
چشمش به آینهکاریها باز شد و نقاشیهای کنار دیوار؛ زیر آینهها، میرزا با خط خوشی نوشته بود: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا»، روبهرویش هم بیتی از مولانا.
سحرگاه دیماه بود و هوا سرد، تازه 13 روز از اول زمستان میگذشت. بعد از 13دیماه 1278، هر سالش برای جلالالدین، علم بود و علم.
جلالالدین توی خانهشان درس میخواند. میرزا ابوالقاسم و مادرش، استاد جلال بودند. در آن عصر که زنها سواد نداشتند، مادرش سواد داشت و به او هم تدریس میکرد، جلال را قرآن خواندن میآموخت. جلالالدین، سعدی میخواند و حافظ. بیتها را آنقدر صحیح میخواند که روز اولی که رفت مکتب و ابیات را بیعیب خواند، استاد تحسیناش کرد: آفرین جلالالدین، آفرین.
همان وقت، استاد عیال را صدا کرد. همانجا اسفند دود کردند گرد سرش. همان وقت استاد به خط خودش نوشت که «قدر این پسر را بدانید.» این پیغام را برسانید به دست میرزا ابوالقاسم محمدنصیر، پدر جلالالدین.
در مکتب، زیر دست نبات بیگم ملاباجی درس میخواند، زن صالحهای که عم جزء را به جلالالدین یاد داد. مادر جلال برای جبران زحمتهایش، یک کلاه قندشهری و یک لباس زنانه که شامل پیراهن، شلوار، کفش و جانماز بود، با یک بشقاب نُقل به ملاباجی داد.
پدرش سخت میگرفت. توی یکی از حجرههای خانهشان بهش درس میداد. جلالالدین شبها از خستگی بین دو در اتاق، خوابش میبرد. همینها از جلالالدین، جلالالدین ساخت. بعدها برای او و برادرش در مدرسه نیمآورد، حجرهای گرفت که برای تحصیل در آنجا اقامت و درس طلبگی را شروع کنند.
جلالالدین از همان اول به آسیدمحمدباقر درچهای نزدیک شد. آسید مرجع تقلید بود. جلال آنقدر با او ارتباط صمیمی داشت که جزئی از خانوادهشان شده بود.
همان وقتها که در حوزه درس میخواند، پدرش را از دست داد. جلال فقط 13 سالش بود و مرگ پدر، ضربه روحی جانسوزی به او وارد کرد، تا آنجا که نطق شعرش باز شد و شروع کرد ابیاتی را سرودن: افسوس که رفت از سر من پدرم/ شد سایه آن بلند کوته ز سرم.
جلالالدین در آن دوران، کمال قناعت را داشت و با قوت، علوم قرآن و دیگر کتب را ادامه داد. روزی در همان ایام که پدرش تازه فوت شده بود، همسایه محترمی از سادات پرسید: حالا که پدرت فوت شده، چیزی از او مانده که راحت زندگی کنید؟ جلال جوابش را به شعر نوشت: پرسید یکی چه داشت بابای شما/ از ملک و ز نقدینگی بگفتم به جواب/ ارث پدرم نمانده جز نام نکو/ با خانه کوچکی و چند جلد کتاب.
از آن به بعد، شعر هم میگفت. جلال شعر میسرود و برای هر هزار بیت، یک تومان میگرفت. قِران به قِران بیت نوشت که حالا دیوانش، 15 هزار بیت است، بیتهایی متعهد که پند و اندرز میدهد و پختگی در آنها موج میزند. تخلصش را میگذارد «سنا»، به واسطه علاقهای که به حدیقه سنایی داشته و استادش میرزا محمد سفارش کرد که این تخلص را اختیار کند.
در آن اقامت 20 ساله جلالالدین در مدرسه نیمآورد، هر چه بیشتر به علمش افزوده میشد، زندگی سختی هم داشت که با تواضع و سادهزیستی از سر گذراند.
جلال شد استاد همایی. بعد از آن، راوی زندگیاش شاگردهایش شدند، وقتی که هیچ نامی از همسرش نبود و کسی شاید هنوز هم از مادر سه دخترشان چیزی نداند. دنباله علمش با شاگردهایش بود و تربیت آنها.
شبی، وقتی با محمد خوانساری از خانه یکی از استادها میآمدند، افسری زنی را توقیف کرده بود. صدای التماسهای زن به گوش استاد رسید. فهمیدند که زن تازهفحشا است. جلالالدین افسر را شناخت، شاید از شاگردهای حقوقش بود. افسر را گفت که زن را ول کند تا برود. گفت دنیا به سر اینها زده، شما نزنید. خوانساری ایستاده بود و نگاه میکرد. افسر حرفشنوی کرد و رفت. جلال خطاب به زن گفت چقدر میگیرد تا فردا بماند خانه. فردایش روز عزای امام صادق(ع) بود. زن نیت استاد را نفهمید لابد، گفت فقط خودتان یا هر دو نفر؟ جلالالدین گفت من چه میگویم، تو چه میگویی، فردا روز عزاست، میگویم کار حرام نکنید. زن گفت 50 تومان. خرج دو برادر کوچکش را میداد و کرایه خانه هم. جلال پول را بهش داد. زن وقتی میرفت، در حقش دعا میکرد.
جلالالدین، عالمی بود که علمش را عملی میکرد. شاید به واسطه همین کارهای نیک بود که تاریخ فوتش را به قلم خودش به زبان شعر نوشت، که ابجدش بشود تاریخ فوتش، که رمضان شود و حالندار باشد، دست از طبیب و دوا و دکتر بکشد، به دخترش بگوید فقط همین رمضان پیشتان هستم.
جلالالدین علمش بود و کار نیکش، شعرش بود و آن لحظههای آخر، اشعار پدربزرگش در مدح علی(ع). او بود و تمام عمر علم و دانشش، تدریسهایش، دارالفنونش و تمام فقه و اصولی که خط به خط آموزش داد.
آخرین سرودهاش را از مرگ نوشته بود، از غسل و کفن؛ گویی خوب میدانست وقت رجعت است: پایان شب سخنسرایی/ میگفت ز سوز دل همایی/ فریاد کزین رباط کهگل/ جان میکَنم و نمیکَنم دل/ مرگ، آخته تیغ بر گلویم/ من مست هوا و آرزویم/........../ جز وهم مُحالپرورم نیست/ میمیرم و مرگ باورم نیست/ در خوابگه عدم برندم/ لب تا ابد از سخن ببندم/ زین دود و غبار تیره خاک/ غسل و کفنم مگر کند پاک.
نرگسسادات نوری
انتهای پیام