کد خبر: 3435753
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۴ - ۱۷:۴۶
به مناسبت اربعین محسن حاجی‌حسنی؛

چه زود، تقویم زندگی‌ ابدی‌ات به چهل رسید/ نگذاریم محسن‌ها به دست فراموشی سپرده شوند

گروه فعالیت‌های قرآنی: حاج محسن چه زود، تقویم زندگی‌ ابدی‌ات به چهل رسید، پرشتاب‌تر از گیسوان و سن و سالت، رفتی و دلتنگی، امان دوستدارانت را بریده است؛ اما این روزها جای خالیت در کوچه پس کوچه‌های شهر احساس می‌شود، راستی، از وقتی که رفتی مجالس تلاوت دیگر رنگ و بوی سابق را ندارد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، به تقویم نگاه می‌کنیم، روزها را یک به یک خط می‌زنیم، تا روز موعود، دیگر پاییز را نمی‌خواهیم وقتی تو نیستی، دیگر آبان را دوست نداریم، آبانی که یادآور شیرینی تولدت بود و اکنون با مراسم چهلمت به پایان می‌رسد، دیگر تو در میانمان نیستی، از این پس دیدارمان باید باشد صحن جمهوری حرم رضوی، بهشت ثامن‌الائمه(ع) ...

این روزها جای خالیت در کوچه پس کوچه‌های شهر احساس می‌شود، راستی، از وقتی که تو رفتی مجالس تلاوت دیگر رنگ و بوی سابق را ندارد؛ تمام شهر عزادارت شده‌اند، امسال مسابقات قرآن مشهد تنها با یاد تو برگزار شد، یادت هست؟ همان مسابقاتی که پله پله رفتی تا رسیدی به بالاترین رتبه و بعد از آن اوج گرفتی برای رسیدن به معبودت.

محسن عزیز این روزها بیش از هر زمان دیگری مادرت بی تاب است، مادری که پس از روزها دوری از تو می‌گفت: «دیروز به آلبوم عکس‌هایمان سری زدم و از لابه لای عکس‌هایت به عکس کودکیت خیره شدم»، چقدر زود گذشت، چقدر زود می‌گذرد عمر، انگار همین دیروز بود که خدا تو را به ما هدیه کرد، مگر می‌شود فراموشت کرد.

چهل روز گذشت در و دیوار خانه انتظارت را می‌کشد، صدای خنده‌های شیرینت، صوت زیبایت، مدام در گوش‌هایم زمزمه می‌شود، باورم نمی‌کنند که نیستی، تو بگو چگونه غم به این بزرگی را تحمل کنند.

شب که می‌شود، تاریکی اتاق دلم را می‌لرزاند، بغض امانم نمی‌دهد، چشمانم خیره می‌شوند به در و انتظارت را می‌کشند تا تو برگردی و با شوخی‌هایت لب از لب‌هایم بشکفی، مثل قرار هر شب، یادت که هست؟

مادرت این روزها بیشتر از قبل دلتنگت می‌شود و اینگونه از دلتنگی‌هایش می‌گوید: سحرها از خواب بیدار می‌شوم و با محسنم حرف می‌زنم که مادر هنوز مردم از صدای قشنگ و نتیجه زحماتت بهره می‌بردند، نمی‌دانم چه جوری تو را از من گرفتند من سختی‌های بسیاری برای او کشیدم و محسن را مانند گل به جامعه تحویل دادم، امروز نیز با رفتن او همه جهان‌ خواهان محسن است برای اینکه او مظلوم بود.

مادر، هنوز هم هر روز لباس‌هایت را بر می‌دارم اتو می‎کشم و برایت لباس انتخاب می‌کنم حتی در خیالم همان شالی که دوست داشتی را به دور گردنت می‌اندازم مادر جان، نیستی و بی تو چگونه دلگیر نشوم.

مادر می‌گوید: دو ماه است که دیگر صدای قرآن تلاوت فرزندم در خانه‌مان نیست و خاموش شده است، دیگر مثل محسن نخواهد آمد و دنیا مانند او را نخواهد دید، همه زندگی محسن، خدا و قرآن بود برای همین اینقدر خداوند این بچه‌ را جهانی و محبوب دل‌ها کرد و مقامش را بالا برد.

این عصرهای سرد پاییزی، چقدر دلم هوایت را می‌کند، هوای یک فنجان جوشانده آن هم با ذکر حمد، در کنج پاسیون گلهای خانگی، عصرهای پاییز که میشد، همین جا می‌نشستیم، و تو با صدای مردانه‌ات برایم قرآن تلاوت می‌کردی، یادت هست محسن، یادت هست مادر.

مادر محسن حاجی‌حسنی می‌گوید: ما بارها با هم درددل می‌کردیم چون من هم مادرش و هم دوستش بودم، تمام لذت زندگی‌ام همین سه پسر بود و همه چیز از غذا گرفته تا آماده کردن لباس‌ها و دیگر وسایل آسایش را در خانه برایشان فراهم می‌کردم؛ اگر بچه‌ها به رفتن خانه دوست اصرار می‌کردند، چون دوستانشان را می‌شناختم، آن‌ها را به منزلمان دعوت می‌کردم.

نیستی و دورهمی‌های هر شب قرآن سوت و کور می‌گذرد، دیگر حال و هوای شاگردانت هم، رنگ دیگری است می‌بینی این غم، چگونه بر قلبمان چنبره زده، می‌بینی محسن؟؛ مادرت با اندوه و اشک اظهار می‌کند: جلسات بسیار کوچک اما باصفا و پررونقی در خانه برگزار می‌کنیم شاگردان بسیاری اینجا حضور یافته و از آموزش‌های پسرانم استفاده می‌کنند، من هم برای رضایت خدا کار کردم.

حال که تو نیستی در یکی از همین روزها و برگزاری جلسات، دست مادرت می‌شکند، بیا و مداوایی باش نه برای دست شکسته‌اش بلکه برای دلی که این روزها بیتاب‌تر از همیشه از تو می‌گوید...

اما پدرت در عین ایستادگی از درون می‌شکند، شاید این روزها زمزمه پدر این سخنان باشد: بغض گلویم را چنگ می‌زند و دچار خفگی‌ام می‌کند، هنوز باور ندارم که پرپر شدی بابا، دیگر قرص‌های آرام بخش هم بی فایده است، دست و پایم زمین را نمی‌گیرند چه زود مراسم چهلمت هم تمام شد و تقویم عمرت گذشت.

پدرت غم از دست دادنت را اینگونه عنوان می‌کند: همیشه کنار پاسیون می‌نشست همان جایی که مادرش گلخانه‌ای داشت و چای می‌خورد شیرین بازی در می‌آورد، در لطیفه گفتن اول بود و حاضر جوابی‌اش خیره کننده.

می دانی محسن، دلتنگت که می‌شوم یواشکی دور از مادرت عکست را بر می‌دارم و یک دل سیر می‌بوسمت، بین خودمان بماند جان بابا، شیشه‌ای گلاب دست نخورده مانده‌اند، همان گلاب‌هایی که وقت نفس تنگی به روی صورتم می‌ریختی تا جانی دوباره بگیرم، یادت هست بابا، کجایی پسرم.

او ادامه می‌دهد: محسن خانواده‌دوست بود و احترام زیادی برای من و مادرش قائل بود، می‌دانست که تنگی نفس دارم و هر زمان که نفسم می‌گرفت انگار خدا به او الهام کرده باشد دم مغازه ظاهر می‌شد و بر روی صورتم گلاب می‌ریخت و حالم را بهتر می‌کرد.

خوش به سعادتت محسن که همجوار امام رضا(ع) شدی و امروز 22 آبان ماه، خیلی‌ها برای زیارت اهل قبور می‌روند و ما هم این روز را دورهم، بر سر مزارت می آییم، جمعه‌های مان را اینگونه با تو سر می‌کنیم، حجت قبول محسن که طواف کعبه‌ات جانانه بود.

چه زود، تقویم زندگی‌ات به چهل رسید، پرشتاب‌تر از گیسوان و سن و سالت، رفتی و دلتنگی، امان دوستدارانت را بریده است، خاک سرد شد و همه از دو رو بر خانواده‌ات رفتند، این روزهای سرد و کوتاه پاییزی دل هر عاشقی بیشتر از روزها و ما‌های سال می‌گیرد.

مگر می‌شود پاییز باشد و دلتنگی همراهش در نزند، چهلمین روز از یادبود این نخبه قرآنی گذشت و یادمان باشد که این روزها بیشتر از هر روز دیگر دلتنگ می‌شوند والدینی که با پوست و گوشت و استخوان او عجین بوده‌اند، محسن‌ها را دریابیم و با سرد شدن خاک شان، نگذاریم به دست فراموشی سپرده شوند.

captcha