به گزارش ایکنا، همزمان با افزایش قیمت مصالح ساختمانی و بهدنبال آن، افزایش بهای مسکن، برخی صاحبان املاک به فکر فروش منازل خود افتادهاند. این در حالی است که در طول ماههای گذشته، بهدلیل رکود بازار مسکن، ترجیح میدادند از فروش منازل در اختیار خود صرف نظر کنند و منازل خالی را در اختیار مستأجران قرار دهند. اقدام به فروش منازل استیجاری در حالی که هنوز مهلت اجاره آنها به سر نرسیده، معضلی است که بسیاری از مستأجران، این روزها از آن گلایه میکنند و موجی از نارضایتی و کشمکش را میان موجرها و مستأجران منازل پدید آورده است. محمدحسن مردانی، شاعر و نویسنده در داستانی کوتاه با دستمایه طنز، به این موضوع اجتماعی پرداخته که در ادامه آن را میخوانیم:
تنگ غروب، با مهسا نشستهایم توی خانه و لمداده روی کاناپه، شبکههای تلویزیون را زیر و رو میکنیم که گوشی زنگ میخورد. تلفن را دم گوش میگذارم و بله کوتاهی میگویم. صاحبخانه است، سرحال و قبراق، برخاسته از خواب دلچسب عصرگاهیاش، نه مثل ما که از صبح پلک روی هم نگذاشته و یکنفس، سگدو زدهایم.
صدایش را در گلو انداخته و پرانرژی، چاقسلامتی میکند: «احوال آقای خودم؟ خانومبچهها خوبن؟ اوضاع میزونه؟» سرد و بیرمق جواب میدهم. تنم از این تماسها به رعشه میافتد. حکماً باز برایمان خواب و خیالی دیده که اینطور دلبری میکند. سلام گرگ...
خوشوبشها که تمام میشود، یکراست میرود سر اصل مطلب و آب پاکی را روی دستم میریزد. خیال شوم به سرش افتاده، میخواهد سرِ سالی آواره کوچه و خیابانمان کند. عصبانی و کلافه جلویش درمیآیم: «ولی ما تا آخر آذر، قرارداد داریم آقای سرپولکی! قانوناً نمیتونید خونه رو بفروشید.»
کمی چربزبانی چاشنی کلماتش میکند: «بله مهندس جان، حق با شماست. اصلاً بد به دلتون راه ندید، کسی خیال بلندکردن شما رو نداره. تا آخر آذر، با خیال تخت بشینید توی خونه؛ فقط اجازه بدید خریدارها یه توک پا مزاحم اوقات شریف بشن و خونه رو ببینن. هر کی پسندید، باهاش شرط و شروط میذاریم که خونه فعلاً دست مستأجره و اوایل دی خالی میشه.»
حوصله یکی به دو کردن ندارم، پس زبانش برنمیآیم. بخواهم کَلکَل کنم، دیوانهام میکند، بس که آسمانریسمان به هم میبافد تا عاقبت حرفش را به کرسی بنشاند. یاد تاکتیک نرمش قهرمانانه میافتم؛ یک چشم کوتاه میگویم و شرش را از سرم کوتاه میکنم. میخواهم تلفن را آن طرف بیندازم و یک نفس راحت بکشم که چشمغرههای مهسا بند دلم را پاره میکند: «کار خودت رو کردی؟! باز جلوی این مردک کم آوردی و بند رو به آب دادی؟!»
سعی میکنم در نقش مردی مقتدر، اما منعطف ظاهر شوم و خودم را از تک و تا نیندازم که «میدانی، خیلی اصرار و تمنا کرد، دلم نیامد رویش را زمین بیندازم...» که اخمهایش را درهم میکشد و وسط حرفم میپرد: «من مثل تو بزدل نیستم سعید! این مردک رو سر جاش میشونم؛ حسرت فروختن این خونه رو به دلش میذارم.»
هاجوواج نگاهش میکنم: «مثلاً چه کار میکنی؟» بیمعطلی جواب میدهد: «کاری میکنم که هیچ مشتری احمقی دلش به خریدن این خونه فکسنی رضا نده.» متعجبتر به لبهایش چشم میدوزم: «اون وقت چطوری؟» «کاری نداره، اینقدر خونه رو زشت و بیریخت میکنم که دلشون از دیدنش به هم بخوره. ظرفها رو نشُسته روی هم سوار میکنم، بره تا خود سقف. میخوام بوی گند روغنسوخته، تمام خونه رو برداره.»
نیشخند میزنم: «عجب راهکاری! چطوره توی خونه بوی بد راه بندازیم، بگیم فاضلاباش هم خرابه، زده بالا.» اخمهایش کمی باز میشود: «آفرین، اتفاقاً ایده خوبیه. مشتریها رو حسابی تار و مار میکنه. خودمون هم چند تا قطره آب میزنیم به سر و صورتمون و میگیم سیستم سرمایش خونه خرابه، از گرما داریم لَهلَه میزنیم.»
از سادگیاش خندهام میگیرد: «دست بردار زن، این حرفها چیه؟! یه مرتبه چند تا تیکه لباس سوراخ هم بنداز روی مبل و بگو خونهش بید و موریانه داره!» «آفرین سعید! این هم فکر خیلی خوبیه، مطمئنم جواب میده. چند تا اسپری حشرهکش هم میچینیم روی میز آشپزخونه و میگیم اینجا خیلی سوسک داره. خانمها عمراً آبشون با سوسک توی یه جو بره.»
کمکم خلاقیتم بیشتر گل میکند: «میتونیم یه تلهموش بذاریم گوشه دیوار و بگیم خونه موش داره. بهتر از صد تا سوسک، خانمها رو فراری میده. یا پشت شیشههای پنجره کاغذ بچسبونیم و بگیم اینجا همسایههاش چشماشون ناپاکه، آدم امنیت نداره. یه ایده بهتر؛ شیر فلکه آب رو ببندیم، همون موقع که مشتری رسید، به بهانه آبکردن کتری، شیر رو باز کنیم و با صدای بلند، غرولند کنیم: «اه، بازم که این آب لعنتی قطع شد.»
مهسا گل از گلش شکفته، لبخند به لب، تحسینم میکند: «مرحبا به شوهر درایتمندم! همون موقع گوشی تلفنت رو هم بردار، یعنی داری با موبایل حرف میزنی و فریاد بکش: اوووه چه خبره آخه؟! ماهی یک میلیون برای شارژ ساختمان؟! من ندارم آقا، نمیدم.»
هر دویمان از خنده رودهبر شدهایم. شیطان بدجور توی جلدمان رفته است. همچنان سرگرم پیداکردن ایدههای جدید و خبیثانه هستیم که تلفن مهسا زنگ میخورد. خاندایی جانش از رشت آمده و هوس دیدار خواهرزاده به سرش افتاده. آدمحسابی است، دستش به دهانش میرسد، دوروبریها را هم بینصیب نمیگذارد. سالی یک بار سر و کلهاش پیدا میشود، اما هر بار آمده، یکی دو تا کیسه برنج هم تعارفی آورده. خدا بدهد برکت! مهمان، اینطوریاش خوب است. حبیب خدا که میگویند، حکماً همین خاندایی مهسا باشد. بقیهشان خیلی چنگی به دل نمیزنند. زحمت مضاعفاند، حمالی بیمزد و مواجب. بشور، بساب، بپز، سفره بینداز، آخرش هم شستت خبردار میشود که پشت سرت کلی لغز خواندهاند که چلویشان شور بود یا خورشتشان بینمک.
«قدم به چشم، قدم به چشم.» گوشی را زمین میگذارد، سراسیمه از جا میپرد و عین مارگزیدهها دور خودش میچرخد. «هان؟! چی شد؟! چرا مثل مرغ سرکندهای؟!» هول به جانم میاندازد: «پاشو معطل نکن، الانه که سر و کلهش پیدا بشه. دستمال رو بردار، یه دستی به سر و روی خونه بکش. شیشه پنجرهها یادت نره! منم میرم سروقت جاروبرقی.»
این هم از اقبال بلند امروزمان! هنوز خستگی صبح تا شبمان نریخته، سر از نو مشغول کار میشویم. کوزتهای بدبخت! اسیران جنگی! غلامهای اجیرشده خاندایی جان! چند ساعتی یکریز رفتوروب میکنیم تا خانه سر و شکل آدمیزاد به خود بگیرد. شیشهها از تمیزی برق میزند، فرشها جارو شده و مبل و میزهای عسلی مرتب سر جایشان چیده شدهاند.
همهچیز مهیای میزبانی از خاندایی جان است که زنگ درب را میزنند. مهسا شال صورتیاش را سر میکند، من شلوار تازه اتوخوردهام را پا میزنم و هر دو مشتاقانه به سمت آیفون میرویم که نگاهمان روی مانیتور دستگاه خشک میشود. سرپولکی با زن و مردی جوان پشت در ایستاده و منتظر است درب را برایش باز کنیم تا خانه نونوارمان را به یک چشم بر هم زدن، به باد فنا بدهد.
گوشی آیفون را دم گوش میگذارم و بله کمجانی میگویم. سرپولکی مثل همیشه، شاد و قبراق، چاقسلامتی میکند: «سلام مهندس جان، احوال آقای خودم؟! خانمبچهها خوبن؟!... .»
انتهای پیام