
شرط دوم، ورع است. ما یک تقوا داریم و یک ورع. تقوا یعنی عمل به هر آنچه از ناحیه مرجع تقلید بهعنوان دستور دین به ما رسیده است؛ اینکه حکم دیدن این تصویر چیست، حکم انجام این نوع معامله چیست، حکم شنیدن این صدا چیست و مانند آن. تقوا یعنی التزام به آنچه مرجع تقلید بیان میکند.
اما ورع مرتبهای بالاتر از تقواست؛ یعنی حفظ فاصله با معصیت. یعنی نگذارم خود را در معرض گناه، در مرز لغزش و بر لبه پرتگاه معصیت قرار دهم و فاصلهام را با آن زمان و جایگاه حفظ کنم.
بهعنوان مثال، نشستوبرخاست با دوست فینفسه مشکلی ندارد؛ اما من یقین دارم هر زمان با فلان دوست همنشینی کردهام و در خودروی او نشستهام، صدای موسیقیای پخش میشود که مرجع تقلیدم مجوز شنیدن آن را نداده است. در اینجا تقوا اقتضا میکند به او تذکر بدهم، اما ورع میگوید اساساً اجازه نداری زمینه این اتفاق فراهم شود یا شرایط تحقق آن را ایجاد کنی.
یا اینکه در محیط کار همکار خانم داریم؛ تقوا یعنی نگاه و رفتار من نسبت به این خانم حسابشده باشد، اما ورع میگوید خودت را در معرض گناه احتمالی قرار نده. وقتی میتوانی از نانآور یک خانواده حمایت کنی و وقتی میدانی دعوت کردن از یک خانم با روابط عمومی بالا میتواند در امر دینداری برای تو گران تمام شود، باید فاصلهات را با گناه حفظ کنی.
نمونه آن، رفتار کربلایی کاظم ساروقی است؛ او نزد ارباب خود رفت و گفت: من بهعنوان سرکارگری که نزد تو ارج و قرب دارم، به تو تذکر میدهم که چرا زکات محصولت را نمیدهی؟ ارباب پاسخ داد: به تو چه ربطی دارد؟ مگر تو شیخی؟ من خودم فردای قیامت باید پاسخگو باشم و هر کسی را در قبر خودش میگذارند.
کربلایی کاظم در پاسخ گفت: بله، اینکه تو حرام میخوری، گردن من پل نیست و به من ربطی ندارد؛ اما تو با این پول حرام به من دستمزد میدهی و من نمیتوانم بگویم این مسئله بر من و زن و بچهام تأثیری ندارد. اگر قرار است ارباب به من حقوق بدهد، باید از پاکترین مال باشد.
ارباب گفت: سخت نگیر. کربلایی گفت: اگر زکات مال را ندهی، برای تو کار نمیکنم. ارباب نیز پاسخ داد: اگر با من لج کنی، اجازه نمیدهم هیچکس به تو کار بدهد. کربلایی گفت: آن خدایی که فرموده پای دینت محکم بایست، «اِنَّهُ هُوَ الرَّزّاق»، روزیدهنده من و فرزندانم است.
ارباب او را بیرون کرد و به دیگران نیز سفارش نمود که به او کار ندهند. کربلایی کاظم حدود دو هفته بیکار شد و در این مدت، مورد شماتت زن و فرزندش قرار گرفت که «به تو چه ربطی داشت زکات میدهد یا نه؟».
کسی که روزی سرکارگر بود، کارش به جایی رسید که از بیابانهای اطراف اراک خار جمع میکرد و میفروخت و تنها به اندازه یک وعده و نهایتاً دو وعده غذا برای زن و فرزندش تهیه میکرد. اما دیری نگذشت که خداوند فرمود: «کربلایی کاظم، وقت امتحان تمام است؛ برگهها بالا.»
روزی خسته و با پشتی از هیزم، به امامزادهای در نزدیکی اراک رسید. خود او نقل میکند که با همه خستگی، دیدم سید جلیلالقدری به همراه فردی دیگر وارد حریم امامزاده شدند و هنگامی که از کنار من عبور کردند، گفتند: «سلام، کربلایی کاظم.» میگوید همین که جمال آنان را دیدم، محو زیباییشان شدم.
ناخودآگاه پشته هیزمی را که برای جمع کردنش زحمت فراوان کشیده بودم رها کردم و پشت سر آن دو بزرگوار وارد حرم امامزاده شدم. پیرمردی که همراه آن سید باعظمت بود، به من گفت: «کربلایی کاظم، به کتیبهها نگاه کن.» سپس فرمود: «قرآن است، بخوان.» گفتم: «سواد ندارم.» فرمودند: «بخوان.» دوباره گفتم: «من سواد ندارم.»
آنگاه دو دست خود را بر دو طرف شانههایم گذاشتند و فرمودند: «وقتی میگویم بخوان، بخوان.» حالتی شبیه بیهوشی بر من عارض شد و وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم آن دو نفر دیگر حضور ندارند. به کتیبهها نگاه کردم و دیدم میتوانم بخوانم.
این جریان بسیار مشهور شد، اما قبل از آن، علمای آن زمان فرمودند که اجازه ندهید این داستان شایع شود، زیرا ممکن است یک دکان باشد و ابتدا باید امتحان شود. آیتالله بروجردی، سید صدرالدین صدر و برخی از علمای مطرح آن زمان، کربلایی کاظم را مورد آزمایش قرار دادند. در بین علما، نوع امتحان سید صدرالدین صدر منحصر به فرد بود. ایشان فرمودند: «چه بسا ایشان حافظ قرآن باشد و ادعای تشرف داشته باشد، اما اگر واقعاً عنایت امام عصر(ارواحنا فداه) شامل حالش شده است، باید بتواند آیات قرآن را از انتها به ابتدا بخواند.»
آزمونهای مختلفی انجام شد و مشخص گردید که کربلایی کاظم واقعاً مورد توجه امام عصر(ارواحنا فداه) است. خود او نقل میکند: «علما حق داشتند به من شک کنند، اما حیف که همه فقط از ظاهر قرآن میپرسیدند و هیچکس از باطن آن نپرسید: کربلایی کاظم، به جبران ورعی که به خرج دادی و حساسیتی که روی لقمهات داشتی، پسر فاطمه، امام زمان(ارواحنا فداه)، از باطن قرآن چه چیزی به تو یاد داده است؟ و من پاسخ میدادم که در سینهام چه خبر است.»
بنابراین، دومین شرط برای بودن در جرگه اصحاب قیامکننده اهلبیت(ع) و همراه امام عصر(عج)، به فرموده امام صادق(ع)، ورع است؛ یعنی حفظ فاصله با گناه و معصیت.