در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
شاید رقیه خانم در تمام عمرش با روضههای مادرمان حضرت زهرا(س) با بندبند وجودش گریه کرده بود. شاید بارها و بارها در خلوت خودش تصور کرده بود که چطور میشود بندهای کفن باز شود، مادر دستهایش را بیرون بیاورد و برای آخرین بار، یتیمهایش را در آغوش بکشد...
حالا معراج شهدا، در لحظه وداع رقیه خانم و فرزندانش، تجسم یک روضه باز فاطمیه بود. هقهق گریه، امان نفس کشیدن را بریده بود. کلمهها تمام شده بودند؛ بیآنکه حرفی بزنیم، سرمان را روی شانههای لرزان هم گذاشته بودیم و به یاد مادر پهلو شکسته خود زار میزدیم.
پسرها، با دستهایی که از شدت بغض میلرزید، تکهای از کفن مادر را به یادگار بریدند و مثل تبرکی مقدس روی چشمهایشان کشیدند. لحظه سنگین وداع آخر فرا رسیده بود. پسر کوچکتر، با صدایی که بهسختی از گلویش بیرون میآمد، رو به خادمان کرد و گفت: «میشود... میشود یک روضه کوتاه برای مادرم پخش کنید؟»
پیکر سفیدپوش رقیه خانم را به میانه سالن معراج آوردند. با اولین کلمات روضه که در فضای سرد اتاق پیچید، پرچم متبرک حضرت زینب(س) را روی پیکرش کشیدند. رفتم و پایین پای بانوی شهید نشستم. خادمها بیقرار بودند و به پهنای صورت اشک میریختند. آرامشی که در آن بقچه پیچیده در پرچم موج میزد، تجلی محض و بینقص آیه «بَل أَحیاءٌ عندَ رَبّهم یُرزَقون» بود.
هرکسی در گوشهای، خلوتی با او داشت. صورتم را نزدیک بردم و در گوش رقیه خانم زمزمه کردم: «میگم رقیه خانوم... تو که پر کشیدی و عاقبتبهخیر شدی، نیستی ببینی این پایین چقدر احساس یتیمی میکنیم. خوش به حالت... خودت که میدانی؛ به قول شهید آوینی ما اگر شهید نشویم، فقط میمیریم. حالا که آن بالا دستت باز است، سفارش ما جا ماندهها را هم بکن...».
بچهها دور پیکر مادر حلقه زدند. میخواستند آخرین قاب یادگاریشان را با مادری که حالا پسوند باشکوه «شهیده» گرفته بود را ثبت کنند. عکس را که گرفتند، رو به پسر کوچکش کردم و پرسیدم: «عکس مادرت رو توی گوشیت داری؟»
با دستپاچگی گوشی را از جیبش بیرون کشید. گالری را بالا و پایین کرد تا عکسی را یافت و صفحه روشن آن را سمتم گرفت. آخ رقیه خانم... صورتت چقدر شبیه فرشتهها بود؛ مهربان، روشن، با آن لبخند گرم و بیدریغ که به چشمهای آدم جان میداد مات لبخند زنده و مهربان مادر در قاب شیشهای گوشی بودم و در همان لحظه، کنار دستم، پسر رقیه خانم تکه بریدهشده کفن را روی چشمها و صورتش گذاشت و بوی مادر را با تمام وسعت ریههایش، حریصانه نفس کشید.
انتهای پیام