به گزارش خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا)، از خراسان رضوی، 50 و اندی روز از اول محرم میگذرد، 50 و اندی روز است پیراهن مشکی بر تن داریم و اشک و آه در دل. برگی دیگر از تقویم زندگی را ورق می زنیم. هر روز که به آخر صفر نزدیکتر میشود، نبضها پر تب و تاب تر میزند و بیشتر دلها هوایی میشود.
وقتی گرمای درون، سرمای برون را به زانو درمیآورد
هوا سرد است؛ اما در بازدم هر نفس گرمایی نهفته است که حکایت از حرارت و شور درونی دارد؛ عشقی که از درون میجوشد و نبض دلی که برای این عشق میتپد،
آسمان هم در این میزبانی، خود را دخیل کرده و اشکهایش را نثار قطعه ای از بهشت میکند تا خیابان های مشهد را آب و جارو کند. قطرات باران، برای سهیم شدن در میزبانی به نیابت از سلطان عشق، امام رئوف(ع) از یکدیگر سبقت گرفته و بر زمین مینشینند.
آخر صفر میهمان داریم
در خیابان، قدم به قدم حکایت از این مهمانی بزرگ است وهمه خود را آماده می کنند، پرچمهایی به رنگ سبز، سیاه و سرخ که در خیابان خودنمایی میکنند، خیمههای عزا و حتی ماشینهایی که به نام ائمه مزین شدهاند و لبیک گویان به خاندان عصمت و طهارت(ع)، در حرکتاند.
این روزها مهمان حضرتید
همه شهر یادآور میشوند که آخر صفر میهمان داریم، در مترو، تیزری توجهم را جلب میکند. شاطر نان را به مردم داده، با لبخند پول را رد میکند و می گوید: «میهمان حضرتید» و رانندهای که به عشق آقا، مسافران را صلواتی به مقصد میرساند؛ ایستگاه هایی که با عشق، به عزاداران، چای صلواتی میدهند. آری همه آماده اند...
نزدیک حرم، صدای طبل و سنج و مداحی و سینه زنی؛ با صدای پای زائرانی که به حرم می آیند، در هم آمیخته شده است. دلم پر کشید سمت حرم. با دستی بر سینه، سلام و عر ض ارادتم را نثار وجود مطهر ثامن الائمه(ع) میکنم و با اذن دخول، وارد حریمش می شوم. اینجا، چقدر حال و هوا خوب است؛ خوشا به حال آنان که در این هوا نفس میکشند.
دیوارهای حرم هم به نشانه ی احترام، مشکی پوشیده اند. هوا سوز دارد اما سوز دل این عشاق بر سوز هوا میچربد.عجب حال و هواییست... مدیحه سرایی و روضه مداح، باران اشک را بر کویر وجود انسان نازل میکند. دسته دسته عزاداران که از زبان و نوع پوششان معلوم است از راه دوری آمدهاند، بر سر و سینه می زنند.
وقتی بغض آسمان میترکد
وارد صحن انقلاب می شوم. لحظاتی که به گنبد طلایی خیره میشوم، گویا از عالم فارغم... مداح بازهم میخواند و گویا آسمان که دلش پر است، بغض فروخورده خود را برون میریزد. دانههای برف برای بوسه زدن بر گنبد طلایی، از یکدیگر پیشی میگیرند. کبوتران هم با طواف بارگاه زرین حضرت رضا(ع) عشقبازی میکنند.
قدم به صحن آزادی میگذارم. برف هر لحظه شدت میگیرد و دانههای آن، هر لحظه بیش از پیش، در آسمان سیاه شب، خودنمایی میکنند ولی، از جمعیت چیزی کاسته نمیشود و لحظه به لحظه، باز عدهای وارد حرم میشوند.
پیرمردی عصازنان، پیرزنی سوار بر صندلی چرخ دار، نوزادی در آغوش پدر، کودکی دست در دست مادر... خودکارم از سرما رنگ باخته اما در عجبم از این همه شور...؛ آری اینحا حرارتِ عشق است که سرما را به زانو در آورده و تسلیم خود میکند، دیگر منطق جواب نمیدهد و حکایت مجنون است.
اینجا، چقدر حال و هوا خوب است.همه، آنقدر غرق معرفتند که دانههای برف را که بر دوشهایشان مینشینند فراموش کردهاند. ساعت به صدا درمیآید، اما پاهایم توان رفتن ندارد؛ د می خواهد ساعتها، غرق مناجات شود و در این دریای عشق، غوطه بخورد ولی وقت رفتن است. مداحی به انتها میرسد و با دعای «اللهم عجل لولیک الفرج»، نوای «آمین» در حرم طنین انداز میشود. گویی کبوتران و فرشتگان هم این دعا را تمنا میکنند.
مشهد، عالَمی است/ تا چند روز دیگر همه اینجایند
مشهد، عالمیست؛ حج فقراست و کربلای جاماندگان... بسیاری از محبان اهل بیت(ع)، از اقصا نقاط به سمت مشهد در حرکتند. کاش من هم کبوتری بودم و صبح و شام، حرم شمس توس را طواف میکردم...
یا علی بن موسی(ع)، چند روز دیگر همه در حرمت اقامه عزا میکنند. تا چند روز دیگر، همه به اینجا میآیند؛ یکی با پای دل، یکی با پای تن...همه میآیند تا باری دیگر لبیک گویان ثابت کنند، دیگر فریاد هل من ناصر ینصرنی امام، بی پاسخ نمیماند و تا پای جان، مطیع ولایتند...
اینجا همه آمادهاند، آخر شهر تا چند روز دیگر میهمان دارد...