به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، شهادت مرگی است انتخاب شده، مرگی كه انسان به سوی آن میرود نه آنكه به سوی انسان بيايد و اهميت و ارزش شهيد و شهادت نيز از همين جا سرچشمه میگيرد. مردانی که علیوار در هشت سال دفاع مقدس جنگیدند تا ذرهای از خاک میهن اسلامیمان به دست زورگویان و مستکبران نیفتد. کنار این رزمندگان، مادران و همسرانی بودند که زینبوار سختیهای این راه را تحمل کردند و اگر همسران و یا پسرانشان شهید و یا جانباز میشدند همراه با آنان برای سرافرازی روزافزون جامعه اسلامی تلاش کردند.

در این میان همسر شهیدی را میبینیم که بعد از شهادت همسر خود با کوششهای بینظیر خود علاوه بر رونق اقتصادی کشور، عدهای نیز از کوشش آنها روزی حلال کسب میکنند. آنان کارآفرینانی هستند که کمر همت بستهاند تا واسطه روزی برخی دیگر باشند. زلیخا سبحانی، همسر شهید براتعلی شاهوردی، در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، با اشاره به اینکه همه زندگیام را مدیون همسر شهیدم هستم، اظهار کرد: شهید براتعلی شاهوردی، متولد سوم خرداد 1336 از شهدای آستان قدس رضوی است که در 29 دیماه سال 1365 به شهادت رسید.
وی در ادامه گفتههای خود در خصوص ازدواج خود با شهید شاهوردی، بیان کرد: تقریبا 14 ساله بودم که به صورت سنتی با علی ازدواج کردم. علی اهل روستای کنویس و مرد ساده و بیآلایشی بود. عقد مختصری گرفتیم و بعد از 9 ماه، زندگی مشترکمان را با یک موکت، کمد و وسایل کمی و بسیار ساده و بیآلایش شروع کردیم.
سبحانی با بیان اینکه اختلاف سنی من و همسرم 10 سال بود، افزود: اختلاف سنی اصلا اهمیتی برای من و علی نداشت و هر دو عاشق هم و زندگیمان بودیم. شهید 15 روز بعد از ازدواجمان به منطقه اعزام شد و این در صورتی بود که من هیچ مخالفتی برای رفتنش به جبهه نداشتم چراکه من نیز مشوق ایشان بودم.
این همسر شهید بیان کرد: من هم خیلی دوست داشتم در زمان جنگ هر کاری از دستم بر میآید انجام دهم. دوست داشتم در کشیکهای شبانهی انقلاب حضور داشته باشم و با مأموران همکاری و برای پیروزی انقلاب اسلامی هر کاری از دستم بر میآید، انجام دهم.
وی با اشاره به اینکه همسرش در جبهه راننده ماشین بود، ادامه داد: علی بعد از اولین اعزام به جبهه حدود 45 روز بعد برگشت. زمانی هم که در جبهه بود. هر چند روز یک بار به روستا میرفتم و از مادر شوهرم خبر میگرفتم. در همین رفت و آمدها به این فکر افتادم تا با مادرشوهرم زندگی کنیم چون هم من تنها بودم و هم مادر شوهرم این طور هر دوی ما از تنهایی در میآمدیم.
سبحانی ادامه داد: هنگامی که علی از جبهه برگشت این پیشنهاد را با او مطرح کردم اما او مخالفت کرد و گفت زندگی در روستایی که نه آب دارد نه برق و گاز برای تو دشوار است و نمیتوانی آنجا طاقت بیاوری. ولی با اصرار زیاد من راضی شد و وسایلمان را جمع کردیم و به خانه مادر شوهرم رفتیم.
زندگی را سخت نگیریم
وی در ادامه گفتههای خود را اینگونه بیان کرد: با مختصر تغییراتی در خانه مادر شوهرم، وسایلمان را در دو اتاق حدودا 14 متری چیدیم. سه سال و نیم با مادر شوهرم زندگی میکردم، علی دوباره به جبهه اعزام شد ولی این بار به دلیل احتیاج زیاد به راننده، حدود 9ماه در جبهه بود و برگشتش طولانی شد؛ در زمان نبود علی، من برای خودم یک زن با تمام مهارتهای روستایی شده بودم.
این همسر شهید تصریح کرد: نباید زندگی را سخت بگیریم، اگر زندگی را سخت بگیریم سخت میشود و اگر آسان بگیریم زندگی به همان میزان آسان و شیرین میشود.

دلم برای زندگی در روستا تنگ شده
وی با اشاره به اینکه غذای مورد علاقه علی آبگوشت با پیاز بود، اظهار کرد: بعد از 9ماه علی از جبهه برگشت و آن شب آبگوشت مخصوصی درست کرده بودم. در روستا فاصلهی همسایهها با هم یک دیوار بود و حتی بعضی از شبها صدای کوبیدن گوشت کوبیده همسایه بغل نیز شنیده میشد، هنوز که هنوز صدای تق تق گوشت کوب آبگوشت را دوست دارم چراکه مرا به همان حال و هوای زندگی با شهید میبرد. خیلی دوست دارم به همان زندگی سابق و ساده برگردم.
این کارآفرین در ادامه، در خصوص زندگی ساده خود در روستا کنار شهید شاهوردی و سختیهای آن گفت و عنوان کرد: دختر اولم را باردار بودم و در همان حال با شهید در مزرعه کشاورزی خوشهچینی میکردم. تکتم دختر اولم را در خانه مادرشوهرم زایمان کردم، بعد از زایمانم شهید مدت کوتاهی را پیش ما ماند و دوباره به جبهه اعزام شد. این دفعه نیز برگشت علی طولانی شد و بعد از حدودا 5 ماه دوباره به جبهه برگشت.
سبحانی گفت: بعد از برگشت علی از جبهه من دیگر تمام کارهای روستا از جمله دامداری، امور خانه و ... را به تنهایی انجام میدادم. وی برای مدت کوتاهی ماند و باز به خاطر نیاز شدید به راننده در جبهه دوباره اعزام شد. راهی شدن علی همزمان با ماههای آخر بارداری من بودم و من آن زمان اکرم دختر دوم خود را هشت ماهه حامله بودم و از علی خواهش کردم که بماند و بعد از زایمانم برود.
ذوق عجیب علی به جبهه/ هیچ چیز مانع از رفتن او به جبهه نمیشد
این همسر شهید بیان کرد: اما علی ذوق عجبی برای رفتن به جبهه داشت و هیچ چیزی از جمله بارداری و زایمان من مانع از رفتن هر چه زودتر او به جبهه نمیشد. علی با همه خداحافظی کرده بود و انگار نیز میدانست که این دفعه دیگر بر نمیگردد و میگفت: «تو حال و هوای جبهه را نمیدانی، حال بسیار خوبی دارد». آخرین دیدار و خداحافظی ما در راهآهن بود هنوز حسرت یک دیدار دیگر با شهید را در دل دارم.
وی ادامه داد: در همان اعزام، حدود 9 روز بعد علی به شهادت رسید. من آن زمان در شرکت فرش آستان قدس کار میکردم که همکارانم مرا از حضور یکی از همرزمان علی در شرکت مطلع کردند. نزد او رفتم، گفت: «آمدهام تا مدارک و عکس شهید را بگیرم، میخواهند به خانوادهاش کمک کنند تا خانهای از خود بخرد لذا مدارک علی لازم است.
سبحانی ادامه گفتههای خود را اینگونه تصریح کرد: من به دوست علی گفتم، علی بدون هیچ چشمداشت مالی به جبهه رفته و امکان ندارد که علی قبول کرده باشد تا به خاطر رفتن به جبهه بخواهند به او کمک مالی کنند.
وی ادامه داد: همزمان برادر شوهرم نیز برای دیدن من به شرکت آمده بود و گفت علی ترکش خورده. شب قبل از این ماجراها من خواب دیده بودم که علی با دو گلدان شعمدانی به خانه آمد و گلدانها را روی تلویزیون قدیمی گذاشت و تنها حرفی که زد، گفت: «زهراجان جان تو و این دو گلدان، مراقبشان باش».
این کارآفرین بیان کرد: از حدود یک سال پیش ندایی از درون مرا همسر شهید خطاب میکرد. نمیدانم انگار همه چیز دست در دست هم داده بود تا به من بفهمانند که علی شهید شده و دیگر او را نخواهم دید.
وی تصریح کرد: بعد از رفتن برادر شوهرم به پدرم زنگ زدم و ماجرا را برای وی تعریف کردم، پدرم هم از خواب شب قبل مادرم برایم صحبت کرد. با پدرم به همه بیمارستانها و هلالاحمر سر زدیم. همزمانی که ما پیگیر شهادت علی در بیمارستانها بودیم پسر خاله من برای شناسایی یکی از دوستانش به معراج شهدا رفته بود و خیلی اتفاقی جنازهی علی را آنجا دیده بود و به پدرم خبر داد.
سبحانی ادامه داد: پدرم چیزی به من از شهادت علی نگفت، تنها میدانستم ترکش خورده است. در راه برگشت به روستا کلی خرید کرده بودم. پدرم من را با مینیبوس روستا راهی کنویس کرد. شهید با رانندههای مینیبوس خیلی دوست بود و اکثرا ماه رمضان، شبهای 19، 21 و 23 را افطاری مختصری درست میکردیم و رانندهها افطار مهمان ما بودند.
وی اظهار کرد: در راه روستا راننده مینیبوس خیلی گریه میکرد و به من گفت، کاش این خبر درست نباشد و از من پرسید خبر دارید و من فکر میکردم خبر ترکش علی را میگوید آنجا بود که بغضش ترکید و گفت، خدا کند خبر شهادت علی دروغ باشد. همان جا بود که فهمیدم شهید شده است.
هرگز شبی که خبر شهادت علی را داند را فراموش نمیکنم
همسر شهید ادامه داد: شوکه بودم و اصلا نفهمیدم چطور به روستا رسیدیم، تمام خریدم را در مینیبوس جا گذاشتم و از ایستگاه تا خود روستا گریه میکردم. اهالی روستا همه فکر میکردند که من چیزی نمیدانم. همه غصههایم یک طرف، غصه اینکه به مادر شهید چطور خبر دهم نیز قلبم را به درد آورده بود. با خود میگفتم، خدایا صبری عنایت کن تا این شب را صبح کنم آن شب را هرگز فراموش نمیکنم.

سبحانی گفت: به خانه که رسیدم تا صبح گریه کردم. صبح بود که یکی از دوستانم خبر شهادت را به من داد و گفت، چیزی نشده فقط علی تیرخورده و رودههایش بیرون ریخته. آنجا بود که متوجه شدم وصیتنامه شهید زودتر از جنازهاش رسیده بود و همه از خبر شهادت علی خبر دارند ولی به من چیزی نگفتند.
این همسر شهید با اشاره به اینکه علی عاشق سینما بود، افزود: مردی بسیار ساده و خوش اخلاق بود. بهترین سرگرمی شهید وقت گذاشتن برای خانوادهاش بود ،خیلی به من و بچهها به خصوص مادرش احترام میگذاشت.
وی بیان کرد: حدود یک سال بعد در اولین سالگرد شهادت علی مادرش نیز از دنیا رفت و من تنها شده بودم، تصمیم گرفتم به شهر برگردم از طریق بنیاد شهید در شهرک خانهای گرفتم. هنوز مدت کوتاهی بود که در آنجا زندگی میکردیم که یکی از همسایگان شهرک پردیس بنیاد شهید که خود دارای خانواده بود از من خواستگاری کرد. من در جواب او گفتم من دهانم پر از خون است و هنوز یک سال بیشتر از شهادت همسرم نمیگذرد، جواب منفی به او دادم.
سبحانی افزود: او همچنان علاقهمند به ازدواج با من بود و پس از شنیدن جواب منفی از من به سراغ پدرم رفت و مرا از پدرم خواستگاری کرد. به ناچار همسر مردی شدم که خود نیز دارای زن و فرزند بود و من هیچ شناختی از او نداشتم. ازدواجم چندان دوامی نداشت و بعد از چهار سال زندگی با دو بچه. از وی جدا شدم.
من به عنوان همسر شهید وظیفه مهمی دارم
این همسر شهید عنوان کرد: بعد از طلاق حدود یک سالی را در بهزیستی مشغول به کار شدم. در این سالها دو دخترم تکتم و اکرم بزرگتر شده بودند. به فکر ادامه تحصیل افتادم، بعد از شهادت علی خودم را پیدا کردم و به خود گفتم، من به عنوان همسر شهید وظایفی دارم نباید کوتاهی کنم و باید مشوق فرزندانم باشم؛ آنان چه گناهی کردهاند که بخواهند با مادری پیر و فرتوت روبهرو باشند.
وی ادامه داد: تکتم و اکرم هر کدام بعد از کنکور در رشتهای خوبی قبول شده بودند و در من نیز این انگیزه به وجود آمده بود تا ادامه تحصیل بدهم. طی یکماه و نیم طرح تابستانه دوره راهنمایی را گذراندم به همین ترتیب دوران دبیرستان را نیز طی کردم. در همین حین که درس میخواندم کارآفرین هم بودم.
اولین کارم در سال 90، پرورش بوقلمون
سبحانی بیان کرد: چون کمی از حیوانات سر رشته داشتم، اولین کار خود در سال 90 با پرورش بوقلمون آغاز کردم ولی بعد از مدتی چون هم کار و هم محیط برای من که یک زن هستم، وجه خوبی نداشت و واقعیت اینکه تنهایی از پس تمام کارهای آن بر نمیآمدم پرورش بوقلمون را جمع کردم.
سبحانی ادامه داد: بعد از مدتی چون برادرم گاوداری داشت، مشتاق انجام این کار شدم و با کمک او با پنج رأس گاو کارم را شروع کردم. متأسفانه بعد از مدتی گاوهایم تب برفکی گرفتند و همگی آنها تلف شدند. در همین سالها بود که پدرم از دنیا رفت و مادرم ارثیهی پدری را بین فرزندان تقسیم کرد، از این ارثیه سهم خوبی به من رسید و تصمیم گرفتم آن را در بانک بگذارم تا کاری جدید را شروع کنم.
کویر زمینه کارآفرینی من شد
این همسر شهید در ادامه گفتههای خود افزود: طی سفری که با خانواده به قم و اصفهان و... داشتیم با عبور از کویر و دیدن شترها در بیابان، جرقهای به ذهنم خطور کرد که پرورش شتر راهاندازی کنم. با همکاری برادرم و سرمایهای که داشتم و همچنین همکاری یکی از پرورش دهندگان شتر در سمنان پرورشگاهی را خریداری کردم و کار خود را با چند شتر آغاز کردم. چون پرورشگاه در سمنان بود آخر هفتهها معمولا در سفر بودم. در کنار آن هم درسم را نیز ادامه دادم. با اخذ مجوزها از شترها گوشت، دوغ و شیر را به صورت سنتی میگرفتیم در شهرهای دیگر با برند «معجزه کویر» توزیع میکردیم.
وی گفت: بعد از چند ماهی با عقد قراردادی با کارخانه «دیار» توانستیم محصولات صنعتی خود را نیز در بازار با برند «دیار» معجزهای از کویر به شهرها و حتی کشورهای دیگر صادر کنیم.
این کارآفرین عنوان کرد: با برنامهریزیهایی که انجام دادم در فکر خریداری سولهای در اطراف مشهد هستم تا بتوانیم پرورشگاه را از سمنان به مشهد منتقل کنم، کارهای اولیه آن را انجام دادهایم و مابقی کارها به امید خدا انجام خواهد شد.
هیچ وقت به شهید دروغ نگفتم
سبحانی در پاسخ به این سوال که این همه توانمندی از چه طریق به دست آمد، اظهار کرد: من حامی نداشتم و تنها پشتیبان من خدای بزرگ بود. انسان باید به آن درجه از خودشناسی برسد تا بتواند خدای خود را نیز بشناسد. من وعلی قول داده بودیم که هیچ وقت به یکدیگر دروغ نگوییم و هر دو این قول را در سه سال زندگی عاشقانهای که با هم داشتیم عملی کردیم.
همسر شهید در ادامه گفت: همیشه حضور او را در زندگی احساس و در همه کارها با او مشورت میکنم. هر ساله در 29 دیماه مراسم سالگردی برای علی میگیریم. سال 90 در مراسم سالگرد شهید بود که سجاده نمازم را پهن کردم تا نماز بخوانم به محض پهن کردن سجاده آن چنان بوی عطر محمدی در فضا پیچید کشه همه مهمانها متعجب شدند و در پی پیدا کردن بو بودنند. بوی عطر محمدی از سجادهای که پهن کرده بودم میآمد، من شکی نداشتم که شهید در این مراسم حضور داشت.
سبحانی در پایان با اشاره به اینکه مسولان حمایتی از او نمیکنند، ابراز کرد: من برای خریداری زمین برای انتقال پروشگاه شتر از سمنان به اطراف مشهد وامی احتیاج داشتم ولی هیچ کدام از مسولان بنیاد شهید با من که در زمینه کارآفرینی نیز مشغولم کمکی نکردند.
تکتم اصیل