادامه میداد تا سرانجام در این تظاهرات، ساعت یک و نیم روز دوشنبه هفدهم بهمن 57، با شناسایی قبلی توسط یکی از مزدوران شاه، گلولهای بر قلبش نشست و با فریاد تکبیر و تهلیل به آرزوی دیرینهاش رسید.
مادرش ابراز میکند: دو روز قبل از شهادت محمدرضا، وقتی در حال پخش اعلامیه بود، من از دیر کردنش دلواپس بودم اما برای شهادتش خداوند صبری فراوان به من عطا کرد.
روحش شاد