نظریه بازیها یکی از مهمترین ابزارهای تحلیل رفتار بازیگران در موقعیتهای رقابتی و همکاری است. براساس این نظریه، هر بازی از چند جزء اصلی، شامل بازیگران، راهبردها، منافع یا پرداختها و نتیجه نهایی تشکیل شده است. در این میان، بازیگران، تصمیمگیرندگان اصلی در نظام بینالملل، یعنی همان دولتها هستند. راهبردها هم انتخابهایی هستند که هر بازیگر میتواند انجام دهد؛ مثل فشار، مذاکره، تهدید، عقبنشینی یا بازدارندگی. منافع نیز پیامد هر انتخاباند؛ یعنی هر طرف از یک تصمیم چه سود یا زیانی میبرد. بنابراین، وقتی دو کشور وارد تعاملی سیاسی میشوند، نتیجه فقط به تصمیم یک طرف وابسته نیست، بلکه به واکنش طرف مقابل هم بستگی دارد.
در خصوص نتیجه نهایی نظریه بازیها نیز معمولاً سه نوع وضعیت را میتوان تشخیص داد: برد ـ برد، برد ـ باخت و باخت ـ باخت. در وضعیت برد ـ برد، هر دو طرف از نتیجه نفع میبرند و همکاری برایشان عقلانیتر است. در وضعیت برد ـ باخت، سود یک طرف به زیان طرف دیگر تمام میشود؛ یعنی منافع آنها در تعارض مستقیم قرار دارد. در وضعیت باخت ـ باخت هم هر دو طرف از ادامه تنش ضرر میکنند، اما بهدلیل بیاعتمادی یا محاسبه نادرست، همچنان در همان مسیر باقی میمانند.
روابط ایران و آمریکا را نمیتوان کاملاً در قالب رابطهای برد ـ برد دید، چون اختلاف منافع و بیاعتمادی تاریخی میان آنها زیاد است؛ اما در عین حال این رابطه همیشه هم بهصورت کامل مبتنی بر برد ـ باخت نیست، زیرا هر دو طرف میدانند که تشدید کامل بحران، هزینههای سنگینی دارد.
در این میان، تنگه هرمز یکی از مهمترین اهرمهای راهبردی ایران در جریان جنگ تحمیلی سوم مطرح شده است. از منظر نظریه بازیها، این تنگه فقط مسیری جغرافیایی نیست، بلکه کارت فشار در بازی قدرت است. ایران میتواند با تداوم بستن تنگه هرمز، هزینه فشار بر خود را برای آمریکا و متحدانش افزایش دهد. این تهدید، نوعی راهبرد بازدارنده است؛ یعنی ایران نشان میدهد که اگر فشار بیش از حد شود، میتواند واکنشی نشان دهد که منافع طرف مقابل را به خطر بیندازد. از سوی دیگر، آمریکا هم با تکیه بر تحریم، محاصره دریایی و حمایت از متحدان منطقهای خود تلاش میکند، این اهرم را خنثی کند و ایران را به عقبنشینی وادارد.
اگر بخواهیم این رابطه را دقیقتر، با استفاده از نظریه بازیها توضیح دهیم، باید بگوییم که ایران و آمریکا در بازی تکرارشوندهای با اطلاعات ناقص قرار دارند. تکرارشوندهبودن یعنی این تعامل یکبار اتفاق نمیافتد، بلکه در طول زمان بارها تکرار میشود و هر اقدام بر رفتارهای بعدی اثر میگذارد. اطلاعات ناقص هم یعنی هر طرف بهطور کامل نمیداند طرف مقابل دقیقاً چه قصدی دارد و تا چه حد حاضر است در برابر فشار یا توافق عقبنشینی کند. همین مسئله باعث میشود که تصمیمگیریها براساس حدس، احتیاط و ارزیابی هزینه ـ فایده انجام شود.
راهبردهای دو طرف نیز با همین منطق قابل فهم است. آمریکا معمولاً از دو راهبرد اصلی فشار حداکثری، برای محدودکردن ایران یا مذاکره مشروط در صورتی که احساس کند هزینه ادامه تنش افزایش یافته است، استفاده میکند. ایران هم در مقابل، بین دو گزینه حفظ بازدارندگی و مقاومت در برابر فشار یا انعطاف محدود در شرایطی که بتواند بخشی از منافعش را حفظ کند، حرکت میکند. بنابراین، هر دو طرف عملاً میکوشند با کمترین عقبنشینی، بیشترین امتیاز را بگیرند.
اما مسئله اصلی این است که تعریف منافع در میان دو طرف یکسان نیست، بهطوری که آمریکا به دنبال محدودکردن قدرت منطقهای و توان هستهای ایران است، در حالیکه ایران حفظ استقلال، امنیت و رفع فشار اقتصادی را اصل میداند. همین تفاوت باعث میشود، رسیدن به معادله برد ـ برد واقعی دشوار باشد. هرچند ممکن است در بعضی مقاطع، مانند برجام دو طرف به توافق برسند، اما این توافقها معمولاً پایدار نیستند؛ چون بر پایه اعتماد عمیق شکل نگرفتهاند. به همین دلیل، تعامل ایران و آمریکا بیشتر به سمت مدیریت تنش میرود تا حل کامل بحران.
همچنین، رژیم صهیونیستی را نیز باید در جایگاه یک بازیگر ثالث مؤثر در نظر گرفت؛ بازیگری که اگرچه مستقیماً یکی از طرفهای مذاکره و توافق نیست، اما بر محاسبات دو طرف اثر جدی میگذارد. این رژیم معمولاً نسبت به هرگونه کاهش تنش میان ایران و آمریکا حساس است، زیرا آن را به سود ایران و به زیان موازنه امنیتی مورد نظر خود میبیند. از این رو، در بسیاری از موارد تلاش میکند با افزایش فشار سیاسی، امنیتی و رسانهای، فضای تنش را حفظ یا تشدید کند.
از منظر نظریه بازیها، حضور رژیم صهیونیستی باعث پیچیدهتر شدن بازی میشود، چون دیگر فقط دو بازیگر اصلی وجود ندارند، بلکه عاملی بیرونی هم در حال اثرگذاری بر پرداختها و راهبردهاست. به عبارت دیگر، تلآویو میتواند با تحریک نگرانیهای امنیتی آمریکا یا برجستهسازی تهدیدهای منطقهای، بر تصمیمگیری واشنگتن اثر بگذارد و در نتیجه، امکان رسیدن به توافق پایدار را دشوارتر کند. بنابراین، نقش رژیم صهیونیستی را باید بخشی از ساختار بازدارندگی و موازنهسازی در این بازی پیچیده دانست.
علاوه بر این، طبق نظریه بازیها، یکی از موانع اصلی در این تعامل، ترس از فریب یا نقض تعهد است. هر طرف نگران است که اگر امتیاز بدهد، طرف مقابل از آن سوءاستفاده کند و تعهد خود را زیر پا بگذارد. این بیاعتمادی تاریخی باعث میشود که حتی در صورت وجود امکان توافق، دو طرف با احتیاط و تردید وارد مذاکره شوند. در چنین شرایطی، تهدیدهایی مانند تداوم بستن تنگه هرمز یا اعمال فشار اقتصادی، بخشی از بازی چانهزنی هستند؛ یعنی هر طرف تلاش میکند با افزایش هزینه طرف مقابل، موقعیت بهتری برای خود بسازد.
در مجموع، تعامل ایران و آمریکا را میتوان در چارچوب نظریه بازیها بهمثابه یک بازی پیچیده، تکرارشونده و نبود اعتماد میان آنها ارزیابی کرد. در این بازی، تنگه هرمز در جایگاه یکی از مهمترین ابزارهای فشار و بازدارندگی ایران نقش مهمی دارد و نشان میدهد که منازعه دو کشور فقط سیاسی و امنیتی نیست، بلکه راهبردی و اقتصادی نیز هست.
علاوه بر این، رژیم صهیونیستی نیز همچون بازیگری ثالث، با اثرگذاری بر محاسبات امنیتی و سیاسی، پیچیدگی این بازی را بیشتر میکند. با توجه به اختلاف منافع، بیاعتمادی متقابل و ترس از نقض تعهد، رسیدن به وضعیتی کاملاً برد ـ برد دشوار است. بنابراین، محتملترین حالت، نه حل کامل اختلاف، بلکه ادامه مدیریت تنش و حفظ تعادلی شکننده میان دو طرف است.
انتهای پیام