
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، هر کس یکبار همسفر راهیان نور، مسافر سرزمین خون و جنون خرمشهر شده باشد، از دالانهای تودرتوی خاکریزها، تانکها و ساختمانهای زخمی جنوب دیدن کرده باشد، حال و هوای جنگ و جبهه را درک خواهد کرد.
جبهه جنوب، جایی که از صدر تا ذیل آن پر بود از ِالمانها و نشانههای جنگ؛ از پلاکارتهای چوبی کنار مسیر عبور و مرور بازدیدکنندگان گرفته تا تانکها، پلهای معلق کوثری، نیزارها، سلاحها و ادوات جنگی.
برتن هر کدام از آن پلاکارتها جملهای قصار حک شده بود: «شاید جنگ تمام شده باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت»، «منطق ما، منطق حسین کربلاست»، «ما زندگی را دوست داریم اما اسلام را بیشتر» یا «چشمان هزاران شهید به اعمال شما دوخته شده است»... .
با این جملهی آخری ترسی غریب به ذهن انسان هجوم میآورد؛ چشمان هزاران شهید ... به اعمال ما ... شهید یعنی شاهد و ناظر بر افعال یکایک ما؛ در خود فرو رفتم و جستجو کردم، کدام عمل من آنقدر قدر دارد تا قابل تقدیم به محضر ایشان باشد، آنان مرد میدان عمل و روزهای سخت بودند، نه مانند بسیاری از ما دم از عمل زده و عافیت طلب باشند، لاف زنان و سخنوران راهی به مقام و معنای شهادت ندارند و به قول کلام الله مجید، آنان مردان صادقاند.
جهاد این بار در جبهه فرهنگی
برای بازآفرینی شور و شیدایی آن روزگار و مردان، زنان و کودکان شیردل آن دوران، با یکی از یادگاران لحظات خون و خطر همکلام شدم، حسین عرفانیان، جانباز باصفایی است که در گفت وگو با ایکنا از آن حال و هوا گفت.
معلوم بود فراق یاران شهیدش او را زودتر از موعد شکسته کرده، درباره اعتقاد و باورش اینگونه لب به سخن گشود: ما خدمت در جبهه فرهنگی را بعد از جهاد در خط مقدم نبرد برای اشاعه فرهنگ ناب دفاع و شهادت تکلیف خود می دانیم.
روایت رشادت از زبان یک راوی
وی یکی از راویان دفاع مقدس و از فعالان جبهه فرهنگی شهر مشهد است، با افتخار از رشادتها نقل میکند: نیروهای خراسان در دوران هشت ساله دفاع مقدس، نقش به سزایی خاصه در عملیاتهای آبی ـ خاکی خیبر، بدر، کربلای چهار و غواصهای ما در والفجر هشت با تمام پیروزیها و ناکامیهایش ایفا کردند و همه ما در سالهای بعد از جنگ با تمام کارهایمان در تلاشیم تا شمهای از آن ایثارها و جان فشانیها را برای جوانان نسلهای بعدی زنده کنیم.
حاج آقا عرفانیان از محقق شدن آرزوهایش گفت و با اصرار فراوانی تأکید میکرد، جوانان خودشان همیشه پای کارند و از ما در انجام این امور سبقت گرفتهاند، ما همگی برآنیم تا عده معدود آن طرف خاکریز هم با مشاهده این تلاشها، آن رنجها و غربتها را لمس کرده، تلنگری بخورند و به ما بپیوندند.
از خاطراتش با تبسمی دلنشین روایت میکرد: من متولد 1343 هستم و در آبان ماه سال 1359 با آموزشهایی که برادران ارتشی به ما دادند و با 16 سال سن و قد و قامت کوتاه به صورت داوطلبانه توفیق خدمت در صف رزمندگاه اسلام را یافتم؛ الحمدالله خدا توفیق داد در کنار بزرگمردانی مانند شهیدان کشوری و شیرودی در جبهه خدمت کنم.
با این مقدمه چینی با حرارت ادامه داد: سال 59 جزء اولین گروههای اعزامی خراسان به جبهه غرب کشور و منطقه بازی دراز بودم، مسئولیتم این بود، هر روز از پادگاه ابوذر با قاطر، هفت کیلومتر مهمات را پای قبضه 105 کوهستان میبردم، نماز ظهر را با شهیدان کشوری و شیرودی به جماعت اقامه میکردم و مجدداً با جیرههای خشک غذا و مهمات به سمت مقر توپخانه حرکت میکردم.
حسرتی از جنس شهادت
وی از برادر شهیدش نیز با حسرت فراوان یادی کرد، اینکه دو سال کوچکتر بوده اما از او سبقت گرفته و به فیض شهادت نائل آمده است؛ مانند دیگر جانبازان سربلند سرزمینمان از جاماندن از قافله شهادت خواند و از درجهای که به هر کسی اعطا نمیشود مگر به شرط اعتلای روحانی.
در زلالی اخلاص این رزمنده صف شکن دیروز و قهرمان زنده امروز شناور بودم که طنین ملکوتی اذان مغرب گوش جانم را به هوش آورد، ناخوآگاه توصیف شهید آوینی از خاطرم گذشت: «اینان مردانی هستند که به راههای آسمان بیش از راههای زمین آشنایند».
با خودم گفتم چقدر رسالت ما و همه دغدغه داران این عرصهها سخت و سنگین است، آخر چه زمانی و مکانی می تواند آبروی دفاعی مقدس را بیابد، چه ساعتی غروب حزنانگیز شلمچه، چه زمانی تلخی وداع مادری با تک فرزندش یا لحظه مقدس شهادت را واگویه کند؛ دیگر چه مکانی یارای تحمل بار این همه داغ را در سینه دارد، کجا سه راه شهادت میشود، چه جایی بوی مجنون میدهد ... مگر میشود هور و هویزه و طلائیه را دوباره تجربه کرد؟
چگونه میتوان تشنگی، گرسنگی و سرمای بازی دراز را، بغض هزار ساله دخترکان شهید، سختی عملیات در رمل فکه، مظلومیت بهشت زهرای شهدای گمنام را یا حتی شادی آزادی رزمندگان و شکوه آزادسازی خونین شهر را به تصویر کشید؟
شادی ارواح طیبه شهدا و سلامتی یادگاران دفاع مقدس صلوات
سارا صالحی/