![]()
طبيعت آنجا كه به عين ذات استناد مى كند، خود حقيقت است؛ اين مهم در قول شاعرانى كه نقش رسالت در ايجاد حركت هاى فردى و اجتماعى جامعه را دارند در تعابير مختلف ادبى مطرح شده و مصاديق طبيعت در شعر، هم از منظر جلوه هاى جلال و جمال الهى به عنوان علت ها و معلول هايى كه نشانى از آن علت العلل غايى حيات دارند از يك سو و هم در صور خيال ديگرگونى از معنا، به عنوان مشبه بهى كه وجه شبه جديدى در تماشاى پديده ها به دست مى آورد به ظهور رسيده اند.
«و هيچ ماهى، هزار و يك گره رودخانه را نگشود» ماهى رمز سالك و رودخانه رمز راه و سلك. گاهى هم از حيرت، طبيعت در قاب توصيف شاعرانه هاى يك اثر درمى آيد. توصيفى كه در نگاه معرفتى، به صاحب اثر برمى گردد. حالا با اين نگاه، به چه كسى شاعر مى گويند و شاعر چگونه پل ميان حقيقت و انسان و جامعه مى شود. آنكه تنها كلام را به نظم درمى آورد، ناظم است، نه شاعر و دچار عادت. اما شعر صحبت از كلام مخيل است كه گاهى صرفا در فرم و گاهى در معنا و غور شاعرانه هاى با الهام، بار تفكر و تحرك جامعه را نيز بر دوش مى كشد. صور خيالي كه جان شعر را از تكنيك و مهارت شاعرانه صرف، به الهامى از جنس وحى تنزل يافته متصل مى كند و در حالى از همان وقت معروف و مقصود، براى شاعر حاصل مى شود، آن هم در اتصال به منبع نورالانوار هستى و اين همان دليل است كه شعر، بيش از شاعر، راه به جاودانه هاى بعد از حيات مى برد و مى ماند. اينجاست كه شاعر قبل از تبحر در بيان واژه و پرداخت مضامين، راه طى كرده بر فراز منزلی را ماند كه از تجربه عارفانه خويش مى سرايد و مهارت شعر، ابزاريست براى ذكر آنچه كه مى بيند.
اينجاست كه نه هر كلكى شكر دارد و نه هر زيرى زبر دارد؛ مولانا مفهوم پيدا مى كند و يا نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست حافظ
در چنين نگاهيست كه:
شاعران وارث آب و خرد و روشنى مى شوند و اينها يعنى آگاهى به راز كائنات. تشويش شاعر در اين باغ تماشا، از حيرت اين همه اويى دوست است كه در ذره ذره اين عالم پاشيده شده است. اينجاست كه مى گويد: به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست. روى به آسمان دارد و آبى وحدت وجود. حالا ديگر به هرجا مى نگرد روى او مى بيند. براى او فاصله چشم سر و سر، در نگاه اينگونه به مظاهر خلقت دوست يكى شده اند. بين نگرنده و نگريسته فاصله اى نيست. مرده ريگ هاى ذهنى كه غبار عادات پيش روى تماشا را مى گيرند، رفته اند و همه چيز، درياى هماهنگى او شده است. همانجا كه گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. در چنين فضايى مفهوم منطق عملى شاعر، پيش از منطق علمى آن حركت مى كند، چرا كه در اين وادى، عالم بى عمل به زنبور بى عسل مى ماند و بس
و شاعر بايد شعر خويش را زندگى كرده باشد. عامل به حرف خويش باشد و اينها را در نگاه به طبيعت و هستى موجودات بايد درك كرد. ردى كه براى شاعر عارف، جهتى در توحيد و مصاديق آن دارد.
«الله نور السموات و الارض»
سبزه اى را نمى كند كه اگر بكند خواهد مرد. آب را گل نمى كند كه اگر بكند، بر سنگينى بال اشتياق خويش افزوده است. با چشم دل به جهان مى نگرد و آنچه ناديدنيست را آن مى بيند. در چنين حالى مى گويد: «بيا! با هم از حالت سنگ چيزى بفهميم. اين حالت سنگ چيست كه در چشم و ادراك يكى مى نشيند و ديگرانى آن را نمى بيند و آيا اينگونه ديدن، آرمان حقيقت وجود آدمى بود، يا نه؟
به راستى نسبت درك طبيعت با دريافت حقيقت در كدام فاصله از بينش راه براى انسان به دست خواهد آمد و مسير حكمت به عنوان گمشده مؤمن، از اشراق كدام فرانگرى چشم و دل، راه به يگانه نگرى هستى وجود خواهد برد تا شاعر طبيعت و مظاهر آن، با حقيقت و يكتايى آن يكى و همراه باشد. اينجاست كه طبيعت الهام بخش جان شاعرى مى شود كه دريچه ها به سمت شناسه ها باز كرده و راه به درياى معانى دوست برده است. در چنين خداگونگى، امر بر هدايت كثرت مى كند و غم خلقى را به سياق رسالت انبيا بر جان خسته مى برد و بر خويش نهيب مى زند كه: ياد من باشد كارى نكنم كه به قانون زمين بر بخورد.
و اين قانون، همان مدنيت آرمانى بشر، در درگاه فضيلت و دانايى موعود است جايی كه پاى شعر به زمين مى آيد تا به جستجوى حقيقت خويش ادامه دهد. با زبان رمزها به جان طبيعت مى زند و با غم اين همه كثرت در وحدت يكى مى شود و مى پرسد:
چرا مردم نمى دانند كه لادن اتفاقى نيست؟
و يا آنكه: چرا مردم نمى دانند كه در گل هاى ناممكن هوا سرد است
شعر طبيعت، راه از الهام مى جويد، صورى كه از وحى بر جان دچار لحظه هاى شاعر مى نشيند، نه فرمى از خيالات سبك زمينى.
شعر طبيعت، شعر حقيقت است.
جايی كه بى التماس نور و بى نجواى آب و بى همهمه برگ، زندگى چيزى براى گفتن ندارد.
جايی كه به قول سپهرى:
ميوه هاى بى نهايت را كجا مى شد ميان يك سبد جا داد.
به قلم محمد ثابت ايمان
انتهای پیام