در روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
«ابوالفضل» در لغت به معنای صاحب فضل و بخشش است؛ نامی که با گذشت، مردانگی و ایثار گره خورده است. اما چه کسی میدانست ابوالفضل ۳۸ ساله، این مرد زحمتکش با دستهای پینهبسته، قرار است چگونه صاحب فضل «شهادت» شود؟
در آن روز پرالتهاب، عقربهها پیامآور دلهره بودند؛ چراکه حوالی محل کارش، درست از ساعت ۷ شب به بعد، آسمان رنگ وحشت به خود میگرفت و سمفونی شوم بمبارانها آغاز میشد. ابوالفضل کارگر روزمزد بود؛ از آنها که نان بازویشان را میخورند. آن روز، صاحبکار که دلش گواهی بدی میداد یا شاید فقط میخواست کارگرانش پیش از شروع سیاهی شب در پناه خانه باشند، کارگاه را زودتر تعطیل کرد.
ابوالفضل پیاده به سمت خانه به راه افتاد. تمام داراییاش از این دنیای بزرگ، اصالتِ خراسانیاش بود و همسری مهربان و البته یک پسر ۱۴ ساله به نام «طاها» که تمام جان پدر به جان او بسته بود.
در مسیر بازگشت، دلش نیامد دست خالی به خانه برود. جلوی دکهای ایستاد و مقداری تنقلات خرید. احتمالا در سرش نقشهای ساده و پدرانه کشیده بود. اینکه امشب زودتر به خانه میرسد، تنقلات را وسط اتاق میگذارد، کنار طاهای ۱۴ سالهاش مینشیند و صدای تلویزیون را برای تماشای مسابقه فوتبال تا انتها بالا میبرد؛ به این امید که هیاهوی مستطیل سبز، صدای کرکننده و ترسناک بمبهایی را که در بیرون از خانه میباریدند، در خود خفه کند. او میخواست فوتبال، پناهگاه امن امشب پسرش باشد. اما اجل، مجال سوت آغاز این بازی را نداد.
در همان مسیر بازگشت، فاجعه اتفاق افتاد. صدای ترسناک انفجار، خیابان را در شوک فرو برد. موج انفجار آنقدر بزرگ بود که پیکر ابوالفضل را به گوشهای پرتاب کرد. مردم سراسیمه، تن نیمهجانش را به سرعت به سمت بیمارستان بردند، اما او هرگز زنده به آنجا نرسید. ظاهر ماجرا شاید عمق فاجعه را نشان نمیداد، اما موج انفجار تمام اعضای داخلی بدن او را متلاشی کرده بود. ابوالفضل، پیش از رسیدن به تخت بیمارستان، بر اثر خونریزی شدید داخلی، چشمهایش را برای همیشه بست و به آرامش رسید.
حالا در معراج شهدا صدای مویههای جگرسوز یک زن به گوش میرسد. همسرش گوشه اتاق نشسته و به زبان کرمانجی، زیر لب مرثیه میخواند. لحن مویههایش، کوه را آب میکند. اشکهایش روی گونههایش خودنمایی میکنند و او با صدایی که از شدت بغض میلرزد صحبت میکند:
«اسمت ابوالفضل بود… یادت هست؟ هر سال روز تولد حضرت عباس(ع) کوچه را شیرینی میدادی… حالا من با این دستهای خالی به طاها چه بگویم؟ بگویم بابایت رفت؟ بگویم کجا رفت؟…»
نفس تازه میکند، دست بر سینهاش میکوبد و در حالی که نگاهش میان مردم در رفتوآمد است، ادامه میدهد: «مهربان نبودی که بودی… عزیز نبودی که بودی… کاری و زحمتکش نبودی که بودی… حالا منِ تنها، با این بچه یتیم چه کنم؟ کاش… کاش امروز سر کار نرفته بودی و الان سایهات، مثل همیشه، قرص و محکم بالای سرمان بود…»
تنقلات هیچوقت باز نشدند، فوتبال از تلویزیون پخش شد، اما ابوالفضل دیگر نبود تا دستهای طاها را در میان دلهره بمبها محکم در دست بگیرد. او رفت تا نامش، برای همیشه صاحب فضل قصههای تلخ این روزها بماند.
انتهای پیام