کد خبر: 3488601
تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۳۹۵ - ۰۹:۲۱

داماد شهادت

گروه اجتماعی: 36سالی است که ارتش جمهوری اسلامی ایران در تقویم رسمی کشور، روزی به نام خود دارد؛ روزی که به فاصله حدود دو ماه از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، حضرت امام‌خمینی به نام ارتش، نام‌گذاری کرد تا پاسخی باشد به وفاداری ارتشیان به آرمان‌های انقلاب اسلامی.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، شهرآراآنلاین نوشت: در پیش بودن 29فروردین یا همان روز ارتش جمهوری اسلامی ایران، بهانه‌ای شد تا به‌سراغ خانواده امیر نعمتی‌پور، شهید ارتشی کوچه جوادیه، برویم و ساعتی میهمان آن‌ها باشیم.
جای خالی کنار سفره صبحانه
سال‌هاست که از شهادت امیر نعمتی‌پور می‌گذرد؛ قریب 35سال. مادر رفتن پسرش ‌را باور کرده‌، ولی هنوز هم بعضی صبح‌ها که سفره صبحانه را پهن می‌کند، ناخودآگاه می‌گوید: «امیر، مادر، چایی سرد نشه!»‌ این همسایه قدیمی محله طبرسی می‌گوید: ‌‌اوایل نمی‌خواستم قبول کنم امیر را برای همیشه از دست داده‌ام. خیلی سخت بود درد این داغ.
او ادامه می‌دهد: امیر بعد از دو فرزند دختر به‌دنیا آمد و برایمان خیلی عزیز بود. از مظلومیتش هرچه بگویم، کم گفته‌ام. او به قدری مهربان، آرام و متین بود که همه دروهمسایه‌ها از او تعریف می‌کردند و حسرتش را می‌خوردند. یک‌بار نشد از مدرسه به‌خاطر شیطنت‌های کودکانه مرا بخواهند‌ یا همسایه‌ها از او شاکی باشند. کلا بچه صالحی بود. همسن‌‌وسال‌هایش که برای تفریح به طرقبه‌شاندیز می‌رفتند، او در خانه می‌ماند. می‌گفت: «این تفریحات، در کنارش گناه هم دارد.» برای پسرم همیشه جای سوال بود که برای برخی‌ها ایستادن سر کوچه و متلک انداختن به زن و بچه مردم چه لذتی دارد که این کار را انجام می‌دهند؟

توسل به امام‌رضا(ع) جواب می‌دهد
یادآوری سال‌های کودکی و دوسالگی امیر، ذهن مادر را می‌برد به مطب دکترشیخ تا یادی هم از این پزشک خوش‌نام شهرمان کرده باشد؛ «حوالی دوسالگی، مرض سختی گرفت. تمام دکترها و درمانگاه‌های شهر را زیر پا گذاشته بودیم. چند نوبت هم به نزد دکترشیخ رفتیم، اما داروها افاقه نکرد. بچه‌ام مثل چوب خشک شده بود و من داشتم ذره‌ذره جان‌کندنش را می‌دیدم. تمام دکترها جوابش کرده بودند به‌جز دکترشیخ که مدام می‌گفت ما پزشکان وسیله‌ایم. شفادهنده اصلی خداست. غصه نخور مادرجان! بچه‌ات خوب می‌شود. همین حرف دکترشیخ امیدم را به درمان پسرم زیاد می‌کرد. پدر‌ش‌ در حرم آقا، دربانی می‌کرد و ما به امام‌رضا(ع) متوسل شدیم. بعد از چند روز توسل و دعا، شفای امیرمان را از حضرت گرفتیم.»

بانی هیئت شهدا
مادر، خوب به خاطر دارد روزی را که امیر در محله جوادیه تصمیم به راه‌اندازی هیئتی به نام شهدا گرفت؛ «امیر، بچه باخدایی بود و از همان کودکی به ائمه‌اطهار(ع) ارادت زیادی داشت. گفت: مادر! می‌خواهم هیئتی به نام شهدا راه‌ بیندازم. من هم که دیدم راهش ناصواب نیست، مخالفتی نکردم. این‌طور بود که یکی از اتاق‌های خانه ما شب‌های جمعه‌‌ شد پاتوق بچه‌‌‌های هیئتی‌ محل.‌ او حتی چند ماهی که بنّایی داشتیم و خانه به‌هم ریخته بود، مجالس قرآن‌خوانی و عزاداری‌ هیئت را تعطیل نکرد.»

سربازی که دوبار خدمت کرد
به‌گفته مادر، امیر به سن سربازی که می‌رسد، خدمت در ارتش را انتخاب می‌کند و بعد از پیوستن به ارتش، برای گذران دوره اجباری به بندر‌عباس می‌رود تا در کشتی میکلانژ، درس دریاداری و دفاع از‌ کشور را بر روی آب بیاموزد؛ «دو سال بر روی کشتی میکلانژ بود. دیربه‌دیر به مرخصی می‌آمد. ازطرفی از وضعیت آنجا و بی‌بندوباری‌های روی کشتی ناراحت بود؛ برای همین با آنکه برای بستن قراردادی کاری برای پنج‌ سال از او دعوت کرده‌ بودند، قبول نکرد. دوست نداشت ادامه دهد.»
اوایل انقلاب که سربازی امیر به اتمام می‌رسد، به‌ مشهد برمی‌گردد و بعد از مدتی با برادرش یک کارگاه چوب‌بری و سپس یک مغازه آلومینیوم‌فروشی راه‌ می‌اندازد که جنگ تحمیلی شروع می‌شود؛ مادرش می‌گوید: دلش آرام نمی‌گرفت که دشمن به خاک کشورش حمله کرده و او در خانه، راحت خوابیده است، بنابراین برای پیوستن به سپاه اقدام کرد اما نشد؛ برای همین دوباره به‌سراغ ارتش رفت و از این طریق راهی جبهه شد.

جای دیگری داماد شد
امیر در طول یک‌سال‌ونیم حضور در جبهه، چندبار به مرخصی می‌آید و بالاخره در آخرین‌بار مادر موفق می‌شود «بله» را از او بگیرد تا دختر خواهرش را برای او خواستگاری کند؛ «من و خواهرهایش دوره‌اش کردیم که تو که مرد خدا هستی و می‌خواهی خدا و پیغمبر از تو راضی باشند، باید به سنت ایشان هم عمل و ازدواج کنی. آن‌قدر در گوشش خواندیم تا بالاخره راضی شد برایش به خواستگاری برویم. او رفت منطقه و قرار شد نوبت دیگر که برگشت، ازدواج کند. چند روز قبل از آمدنش با هم تلفنی صحبت کردیم. خوب یادم هست صبح دوشنبه بود؛ حرفمان که تمام شد، با دختر بزرگم قرار گذاشتم بعدازظهر به خانه خواهرم برویم برای مطرح کردن موضوع خواستگاری اما هنوز دخترم نیامده بود که خواهرزاده دیگرم که در همسایگی‌ ما زندگی می‌کرد، خبر شهادت امیر را برایمان آورد. با این خبر ناگهانی، تمام آرزو‌هایم بر باد رفت.»

محله، داغدار امیرش بود
پدر امیر که تا به اینجا، فقط شنونده حرف‌های همسرش است، طاقت نمی‌آورد و گوشه چشمانش به اشک می‌نشیند. او می‌گوید: «نمی‌دانید آن روزها محله جوادیه چه خبر بود. روزی که جنازه امیرمان را به مسجد بناها آوردند، جای سوزن انداختن نبود. دیدن آن جمعیت و ارادتمندان به پسر شهیدم برای من مایه مباهات و تسلی دل داغدارم بود. می‌گفتم آدم چقدر باید عزیزکرده خدا باشد که موقع مرگ، صدها نفر برای بدرقه‌اش بیایند. جای سوزن انداختن نبود و بچه‌‌های هیئتی‌ هم بحق برایش سنگ‌تمام گذاشتند.»

گلایه‌ای پدرانه
پدر شهید امیر نعمتی‌پور یک گلایه هم دارد از کسانی که تابلوی نام شهیدش را از کوچه جوادیه دزدیده‌اند؛ «من 94سال از خدا عمر گرفته‌ام و تمام دلخوشی‌ام این بود که نام پسرم زنده است و عکس و نام او هنوز پابرجاست. چند سال پیش، عکس پسرم را فقط برای بهای آلومینیوم قاب عکسش دزدیدند و تابلو هم گم شد. سال پیش تابلوی دیگری برای کوچه نصب شد با نام شهید امیر تقی‌پور. به‌نظرم اشتباه املایی باشد؛ برای همین از مسئولان شهرداری منطقه می‌خواهم که این اشتباه را اصلاح کنند.»

گلایه‌‌ای مادرانه
«بارها خوانده‌ و شنیده‌ایم که فرمانده‌ای شبانه‌، کفش‌های سربازانش را واکس می‌زده یا در دل شب لباس‌های آن‌ها را می‌شسته است. شنیده‌ایم که رزمندگان ما‌ ‌چه انسان‌های متواضعی بوده‌اند و درجه و مقام، ذره‌ای در دلشان جای نداشته.» این‌ حرف‌های مادر شهید‌ نعمتی‌پور، سرآغازی است برای بیان یک درددل مادرانه؛ «چند سال پیش، دو نفر‌ آمدند که فردا تعدادی از بسیجیان برای دیدار با خانواده شما می‌آیند. من هم اسباب پذیرایی را آماده کردم اما فردا یکی به در خانه‌ آمد و گفت ببخشید؛ پسر شما در ارتش خدمت کرده و برنامه ما سرکشی از خانواده شهدای بسیجی است. آن روز دل من خیلی شکست از اینکه جوان من هم مثل بسیجیان در راه دفاع از مملکت و ناموسش، جان خودش را از دست داده است و امروز این‌طور با آن‌ها برخورد می‌شود.»

فاطمه سیرجانی
captcha