بعضی دیدارها فقط چند دقیقه طول میکشند، اما تا پایان عمر در جان انسان ماندگار میشوند. برای شهید عباس آلویی، دیدار با رهبر شهید، فقط حضور در مراسمی رسمی نبود؛ آرزویی بود که با گرفتن دستان ایشان، لبخندی از سر محبت و چند حبه قند تبرکی، به خاطرهای فراموشنشدنی تبدیل شد. خاطرهای که پس از شهادتش، با دعای رهبر شهید برای عاقبتبخیری، تماس غیرمنتظره دفتر ایشان و رسیدن هدیهای پدرانه به همسر و دختر شهید، معنایی عمیقتر یافت. خبرنگار ایکنا از اصفهان در گفتوگو با عاطفه اربابی، همسر عباس آلویی، شهید جنگ اقتدار، به روایت دیداری متفاوت با رهبر شهید مینشیند که متن آن را در ادامه میخوانیم.
بله. وقتی در نطنز زندگی میکردیم، همسرم اصرار زیادی داشت، هرچه زودتر انتقالیاش به کاشان انجام شود تا بتواند در کنگره شهدای کاشان خدمت کند. روند انتقالش بارها با مشکل روبهرو شد، اما همان روزها خبر رسید که برگزاری کنگره به تعویق افتاده است. برخلاف تصور خیلیها، عباس از این اتفاق خوشحال شد و میگفت: «خدا خواسته کنگره عقب بیفتد تا من هم برسم و بتوانم در این کار سهمی داشته باشم.»
برای این آرزو، سه روز روزه نذر کرد و پس از ادای نذر، انتقالش انجام شد. وقتی به کاشان آمد، بدون اینکه خودش درخواستی مطرح کند، مسئولیت روابط عمومی کنگره شهدای کاشان به او واگذار شد؛ مسئولیتی که با تمام وجود آن را پذیرفت. از همان روزهای نخست، مرتب به من میگفت: «اگر خدا این کارها را قبول کند، مزد همه این زحمتها دیدار آقاست.» واقعاً هم برای کنگره از جان، مایه میگذاشت. مشکلات جسمی داشت، اما هیچوقت به آنها اهمیت نمیداد. بارها به او میگفتم چند روزی مرخصی بگیر و استراحت کن، اما همیشه پاسخ میداد: «کار کنگره نباید روی زمین بماند.»
ساعتهای طولانی بیرون از خانه بود. من و دخترمان وابستگی عاطفی زیادی به او داشتیم و دلتنگش میشدیم. گاهی از او میخواستیم بیشتر در خانه بماند، اما با مهربانی میگفت: «اگر خدا قبول کند، پاداش همه این سختیها اول رضایت خداست و بعد، دیدار آقا. اگر قسمت شد، به نیابت از تو هم به دیدار آقا میروم؛ چون میدانم تو همه این روزها را با صبوری تحمل کردی.»
از صمیم قلب آرزو میکردم این توفیق نصیبش شود؛ چون رهبر شهید را فقط به زبان دوست نداشت، بلکه با تمام وجود، عاشق ایشان بود. هر زمان سخنرانیهای معظمله از تلویزیون پخش میشد، همه کارهایش را کنار میگذاشت و با دقت تا پایان گوش میداد. ما هم میدانستیم در آن لحظات نباید مزاحمش شویم. گاهی میدیدم که هنگام شنیدن سخنان آقا اشک در چشمانش حلقه میزند و زیر لب میگوید: «الهی فدای این آقا شوم.»
محبتش به رهبر شهید، احساسی زودگذر نبود؛ در عمل نیز کاملاً مطیع ولایت بود. هیچگاه جلوتر از رهنمودهای ایشان حرکت نمیکرد، اهل افراط نبود و همیشه میگفت: «باید همان کاری را انجام دهیم که رهبر انقلاب تکلیف میکنند.»
مدتی بعد قرار شد فهرست اعضای کنگره برای دیدار با رهبر شهید تهیه شود. دیدار ۲۶ دیماه برگزار میشد، اما تا روزهای آخر هنوز اسامی نهایی نشده بود. عباس هیچوقت اصرار نداشت نامش حتماً در فهرست باشد، هرچند نگرانیاش را پنهان نمیکرد. روز اعزام، رو به من کرد و گفت: «کاش میشد تو به جای من بروی. این همه روز نبودنم را تحمل کردی؛ دوست داشتم این دیدار سهم تو باشد، اما امکانش نیست و فقط خودم باید بروم.»
آن زمان تصور میکردم همین حرف، نهایت محبت اوست، اما بعد از شهادتش یکی از دوستانش برایم تعریف کرد که عباس حتی از مسئولان خواسته بود، اگر امکان دارد، همسرم را به جای من بفرستید، اما به او گفته بودند این دیدار شخصی است و امکان جایگزینی وجود ندارد. خودش هیچوقت این موضوع را برایم نگفته بود.
روز دیدار، لباس نو پوشید، با شوق فراوان آماده شد و واقعاً با آداب زیارت به تهران رفت. پس از پایان مراسم، چند بار با او تماس گرفتم، اما پاسخ نداد. حدس زدم هنوز در بیت هستند و تلفنهای همراه را تحویل نگرفتهاند. حدود ۱٠ دقیقه بعد از خروج از بیت تماس گرفت. از همان سلام اول، شادی را در صدایش احساس کردم.
گفتم: «عباس، آقا را دیدی؟» با شوق گفت: «آره خانم! از نزدیک دیدم. حدود دو متر با آقا فاصله داشتم.» با شوخی از او پرسیدم: «از آقا چیزی هم گرفتی؟ انگشتر؟ چفیه؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس چه گرفتی؟» با لحنی که هیچوقت فراموش نمیکنم، گفت: «خود آقا را گرفتم.» تعجب کردم و پرسیدم: «یعنی چه؟» گفت: «باورت میشود؟ دستم را در دست آقا گذاشتم.»
برایم باورکردنی نبود؛ چون معمولاً محافظان اجازه چنین کاری نمیدادند. گفت: «بگذار برسم خانه، همهاش را برایت تعریف میکنم.» وقتی به خانه رسید، اولین جملهای که گفت، این بود: «از تهران تا کاشان با هیچکس دست ندادم.» حتی جایی توقف نکرده بود. مستقیم از محل پیادهشدن، وسایلش را برداشت و به خانه آمد.
همین که وارد شد، همان دست متبرک را بر سر و صورت من و بنتالهدی، دخترمان کشید و گفت: «این دست لایق شده که امروز گرمای دست حضرت آقا را حس کند.» بعد با همان شوقی که در صدایش موج میزد، ماجرای دیدار را برایم تعریف کرد.
میگفت: «وقتی جلسه تمام شد، همه به سمت آقا رفتند. محافظها اجازه نمیدادند کسی نزدیک شود. یکی درخواست انگشتر داشت، یکی تسبیح میخواست و یکی هم تبرک؛ اما من با خودم گفتم هیچکدام از اینها دلم را آرام نمیکند، فقط دلم میخواهد چند ثانیه دست آقا را بگیرم. بلند صدا زدم: آقاجان! دلم میخواهد دستتان را بگیرم. یکی از محافظها مخالفت کرد، اما آقا خودشان فرمودند: دستت را بده. بعد دست مرا گرفتند و با محبت فشار دادند.»
آنچه بیش از همه در ذهنش مانده بود، فقط گرمای دست رهبر شهید نبود؛ از نگاه محبتآمیز ایشان هم بارها برایم گفت: «خانم! تا حالا شده در جمعی نشسته باشی و یکباره نگاه بزرگ آن مجلس روی یک نفر مکث کند؟ آقا یک لحظه اینگونه به من نگاه کردند و با محبت لبخند زدند.» بعد با همان حال خاص ادامه میداد: «نمیدانم چرا احساس کردم این لبخند، لبخند رضایت بود. هم خجالت کشیدم، هم دلم آرام گرفت. انگار آقا مرا پذیرفتند.»
این خاطره آنقدر برایش شیرین بود که تا مدتها هر بار تعریفش میکرد، همان حال و هوای روز دیدار را پیدا میکرد. من هم میدیدم که چقدر این دیدار به او آرامش داده و حالش را دگرگون کرده است. در همان دیدار، یکی از حاضران برای فرزندش از رهبر شهید درخواست تبرک کرد. ابتدا فرمودند تبرکهای آماده دفتر را به او بدهند، اما آن فرد اصرار کرد که تبرکی از خود ایشان میخواهد. رهبر شهید دستور دادند قندان را بیاورند.
عباس تعریف میکرد که آقا حدود پنج، شش دقیقه دعایی خواندند. میگفت: «از دعا فقط چند کلمه متوجه شدم و بقیه را نفهمیدم، اما میدانستم آقا با تمام توجه دعا میکنند.» پس از پایان دعا، قندها را میان حاضران تقسیم کردند. چند حبه هم سهم عباس شد.
وقتی به خانه آمد، قندها را به دستم داد و گفت: «اینها را ریزریز کن و داخل کیفت بگذار. هر جا احساس کردی کسی به دعای آقا نیاز دارد، تکهای از آن را به او بده.» همان کار را انجام دادم. بخشی را خودمان استفاده کردیم، مقداری را به پدر و مادرهایمان دادیم و بقیه را میان کسانی تقسیم کردیم که بیماری سخت داشتند، سالها چشمانتظار فرزند بودند یا به هر دلیل به دعای خیر نیاز داشتند.
این هم از ویژگیهای عباس بود. میتوانست آن چند حبه قند را برای خودش نگه دارد، اما معتقد بود برکت واقعی زمانی است که دیگران هم از آن بهرهمند شوند. روحیه ایثار و گذشت در همه رفتارهایش دیده میشد.
در همان روزهای پیش از دیدار، من نامهای خطاب به رهبر شهید نوشته بودم. در آن نامه از ایشان خواسته بودم برای من، همسرم و دخترمان دعا کنند تا سرباز اسلام، انقلاب و ولایت باشیم. دخترمان، بنتالهدی هم نقاشی کوچکی کشیده بود که آن را به نامه ضمیمه کردم و آدرس و شماره تماس خودمان را نیز نوشتم. وقتی عباس نامه را دید، با تأکید گفت: «یادت نرود از آقا بخواهی برایمان دعای عاقبتبخیری کنند و بنویس برای من دعای شهادت هم بکنند.»
من هم دقیقاً همین درخواست را در پایان نامه نوشتم؛ اینکه رهبر شهید برای عاقبتبخیری، شهادت و ثابتقدم ماندن ما در مسیر انقلاب دعا کنند. عباس نامه را روز ۲۶ دیماه به دفتر رهبر شهید تحویل داد؛ نامهای که بعدها سرنوشت عجیبی پیدا کرد.
مدتها از تحویل نامه گذشت و هیچ پاسخی دریافت نکردیم. با خودم فکر میکردم شاید بهدلیل حجم زیاد نامههای آن روز، نامه ما گم شده یا هنوز به دست مسئولان دفتر نرسیده است.
حدود یکی، دو ماه پیش از شهادت عباس، بعد از نماز صبح، ناگهان برگشت و گفت: «خانم! دیشب خواب عجیبی دیدم.» پرسیدم: «چه خوابی؟» گفت: «خواب دیدم رهبر شهید به محل کار ما آمدهاند. داخل خودرو نشسته بودند و تعدادی از محافظان هم همراهشان بودند. وقتی وارد شدم، با تعجب گفتم: «آقا! شما اینجا چه میکنید؟ چقدر خوشحالم که شما را اینجا میبینم.» بعد ادامه داد: «آقا فقط اشاره کردند دستت را جلو بیاور. دستم را که جلو بردم، انگشتری با نگین عقیق سرخ کف دستم گذاشتند. همان لحظه، گرمای دست آقا را دقیقاً مثل روز دیدار احساس کردم؛ همان گرما، همان حس.»
وقتی خوابش را تعریف کرد، حقیقتاً نگران شدم. از قبل درباره بعضی خوابها و تعبیرشان تجربههایی داشتیم و رنگ سرخ نگین عقیق برایم سؤالبرانگیز بود؛ اما عباس بارها خواب رهبر شهید را دیده بود و معمولاً خوابهایش سرشار از محبت بود؛ گاهی میگفت آقا او را در آغوش گرفتهاند، گاهی به خانهمان آمدهاند یا با مهربانی با او صحبت کردهاند. در طول ۱۳ سال زندگی مشترک، شاید بیش از ۱۴ یا ۱۵ بار چنین خوابهایی دیده بود و همه را بیکموکاست برایم تعریف میکرد. ما تقریباً هیچ راز ناگفتهای از هم نداشتیم.
بعد از شهادتش، این خواب را برای حجتالاسلام سیدسعید حسینی، امام جمعه کاشان تعریف کردم. ایشان گفتند: «دیدن رهبر انقلاب در خواب، تعبیر به حضرت امیرالمؤمنین(ع) دارد و هرچه در خواب از ایشان گرفته شود، در حقیقت عطای امیرالمؤمنین(ع) است.»
بعدها نیز بعضی از دوستان، از جمله حاج حسین یکتا گفتند تعبیر عقیق سرخ، شهادت است. آنجا بود که فهمیدم چرا یکی از محافظان در همان خواب با صدای بلند به عباس گفته بود: «برو... آقا هدیهای به تو داد که به هیچکدام از ما نداده بود.» آن روزها هنوز معنای این خواب را نمیدانستیم، اما بعد از شهادتش، همهچیز برایمان روشن شد.
پس از شهادت عباس، جملهای از او در فضای مجازی منتشر شده بود: «خدایا، ما را در جمع خوبانت بپذیر، ما عاصی هستیم، اما یاغی نیستیم.» همان جمله باعث شد یک روز، مردی از دفتر رهبر شهید با من تماس بگیرد. گفت: «اتفاقی این جمله را دیدم و تکان خوردم. با خودم گفتم این جوان چه کسی بوده که سه روز پیش از شهادتش چنین عاشقانه با خدا نجوا کرده است؟»
از من خواست درباره عباس برایش بگویم. از زندگیمان، از سختیها، از روحیهاش و از همه فراز و فرودهایی که پشت سر گذاشته بود، برایش گفتم. در پایان مکالمه، وقتی فهمیدم از دفتر رهبر شهید تماس گرفته است، دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. فقط گفتم: «سلام مرا به آقا برسانید و بگویید همه این داغ و سختیها را فقط به امید رضایت ایشان تحمل میکنم. دلخوشی من و بچهام، آقا هستند. کاش قسمت شود یک بار ایشان را ببینیم تا دلمان آرام بگیرد.»
ایشان با مهربانی گفت: «فعلاً شرایط دیدار فراهم نیست، اما مشخصات شما را یادداشت میکنم و اگر امکانش فراهم شد، حتماً اطلاع میدهیم.» هرچند آن دیدار هیچگاه قسمت ما نشد، اما همان تماس برای من امیدبخش بود.
مدتی بعد، اتفاق دیگری افتاد که هرگز فراموشش نمیکنم. شبی بر اثر حرفی که از کسی شنیدم، دلم خیلی شکست. تا صبح خوابم نبرد و مدام به عکس عباس نگاه میکردم. با خودم میگفتم، اگر او حیات فیزیکی داشت، هیچکس جرئت نمیکرد چنین حرفی به من بزند.
صبح همان روز، تلفنم زنگ خورد. یکی از مسئولان دفتر رهبر شهید بود. گفت وقتی مشخصاتم را در سامانه جستوجو کرده، متوجه شده چند نامه برای دفتر فرستادهام و اکنون در حال بررسی نامهای است که تاریخ آن به ۲۶ دیماه ۱۴۰۳ برمیگردد؛ همان نامهای که عباس روز دیدار تحویل داده بود. با تعجب گفت: «شما در این نامه از رهبر شهید خواستهاید برای عاقبتبخیری و شهادت همسرتان دعا کنند. این نامه را خود همسرتان قبل از شهادت آورده است؟»
نامه بهدلیل حجم زیاد مکاتبات، بیش از یک سال در میان نامههای بررسینشده مانده بود؛ حتی نامهای که بعد از شهادت عباس نوشته بودم، زودتر از این نامه به دست مسئولان رسیده بود.
مسئول دفتر گفت: «درخواست شما خدمت رهبر شهید مطرح شد و ایشان شما را به اسم دعا کردند.» بعد پیام ایشان را برایم خواند: «توصیه همیشگی آقا به همسران شهدا این است که صبور، مقاوم و شکیبا باشید. دنیا گذراست و خداوند اجر صبر و مجاهدت شما را محفوظ خواهد داشت.»
شنیدن همین چند جمله، تمام اندوهی را که شب قبل بر دلم نشسته بود، از بین برد. احساس کردم خداوند درست در سختترین لحظه، این دلگرمی را به من رساند. در پایان آن تماس، آدرس منزلمان را گرفتند و گفتند: «به رسم یادبود، هدایایی برای شما ارسال خواهد شد.»
آن تماس حدود بیستم یا بیستویکم بهمنماه بود. چند روز بعد، در بیستوهفتم بهمن، هدایا از طریق پست ارسال شد، اما بسته در مسیر پستی ماند. در همین فاصله، حادثه تلخ شهادت رهبر شهید رخ داد.
اوایل اردیبهشتماه، شبی با خودم فکر میکردم که قسمت نشد حتی یک بار رهبر شهید را از نزدیک ببینم. بیش از همه از این ناراحت بودم که به دخترم قول داده بودم روزی در قامت فرزند شهید، خدمت آقا برسیم و ایشان از او دلجویی کنند، اما این آرزو محقق نشد. با خودم میگفتم هم خودم از این توفیق محروم شدم، هم فرزندم و هم پدری را که همیشه پناه خانوادههای شهدا بود، از دست دادیم. حتی با خودم گفتم، حتماً دیگر آن هدایا هم هیچوقت به دست ما نخواهد رسید.
صبح روز بعد، وقتی از بیرون به خانه برگشتم، پدرم گفت: «بسته پستی برایت آمده است.» تصور میکردم همان بسته کتابی است که سفارش داده بودم، اما وقتی آن را باز کردم، کاملاً غافلگیر شدم. فرستنده، دفتر رهبر شهید بود. داخل بسته، چادر نمازی برای دخترم بنتالهدی، یک چادر نماز و جانماز برای خودم، دفتر نقاشی و مدادرنگی برای دخترم و نامهای سرشار از محبت خطاب به من قرار داشت.
وقتی نامه را خواندم، مدتها کنار آن نشستم و اشک ریختم. با خودم میگفتم، اگرچه دیگر رهبر شهید را در میان خود نداریم، اما یادگار محبت و توجه ایشان به دست ما رسید. همان لحظه احساس کردم مهر پدرانه ایشان همچنان همراه خانوادههای شهداست.
در تمام این مدت، کمتر کسی را دیدهام که تا این اندازه به همسران و فرزندان شهدا توجه داشته باشد. رهبر شهید همواره تأکید میکردند که بار سنگینتر بر دوش همسران شهداست و نسبت به فرزندان آنان نیز نگاه ویژهای داشتند. این توجه برای ما بسیار ارزشمند بود و هنوز هم باور داریم که دعای خیر و محبت ایشان همراه خانوادههای شهداست.
این هدایا امروز برای دخترم فقط چند وسیله یادگاری نیست؛ سرمایهای از امید و محبت است. هر مهمانی که به خانه ما میآید، با افتخار آنها را نشان میدهد و میگوید: «اینها را آقا برای من فرستادهاند.» یک روز هم رو به من کرد و گفت: «مامان! درست است که نتوانستم آقا را از نزدیک ببینم، اما آقا برای من هدیه فرستاد.»
همین جمله، برای من معنای بزرگی داشت. شاید رهبر شهید، من و فرزندم را از نزدیک نمیشناختند، اما این میزان توجه به خانوادههای شهدا، نشان میداد که آنان را فرزندان و خانواده خود میدانستند. این محبت، پس از شهادت همسرم، بزرگترین تکیهگاه روحی من و دخترم شد و خاطره آن تا همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند.
انتهای پیام