کد خبر: 4357852
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار : ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۲
روایت‌‌هایی درباره‌ خدایی که از رگ گردن نزدیک‌تر است/ 2

دقیقه 90

یک نویسنده اصفهانی در اقدامی خلاقانه، روایت‌هایی را جست‌وجو و مکتوب می‌کند که به رویدادهای الهام‌بخش و خارق‌العاده زندگی انسان‌ها می‌پردازد و رنگ‌ و بویی شبیه به معجزه دارد.

ساعت هفت‌ونیمانسان از آغاز تاریخ، در جست‌وجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوه‌های این جست‌وجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقت‌جوی بشر ریشه دارد و نمونه‌های آن را می‌توان در روایت‌های تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود نشانه‌هایی الهی ارائه کرده‌اند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواسته‌اند نشانه‌ای به آنان بنمایاند تا دل‌هایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.

برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل می‌شود و تکیه‌گاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم به‌شمار خواهد رفت؛ تجربه‌ای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینان‌بخش است.

یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش می‌کند بخشی از این تجربه‌های انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمع‌آوری و با افزودن مایه‌های داستانی به آن، در قالب داستان‌های کوتاه خواندنی منتشر کند. به گفته وی، این داستان‌ها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارق‌العاده‌ هستند که راویان‌شان آن‌ها را اعجازی از سوی خداوند می‌دانند. این داستان‌ها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آن‌ها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطه‌ای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.

در ادامه، دومین شماره از این داستان‌های واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهید خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است. 

روایت وحید: دقیقه‌ 90

دوزانو افتاده‌ام زیر سینک ظرف‌شویی و برای باز شدن پیچ زنگ‌زده‌ شیر آب تقلا می‌کنم که تلفن زنگ می‌خورد. با همان دست‌های گال‌گرفته، جیب‌های‌ شلوار را زیر و رو می‌کنم و گوشی را بیرون می‌کشم. گاوم زاییده است، همین یکی را کم داشتم! اولش با سلام و صلوات با طرف، تا می‌کنم. وقتی به هیچ خواهش و التماسی رام نمی‌شود، کم‌کم صدایم بالا می‌رود. یک خروار قسم و آیه برایش ردیف می‌کنم که به پیر، به پیغمبر، من اینجا گیر افتاده‌ام. اصفهان کجا، بندر ترکمن کجا؟! دست کمش 10، 14 ساعت راه دارم تا برسم! به خرجش نمی‌رود، مرغش یک‌ پا دارد. می‌گوید: خیال برت داشته که در آسمان باز شده و تو یکی پایین افتاده‌ای؟! هزار نفر توی صف انتظارند. فردا 8 صبح حاضر نباشی، نوبتت می‌سوزد. این را نمی‌گوید، یک چیز دیگر می‌گوید که معنی‌اش همین می‌شود. کان لم یکن تلقی می‌شود یا یک همچون چیزی.


بیشتر بخوانید:


تلفن را قطع می‌کنم، آچار و پیچ‌گوشتی را زمین می‌اندازم، ابروهایم را در هم می‌کشم و یک‌راست می‌روم سراغ حسین که این آش را برایم پخته است. توی اتاق بغلی به دیوارهای زمخت قدیمی ریسه می‌کشد. به خیالش با همین یک سطل بتونه‌ خشک و خالی، مثل آینه، صاف و یک‌دست می‌شوند.

آن رویم را زمین می‌گذارم: «حالا خوب شد؟! همین کارو داشتی؟! جیگرت حال اومد؟!» به پشت سر برمی‌گردد و متعجب نگاهم می‌کند: «اوغور بخیر آقا وحید! چی شده؟! چرا یهو برزخی شدی؟! جن‌هات بیدار شدن؟!»

توپم حسابی پر است: «برزخی نه، بگو جهنمی! جهنمی شدم از دست کارای تو!» مات و مبهوت به صورت گر گرفته‌ام چشم دوخته است.

دوباره از خجالتش درمی‌آیم: «خودت رو به موش‌مردگی نزنی که بدتر اون روم بالا میادا!» از کوره در‌می‌رود: «نمی‌شه اول تفهیم اتهام کنی، بعد شکنجه بدی؟! بالاخره می‌گی چه مرگت شده یا نه؟!»

«چی می‌خواستی بشه؟! هرچی به گوشِت خوندم حالا وقت این کارا نیست، خودمون هزار تا گرفتاری داریم، از کار و زندگی‌ می‌افتیم، گوشِت بدهکار نبود. نشستی زیر پای من ساده و کشوندیم اینجا. بعد از یک هفته حمالی‌کردن، چیزی که عایدمون نشد هیچ، استخدامی‌مون هم رفت روی هوا. 

«آخه چرا؟! مگه چی شده؟!»

«چراش رو باید از اون زبون‌نفهمی بپرسی که زنگ زده می‌گه: الّا و بلّا فردا 8 صبح باید کارخونه باشی واسه مصاحبه استخدامی. هرچی به دست و پاش افتادم که من مسافرم، 100 فرسخ راه دارم تا برسم، بنده‌نوازی کنید و چند روز بندازیدش عقب، به خرجش نرفت. مردک از خدا بی‌خبر گفت: ما کاری به این کارها نداریم، فردا تشریف نیارید، ماجرا کنسله. می‌فهمی یعنی‌ چی؟ یعنی این همه سگ‌دو زدن، دم این و اون رو دیدن و آزمون‌دادن واسه استخدام، مالیده ا‌ست! البته تو تقصیری نداری‌ها، من نباید خام حرف‌هات می‌شدم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد!»

خروس‌خوان صبح، پاشنه‌‌ کفش‌ها را ورکشیده بودم بروم بیرون و یکی دو تا نان تازه برای خانه بگیرم که زنگ در را زدند. عزیز هنوز خواب و بیدار بود. از روی تخت فریاد کشید: ببین کیه وحید؟!

در را که باز کردم، چهره‌ خندان و دست و رو شسته‌ حسین، قاب شد توی چشم‌هایم. اول وقتی آمده بود که تا از خانه بیرون نزده‌ام، یقه‌ام را بچسبد. خواب و خیال‌ها برایم دیده بود. دست انداخت دور گردنم و صورتم را بوسید. یک دل سیر، چاق‌سلامتی کرد. احوال مادر را پرسید، برای آقاجانم خدابیامرزی فرستاد و عاقبت رفت سر اصل مطلب که: «دستمان به دامنت، کارمان بدجور گیر افتاده است. یک اتوبوس آدم جهادی جمع شده‌ایم که برویم ده‌کوره‌های شمال و دستی زیر بال و پر مردم آنجا بکشیم؛ اما یک جای کار، لنگ است. نیروی تأسیساتی نداریم. بنا آمده، برق‌کار آمده، نقاش و جوشکار آمده، اما آدم کاربلدی که بتواند لوله‌ آبی وصل کند یا سرویس بهداشتی و حمامی راه بیندازد، نداریم. این‌طوری کارمان پیش نمی‌رود، بقیه هم عاطل و باطل می‌مانند. کار خدا، یک‌باره تو آمدی توی ذهنم. به بچه‌ها گفتم: یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم! آچاربه‌دست‌تر از وحید خودمان، چه‌ کسی؟! همین فردا می‌روم و خِرش را می‌چسبم که باید هم‌سفرمان شوی. هم فال است و هم تماشا. می‌رویم تا حوالی بندر ترکمن و آن راسته‌ها. هم دستی به سر و روی مسجد و حسینیه و مدرسه‌ روستاها می‌کشیم، هم تنی به آب می‌زنیم و هوایی تازه می‌کنیم. چه می‌گویی؟! پایه‌ای؟! علی، علی؟!»

دستش را دراز کرد طرف دستم و منتظر ماند تا بگویم: یا علی! خیال نمی‌کرد دستش را پس بزنم و رویش را زمین بیندازم. آخر، کار خیر که زوری نمی‌شود! راه دستم نبود. سرشلوغی، زیاد داشتم. صبح و عصر می‌رفتم خانه‌کاری. یکی می‌خواست کولرش را سرویس کند، یکی آبگرمکنش نشتی داشت و آن یکی به سرش زده بود توالت فرنگی بگذارد. خرج یومیه‌مان با همین خرده‌کاری‌ها می‌گذشت. کار و بار مردم یک‌ طرف، ماجرای استخدامی هم شده بود قوز بالاقوز. گفته بودند: گوش به زنگ باشید تا خبرتان کنیم. بدم نمی‌آمد یک جای ثابت پاگیر شوم. سر وقت بروم و سر وقت بیایم. حقوق ماهیانه و بیمه‌اش سر جا باشد. مهم‌تر حرف و حدیث مردم بود. می‌خواستی در خانه‌ای را بزنی و دخترشان را خواستگاری کنی، مجبور نبودی کلی سرخ و زرد شوی که شازده کار و بار مشخصی ندارد، زورش به خرید مغازه هم نرسیده و مهندس سیار است. خداوکیلی چه کسی زیر بار می‌رود، پاره‌ تنش را این‌طوری بفرستد خانه‌ بخت؟! خودمان باشیم، دلمان رضا می‌دهد؟!

همان دم اولی، آب پاکی را ریختم روی دست حسین. گفتم رفاقتمان سر جا، ولی دور من یکی را خط بکش. چند هفته است چشمم به در سفید شده، بلکه خبر این استخدامی برسد و از آلاخون والاخون بودن دربیایم. گفتم این کارها مال بچه‌ترهاست، نوجوان‌هایی که تازه پشت لبشان سبز شده و از هفت دولت آزادند؛ نه ما که پیرپسرهای 30، 40 ساله‌ایم و هنوز نتوانسته‌ایم زن و زندگی اختیار کنیم. گفتم: وقت، طلاست حسین‌ جان! این سال‌های جوانی را باید چسبید به کار و کاسبی و مال و منالی دست و پا کرد که اندوخته‌ روز مبادایمان باشد. سر پیری مجبور نباشیم دستمان را جلوی هر کس و ناکسی دراز کنیم. بعد هم خیرخواهی‌ام گل گرد و یک خروار نصیحت در گوشش خواندم که آخر، اردوی جهادی هم شد کار؟! خودت را ویلان و سیلان این شهر و آن روستا کرده‌ای که سقف خانه‌ مردم را تعمیر کنی، آن وقت خودت هنوز نتوانسته‌ای یک آلونک زپرتی دست و پا کنی! یک روزی به خودت می‌آیی که کار از کار گذشته و دیگر وقتی برای جبران‌کردن باقی نمانده است.

خندید. نه از سر محبت و دوستی که مثلاً: دمت گرم رفیق! چه حرف‌های خوبی زدی، از خواب غفلت بیرون آمدم! نه، خنده‌های زهر‌دار، شبیه نیشخند، مثل اینکه: تو نمی‌فهمی پسر! تو مو می‌بینی و من پیچش مو! حالا حالاها مانده تا حکمت این کارها را دریابی!

خنده‌اش که از روی لب‌ها جمع شد، آرام به حرف آمد: «جاده‌ زندگی، صاف و یکدست نیست که هرکی تندتر دوید، زودتر برسه آقا وحید! روزگار، راه میان‌بر زیاد داره. کافیه خدا راهنمای آدم باشه. نشنیدی که میگن: طرف، ره صدساله رو یک‌شبه رفت؟! گل دقیقه نودی ندیدی؟! رئال مادرید، منچستر 2022 رو یادت نیست؟ رئال تا آخرای بازی دم حذف‌شدن بود، اما دقیقه 90 و 91 دو تا گل طلایی زد و صعود کرد. همون سال، قهرمان جام هم شد. انگلیس و هلند 2024 عجیب‌تر. همه‌چیز مساوی بود، یک، یک؛ اما آخرین دقیقه‌ بازی، انگلیس گل دوم رو زد و سرضرب رفت فینال. غصه‌ وقت رو نخور داداشی! خدا بخواد، یه جوری میذاره توی کاسه‌ت که فکرش رو هم نکنی. اگر هم مشیتش نباشه، همه‌ عمر عین سگ پاسوخته بدویم، باز به جایی نمی‌رسیم. مالک زمان، اوستا کریمه. بسپار به خودش!»

امان از این صغری کبری چیدن‌های جماعت تسبیح به دست. نم‌نمک سر حرف را باز می‌کنند، کلی قصه و حکمت و روایت به گوشت می‌خوانند و عاقبت طوری مخت را می‌پیچانند که ناخواسته دم به تله می‌دهی و اسیر و عبیدشان می‌شوی. انگار مهره‌ مار داشته باشند یا آدم را جادو و جنبل کنند.

حالا اما دیگر کار از کار گذشته، وقت ناله‌کردن نیست. بخواهم دست‌دست کنم، باید فاتحه‌ استخدام‌شدن را بخوانم و حالا حالاها خانه‌ مردم پادویی کنم. نمی‌خواهم به بخت خودم پشت پا بزنم.

از حسین رومی‌گردانم، بار و بندیل سفر می‌بندم، خرت‌وپرت‌هایم را داخل کوله‌پشتی می‌ریزم و به‌دو از مدرسه‌ روستای آشوراده که یک هفته‌ای است آنجا اطراق کرده و سرگرم تعمیراتش هستیم، بیرون می‌زنم. از بندر ترکمن تا اصفهان 800 کیلومتری راه است، شاید کمی هم خوش‌تر. اتوبوسی اگر باشد، یک‌راست می‌رود گرگان و همان‌جا مسافر می‌زند. عاقل باشد، اینجا خودش را عنتر و منتر نمی‌کند. سر جاده برای یکی از تاکسی‌های عبوری دست بلند می‌کنم، آدرس ترمینال را می‌دهم و سبیلش را حسابی چرب می‌کنم تا گازکش بگذاردم ترمینال گرگان.

از ماشین که پیاده می‌شوم، صلاة ظهر است. آفتاب تیز مرداد، فرق سر را می‌خراشد. از حیاط کم‌وبیش خلوت ترمینال می‌گذرم و زیر سقف سالن پناه می‌گیرم. چندتایی از شرکت‌ها به اصفهان اتوبوس دارند، اما باید تا ساعت چهار عصر صبر کنم. سرگرم حساب و کتاب می‌شوم. چهار عصر تا شش صبح می‌شود 14 ساعت. هرچقدر هم بخواهد لفتش بدهد و لاک‌پشتی حرکت کند، اول صبح اصفهان خواهم بود. جای دلواپسی نیست!

از یکی از شرکت‌ها بلیط می‌خرم، از مغازه کناری‌اش ساندویچ و نوشابه. ته‌بندی‌ام که تمام می‌شود، روی نیمکت‌های فلزی گوشه‌ سالن، نیمچه‌چرتی می‌زنم تا وقت سوار شدن برسد.

اتوبوس، خالی راه می‌افتد. مسافر چندانی ندارد. همین، قصه را سخت‌تر می‌کند. می‌خواهد شهر به شهر بایستد، فریاد بکشد و مسافر جدید بزند. گلوگاه، بهشهر، ساری، بابل، آمل و هرجای دیگری که بشود یکی دو نفر را بالا انداخت و خرج اتوبوس چندمیلیاردی را درآورد. کلنجاررفتن با راننده بی‌فایده است، گوشش از این حرف‌ها پر است. کار خودش را می‌کند و راه و بی‌راه می‌ایستد.

کمر راه، نزدیکی‌های فیروزکوه، یکی از لاستیک‌ها پنچر می‌شود و اتوبوس وسط جاده تلوتلو می‌خورد. زن‌ها زیر لب انّا انزلناه می‌خوانند و مردها از پشت شیشه، گردن می‌کشند بیرون تا ببینند راننده چه دسته‌گلی آب داده است. تا کمک‌شوفر پنچری را بگیرد و زاپاس را جا بیندازد، یک‌ ساعت دیگر را هم از کف می‌دهیم. فلاسک خالی را آب‌جوش‌کردن، تخمه و سیگار خریدن و برای توالت ایستادن‌هایش هم بماند.

آفتاب صبح، دو ساعتی است بالا آمده که سفر قندهارمان تمام می‌شود و با دست و پای ورم‌کرده و چشمان غرق خواب، می‌رسیم ترمینال کاوه. توی آینه‌ جلوی اتوبوس، ریخت و قیافه‌ام را برانداز می‌کنم. با کولی‌ها مو نمی‌زنم. این‌طوری بروم مصاحبه، بی‌بروبرگرد قبولم می‌کنند: سرپرست جدید بخش ضایعات کارخانه!

باید بروم خانه و سر و صورتی صفا بدهم. گوشی را از جیب کوله‌پشتی بیرون می‌کشم و ساعت را نگاه می‌کنم. کمی به هفت مانده است. دوباره سرگرم چرتکه‌انداختن می‌شوم. دربستی بگیرم، یک ربع تا خانه راه است. 10 دقیقه هم برای عوض‌کردن لباس و شانه‌زدن موها. می‌ماند حدود نیم‌ساعت که باید خودم را بگذارم شهرک صنعتی جی، پشت درب کارخانه.

دست‌ودل‌بازی‌ام گل کرده است. با اولین مسافربر شخصی، سر کرایه به توافق می‌رسیم. بی‌معطلی می‌پرم بالا و کمی هول به جان راننده می‌اندازم تا به‌جای خیابان، توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها بیندازد و ترافیک سنگین اول صبح را قِسِر در برویم. توی قفل در که کلید می‌اندازم، هفت و 20 دقیقه است. 10 دقیقه‌ دیگر باید دوباره از خانه بیرون بزنم، روی ترک موتور بنشینم و گازکش بروم سمت کارخانه. بی‌خوابی اما امانم را بریده است. چشم‌ها سیاهی می‌روند. سرم از خستگی تاب می‌خورد. دلم می‌خواهد برای پنج دقیقه هم که شده، پلک روی هم بگذارم و نفسی چاق کنم. محو ساعت روی دیوار می‌شوم: ۷:۲۵. 

«عزیز! من باید برم کارخونه واسه مصاحبه‌ استخدامی. پنج دقیقه چشمامو می‌ذارم روی هم. دستت طلا، سر هفت و نیم صدام بزن، خواب نمونم!»

بالشت گوشه‌ اتاق را می‌کشم زیر سر. انگار همه‌ دنیا را ارزانی‌ام کرده باشند. آخ چه کیفی می‌دهد این خواب! می‌خواهم عطای استخدام‌شدن را به لقایش ببخشم، قید آدم و عالم را بزنم و بی‌خیال همه‌ دنیا، یک چرت سیر بزنم. کاش این پنج دقیقه تا آن سر دنیا کش می‌آمد. کاش می‌شد 50 دقیقه، پنج ساعت یا پنج روز. مگر حسین نمی‌گفت، مالک زمان خداست؟! خدایا من که به‌خاطر تو، دل به این راه سپردم و تن و جانم را خسته کردم. چه می‌شود این پنج دقیقه را پنج ساعت پای ما حساب کنی؟! یاد قصه‌ اصحاب کهف می‌افتم، خواب 309 ساله. یاد حکایت معلم کلاس چهارم دبستانمان، همانی که پیامبر(ص) سر روی پای امیرالمؤنین(ع) گذاشت و آن‌قدر خوابید که آفتاب پرید و نماز علی(ع) قضا شد. خدا به دعای پیامبرش، یک‌ بار دیگر خورشید را برگردانده بود تا دل علی راضی شود. مگر ما شیعه‌ علی نیستیم؟! نمی‌شود برای ما هم ریش گرو بگذارند و زمان را کمی دستکاری کنند؟!

سرگرم همین اما و اگرها هستم که پلک‌هایم سنگین می‌شوند و از هوش می‌روم. خور و پف‌هایم تا سقف اتاق بالا می‌رود که عزیز دست روی پیشانی‌ام می‌کشد: «پاشو پسر، از کارت جا نمونی!»

هراسان از جا می‌پرم و نگاهم را میخ عقربه‌های ساعت می‌کنم. هفت و 30 دقیقه است، نه یک دقیقه کمتر، نه یک دقیقه بیشتر. دست‌هایم را مشت می‌کنم و قفسه‌ سینه را جلو می‌کشم تا خواب تنم را در کنم. چقدر خوابیده‌ام؟ 50 دقیقه؟ پنج ساعت یا پنج روز؟! کمرم از خوابیدن درد گرفته است، مثل وقت‌هایی که کرونا آمده بود و سه روز تمام توی تخت بیمارستان، پهلو به پهلو می‌شدم. آن‌قدر خوابیده‌ام که تمام خستگی اتوبوس و دوندگی‌های پیش از آن، رنگ باخته است.

دوباره زیرچشمی عقربه‌های ساعت را برانداز می‌کنم. این همه وقت را پنج دقیقه پای من حساب کرده‌اند؟! چطور ممکن است؟! تنم مورمور می‌شود. زبانم بند آمده، نای حرف‌زدن ندارم. سرم را بالا می‌آورم و به شعاع کوچک نور، کنار شیشه‌ غبارگرفته‌ پنجره چشم می‌دوزم. خدایا تو با من چه کردی؟! عزیز، باز از وسط اتاق فریاد می‌کشد: «دیرت شدا، دست بجنبون پسر! پاشو، بگو یا علی!»

انتهای پیام
دبیر:
محبوبه فرهنگ
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۲۶ - ۱۴۰۵/۰۳/۲۵
0
0
عالی بود
captcha