کد خبر: 3664041
تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۷

عرض ارادت شاعران و نویسندگان به امام مهربانی‌ها

گروه فرهنگی: شاعران و نویسندگان کشور در آستانه شهادت امام مهربانی‌ها، با خوانش متن‌هایشان برای آن امام، «عرض ارادت» خودشان را ابراز کردند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، محفل «عرض ارادت» با محوریت خوانش متن توسط شاعران و نویسندگان برجسته کشور برای عرض ارادت به امام رضا(ع)، شب گذشته، 24 آبان ماه در نمایشگاه و فروشگاه مرکزی انتشارات «به‌نشر» برگزار شد. نام این محفل از درخواست ابلاغ عرض ارادت از سوی امام خمینی(ره) در یکی از سخنرانی‌هایشان گرفته شده است.
اندکی از غروب یک روز پاییزی گذشته است و شاعران و نویسندگان به‌تدریج از راه می‌رسند؛ مجری نام محمدحسین جعفریان را اعلام می‌کند و او برای خوانش متنش پشت تریبون می‌رود. در ادامه مریم برادران، محمدرضا شرفی خبوشان، علی خدایی، مهدی قزلی به ترتیب در جایگاه قرار می‌گیرند. حمیدرضا شاه‌آبادی، محمدعلی بودینی، میثم امیری، شهریار عباسی و محمدکاظم کاظمی نیز از دیگر نویسندگان و شاعرانی هستند که به ارائه متنشان پرداختند. 
بگذار تکرار کنم که دوستم داری و دوستت دارم
مریم برادران ارادتش به امام مهربانی‌ها را این‌گونه ابراز کرد و گفت:
«می‌دانم دوستان زیادی داری که نجوا می‌کنی در گوششان و جوان می‌شود دلشان؛ می‌دانم نورچشمی‌هایی هستند که به یک کلمه از زبان تو، ره صدساله را در لحظه طی می‌کنند؛ می‌دانم صورت هزارها دردمند، مشتاق نسیمِ دستان توست که اشک‌هایشان را بنوازی؛ می‌دانم آنی نمی‌گذرد مگر آنکه چشمانت به دنبال نیازمندی بدود، گویی دستان خدایی در زمین است؛ این را هم می‌دانم که دامنت به پهنای هستی است و حیران‌ترین‌ها را تنها بر سکوت، چشمان پرسوالشان دودو می‌زند و همین پناهگاه امن و آسایشی دارد؛ این را در سکوت همهمه حرم و رواق‌هایت می‌شود دید، می‌شود حس کرد. 
چقدر خوشبختم در  این لحظه، که تو هستی و چه لیلایی لیلی‌تر از تو، که هیچ مجنونی نگران از دست دادنت نیست و هیچ پناهنده‌ای مضطرب رد کردنت؛ حتی آن مدعی شفایافته که امید دارد به‌دروغ هم که شده دلش را می‌تواند لحظاتی خوش کند به دیده شدن، به نظرکرده شدن؛ غافل از اینکه دیگران مثل تو رئوف نیستند، رسوایش می‌کنند؛ حتماً حظ می‌برد در لحظه‌ای که نامت را فریاد می‌کند و می‌بیند چقدر دل حسرت‌زده دورش را می‌گیرد و چه اجروقربی می‌یابد به خاطر یک نگاه، یک گوشه چشم.
گفتم شفا؛ آخ که کنار پنجره فولادت چه سرزمینی است! راز این شبکه‌های شفابخش را نمی‌دانم!  هرچه هست کششی دارد که زمین‌گیرم می‌کند، آن‌قدری که بارها آمده‌ام به این شهر و قدم‌هایم از پای این پنجره‌ها فراتر نرفته‌اند. می‌دانی؟ امید کسانی که آنجا به تو امید بسته‌اند، مناجات کسانی که دل بسته‌اند به شادی عزیزانشان، صدای روضه‌هایی که ریز ریز خوانده می‌شود، دست‌هایی که هِی حلقه می‌شود و به قسم می‌لرزد و پارچه‌های سبز را تند تند گره می‌زند به امید؛ حتی چشم‌های خاک‌آلوده که گویی سعی می‌کنند باز بمانند تا وقتی می‌آیی به بالینشان، به چشم خود ببینند، مرا مسرور می‌کند؛ انگار سربلند می‌شوم به بودنت و پر از سؤال می‌شوم و تو می‌دانی که من چقدر پرسیدن را دوست دارم، آن‌هم اگر تو روبرویم باشی؛ چقدر مهربان است صدایت، سکوتت، چقدر شیرین!
سؤال‌هایم زیادند و تو تنها کسی هستی که بدون ترس روبرویت می‌نشینم و می‌پرسم، پاسخت را می‌شنوم انگار مثل این روزها که احساس می‌کنم گره یکی از سؤال‌هایم را گشوده‌ای؛ اینکه چرا هر بار که از کنارت وداع می‌کنم این‌همه حس پرواز دارم و سبکم؛ هر بار شفاف می‌شوم گویی آن‌قدر که دشواری‌ها از من عبور می‌کنند و احساسشان نمی‌کنم حتی گاهی به آن‌ها می‌خندم! پاسخت را مثل آن مدعی شفایافته دوست دارم که فریاد بزنم، که این راز دوست داشتن است؛ اینکه وقتی دوست داری، بخشی از خودت را که وبال است می‌کَنی و زمین می‌زنی، کوله‌بار سنگینت را رها می‌کنی و نادیده می‌گیری و دیگر داشته‌هایت را توهم می‌انگاری.
حالا به خودت می‌گویم؛ بین خودمان بماند: انگار دوست‌داشتنت مغرورم می‌سازد؛ مغرور؟ راست می‌گویی، من هنوز باید یاد بگیرم مفاهیم را چطور به کار ببرم؛ مغرور نه، خویشتن‌دار! حالا بین ما کسی نیست، اجازه بده به زبان نادانی‌ام بگویم: خویشتن‌داری غرورآمیز! آخر تو بزرگ‌ترین داشته‌ای هستی که بودنم را می‌تواند معنایی دوباره بدهد. هر بار که کنارت را تجربه می‌کنم، پاسخ بوده‌ای، دودستت برای من گشاده‌اند و نگو مگر برای کسی گشاده نیست؟
بگذار در این لحظه احساس کنم بین من و تو کسی نیست، هیچ‌کس! بگذار تکرار کنم که دوستم داری و دوستت دارم، بگذار دیگران جدل کنند بر شرط رستگاری! آن‌ها مفهوم خستگی و نداشتن، طعم فقر و ناداری را نچشیده‌اند؛ آن‌ها نمی‌دانند دوست‌داشتن تو، دل آدم را چه پر غرور می‌کند، آن‌قدری که تنها به هر آنچه رنگ‎و‎بوی تو داشته باشد پهلو می‌گیرد و قرار؛ آن‌ها نمی‌فهمند فاصله بین این مشبک‌های تنگ و دور، آبستن شگفتی‌هایی است که با یک نگاه، آفریده می‌شود ...».
مهدی قزلی، نویسنده و مدیر عامل بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان نیز ضمن ابراز خرسندی از برگزاری این محفل ادبی ابراز امیدواری کرد.
مدت‌ها بود نیامده بودم مشهد
وی در ادامه متنش را خواند که به این شرح است:
«ساعتم را نگاه می‌کنم؛ هنوز چندساعتی مانده به پرواز. از ظهر که دیگر کارمان تمام شد و هتل را تحویل دادیم، دارم توی خیابان‌های اطراف قدم می‌زنم. حالم خوب نیست؛ می‌دانستم اگر بیایم مشهد و در این جلسه کوفتی شرکت کنم با خودم درگیر می‌شوم؛ مدت‌ها بود نیامده بودم مشهد، مدت‌ها بود خودم را از هر برنامه‌ای که راهش به مشهد می‌خورد دور کرده بودم.
توی خیابان تهران مشهد قدم می‌زدم، هوا کم‌کم تاریک می‌شد، باد پاییزیِ مشهد هو می‌کشید و می‌رفت توی یقه‌ام، از دور یک گنبد زرد و دوتا گلدسته معلوم است و یک گنبد فیروزه‌ای و دوتا گلدسته فیروزه‌ای؛ هیچ کجای شهر مشهد این نما را ندارد. بطری پلاستیکی خالی آبی را با پا به بازی گرفته‌ام  و مثل توپ آرام می‌رانمش. به خودم لعنت می‌فرستم که چرا بهانه‌ای برای این جلسه نتراشیده‌ام. بطری را شوت کردم، دو سه متر جلوتر رفت زیر ویلچر یک پیرمرد؛ پیرمرد داشت تقلا می‌کرد چرخ ویلچر را از شکاف دو موزاییک پیاده‌رو دربیاورد؛ از کنارش که رد شدم نگاهم کرد، عینکی با شیشه‌های ضخیم داشت که چشم‌هایش را درشت نشان می‌داد؛ لحظه‌ای به هم نگاه کردیم، گفت: حتماً باید بهت بگم کمک کنی؟ دستپاچه شدم، دسته‌های پشت ویلچر را گرفتم و تکانی دادم، چرخ، درآمد؛ گفتم: ببخشید حاج‌آقا! گفت: حاج‌آقا خودتی! خب راهمون که یکیه، هل بده، دستم دیگه جون نداره! هنوز خوب حرفش توی ذهنم رسوب نکرده بود ولی ناخودآگاه شدم همراهش،  گفتم: حاج‌آقا راهمون ... اوم ... شاید یکی نباشه، کجا تشریف می‌برید شما؟ پیرمرد دست‌هایش را ضربدری برد توی لَت کتش و گفت: این خیابون می‌خوره به حرم؛ هرکسی اینجاست می‌ره حرم دیگه! گفتم: آخه من حرم نمی‌خوام برم؛ گفت: پس تندتر برو، شاید به نماز رسیدم!
 ساعتم را دوباره نگاه کردم نخواستم با پیرمرد کَل‌کَل کنم؛ اخلاقش مثل بابا شمس‌الله بود؛ از این‌هایی که به حرف دیگران اهمیت نمی‌دهند و فقط حرف خودشان را می‌زنند. وقت داشتم. از پیاده‌راه کنار فلکه آب گذشتیم، صدای اذان بلند شد پیرمرد غرغر می‌کرد که دیر شده، ویلچرش هم جیرجیر می‌کند. یکی از چرخ‌های جلویی سرگیجه داشت، مجبور بودم به دسته فشار بیاورم که ویلچر صاف برود.
 کنار گیت‌ها که رسیدیم گفتم: حاج‌آقا اجازه مرخصی می‌فرمایید؟ پیرمرد هنوز جواب نداده بود که یکی از خدام با گردگیر رنگی‌ای که دستش بود به شانه‌ام زد که: پدر بزرگت‌و زود ببر داخل ازدحام می‌شه؛ ویلچر را هل دادم، پیرمرد برگشت، گفت: چیزی گفتی؟ گفتم: حاج‌آقا من نمی‌خوام برم داخل؛ پیرمرد گفت: تا اینجا که آوردی ببر تا گوهرشاد؛ بعد، برگشت و نیم‌نگاهی کرد و گفت چرا نمی‌ری آخه؟ زیر لب گفتم: قهرم! پیرمرد گفت: پسر جون! چشمام نمی‌بینه، پاهامم علیله ولی گوشم خوب می‌شنوه؛ با کی قهری؟ گفتم: من ... چیزه ... پیرمرد گفت: با خودت قهری؟ جواب ندادم؛ گفت: ژیگول، کت‌شلوار آلاگارسونی، پوشیدی، بوی اودکلنم می‌دی! اگه با خودت قهر بودی باید بوی پهن می‌دادی. گفتم: حاج‌آقا با امام رضا قهرم! پیرمرد دستش را از توی کت درآورد و چرخ بزرگ ویلچر را گرفت؛ ایستادیم وسط صحن جامع رضوی، گفت: بپا! بپا! خودم میرم؛ بعد فشاری به چرخ آورد، ماندم یکّه و تنها میان صحن؛ باد تندتر و سردتر می‌شد، چرخ جلو گیجگی زد و راه ویلچر کج شد به سمت یکی از تیرهای چراغ روشنایی وسط صحن، پیرمرد با ویلچر می‌جنگید و تکان نمی‌خورد؛ جلو رفتم، دسته ویلچر را گرفتم و کشیدم عقب و به راهش آوردم، پیرمرد مقاومت نکرد، در سکوت رفتیم تا ورودی صحن قدس؛ پیرمرد گفت: السلام علیک یابن رسول‌الله.
 از صحن قدس گذشتیم از کنار مسجد گوهرشاد راهی صحن گوهرشاد شدیم؛ همیشه هر وقت به اینجا می‌رسیدم درست زیر گلدسته بزرگ مسجد و درست روبروی گنبد حرم مثل‌اینکه از یک بلندی پریده باشم و در هوا معلق باشم، احساس سبکی داشتم، احساس کسی که در آب غوطه‌ور است، احساس کسی که احساسی ندارد جز رسیدن؛ برعکس، این بار سنگین بودم.
 پیرمرد را هل دادم سمت حرم؛ گفت من را ببر سمت حوض آب؛ صحن شلوغ بود. پرسید: چرا قهری؟ گفتم یک‌بار چیزی خواستم نداده؛ کنار حوض ایستادیم گفت: خاک‌برسرت! کفشش را درآورد، آستین‌هایش را بالا زد، جورابش را هم درآورد، عینکش را هم داد به من؛ گفت: عینک را نگاه کن؛ من تقریباً کورم، آمدم اینجا گفتم چشمم را شفا بده، یک ماه بعد، دو تا پایم هم علیل شد، سکته کردم. حرف می‌زد و وضو می‌گرفت، گفت: عینک را بده به من؛ عینکش را گذاشت روی صورتش و زل زد به من گفت: معجزه امام رضا شفا دادن کور و کچل و علیل و جفت‌و‌جور کردن خواسته‌های ما نیست؛ دوروبرت را نگاه کن! ببین چقدر آدم اینجاست؛ فکر می‌کنی این‌ها هر بار به همه خواسته‌هاشون می‌رسن؟ معجزه امام رضا شفای قلبه، معجزه امام رضا همین شلوغیه توی این سرما؛ تو هم مُفِ‌تو جمع کن برو آدم شو! با این اداهای ژیگولی فقط خودت‌و بدبخت می‌کنی، امام رضا به تو احتیاج نداره، تو به امام رضا احتیاج داری بدبخت!
 پیرمرد ویلچر را چرخاند و همان‌جا روبه‌قبله تکبیر گفت به نماز. کنار حوض نشستم، دستم را فروبردم توی آب، سرد بود خیلی؛ دو دستم را پر از آب کردم، به آب نگاه کردم، آب را پاشیدم توی صورتم، سوز دوید توی پوست صورتم، دوباره دست‌هایم را پر کردم از آب و پاشیدم توی صورتم، صورتم یخ کرد، دوروبرم را نگاه کردم، مدت‌ها بود نیامده بودم مشهد که یعنی قهر باشم با امام رضا، حالا، درست وسط صحن گوهرشاد بین انبوه زائرها بودم ... تا پرواز هنوز دو ساعت مانده بود، رفتم سمت کفشداری، کفش‌ها را دادم به کفشدار؛ صورتم خیس بود، اشکم را ندید، چرخیدم سمت ضریح، معلق شدم در هوا غوطه‌ور شدم در آب ...»
محمدکاظم کاظمی، شاعر معاصر نیز در این مراسم، با اشاره به تولدش در شهر هرات افغانستان و در رابطه با ارتباط مردم افغانستان با مشهد، بیان کرد: من نوشتن زندگینامه‌ام را آغاز کرده‌ام که تا الان به دوران کودکی‌ام رسیده است هرچند ارتباط ما با مشهد و حرم امام رضا(ع) قدمتی بیش از این دارد.
وی با اشاره به ارتباط خانوادگی‌اش با مشهد از دیرباز تاکنون ادامه داد: پدربزرگم حاج محمدکاظم بازرگان و بین هرات و مشهد در رفت‌وآمد بود، از بین سه همسرش، دو نفر ایرانی بودند که یکی از آن‌ها دختر فرد متشخصی به نام مجتهد بالاخیابانی بود و دیگری از محله بازار سرشور که فرزندان هردو ازجمله پدر من، مشهدی به شمار می‌روند.
وی در همین راستا اضافه کرد: این جاذبه حرم مطهر امام رضا(ع) بود که عده بسیاری از جمله خانواده ما را به مشهد آورد؛ همان‌طور که این شهر پیش از انقلاب، در زمان جنگ افغانستان و دوران مهاجرت افغان‌ها به ایران نیز جزو شهرهای دوست‌داشتنی و مقصد اصلی سفرهای ما بود.
کاظمی با ابراز این مطلب که آمدن ما به مشهد برکت بسیاری برای ما داشت، ادامه داد: در زمان جوانی در محل اداره تبلیغات فعلی در جلسه‌های شعر حضور پیدا می‌کردیم و پاتوق کتاب ما هم فروشگاه کتاب آستان قدس در آن زمان بود و بسیاری از کتاب‌های ما از آنجا خریداری شده است؛ به همین خاطر ما بخش عمده‌ای ازآنچه در زندگی به دست آوردیم را محصول این محیط(شهر مشهد) می‌دانیم.
این شاعر برجسته با اشاره به بنای مسجد گوهرشاد در زمان حکومت تیموریان، اظهار کرد: مسجد گوهرشاد در مشهد است و آرامگاه وی در هرات، به‌نوعی می‌توان گفت معماری و سبک هنری مشهد به دوره تیموریان اختصاص دارد که پایتخت آنان نیز شهر هرات بوده است؛ این ارتباط هنری در حرم مطهر امام رضا(ع) انعکاس پیدا کرده و بخش عمده‌ای از حرم مطهر در دوران تیموریان ساخته شده است.
وی با اشاره به کتیبه‌های رواق‌های مسجد جامع گوهرشاد، اضافه کرد: علاوه بر معماری، شکل‌گیری خط نستعلیق، کاشی‌کاری، کتیبه‌نویسی و ... نیز در هرات اتفاق افتاده است؛ همان‌طور که کتیبه‌های طولانی و زیبای دو رواق بزرگ مسجد گوهرشاد که به خط نسخ نوشته شده‌اند، اثر مرحوم محمدعلی عطار هروی، خوشنویس هراتی است؛ او تنها کسی بوده که در زمان خودش به 60 یا 63 خط قدیمی تسلط داشته است.
captcha