
به گزارش ایکنا،
آیتالله محمد سروش محلاتی؛ استاد حوزه در نشست علمی «
تعارض نظم و عدل در فقه عاشورا» به مناسبت محرم در مؤسسه فهیم در قم در دو بخش به ایراد سخن پرداخت. متن بخش اول سخنان وی به شرح زیر است:
یکی از موضوعاتی که همواره از منظرههای تاریخی، سیاسی و فقهی در باب قیام امام حسین(ع) و واقعه عاشورا مطرح شده، این پرسش است که آیا حرکت امام حسین(ع) منجر به تفرقه و اختلاف در میان امت اسلامی شد؟ از منظر فقهی، این مسئله به این صورت صورتبندی میشود که هرگاه حاکمی جائر قدرت را در دست داشته باشد و مقابله با او در راستای برقراری عدالت، پیامدهایی چون بروز اختلاف، هرجومرج و بینظمی در جامعه داشته باشد، تکلیف شرعی چیست؟
این مسئله از زمان قیام اباعبدالله الحسین(ع) مطرح بوده و تا امروز نیز تداوم داشته است؛ چرا که تأثیری بنیادین بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی مسلمانان دارد. محققان غالباً بر این نکته متمرکز بودهاند که آیا حرکت امام حسین(ع) «مجاز» بوده است یا «مشروع»؟ اگرچه طرح این پرسش برای ما شیعیان بدیهی و بلاموضوع است، اما در میان اهل سنت و تحلیلگران مسائل اجتماعی، موضوعی حائز اهمیت است.
به عنوان نمونه، ابنخلدون در تاریخ خود در مورد امام حسین(ع) اظهارنظر کرده و معتقد است که صحابه عموماً با رویه ایشان موافق نبودند؛ زیرا از نظر او، مواجهه با حاکم جائر منجر به هرجومرج و آشفتگی اوضاع مردم میشود و لذا تحمل حاکم جائر به صلاحتر است. وی تأکید میکند که هرچند یزید فاسق و جائر است، اما مجوزی برای خروج علیه او وجود ندارد، چرا که مفاسد ناشی از قیام، بیشتر از تحمل حاکم جائر است. ابنکثیر نیز در «البدایه و النهایه» بیان میدارد که اگر امام فاسق باشد، بهتر است تحمل شود تا دوران حاکم جائر به پایان برسد، زیرا در غیر این صورت مفاسد بیشتری بهوجود میآید.
در زمان آغاز حرکت امام(ع)، بسیاری از افراد با همین استدلال، این قیام را تخطئه میکردند. در واقع، کسی نبود که از یزید دفاع کند یا او را شایسته رهبری بداند، اما همواره میگفتند اقدام علیه او «مصالح نیست». برای مثال، عمرو بن سعید (حاکم مدینه) به امام حسین(ع) گفت که شما با بیعت نکردن و مخالفت، نظم جامعه را برهم میزنید. بدین ترتیب، هم ایادی حکومت به بهانه اختلافافکنی و هم مخالفان با استدلال «حفظ نظم»، از همراهی با ایشان سر باز زدند. این موضوع را میتوان در دو نحله شیعه و سنی بررسی کرد، اما گرایش غالب در میان اهل سنت بر این است که نباید در برابر حاکم جائر قیام کرد و نظم موجود را بهدلیل فسق و جور برهم زد.
حمید عنایت در کتاب «سیری در اندیشه سیاسی عرب» (چاپ دهه ۱۳۵۰) که برخی آثارش درخور تأمل است، نگاه متفکرانی چون ماوردی را تحلیل کرده است. او بیان میکند که این اندیشمندان چنان بر اطاعت از سلطان تأکید داشتند که تفاوت میان عادل یا فاسق بودن امام را نادیده میگرفتند، زیرا هدف اصلی آنها حفظ نظم جامعه بود. اثر افکار ماوردی و غزالی در جامعه سبب شد تا مسلمانان پذیرند که حاکمیت جباران را باید تحمل کرد. عنایت در کتاب خود آورده است: «چنین اندیشههایی بهتدریج زمینه ذهنی مسلمانان را برای پذیرش استبداد فراهم کرد و نتیجه آن شد که در نظام سیاسی جوامع اسلامی، استبداد اصل و آزادی استثنا دانسته شود؛ چرا که فرمانروایان میتوانستند به راحتی با هر نوع آزادی که دستاویز آشوبگری باشد، مقابله کنند.
پیامدهای قداست نظم در جوامع اسلامی
تاریخ مسلمانان و جوامع اسلامی نیز گواه آن است که «نظم» بهعنوان مقصودی مقدس تلقی شده و ارزشهایی چون «عدالت» و «آزادی» در پای آن قربانی شدهاند. جوامع اسلامی به دلیل غلبه چنین اندیشههایی، هزینههای گزافی را در طول تاریخ پرداختهاند و آثار این رویکرد همچنان در وضعیت امروز آنها مشهود است.
ابنکثیر در تأیید دیدگاه خود به روایتی استناد میکند که بر اساس آن، هر کس در جامعه سخنی بزند که موجب اختلاف و تفرقه شود، باید کشته شود. در این استدلال، نه منطق و استدلال فرد معترض مورد توجه است و نه صلاحیت حاکم؛ بلکه تنها «قداست نظم» اهمیت دارد. احمد بن حنبل نیز در «مسند» خود به روایتی استناد کرده که منسوب به پیامبر(ص) است و در «صحیح مسلم» نیز آمده است: «.. اَتَاکُمْ وَاَمْرُکُمْ جَمِیعٌ علی رَجُلٍ وَاحِدٍ یُرِیدُ اَنْ یَشُقَّ عَصَاکُمْ او یُفَرِّقَ جَمَاعَتَکُمْ فَاقْتُلُوهُ....» (هرگاه در حالی که امر شما یکپارچه تحت فرمان یک نفر است، کسی بیاید که بخواهد اتحاد شما را بشکند یا جمعیت شما را متفرق کند، او را بکشید).
این روایات در منابع معتبر عامه ذکر شده است و در همین راستا، برخی افراد نادان و عنود با استناد به چنین مطالبی ادعا کردهاند که امام حسین(ع) با «شمشیر جدش» کشته شده است؛ بدین معنا که شهادت ایشان طبق دستور پیامبر(ص) بوده و از این طریق سعی کردهاند این جنایت عظیم را توجیه کنند.
شیعه مخالف قداست نظم است
اما در دیدگاه شیعی، موضوع به این صورت نیست و نه چنین پیشینهای وجود دارد و نه مستنداتی در این راستا یافت میشود. مسئله از منظر شیعی از دو جنبه قابل بررسی است؛ نخست، جنبه عقلی که در واقع بحث از «تزاحم میان مصلحت عدالت و مصلحت نظم» است. بدین معنا که اگر برقراری عدالت موجب بههمریختگی نظم شود، یا برعکس، حفظ نظم منجر به آسیب دیدن عدالت گردد، این تزاحم باید بر اساس اولویت و اهمیت هر یک از این دو مصلحت حلوفصل شود. این منطق کاملاً روشن است؛ لذا نمیتوان به صورت کلی ادعا کرد که نظم همواره تقدم دارد و باید نظم سیاسی را به هر قیمتی — حتی در صورت ظلم حاکم — حفظ کرد. در بسیاری از موارد، مصلحت بههمزدن نظم موجود و اعتراض، بسیار والاتر است، زیرا از این طریق میتوان از مفاسد گستردهتری جلوگیری کرد؛ بنابراین، نمیتوان نظم را در هر شرایطی امری مقدس دانست.
علاوه بر این، میدانیم که «نظم» فاقد ارزش ذاتی است، در حالی که «عدل» دارای ارزش ذاتی است. قاعدتاً عدل نباید با نظم در تعارض باشد؛ چرا که ما برای نظم سیاسی ارزش قائلیم، زیرا در پرتو آن امنیت برقرار شود، حقوق انسانها رعایت گردد، جلوی تعدی و ظلم گرفته شود و در نهایت عدالت برقرار شود. بنابراین، امری که ارزش بالذات ندارد (نظم)، قابل مقایسه با امری نیست که ارزش ذاتی دارد (عدالت). در واقع، نظم تنها به اندازه کاربردش در راستای تحقق عدالت، ارزش و جایگاه مییابد.
دیدگاه علامه طباطبایی در مورد مقابله با حاکم جائر
کسانی که بحث را تنها از منظر نقلی دنبال نکردهاند، بهسادگی تقدمِ «نظم» را کنار گذاشته و پذیرفتهاند که آنچه برای ما اولویت دارد، کیفیت و چگونگی حکومت است، نه صرفِ وجودِ حکومت. ما افتخار داریم که عالمان شیعه به این نکته توجه ویژهای داشتهاند؛ برای نمونه، مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف «المیزان» مطرح میکنند که مفاسد تأیید و پذیرش حکومتهای جائر، بسیار بیشتر از مفاسد ناشی از اعتراض است و هیچ انسان عاقلی نمیپذیرد که زیر بار ظلم برود. ایشان تأکید میفرمایند برخی افراد، سکوت و مدارا را تحت عنوان «حفظ وحدت» واجب میشمارند؛ در حالی که معنای این رویکرد، از بین بردن هسته و جوهر دین برای حفظ پوسته وحدت است و چنین دینی، هیچ تأثیری در جامعه نخواهد داشت.
با این حال، اگر به مدارک نقلی و روایات مراجعه کنیم، تحلیل موضوع دشوارتر میشود، همانطور که اهل سنت نیز با چالشهای مشابهی مواجه شدهاند. ما ابتدا باید روایات را از نظر سندی و متنی بهدقت مورد مداقه قرار دهیم. در این مسیر، باید راهی برای توجیه فرمایش حضرت امیر(ع) در خطبه ۱۲۷ نهجالبلاغه بیابیم؛ ایشان در این خطبه، خوارج را مورد عتاب و سرزنش قرار دادند که چرا از امت فاصله گرفتند و با این تعبیر فرمودند: «الزم السواد الاعظم...» (به توده مردم بپیوندید)، زیرا دست خدا با جماعت و عموم مردم است، نه با کسانی که از جمع فاصله میگیرند. همچنین هشدار دادند: «ایاکم و الفرقه» (از ایجاد اختلاف بر حذر باشید) و مثال زدند که اگر گوسفندی از گله جدا شود، طعمه گرگ خواهد شد و کسی که از جامعه جدا شود نیز به همین ترتیب طعمه میشود. حضرت همچنین تأکید فرمودند که اختلافافکنان در جامعه را بکشید، هر کس که باشد، حتی اگر زیر عمامه من باشد: «من دعی هذا الشعار فاقتلوه». این جملات حضرت امیر(ع) را چگونه باید معنا کرد؟ آیا این تعابیر نشان نمیدهد که انسان باید همواره با جامعه همراه باشد و از اختلاف بپرهیزد؟ و آیا معنای آن این نیست که کسی که از جامعه جدا نشود، طعمه شیطان نمیگردد؟ اکنون اگر این فرمایشات را در کنار سیره و روش اباعبدالله الحسین(ع) قرار دهیم، میبینیم که توجیه این تعابیر چقدر پیچیده است.
در حالی که معاویه به هر روشی مردم را بر سر سفره حکومت خود جمع کرد و بهظاهر وحدتی ایجاد نمود، امام حسین(ع) در آستانه قیام، با مخالفت یا عدم همراهی افرادی چون عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و حتی جابر بن عبدالله انصاری مواجه بود؛ در حالی که ما در مقابل، با تعابیر صریح حضرت علی(ع) درباره ضرورت همراهی با جماعت هستیم. در این راستا، شارحان نهجالبلاغه در ذیل این خطبه مطالبی بیان کردهاند که چندان متقاعدکننده و پذیرفتنی نیست.
(ادامه دارد)
انتهای پیام