کد خبر: 3592974
تاریخ انتشار : ۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۰۸:۲۴

بعثت فخر بشر(ص)

گروه فرهنگی: بعثت فخر بشر جدیدترین سروده کمال‌الدین غراب است که به مناسبت بعثت، آن را در اختیار خبرگزاری ایکنا قرار داده است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، کمال‌الدین غراب، شاعر و نویسنده برجسته مشهدی به مناسبت بعثت حضرت محمد(ص) شعری را با عنوان بعثت فخر بشر سروده و آن را در اختیار خبرگزاری ایکنا قرار داده است.
متن کامل به شرح زیر است:
آسمان مکه بس تاریک بود 
بعثت فخر بشر نزدیک بود 
در دل مرد امین حس صدور 
بانگ می‌زد از فراز کوه نور 
همسرش چون او دلی پرشور داشت 
گویی احساس حضور نور داشت 
آن یکی تا کی بگیرد خاتمه 
ظلمت، و این تا بزاید فاطمه 
باز رفت آن مرد تا کوه حرا 
بانگ آمد نَک سوی خانه بیا 
کانتظار این یکی آمد به سر 
باش تا نوبت تو را آید پدر 
تا سرآید انتظار مصطفی 
پنج سال از عمر دختر شد رها 
فاطمه در ناز و نعمت شد بزرگ 
خود مهیای بلاهای سترگ 
جبرئیل آخر درآمد از خفا 
نامه‌ای آورد از پیش خدا 
هم ز قلب سنگ می‌دادی سلام 
هم ز روح برگ می‌خواندی پیام 
کای محمد خیز و خلق انذار کن 
خفتگان را خواب بس، بیدار کن 
جامه نو پوش و نو کن دیده را 
جانب حق گیر و هر رنجیده را 
عدل برپا کن ترازو برگذار 
خدعه ابلیس را ابتر گذار 
از یتیمان و فقیران دست گیر 
راه را بر رهزن سرمست گیر 
دور کن از جان مردم خشم و کین 
کامدستی رحمة للعالمین 
طرح نو اندر پرستیدن بیار 
شیوه‌های تازه در دیدن بیار 
چون ز قرآن خوش تلاوت می‌کنی 
جان مردم پر حلاوت می‌کنی 
مصطفی را غیرت آمد خود به جوش 
از فراز مروه می‌کردی خروش 
کای گروهی بر دَنی دل داده‌اید 
بر «شفا حفره» همی استاده‌اید 
حفره‌ای از آتش و از مور و مار 
از وفا با حق اگر داری بیار 
من امین بر مالم و بر جانتان 
ضامن فردوس بر ایمانتان 
گر در این ره خود مرا یاری دهید 
سروری بر هر دو عالم می‌برید 
بولهب ناگه برآوردی خروش 
که «لَکَ تَبّاً محمد»، شو خموش 
در زمان تبّت یدا او را رسید 
دیر نگذشتی که جانش ورپرید 
هرکه با حق اینچنین خامی کند 
ترک این عالم به ناکامی کند 
مصطفی پیوسته دعوت می‌نمود 
لیک بر انکار قومش می‌فزود  
ساحر و مجنون و کاهن خواندی‌‌اش 
از میان انجمن می‌راندی‌اش 
از میان کوچه‌ها چون می‌گذشت 
بر سرش خاکستر افشاندی ز طشت 
یا چو در خانه کمی خوش می‌غنود 
خار و خس می‌ریخت آن قوم عنود 
هم کنار کعبه چون کردی سجود 
می‌فکندی بر سرش اشکنبه زود 
ابلهان را سوی او کردی روان 
سنگ پرّان و پر از زشتی دهان 
از وصی و نسل ابتر گفتی‌اش 
سرپرست چار دختر گفتی‌اش 
فاطمه این جمله می‌دیدی به چشم 
زان عنودان سینه آکندی به خشم 
چون پیمبر از در آمد مو پریش 
او دوید و دل و آب آورد پیش 
قطره‌های عشق از چشمش روان 
بر دو رخسارش چو جوی مولیان 
دست‌هایش چون دو یار مهربان 
گرد افشاندی از آن سرو غمان 
هم ز بالایش پلیدی می‌سترد 
آن بدان را دست نفرین می‌سپرد 
گفت پیغمبر که خشم فاطمه 
همچو خشم من فروگیرد همه 
کس ز نفرینش نباشد در امان 
گرچه بگریزد به سوی آسمان 
جبرئیل با سوره کوثر رسید 
هم نبی را داد زان دختر نوید 
که تو را نسل از همین دختر بود 
دشمنت خود در زمین ابتر بود 
شکر حق گوی و برایش نحر کن 
وسعت صدرش فزون از بحر کن 
یادآور می‌شود، کمال الدین غراب پژوهشگر و هنرمند مشهدی است که در عرصه‌های پژوهش و ترجمه قرآن، نویسندگی، کارگردانی، شاعری و ... فعالیت می‌کند، وی هم‌اکنون مدیریت فرهنگسرای جهاددانشگاهی خراسان رضوی را برعهده دارد.
captcha