کد خبر: 1446849
تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۳۹۳ - ۰۸:۱۶

زائر بارانی، سلام خسته ما را به هشتمین خورشید برسان

گروه اجتماعی: هر چند که خو گرفته‌ام با صحن و سرای حرم، با آمدن‌های مکرر و استشمام عطر دل‌انگیز این بهارها! اما هان زائر بارانی! همان تویی که از دوردست با دلت به زیارت می‌روی، سلام پیاده‌های خسته‌ای چون ما را به هشتمین خورشید برسان، شاید تو به آسمان نزدیکتر باشی...

دهه کرامت و میلاد امام مهربانی‌ها، مشهد الرضا(ع) پر می‌شود از زائران شکسته دل و مهمان‌هایی که دعوت شده‌اند به دیار عاشقی. عاشقانی که غبار سفر روی شانه‌شان نشسته است، همان‌هایی که از دوردست آمده‌اند، از طرح لباس، رنگ چهره و گویش‌هایی که نمی فهمم با امامشان چه می‌گویند، می‌توان حدس زد که از کدام گوشه دنیا به زیارت آمده‌اند، این همه رنگ و نژاد را که کنار هم می‌بینم، بیشتر پی می‌برم به رأفت و کرم علی‌بن موسی‌الرضا(ع).

صدای پای آمدن امام هشتم را که شنیده‌اند، گویی شتابان حاضر شده‌اند تا به جشن میلاد غریب الغربا(ع) نائل شوند، برخی جاده ولایت را پیموده‌اند، پیاده آمده‌اند و با جای پای قدوم امامشان به حرم نزدیک شده اند، جای قدوم مبارک حضرت را در نیشابور بوسیده‌اند و عاشقانه‌هایشان را به مشهد آورده‌اند.

اینک طوس میزبان حضور زائران می‌شود و گوشه‌ای از بهشت از وجود دل باختگان امام غریب پر شده است، رهروان جاده عاشقی آمده‌اند و جاده لبریز از شوق بودنهاست، حاجت‌های دل زائران را می‌شنود، همان امامی که دنبال بهانه بوده تا برآورده‌شان کند و چه بهانه‌ای بهتر از میلاد؟

اذن دخول می‌گیرم! سر که بالا می‌برم تا اجازه ورود به حرمش را گرفته باشم، چشمانم را تسخیر می‌کنند ریسه‌بندی‌‌ها و گوشم پر می‌شود از نوای نقاره‌خانه، باز یک حس غریب، باز یک حال عجیب و با هم اذن دخول.

باب الجواد(ع) را انتخاب می‌کنم برای حضور در دیار عاشقی تا دیگر نیازی به قسم دادن به جان جوادش نباشد، من سیرابم از جام وجود مهربانش اما عطش جانم را با جرعه‌ای آب از حوض طلا، فرو می‌نشانم، وضو می‌گیرم و روبروی گنبد طلا می‌نشینم و زیر لب زمزمه می‌کنم، آقا! میلادتان مبارک.

دستم را می‌رسانم به پنجره فولاد، گره می‌زنم انگشتانم را به این پنجره تا چند ثانیه‌ای کنار پنجره‌اش بمانم، اینک منم و دستان گره خورده و یک بغل راز و نیاز، اشک شوق و احساس، عطر یاس و سبدی پر از ابراز.

دیدن بی‌قراری زائرانش بی‌قرارترم می‌کند، سوی ضریح می‌روم، از هشتمین خورشید، نور می ‌خواهم، آفتاب می خواهم و هرچه که از ذهنم عبور می‌کند را از او می‌خواهم چون می‌دانم دریای کرمش بی‌انتهاست.

روز میلاد، موج کرمش به اوج تلاطم رسیده است، هر جای حرم که بنشینم، انعکاس چلچراغ از آینه‌های شکسته مرا فرا‌می‌‌گیرد و غرق ترنم می‌سازد همه وجودم را، کبوتر دلم انس گرفته با امام مهربانی و صدای رضا(ع) رضا(ع)، دلم پر می‌کشد به سمت کودکی هایم که گم می‌شدم در این همه ازدحام و گم شده ای پیدا بودم برای امامم.

هرچند که خو گرفته‌ام با صحن و سرای حرم، با آمدن‌های مکرر و استشمام عطر دل انگیز این بهارها! اما هان زائر بارانی! همان تویی که از دوردست با دلت به زیارت می‌روی، سلام پیاده‌های خسته‌ای چون ما را به هشتمین خورشید برسان، شاید تو به آسمان نزدیکتر باشی...

معصومه فروغ/ خراسان رضوی

captcha