
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، مناسبتهای سال یکی بعد از دیگری میگذرند تا به روز پدر میرسند و تو را با خود به گذشتهای نه چندان دوری که با پدر داشتی میبرند. لحظاتی که شاید دیگر تکرار نشود به ویژه برای کسانی که دیگر پدران خود را در کنارشان ندارند.
امروز روز پدر است، میخواهم نگاهی به سه پرده زندگی پدران سرزمینم داشته باشم، «تویی که جسمت را به زمین و روحت را به آسمان سپردی»، «تویی که در بهار زمین، فصل زمستان زندگیات را تجربه میکنی» و «تویی که از جانت برای امروز سرزمین مادریمان گذشتی اما مسافر سرزمین فراموش شده مان شدی». شاید امروز تلنگری باشد تا حباب شیشهای فراموشیمان ترک بردارد و بشکند تا دوباره به دیدارتان آییم.
پرده اول؛ آسمانی بی ماه
آسمان قلبت خالی از نور مهتاب شده و ماه به خانه ابدیت نقل مکان کرده است. شاید تو با دستان خودت ماه را به آغوش خاک سپردی، یادت هست؟ و چقدر دل کندن سخت بود. مردم میگویند خاک سرد است آنقدر سرد بود که دیگر او را برای همیشه از یاد بردی، آنقدر غرق در دنیای زندهها شدی و یادت رفت کسی در انتظار است و باز فراموش میشود. شاید امروز بهانهای باشد تا سراغ آلبومهای قدیمی رفته و این دلتنگی بهانهای برای حضور در مزارش باشد. بهانهای برای آشتی با ماه...
به مرد جوانی که با دو کودک خود در گلفروشی در حال سفارش دادن دسته گلی است نزدیک میشوم. وقتی میفهمد خبرنگارم و برای روز پدر در حال تهیه گزارش هستم. لبخند تلخی میزند و میگوید: سالهاست پدرش فوت کرده است. از او میپرسم حتما حالا آمدی تا دست گلی تهیه و به آرامگاهش بروی. میگوید: نه دست گل برای پدر همسرم است. شاید پنجشنبه اگر کاری پیش نیاید بروم. تازه فاتحه را از هر جا بخوانی درست است، زندهها را دریاب! حرفش چقدر تلخ و سنگین است. آیا فرزندانش هم همین پاسخ را آینده در موردش خواهند داد؟
پرده دوم؛ ماه پشت ابر
ماه در آسمان زندگی تو هنوز وجود دارد، اما پشت ابرهای بی مهری پنهان است و شاید تو او را با پای خودش به سرزمین فراموشی سپردی. از یاد بردی که آغاز زمستان زندگیاش تنها با گرمای وجود تو لذتبخش است. تو را عصای دوران پیری خود میپنداشت تا بر آن تکیه کند و آرام آرام این فصل را پشت سر بگذارد اما اشتباه کرده بود.
به یاد داری اولین بار که سوار دوچرخه شدی، چگونه با عشق پشت تو را گرفته بود و مواظب بود مبادا به زمین بخوری. ولی امروز تو حاضر نیستی ویلچر او را حتی لحظهای برانی. به یاد داری چه عاشقانه به حرف تو گوش میسپارد، برایت داستان میخواند، لباست را تعویض میکرد. اما حالا تو اصلا فرصت نداری که به دیدارش بروی، حرفهایش را گوش دهی، برایش روزنامه بخوانی و تعویض لباس او که دیگر در شأن تو نیست!
و چه زود از یاد بردی که افتادگی امروزش، به خاطر دویدنهای دیروزش برای آینده تو بود. خواستههایش را چاه کرد و مچاله روزگار شد تا به خواستههایت برسی، اما امروز تو چقدر حاضری به خواسته او اهمیت بدهی و از خواسته خودت بگذری؟
سیما که کارشناس ارشد حسابداری است، میگوید سپردن پدرم به خانه سالمندان بهترین کاری بوده که برایش انجام داده است، چون رسیدگی بهتری در خانه سالمندان انجام میشد. از طرفی به خاطر وضعیت شغلیم نمیتوانم از او نگهداری کنم و هزینههای نگهداری او را به صورت مشترک با برادرم تأمین میکنیم. گاهی هم تلفنی با پدرم صحبت میکنم و همین رسیدگی کافی است.
از او جدا میشوم و حرفهایش را در ذهن مرور میکنم آیا تنها رسیدگی در قالب خانه سالمندان جبران کننده روزها و دقایق پر از دغدغه پدر برای فرزندانش است؟ و با آن میتواند نبود ثمره زندگی خویش را پر کند؟
پرده سوم؛ آسمانی مهتابی
دیروز جان بر کف به میدان جنگ رفتی و پایت را در میدان مین جا گذاشتی و حتی گاز خردل نتوانست اندیشه فردای جوانان وطن را از ذهنت دور سازد، تو دیروز برای من پدری کردی و من امروز حق فرزندی را به جا نیاوردم.
تو را از یاد بردم و فراموش کردم اگر امروز پدرم دست نوازش بر سر من میکشد، تو دست نوازش برای فرزندانت را نداری، اگر امروز پدرم پا به پای من میدود، تو پای راه رفتن با فرزندت را از دست دادی و اگر پدرم هر لحظه بزرگشدن مرا میبیند تو چشم دیدن نداری. نفس کشیدن راحت من و پدرم مدیون سخت و خونین نفس کشیدن توست و تو چه زیبا از دنیای بودن با فرزندانت گذشت تا من به این آرامش برسم.
پس بیاییم وجدانهای خاموش را در این مناسبت که به نام پدرنامیده شده، روشن کرده و به گونهای دیگر سپاس آنها را به جا آوریم، شاید سخت نباشد که حداقل امروز را به آنها اختصاص دهیم ...