از كوچههای مدينه بوی غربت میآيد، بوی سيلی، بوی ياس نيلی میآيد، بوی گريه، خاك چادر مادر، بغضی از جنس حسن، صبر حيدر، اشك زينب میآيد...
میخواهم از كوچههای مدينه يكی يكی گذر كنم تا به خانهای كه درش سوخته سر بزنم، میخواهم سری به غمكده علی بزنم، نميدانم چه رازيست ميان غصه زهراي 18 ساله و در كه هر گاه علی(ع) چشمش به در میافتد میسوزد، خدايا آن ضربه غلاف مگر چه كرد كه از آن به بعد ديگر بازوی زهرا تكان نخورد...
يا فاطمه! داغ تو دل و خانه علی را ويران كرد، يا علی چه بر دلت گذشت وقتی ميان كوچههای مدينه با ضرب سيلی همه داشتههايت را گرفتند، چه بر دلت گذشت آن زمانی كه در ميان شعله آتش، غنچه شش ماههات پر پر شد، آن زمانی كه صدای لالهات با غنچه در ميان در و ديوار به آسمان رفت، آن زماني كه در ميان در و ديوار پهلوی فاطمه(س) شكست، صدای شكسته شدن قلب علی(ع) عرش را به لرزه در آورد...
ميدانم در دلت گفتي كه ايكاش من به جاي فاطمه(س) پشت در شكسته قرار ميگرفتم و ميدانم خواستی فاطمه(س) را ياری كنی اما دستانت بسته بود... يا علی(ع)، از زخمهای پيچيدهات فقط خدا با خبر است، فقط چاه است كه بغض در گلو گير كرده علی(ع) را میفهمد... حالا علی(ع)، در اين روزها به دنبال ديواريست كه سر بگذارد و چاهی كه فرياد كند غريبیاش را... ای ياس مناجات علی(ع) كجا پر كشيدی... حالا كه مثل لاله غرق شبنم پر كشيدی و رفتی دل سنگ كوچههای مدينه هم میگريد... خشت، خشت ديوار مدينه بی صدا میگريد، حتی تابوت هم به حال حيدر میگريد، از ديشب ديگر قرآن علی(ع)، سوره كوثر ندارد.
امروز لاله پرپر علی(ع)، اسير پيراهن تاريكی شده است و شب گذشته علی(ع) با اشك چشمانش ياس شبهای مناجاتش را غسل داد، حالا علی(ع) مانده است و كوچههای بقيع و غم جان سپاریات يا فاطمه(س)!
ای كوچههای وهمآلود خداحافظ
نغمه آدمسوز خداحافظ
زخمهای زبان خداحافظ
غيرت مرده در رگ تاريخ خداحافظ
بغض در حنجره مچاله شده خداحافظ
در آتش گرفته خداحافظ
سلام بر تو ای فاطمه!
يادداشت: سميرا كرامت