
به گزارش ایکنا از اصفهان، در هر یک از این کتب، خاطراتی خواندنی از یکی از سرداران شهید جبهههای جنگ به اختصار آورده شده است. کتب دارای تعداد صفحات محدودی هستند که خواندن آنها را برای عموم مخاطبین جذاب مینماید، به طوری که هر کتاب را در محدوده زمانی بسیار کوتاهی میتوان تا آخرش خواند و از مطالب آن لذت برد. تا کنون پانزده جلد از این مجموعه به چاپ رسیده و امید است کار متوقف نشود و ادامه یابد.
اولین جلد از این مجموعه به شهید حسین خرازی اختصاص دارد. بخشهایی از این کتاب را با هم مرور میکنیم.
نور وضو
همیشه جبهه را قطعهای از بهشت می دانست. برای همین به طهارت و پاکی نیروها اهمیت زیادی میداد. خودش هم همیشه با وضو بود. اگر وضو نداشت احساس ناراحتی میکرد، هر جور بود خودش را به آب میرساند و وضو میگرفت.
مؤذن کوچک مسجد
از کودکی همراه پدر به مسجد میرفت. در نوجوانی هم مؤذن مسجد شد. مسجد سید اصفهان صدای اذان مؤذن کوچکش را هنوز به یاد دارد. در و دیوار آن مسجد یاد آور فعالیت های دوران جوانی حسین است.
سیلی برای قرآن
هنوز انقلاب نشده بود و حسین باید به سربازی میرفت؛ آن هم در ارتش شاهنشاهی. رفتم شهر قوچان سری به او بزنم. گفتم شاید چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز بهم گفت: «حسین توی مسجده.» رفتم مسجد. دیدم سربازها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند. نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو، داد و فریاد که «این چه وضعشه؟ جلسه راه انداختهاید؟» حسین بلند شد؛ قرص و محکم. گفت «نه آقا! جلسه نیست. داریم قرآن میخوانیم.» لذت بردم از پسرم. سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت «فردا خودت را معرفی کن قرارگاه». تا شش ماه ازش خبر نداشتیم.
نماز در اولویت
مهم نبود در چه مرحلهای از عملیات باشیم، و این هم مهم نبود که آتش دشمن چطوری توی منطقه روی سرمون میریخت. صدای اذان را که میشنید هرجا که بود میگفت: «میخواهم بروم موقعيت الله .»
جوان ورزشکار
اهل ورزش بود و بقیه را هم تشویق میکرد. توی لشکر چند زمین فوتبال داشتند با خطکشی درست و حسابی و دروازههای اساسی. خودش هم میایستاد با بچهها فوتبال میکرد. در دوران دبیرستان کشتی میگرفت. بدن آمادهای داشت و در فن کمر کشتی استاد بود. حریفش تنها آقا کریم نصر بود. به هم که می پیچیدند، تا همدیگر را آش و لاش نمیکردند ول کن نبودند.
فرهاد رفیعیان/ کارشناس و فعال فرهنگی
انتهای پیام