حمید جهانگیر فیضآبادی، رزمنده واحد تخریب لشکر 21 امام رضا(ع) و نویسنده کتاب «جنون مجنون»، در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، با اشاره به منطقه عملیات والفجر 8، بیان کرد: بصره که محل عملیات بود و پایتخت اقتصادی و نفتی عراق بود، شاید هم از بغداد مهمتر بود چراکه صادرات و واردات عراق از بصره انجام میشد و اهمیت این منطقه تا حدی بود که صدام گفته بود اگر ایرانیها بصره را بگیرند کلیه عراق را به آنها تحویل میدهیم.
وی در همین مورد اضافه کرد: از آنجاکه بندر خرمشهر و بصره در مسیر اروند قرار دارند، این رودخانه به اندازهای که برای عراق مهم بود برای ایران هم اهمیت داشت، گرچه رضاخان آن را بخشیده بود و عراق آن را حق خودش میدانست.
فیضآبادی با اظهار اینکه عملیات والفجر8 غافلگیرانهترین عملیات ما بوده است، اظهار کرد: حفاظت در این عملیات خیلی رعایت میشد و به همین دلیل، روز ۲۰ بهمن روز حفاظت عملیات نامگذاری شده است.
شرایط خاص منطقه عملیاتی اروند
رزمنده لشکر ۲۱ امام رضا(ع) و واحد تخریب عملیات والفجر 8، تصریح کرد: دشمن با توجه به اطمینانی که از اروپا، آمریکا و اسرائیل گرفته بود، اصلاً احتمال نمیداد که از این منطقه مورد حمله قرار بگیرد، علاوه بر اینکه شرایط اروند که منطقه عملیات بود، اجازه حمله نظامی را به ما نمیداد.
وی در ادامه اضافه کرد: منطقه اروند موانع بسیاری دارد، ۲۰۰ کیلومتر طول و ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ متر عرض دارد، جزر و مد بسیاری، با اختلاف یک و نیم متر دارد و عمق آن ۱۲ تا ۱۹ متر است؛ این رودخانه تنها رودخانه وحشی دنیا است و اسرائیلیها میگویند کسی نمیتواند در این منطقه شنای غواصی داشته باشد.
ثبت رکورد دقیقترین عملیات شناسایی برای عملیات والفجر 8 در گینس
فیضآبادی با اشاره به ثبت رکورد دقیقترین عملیات شناسایی برای عملیات والفجر8 در گینس، ادامه داد: این منطقه ۷۰۰ بار شناسایی شد و پس از بررسیهای دانشجویان دانشگاه امیرکبیر برای یافتن بهترین زمان عملیات در اروند، ساعت ۱۰ و ۲۲ دقیقه بهمنماه، برای عملیات تعیین شد.
نویسنده کتاب «جنون مجنون»، با توضیح این مطلب که برای عبور از اروند، هر لشکر باید چهار پل داشته باشد، افزود: با این وضعیت، ۱۵ تیپ و لشکر با تعداد دو هزار و 500 نفر با قایق رد شدند و پس از آنکه از آب عبور میکردند با موانعی مانند سیمخاردار، بشکههای حاوی مواد مذاب، موانع ضد غواص و ... مواجه و گرفتار میشدند و فقط انفجار همین بشکههای مواد مذاب باعث میشد، رزمندگان تا شعاع ۵۰ متری در معرض گدازههای این مواد مذاب قرار بگیرند و شهید شوند، همه اینها نشاندهنده پیچیدگی عملیات بود.
فیضآبادی با اشاره به آموزش چهار هزار غواص در دورههای پیش از عملیات والفجر8 و انتخاب دو هزار و 500 نفر از آنان در شب اول عملیات، اظهار کرد: آموزشها در آب، باتلاق، نیزار، نخلستان و شهر برگزار میشد، قطع سیمخاردار، عبور از میدان مین و معبرزنی نیز برخی دیگر از آموزشها بود.
بچههای تخریب و سختیهای کار آنها
این رزمنده در رابطه با مأموریت گروههای تخریب که خود نیز عضو آنها بوده است، عنوان کرد: ما جزو بچههای تخریب بودیم که کارمان انفجار پل بود و در سه گروه، مأموریت انفجار پلها و جادهها را داشتیم و باید 12، 13 کیلومتر مواد منفجره را در 17 کیلومتر پیادهروی با خود حمل میکردیم؛ گاهی هم 50 تا 60 کیلو مواد منفجره را با فرغون حمل میکردیم، این کار شب تا صبح و صبح تا شب طول میکشید، علاوه بر اینکه کار با توپ ضدهوایی و دوشکا را نیز آموزش میدیدیم.

وی با اشاره به حضور نوجوانان در مأموریتهای انفجار و حمل مواد منفجره، اضافه کرد: گاهی باید 40 کیلو مواد منفجره را در مسافت 17 کیلومتری طی میکردیم؛ در این زمان 16، 17 سال سن داشتیم و شهید آزادور و ایزجی نیز بین ما بودند، وقتی از پدر ناصر آزادور، یکی از همرزمانمان، پرسیدیم که ناصر آن زمان چند کیلو بود، گفت ناصر 47 کیلو وزن داشته، یعنی نوجوانانی با آن سن و جثه، این کار فوقالعاده سخت را انجام میدادند و 40 کیلو مواد منفجره را کیلومترها با خود حمل میکردند در حالیکه شاید این کار برای افراد دیگر با این سن ممکن نباشد یا بسیار طاقتفرسا باشد.
نویسنده کتاب «جنون مجنون» با بیان اینکه بعد از انجام مأموریت، بچهها به دلیل سختی زیاد کار ضعف میکردند، ادامه داد: با این وجود، وقتی مسئول تخریب میآمد، بچهها شروع میکردند به شوخی و خنده و نمیخواستند مسئولشان ببیند که آنها خسته شدهاند، این درحالی است که برخی از بچهها دست و پایشان قطع بود، وقتی پای مصنوعی یکی از همرزمانمان مثل راسخیان و حامد یزدانی باز شد، دیدیم خون از آن جاری شده است اما میگفتند: «مبادا مسئولمان متوجه این قضیه شود که بر اثر سختی کار پایمان خونی شده است و ما را دیگر به عملیات نبرند».
حتی صدای پچپچ ما به گوش دشمن میرسید
این رزمنده دوران دفاع مقدس وقایعی که روز قبل از عملیات والفجر8 اتفاق افتاد را اینگونه بیان کرد: دو شب پیش از عملیات، مطلع شدیم قرار است چنین مأموریتی داشته باشیم، صبح عملیات، از بین 150 نفر، 15 نفر از ما، بعد از صبحانه و تجدید وضو رفتیم تا منطقه عملیات را ببینیم، چون در شب امکان دید کافی وجود نداشت. شب بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شام مختصر و سبک، پشت نهر خَیّن در یک کانال مستقر شدیم؛ آنجا حتی نباید پچپچ میکردیم، ذکرها را توی دلهایمان میگفتیم و با چشم با هم حرف میزدیم چون هر لحظه ممکن بود صدایمان را دشمن بشنود.
وی با اشاره به خط شکنی غواصها و بچههای تخریب و پس از آن پاتک دشمن و تصرف موارین توسط نیروهای آن، ادامه داد: دشمن با پاتکی که زد، اجازه نداد ما عبور کنیم و به تعبیری شکست خوردیم؛ بعد از این اتفاق، بچهها فاو را زدند، مجروحان، شهیدان و غواصان بعد از تصرف موارین، همانجا ماندند و برخی از ما مجبور به عقبنشینی شده بودیم، بچههای مهندسی از جمله شهید علیپور روی نهر خین جاده خاکی زدند و ما از آن عبور کردیم، دشمن هم میخواست از آن جاده استفاده کند که همان وقت به ما گفتند، برویم آن را منفجر کنیم، هرچه به سمت موارین میرفتیم، میدیدیم بچهها در حال عقبنشینی بودند چون یکی از سنگینترین آتشهایی بود که در جنگ دیده بودم و خیلی شدید بود.
این رزمنده با اظهار این مطلب که وقتی ما در موارین بودیم، سردار قاآنی، که فرماندهمان بود، به ما گفته بود اگر دشمن پاتک زد، جلویش را بگیرید، ادامه داد: فکر میکردیم الان که ما در کوران عملیات هستیم، ایشان توی سنگرهای مستحکم نشستهاند، در همین حین دیدیم دو، سه نفر از عمق جزیره در حال آمدن به سمت ما هستند، ابتدا تصور کردیم عراقیها هستند اما دیدیم سردار قاآنی، مجید مصباح و بیسیمچی بودند که رفته بودند شناسایی، بیسیمچی همان زمان شهید شد و ما از آن چیزی که به ذهنمان خطور کرده بود، خجالت کشیدیم.
از بین ما فقط هفت نفر باقی ماندند
نویسنده کتاب «جنون مجنون» با بیان اینکه بعد از تصرف موارین در روز بعد از عملیات و آتش شدید دشمن، تنها هفت نفر باقی مانده بودیم، ابراز کرد: دشمن میخواست شهرک ولیعصر در خرمشهر را هم بگیرد؛ ما هفت نفر محاصره شده بودیم، سه تا از بچهها رفتند تا در موضع بهتری قرار بگیرند و از ما، چهار نفر باقی ماند که پشت تپه خاکی نشستیم.
لبخند بیسیمچی در لحظه شهادت
وی با اشاره به چهار نفری که بعد ازعملیات باقی مانده بودند و شهادت یکی از آنان، ادامه ماجرا را اینطور، بیان کرد: رگبار ما را گرفت و دکتر عطارباشی نیز که همراه ما بود، از ناحیه شکم تیر خورد؛ عراقیها من و یکی از رزمندگان را نمیدیدند اما بیسیمچی ما در دید دشمن بود، گفتم سینهخیز به سمت ما بیاید، گفت، نمیتوانم و دستش را دراز کرد تا کمکش کنم، در همان حین که دستش را گرفته بودم، تیر به دست من خورد و از سمت دیگر خارج شد، «یا زهرا(س)» گفتم و بعد صدای ناله بیسیمچی را شنیدم؛ تیری که به دست من اصابت کرد، از دست من خارج شد و به گلوی بیمسیمچی برخور کرد.
وی در همین راستا، اضافه کرد: بیسیمچی در این وضعیت باید فریاد میکشید اما شروع کرد به لبخند زدن، دستهایش را به سمت آسمان باز کرد و خندید، سرش را گذاشت کنار پایم و شهید شد، من مجروح شده بودم و خون از دستم میرفت، دکتر عطارباشی هم داشت جان میداد و فقط یکی از رزمندگان که روحانی بود، سالم مانده بود.
فیضآبادی ادامه داد: ما از ساعت سه، چهارعصر زیر آتش بودیم، چون در روز نمیتوانستیم حرکتی بکنیم، سربندها، مواد منفجره و ... را زیرخاک دفن کردیم تا دست عراقیها نیفتد و منتظر ماندیم تا هوا تاریک شود؛ در همان حال یک لحظه دیدیم، مسئول گروهمان بالاسرمان است، از دیدنش تعجب کرده بودیم، بعد دیدیم بچههای ما در تاریکی جلو آمده بودند و پشت نهر خین و پشت خط را گرفتند.
وی همچنین اضافه کرد: بچههایی که به خط رسیده بودند، شب ما را به عقب برگرداندند، بعد از اینکه ما را به عقب میبردند، سه نفر از کسانی که بعدها شهید شدند، پل را با مواد منفجرهای که آورده بودیم، منفجر میکنند و عراقیها دیگر نمیتوانستند به این طرف خط بیایند اما موارین تصرف شده بود.