
به قلم زهره رجبزاده
هشتاد شب است که مردم مسجد ما مبعوث شدهاند. کودک ششساله با اسکوترش. مرد جوان باحوصله، با دختر کوچک روی شانهاش. زن جوان خوشرو و خوشاخلاق با کالسکه دخترش که هر از گاهی وسط راه، چرخش هم در میرود. پیرزن با واکرش. آقای مسئول دسته با خانواده پای کارش و البته بلندگویش. بلندگویی که به یک دستگاه صوت کوچک وصل میشود و هر شب نوجوانهای دسته آن را با یک چرخ خرید معمولی تا میدان میآورند و بر میگردانند.
شاید هزاران پیامبر خدا هم آن وقتها به همین سادگی مبعوث شده باشند. مثل حضرت موسی (ع) که با عصایش مبعوث شد. عصایی که گاهی با آن برگهای درخت را برای گوسفندانش میریخت و اگر خسته میشد کمی به آن تکیه میداد. اتفاقاً همان عصا بود که روزی دریا را شکافت.
شاید بار امانت پیامبرگونه باشد که نمیگذارد دسته مسجد ما بیتفاوت از کوچهها و خیابانها عبور کند. هر شب یادمان هست که پسربچه پرچم به دست، سرش را از کدام پنجره بیرون میآورد. آمادهایم که برایش دست تکان بدهیم. وقتی فهمیدیم که مرد کتانی فروش که جلوی مغازهاش، با مشت گرهکرده شعارهایمان را تکرار میکند پرچم ندارد، یکیمان دوید و پرچمش را به او داد. حتی یک شب که ماشین عروس و داماد جلوی یکی از خانههای محله ایستاد، آقای مسئول دسته با آن بلندگوی سادهاش معجزه کرد همگی برای سلامتی آن دو صلوات فرستادیم خانمهای دسته هم دلشان طاقت نیاورد و یکییکی رفتند جلو و برای خوشبختیشان دعا کردند. چشمهای داماد کراوات زده از خوشحالی برق میزد و تشکر میکرد.
شاید اینها از جنس همان مسئولیتی باشد که شبی مردی جامه به خود پیچیده، در زیر سنگینیاش میلرزید درحالیکه خدا به او میگفت: «بپا خیز محمد (ص)!»؛ از جنس بار امانتی پیامبرگونه که نمیتواند از هیچ کوچه و خیابانی بیتفاوت عبور کند.
مردم مسجد ما ۸۰ شب است که مبعوث شدهاند و بهرسم نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد که سلاموصلوات خدا بر آنها باد، سلاح «کلمه» را به دست گرفتهاند و راهی میدان شدهاند. پیامبرانی که بهاتفاق، کتابهایی از جنس کلمه داشتهاند.
این شبها کلمات به قلبمان وحی میشود و به پرچمها و لبهایمان میرسد. این را وقتی متوجه شدم که پسر دهسالهام، پرچمش را بالا میآورد و در میان دسته مسجد شعار میداد. آن شب سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: میدانی که هر «اللهاکبر» ما ۲۳ بار تکرار میشود؟
یکبار بر لبهایمان و ۲۲ مرتبه در طرح حواشی پرچمهایمان. راست میگفت. کلمات برای ما خیلی جدی شدهاند. آن قدر که حتی دارند از طرح حواشی پرچمهایمان هم بیرون میریزند.
خیابانها و کوچههایی که از آنها عبور کردهایم و میدانی که هر شب به آن رسیدهایم دیگر مثل قبل نمیشوند. وسط میدانمان به نیت شهدا چایخانه زدهایم. جلوی پاساژهایمان موکب پاسخ به شبهات دینی راه انداختهایم. کف میدان سجاده انداختهایم و شانهبهشانه نماز توسل به امامزمان (عج) خواندهایم. برای شهدای محل سالگرد گرفتهایم و علمایمان را به جای صفحه تلویزیون، میان خودمان دیدهایم.
این خیابانها، کوچهها و میدانها دیگر مثل قبل نمیشوند. به زبان ادبیات، وقتی پیامبری مبعوث میشود گویی «قهرمانِ داستان» از آستانه (نقطه بیبازگشت) گذشته است و دیگر به وضعیت قبل بر نمیگردد.
قهرمان مبعوث شده ناگزیر از رفتن و رسیدن است. او میرود و خیابان و کوچه و میدان و روز و شب را هم با خودش پیش میبرد. تاریخ هم ناگزیر از جایش بلند میشود و قدمی به جلو بر میدارد. کودک ششساله با اسکوترش. زن جوان خوشاخلاق با کالسکهاش و پیرزن با واکرش تاریخ را جلو میبرند.
همانطوری که نوح پیامبر، تاریخ را با سکان کشتیاش به جلو هدایت کرد، پیامبران مسجد ما ناگزیر تاریخ را به سمت قلهاش پیش میبرند.
انتهای پیام