در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
در سنگین اتاق شناسایی با صدایی خشک باز میشود و مرد قدم به بیرون میگذارد. قدمهایی که دیگر مال خودش نیستند؛ بیرمق، لرزان و کشیده بر زمین. روبهروی پرچم مخملی «یا اباعبدالله» که روی دیوار نصب شده، میایستد. پاهایش یاری نمیکنند. پیراهن مشکی بر تن تکیدهاش زار میزند. موهایش... موهایش انگار همین دیشب، زیر آوار آن خبر شوم، یکباره رنگ باخته و یکدست سفید شدهاند.
رنگ از رخسارش پریده و کمرش چنان خمیده که انگار کوهی از سرب را روی شانههایش گذاشتهاند. من آنجا، درست در چند قدمیاش، به معنای واقعی کلمه فرو ریختن یک کوه را، شکستن استخوانهای غرور یک مرد را به چشم دیدم. در آن شلوغی، او تجسم مطلق تنهایی بود؛ تنهایی مهیبی که تماشایش، دل سنگ را هم آب میکرد.
چند مرد به سمتش میدوند. زیر بازوهایش را میگیرند تا زمین نخورد. کلماتی برای دلداری در گوشش زمزمه میکنند، اما چه فایده؟ کدام واژه میتواند مرهم پدری باشد که تازه با پیکر بیجان جوان ۱۸ سالهاش روبرو شده است؟ داغ متین... پسری که فقط داشت مسیر همیشگی خانه را طی میکرد و رفته بود سری به دوستانش بزند.
مرد، بیتوجه به دستهایی که او را گرفتهاند، نگاه خیس و بیفروغش را به پرچم میدوزد. شانههایش با هر هقهق بالا و پایین میرود. صدایش، دورگه و خردشده از ته گلو بیرون میآید: «یا اباعبدالله... آقا... خودت فقط به من صبر بده... مادرش... مادرش تا خبر متین را شنید، همانجا افتاد و سکته کرد... آقا، من ماندهام... من ماندهام تکوتنها با جنازه پسرم روی دستم... بچهام پرپر شد یا اباعبدالله...»
مرد ضجه میزند؛ مویه میکند؛ صورتش را میان دستهای پینهبستهاش میپوشاند و زانو میزند. صدای گریه مردانه او در حسینیه میپیچد و من، مسخشده و مبهوت، به این ویرانی نگاه میکنم. در سرم هیچ صدایی از محیط بیرون نیست. همهمه آدمها محو شده است. با هر قطره اشکی که از چشم این پدر کمرشکسته میچکد، در پسزمینه ذهنم، فقط یک روضه با ریتمی آشنا و پردرد مدام تکرار میشود...
از حرم تا قتلگه، زینب صدا میزد حسین...
دست و پا میزد حسین...
زینب صدا میزد حسین...
انتهای پیام