کد خبر: 3468888
تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۵:۳۹
«مثنوی هشت ساله بی‌کرانه عشق»/

مادر وقتی من شهید شدم، شما خودنمایی نکنی

گروه هنر: پسرجان ناراحت نباش، عجله نکن، نوبت تو هم می‌رسد، تا این حرف را گفتم، پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدن و معذرت‌خواهی، بعد گفت: مادر وقتی من شهید شدم، شما خودنمایی نکنی، اسمم را به میان نیاوری...

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، حمیدرضا صدوقی، محقق دفاع مقدس خاطرات جبهه و جنگش را در قالب «مثنوی هشت ساله بی‌کرانه عشق» در اختیار ایکنای خراسان رضوی قرار داده است که بخشی از خاطرات زندگی شهید محمد کبیری است، این خاطرات تحت عنوان «با پسرم محمد» ادامه می‌یابد.

«ما حیران می‌ماندیم. حتی یک روز بدون مقدمه گفت: مادر، نانی که بابا می‌آورد، نان کارگری و زحمت‌کشی است؟ حلالِ حلال هم هست، جان محمد بگو این شیری که به من دادی، نرمه شیشه نداشته که تا امروز شهید نشدم؟

راستش را بخواهید کمی ناراحت شدم و حتی اشکم هم درآمد، گفتم: پسرجان، من تو را همیشه با وضو شیر می‌دادم، شبی نبود که یخ‌های حوض را نشکنم و وضو نگیرم، تو را با نماز جماعت و دوره قرآن و پای منبر بزرگ کرده‌ام.

تو را توی روضه امام حسین(ع) بزرگ کرده‌ام، چطور می‌گویی شیرت نرمه شیشه دارد؟ یک‌مرتبه هم از دهانم درآمد گفتم: پسرجان ناراحت نباش، عجله نکن، نوبت تو هم می‌رسد، تا این حرف را گفتم، پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدن و معذرت‌خواهی، بعد گفت: مادر وقتی من شهید شدم، شما خودنمایی نکنی، اسمم را به میان نیاوری. همیشه بگو امام حسین(ع) و بچه‌های او، بگو علی‌اکبر، بگو علی‌اصغر.

از آن روز تا آخر مرخصی‌اش همه‌اش حرم بود و دوره قرآن. یک بار پدرش به او گفت: تو این راه دور را با موتور می‌روی و ساعت 12 شب می‌آیی. خطرناک است، زودتر بیا. محمد گفت: بابا، آن کس که باید هوای ما را داشته باشد، دارد، شما نگران نباش توی جبهه طوری نشدم اینجا می‌خواهد طوری بشوم! همان شب پدرش با ناراحتی آمد و گفت: الان از حرم آمده باز رفته توی اتاق، برق را هم خاموش کرده و نماز می‌خواند و هی گریه می‌کند می‌ترسم خدا این بچه را از ما بگیرد.

می‌گفت: خدایا، ببین این جوان چقدر به تو نزدیک شده وای به حال ما، وای به حال ما، وقتی هم برای بدرقه‌اش رفتیم راه‌آهن، هی نگاه به قدوبالاش می‌کردیم و اشک می‌ریختیم مثل اینکه کسی به ما گفته باشد این دیدار آخرت است، خدا می‌داند اگر آرامش و نوری که در چهره‌اش می‌دیدم نمی‌بود، همان‌جا توی راه‌آهن سکته می‌کردم، خودش هم متوجه حال‌ و  روزم شده بود، همه‌اش می‌خندید و دلداری‌ام می‌داد، دو بار با او خداحافظی کردم یک بار قبل از بابایش و خواهر برادرهایش و بار دوم هم بعد از این‌ها و این آخرین دیدار ما بود.»

captcha