کد خبر: 3900222
تاریخ انتشار : ۰۱ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۱

ملاصدرا جهان‌بینی انسان را متحول می‌کند

عضو هیئت علمی گروه فلسفه و کلام دانشگاه مفید گفت: فلسفه ملاصدرا صرفا یک فلسفه کلاسیک نیست که فقط در مراکز آموزشی تدریس و به چشم یک اندیشه و گزاره تاریخی از آن یاد شود، بلکه فلسفه صدرا، یک نوع تفکر منطقی است و ذهن انسان را توسعه می‌دهد و فکر انسان را باز می‌کند.

بزرگداشت ملاصدرا

صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتألهین از جمله متفکران و فیلسوفان ایرانی در قرن ۱۱ هجری قمری است، ملاصدار پایه‌گذار تحولی شگرف در فلسفه اسلامی بود که ثمره آن شکل‌گیری مکتبی با عنوان حکمت متعالیه است. حکمت متعالیه را فلسفه‌ای میان فلسفه مشاء ابن‌سینا و فلسفه اشراق شیخ شهاب‌الدین سهروردی می‌دانند که تلفیقی از برهان عقلی، نگرش قرآنی و نگرش ذوقی و عرفانی است. ملاصدرا به دنبال تحولی در اندیشه و فلسفه اسلامی بود، اما برخی از معاصرین وی، چنین تحولی را برنمی‎تافتند و شاید برهمین اساس، تصمیم به تبعید او به روستایی در قم گرفتند. خبرنگار ایکنا در سالروز بزرگداشت این فیلسوف برجسته گفت‌وگویی را پیرامون آراء و اندیشه‌های ملاصدار با حجت‌الاسلام والمسلمین محمدصادق کاملان، عضو هیئت‌علمی گروه فلسفه و کلام دانشگاه مفید ترتیب داده که متن آن را در ادامه می‌خوانید:

ایکنا ـ ملاصدرا چه تحولی در فلسفه و به خصوص فلسفه اسلامی ایجاد کرد؟

صدرالمتألهین وارث مکاتب فلسفی مشاء یعنی هم مکتب فلسفی مشاء یونانی ارسطو و هم مکتب فلسفی مشاء اسلامی ابن‌سینا و همچنین مکتب فلسفی اشراق، شیخ شهاب‌الدین سهروردی بود. مکتب اشراق نیز به گفته خود شیخ شهاب‌الدین سهروردی متاثر از حکمت پهلویون ایران باستان و یا حتی هند است. ملاصدرا در عین حال، آگاهی و شناخت زیادی از عرفان نظری ابن عربی و همچنین عرفان عملی عرفایی همچون ذنون مصری، حلاج و ... داشته است. ملاصدرا به همه این مکاتب اشراف داشته و در آثار خود به آن‌ها ارجاع می‌دهد. ملاصدرا به مکاتب کلامی اشاعره، معتزله و امامیه و همچنین مکاتب اهل ظاهر و اهل حدیث و یا حشویه نیز اشراف داشته و در آثار کلامی خود به آرای فخر رازی، خواجه نصیرالدین طوسی و دیگران اشاره می‌کند. ملاصدرا بشیار به متکلمین بها نمی‌دهد و حتی گاهی متکلمین اهل ظاهر و اشاعره را با تعابیر تندی مورد نقد قرار می‌دهد، ولی نسبتا به آرای معتزله توجه داشته است، هر چند انتقاداتی را هم متوجه آن‌ها می‌داند.

ملاصدرا مفسر قرآن بود و شش جلد تفسیر قرآن نوشته که این تفاسیر به صورت دوره‌ای و از اول قرآن تا انتهای آن نیست، بلکه او آیات مشکل قرآن را مثل آیه نور و آیت‌الکرسی و ... را تفسیر کرده است. ملاصدرا همچنین شارح احادیث کتاب اصول کافی است. جالب اینجاست که ملاصدرا در مقام یک فیلسوف عقلی، وقتی احادیث مربوط به توحید و ... را مورد بررسی قرار می‌دهد، به بحث علم رجال و حدیث می‌پردازد و این نشان می‌دهد به مسائل رجالی کاملا تسلط داشته و مثل یک محدث آن‌ها را به لحاظ اصالت و عدم اصالت مورد بررسی قرار می‌دهد. این در حالی است که در مسائل عقلی، خیلی به مباحث و مسائل رجالی توجهی نمی‌شود، اما در مسائل تعبدی، مسائل رجالی باید مورد توجه قرار گیرد.

ملاصدرا در مقام گردآوری مطالب فکری و فلسفی، منابع وسیعی در اختیار داشته است. البته طبیعی هم است، زیرا وی متاخر ابن‌سینا، فارابی، شیح اشراق و خواجه نصیرالدین طوسی بوده و از مکاتب مختلف مثل مکتب شیراز و یا دشتکی‌ها و اساتیدی همچون میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهایی بهره برده است. وی چون این منابع را در اختیار داشته، دست‌اش برای داوری مکاتب قبلی نیز باز بوده است. هنر ملاصدرا این است که توانسته از این منابع مطالبی را دریافت کند که دیگران نسبت به آن توجه نداشته‌اند.

با توجه به مقدمه‌ای که گفتم، دستاورد و نوآوری مهمی که مکتب صدرا از دیگر مکاتب فلسفی همچون مشاء و اشراق جدا و متمایز می‌کند، وحدت میان فلسفه، عرفان و وحی الهی است. یعنی وحدت بین دستاوردهای عقلی فیلسوفان و متکلمان، دستاوردهای کشف و شهودی عرفا و دستاوردهای وحی الهی که یک مفسر عهده‌دار آن است.

ملاصدرا بر روی اختلافات سنگینی که در تاریخ کلام، فلسفه و عرفان و بین عارفان و فیلسوفان وجود داشت، خط بطلانی کشید، زیرا براین باور بود که حقایق و دریافت‌های عقلی، شهودی و وحیانی، همه یک مطلب را بیان می‌کنند. به تعبیر ملاصدرا کشف و شهود محمدیه، یعنی کشفی که رسول اکرم(ص) و سایر انیای الهی داشته‌اند، به دلیل خلوص و صفای باطن آن‌ها بوده و این‌ها با عالم بالا و به تعبیری با عالم عقل فعال ارتباط برقرار کرده و حقایق را از آنجا گرفته‌اند. از منظر وی، کشف محمدیه بالاترین و تام‌ترین نوع کشف است که نمونه و نتیجه آن وحی است. از طرف دیگر، عرفا هم بنا به میزان صفا و خلوص باطن و سیر و سلوکی که داشته‌اند، توانسته‌اند به عالم بالا متصل شوند و حقایق را در یافت کنند، ولی دریافت‌های آنان به نسبت دریافت‌های انبیا، خیلی کمتر و محدودتر است. از منظر وی، عقل هم با محدودیت‌هایی که دارد، ولی می‌تواند حقایق را عالم بالا دریافت و استنباط کند.

ایکنا ـ ماحصل اندیشه و فلسفه ملاصدرا چیست و این فیلسوف مسلمان چه نوآوری‌هایی در عرصه فلسفه از خود به جا گذاشت؟

ملاصدرا به برهان، قرآن و عرفان تاکید دارد. شاگردان او مثل فیض کاشانی و فیلسوفان مکتب تهران و غیره از نظریه ملاصدار تبعیت کرده‌اند و آن را مورد توجه قرار داده‌اند. نکته دیگر اینکه تفاوت‌های جدی میان مکتب مشاء اسلامی و مکتب صدرا وجود دارد. البته در این زمینه برخی افراط و تفریط می‌کنند، یعنی عده‌ای مکتب مشاء ابن‌سینا را مکتبی صرفا عقلی و مبتنی بر براهین عقلی که کاری به وحی و کشف و شهود ندارد، می‌دانند و آن را در مقابل مکتب صدرا قرار می‌دهند. این تقسیم‌بندی در بین فیلسوفان حوزه و دانشگاه محل منازعه و بحث شده است، به طوری که حوزویان بیشتر به مکتب صدرا و فیلسوفان دانشگاهی بیشتر به ابن‌سینا گرایش دارند. به نظر من هر دو طرف در این زمینه افراطی عمل می‌کنند، زیرا اگر به آثار ابن‌سینا و از جمله نمط‌های هشتم، نهم و دهم کتاب اشارات و ... نگاه کنید، می‌بینید ابن‌سینا مبانی عرفان و سیر و سلوک را مورد توجه قرار داده است و در نمط نهم، مباحث بلند عرفانی را مطرح می‌کند. اگر ابن‌سینا صرفا یک فیلسوف عقل‌گرای مشایی از سنخ ارسطویی بود، گفتن این حرف‌ها از طرف او معنا نداشت. بعضا برخی از فیلسوفان دانشگاهی نیز بر این باورند که ابن‌سینا خواسته در حاشیه آثار خود چیزهایی در باب عرفان بگوید، در صورتی که این‌ها حاشیه نیستند، بلکه سه نمط را بیان کرده و جانب‌دارانه از آن مبانی دفاع کرده است، آن هم در دوره‌ای که عرفان نظری مطرح نبود و بیشتر عرفان عملی از سوی حلاج و ابوسعید ابوالخیر و ... مورد توجه بود. درست است که ابن‌عربی آغازگر عرفان نظری بوده، اما ابن‌سینا هم در دوره‌ای که عرفان نظری مطرح نبود، در قامت یک عارف نظری به تمام معنا، این اصول و مبانی را مطرح می‌کند. بنابراین نمی‌توان ابن‌سینا را فیلسوف مشایی محض دانست، زیرا به نوعی در فلسفه او، فلسفه اشراق نیز وجود دارد که البته منابع آن اکنون موجود نیست.

ملاصدرا در مسائل اساسی فلسفه، کاملا مشایی است، یعنی اگر شما فلسفه سینوی را از صدرا بردارید، اصول فلسفه ملاصدرا از بین می‌رود. ملاصدرا اصول اساسی فلسفه خود را از فلسفه مشاء گرفته است. وی در جلد دوم اسفار و در بحث ماهیات، مباحث فخررازی را از فلسفه مشاء و مشرقیه در حدود 80 صفحه بیان می‌کند. صدرا در بحث ماهیت و وجود، دیدگاهش مبتنی براصالت وجود است و ماهیت را یک امر ذهنی و اعتبار ذهنی می‌داند، در حالی که ابن‌سینا تا آخر عمر در چنبره ماهیت گرفتار بود، گرچه مطالبی هم در خصوص اصالت وجود دارد. از طرف دیگر در آثار ملاصدرا مطالبی هست که با مباحث اصالت ماهیت سازگاری دارد. امتیاز اصلی صدرا این بود که توانست بر بام مبانی فلسفی، کلامی و عرفانی پیش از خود بنشیند و به داوری آن‌‍‌ها بپردازد.

گرایش‌های ملاصدرا به وحی الهی و روایات، ریشه در مکتب شیراز دارد، زیرا آن‌ها با اینکه مشایی بودند، ولی مشایی محض نبودند و وحی را در فلسفه وارده کرده بودند. به همین دلیل صدرا وارث مکتب شیراز هم است. 

ایکنا ـ قرآن در حکمت متعالیه چه جایگاهی دارد و فهم ملاصدرا از قرآن چگونه بود؟

در میان منابع سه‌گانه حکمت متعالیه ملاصدرا، یعنی برهان، قرآن و عرفان، قرآن یکی از منابع اصلی است، ولی نه به عنوان یک امر تعبدی، زیرا دو نگاه می‌توان به قرآن داشت. یعنی می‌شود به قرآن نگاه تعبدی داشت، اما در فلسفه به قرآن به چشم تعبدی نگاه نمی‌شود. حقایق وحیانی از آن جهت که برهانی هستند، می‌تواند حد وسط برای بیان یک برهان فلسفی باشد. وحی الهی به دلیل اینکه با اصول عقلی مسلم سازگار هستند، امور بدیهی و می‌تواند در شکل قیاسی حد وسط  و برای استنباط یک مسئله عقلانی و فلسفی مورد توجه قرار گیرد. 

کلام وحی با عقل ناسازگار نیست، و این جز مبانی مکتب صدرا است. خداوند دو آیه دارد؛ یک آیه آن عقل الهی و دیگری وحی الهی است. یعنی خداوند هم خالق عقل و احکام عقلی و هم ارسال کنننده وحی الهی است و هر دو یک منبع دارند و آن منبع، حکیم الاطلاق است، بنابراین تخالفی بین آن‌ها نیست. اینجاست که قرآن می‌تواند حد وسط برای اقامه یک برهان فلسفی باشد. 

ایکنا ـ آیا حکمت متعالیه فقط یک مکتب فلسفی محسوب می‌شود که به درس و بحث فلسفی محدود است و یا اینکه می‌تواند برای انسان و جامعه عصر مدرن عرضه کننده فلسفه مخصوصی در مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و تربیتی نیز باشد؟

بحث‌های ملاصدرا صرفا یک مسئله کلاسیک نیست که فقط در مراکز آموزشی تدریس و به چشم یک اندیشه و گزاره تاریخی از آن یاد شود، بلکه فلسفه صدرا، یک نوع تفکر منطقی است و ذهن انسان را توسعه می‌دهد و فکر انسان را باز می کند. انسان وقتی با عینک فلسفه و به تعبیری با جهان‌بینی فلسفی به جهان نگاه می‌کند، دید او به جهان با دید و جهان‌بینی یک متکلم، محدث و ...  متمایز می‌شود.

انسان خلیفه‌ الله است، در فقه، به انسان به چشم یک مکلف نگاه می‌شود، و باید به تکالیف الهی که خداوند برای او تعیین کرده، عمل کنند و اگر آن‌ها را انجام دادند به سعادت خواهند رسید، سعادت هم به بهشت وارد شدن انسان معنای می‌شود. چنین انسانی مناسکی است که باید به اعمال و مناسک بپردازد، یعنی باید روزه واجب و مستحبی بگیرد، به حج برود و ادعیه بخواند و ...؛ ولی انسانی که ملاصدرا معرفی می‌کند براساس منابع قرآنی خلیفه الله است؛ «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»؛ به اعتقاد ملاصدرا، عنوان «فی الارض»، محل خلافت را مشخص کرده، نه اینکه خلافت را محدود کند، خلافت وسیع‌تر از آن است. ارض، محل خلافت است. انسان به  این دلیل خلیفه الله شد که امانت بر او عرضه شد، امانتی که سایر موجودات نتوانستند آن را تحمل کنند و بپذیرند، اما انسان این امانت را پذیرفت. تلقی که ملاصدرا از انسان به عنوان خلیفه الله دارد با تلقی یک فقیه که به انسان به عنوان یک مکلف نظر دارد و آنچه را که صدرا از باطن و صفای باطن و سیر و سلوک انسان دارد با انسان مناسکی که در فقه مطرح می‌شو‌د، زمین تا آسمان متفاوت است. بنابراین جهان‌بینی آن‌ها درباره رابطه انسان با خود، با خدا، با طبیعت، با آفرینش و حتی در مسئله سیاست متفاوت است. 

انتهای پیام
captcha