کد خبر: 4360576
تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۷

تحلیل فلسفه تاریخ علی شریعتی در نسبت با واقعه عاشورا و مسئله معاصرت

آیا عاشورا صرفاً واقعه‌ای تاریخی در گذشته است یا رخدادی زنده در افق زمانه ما؟ سید جواد میری در این گفت‌وگو با بازخوانی اندیشه علی شریعتی نشان می‌دهد که عاشورا در اندیشه او بخشی از یک روایت کلان تاریخی است؛ روایتی که در آن تقابل هابیل و قابیل، زر و زور و تزویر، و مبارزه عدالت و سلطه، موتور حرکت تاریخ محسوب می‌شوند.

عاشورا در افق معاصرت؛ بازخوانی فلسفه تاریخ شریعتی

گفت‌وگوی پیش‌رو تلاشی است برای بازخوانی اندیشه تاریخی و الهیاتی علی شریعتی در نسبت با واقعه عاشورا و مسئله معاصرت. سیدجواد میری در این مصاحبه، با تکیه بر کتاب «حسین وارث آدم»، می‌کوشد نشان دهد که عاشورا صرفاً یک رخداد تاریخی یا آیینی متعلق به گذشته نیست، بلکه پدیده‌ای زنده و جاری در افق زندگی اجتماعی و تاریخی انسان معاصر است؛ پدیده‌ای که می‌تواند همچنان منشأ خودآگاهی، نقد قدرت و بازاندیشی در باب عدالت، آزادی و نسبت دین و تاریخ باشد.

محور اصلی این گفت‌وگو، تبیین «فلسفه تاریخ» در اندیشه شریعتی است؛ اینکه شریعتی چگونه مفاهیمی چون عاشورا، انتظار، مهدویت، هابیل و قابیل، و زر و زور و تزویر را به عناصر یک روایت کلان تاریخی تبدیل می‌کند. در این روایت، تاریخ صحنه تقابل دائمی عدالت و سلطه است و انسان برخوردار از آگاهی و اراده، نقشی تعیین‌کننده در حرکت تاریخ ایفا می‌کند.

ایکنا - در بررسی کتاب‌هایی که برای پرونده محرم مطالعه می‌کردیم، به کتاب شما با عنوان «حسین ابن علی در افق معاصرت» برخورد کردیم. درباره زمینه نگارش این کتاب و دغدغه اصلی شما در آن توضیح می‌دهید.

این اثر در واقع مجموعه‌ای از مقالات بود که بخشی از آن در ایام کرونا نوشته شد و بعداً در قالب یک کتاب منتشر شد. در یکی از فصل‌ها تلاش کرده‌ام طرحی مقدماتی برای بازخوانی واقعه عاشورا در افق معاصرت ارائه دهم. مسئله اصلی این بود که امام حسین(ع) و واقعه عاشورا را نه صرفاً به عنوان یک واقعه تاریخی در گذشته، بلکه به عنوان یک پدیده زنده در افق زمانه خودمان مورد تأمل قرار دهیم. به همین دلیل بحث بازخوانی و واکاوی عاشورا در افق معاصر برای من اهمیت پیدا کرد.

تحلیل فلسفه تاریخ علی شریعتی در نسبت با واقعه عاشورا و مسئله معاصرت

ایکنا - چرا عاشورا، با همه آشنایی تاریخی و عاطفی‌اش، هنوز نیازمند بازخوانی و آشنایی‌زدایی است؟

یکی از موانع اصلی فهم عمیق، همین آشنایی بیش از حد است. وقتی چیزی بسیار نزدیک می‌شود، کم‌کم بدیهی فرض می‌شود و دیگر کمتر درباره‌اش پرسش می‌کنیم. فلاسفه و عارفان از مفهوم «حجاب» سخن گفته‌اند، اما من اینجا بیشتر از همان معنای عمومی‌تر حجاب معاصرت یا حجاب مجاورت استفاده می‌کنم. یعنی وقتی یک پدیده، شخص یا واقعه خیلی به ما نزدیک است، گمان می‌کنیم همه چیز را درباره‌اش می‌دانیم؛ در حالی که درست در همین نزدیکی، بسیاری از ابعاد آن از دید ما پنهان می‌ماند. مثلاً پدر، مادر، استاد یا همسایه را وقتی همیشه در کنار خود می‌بینیم، کمتر درباره‌شان تأمل می‌کنیم. اما وقتی فاصله‌ای ایجاد می‌شود، یا حادثه‌ای مانند مرگ رخ می‌دهد، تازه می‌فهمیم که آن فرد چه ابعادی داشته و چه معناهایی در او نهفته بوده است. درباره عاشورا هم همین‌طور است. چون این واقعه در فرهنگ دینی ما بسیار پررنگ و مکرر گفته شده، گاهی آن را بدیهی می‌پنداریم و از ژرفای آن غافل می‌شویم. به همین دلیل در آن کتاب تلاش کردیم تا این بحث را قدری گسترش دهیم و نشان دهیم که برای فهم عاشورا، باید نوعی آشنایی‌زدایی انجام داد؛ یعنی از سطح تکرارهای معمول عبور کرد و دوباره پرسید که این واقعه واقعاً چه می‌گوید و چه افقی پیش روی ما می‌گذارد.

ایکنا - به نظر می‌رسد این اثر، برخلاف برداشت‌های سطحی، حامل دغدغه‌ای بنیادی‌تر در اندیشه شریعتی است. از نظر شما آن دغدغه اصلی چیست و شریعتی در این کتاب عاشورا را در چه افق فکری‌ صورت‌بندی می‌کند؟

دغدغه اصلی علی شریعتی به‌گمان من، فلسفه تاریخ است. یعنی پرسش از اینکه انسان و تاریخ بشر اساساً به کجا می‌روند. آیا نوع بشر که امروز آن را به‌عنوان انسان خردمند می‌شناسیم، صرفاً مجموعه‌ای از حوادث پراکنده را پشت سر می‌گذارد، یا تاریخ او واجد هدف، معنا و غایت است؟ شریعتی تاریخ را فقط یک تقویم از وقایع گذشته نمی‌بیند. از نگاه او، تاریخ حرکتی پویا، هدفمند و قانون‌مند است که به سوی یک غایت مشخص پیش می‌رود. به همین دلیل، شناخت تاریخ برای فهم وضع موجود و نیز حرکت به سمت آینده مطلوب، اهمیت اساسی دارد. در واقع، یکی از راه‌های فهم یک متفکر این است که ببینیم او درباره یک مسئله بنیادین، مثل فلسفه تاریخ، چه تصوری دارد. اگر بخواهیم شریعتی را درست بفهمیم، باید ابتدا روشن کنیم که او از تاریخ چه می‌فهمد، و بعد آن را با دیگر دیدگاه‌ها مقایسه کنیم.

ایکنا - منظور از فلسفه تاریخ در اندیشه شریعتی دقیقاً چیست؟

از نظر شریعتی تاریخ صرفاً تقویمی از رخدادهای گذشته نیست، بلکه حرکتی پویا و هدفمند است که به سمت نوعی غایت حرکت می‌کند. او معتقد است که فهم تاریخ برای شناخت وضعیت کنونی جامعه و همچنین برای حرکت به سوی آینده‌ای مطلوب اهمیت اساسی دارد. در این چارچوب، عاشورا برای شریعتی صرفاً یک واقعه تاریخی در سال ۶۱ هجری نیست، بلکه حلقه‌ای از یک روایت بزرگ‌تر در تاریخ بشر است؛ روایتی که از آدم آغاز می‌شود و در مسیر مبارزه دائمی حق و باطل ادامه پیدا می‌کند.

اگر بخواهیم چارچوب نظری شریعتی در باب فلسفه تاریخ را بهتر بفهمیم، یکی از روش‌های مناسب این است که اندیشه یک متفکر را در مقایسه با دیگر متفکران بررسی کنیم. به عبارت دیگر، اگر فلسفه تاریخ را یک مسئله کلیدی بدانیم، ابتدا باید ببینیم شریعتی این مفهوم را چگونه تعریف می‌کند و چه تصویری از حرکت تاریخ ارائه می‌دهد. سپس می‌توانیم این تصویر را با دیدگاه‌های دیگر در فلسفه تاریخ مقایسه کنیم. چنین مقایسه‌ای کمک می‌کند تا بنیان‌های فکری یک متفکر روشن‌تر شود و بتوانیم جایگاه او را در میان دیگر رویکردهای نظری بهتر درک کنیم.

از نظر شریعتی، تاریخ صرفاً مجموعه‌ای از رخدادهای پراکنده نیست، بلکه ساختاری دارد و این ساختار بر پایه دو اصل مهم شکل گرفته است. اگر بخواهیم هسته مرکزی فلسفه تاریخ شریعتی را توضیح دهیم، می‌توان گفت بر دو پایه استوار است: نخست «دیالکتیک هابیل و قابیل» و دوم «تثلیث زر، زور و تزویر».

ایکنا - این تعابیر در اندیشه او چه معنایی دارند؟

داستان هابیل و قابیل صرفاً یک واقعه تاریخی در آغاز تاریخ بشر نیست. او این روایت را به مثابه یک نماد جامعه‌شناختی و فلسفی می‌فهمد؛ نمادی از دو شاخه شدن تاریخ بشر. در این خوانش، هابیل نماینده دوران نخستین زندگی انسان است؛ دورانی که می‌توان آن را به نوعی «کمون اولیه» تعبیر کرد. در آن دوره، مالکیت خصوصی چندان شکل نگرفته بود، نوعی برابری نسبی وجود داشت و بسیاری از انسان‌ها در قالب دامداری زندگی می‌کردند؛ زیستی که وابستگی شدیدی به تصاحب زمین نداشت.

در مقابل، قابیل نماد مرحله‌ای تازه در تاریخ بشر است؛ مرحله‌ای که با شکل‌گیری کشاورزی و استقرار انسان در زمین همراه می‌شود. با ورود به این مرحله، مسئله مالکیت خصوصی پدیدار می‌شود و به تدریج جامعه طبقاتی شکل می‌گیرد. در نتیجه، پدیده‌هایی مانند استثمار، سلطه و حتی برده‌داری نیز در تاریخ ظهور می‌کنند.شریعتی با خوانشی نمادین از این داستان قرآنی، معتقد است که با کشته شدن هابیل به دست قابیل، در واقع «دوران قابیلی» در تاریخ آغاز می‌شود. دوران قابیلی یعنی دورانی که در آن جنگ طبقاتی قاعده می‌شود و صلح به استثنا تبدیل می‌گردد. از این منظر، تاریخ صحنه نبرد مستمر میان دو جبهه است: جبهه هابیلیان و جبهه قابلیان.

جبهه هابیلیان در نگاه شریعتی شامل مستضعفان، عدالت‌خواهان، پیامبران و به تعبیر او «نهضت انبیا» است؛ کسانی که در طول تاریخ برای عدالت و رهایی انسان مبارزه کرده‌اند. در مقابل، جبهه قابلیان شامل مستکبران، حاکمان، مالکان بزرگ و نیروهایی است که تلاش می‌کنند انسان و منابع جهان را در سیطره خود قرار دهند. از نظر شریعتی، تاریخ در واقع میدان تقابل دائمی این دو جبهه است.

ایکنا - به پایه دوم فلسفه تاریخ شریعتی اشاره کردید؛ یعنی تثلیث «زر، زور و تزویر». این سه‌گانه چه نقشی در تحلیل تاریخی او دارد؟

شریعتی معتقد است که برای تثبیت سلطه در جهان قابیلی، سه ابزار اساسی به کار گرفته می‌شود: قدرت سیاسی، قدرت اقتصادی و قدرت مذهبی توجیه‌گر. نخست «زور» است؛ یعنی قدرت سیاسی. شریعتی در خوانش خود از قرآن، فرعون را نماد این نوع سلطه می‌داند. فرعون مظهر قدرت سیاسی است که با ابزار حکومت و قدرت نظامی بر مردم سلطه می‌یابد.

دوم «زر» است؛ یعنی قدرت اقتصادی. در ادبیات قرآنی، قارون نماد این نوع سلطه است؛ کسی که ثروت و سرمایه را به ابزار استثمار تبدیل می‌کند. و سوم «تزویر» است؛ یعنی قدرت مذهبی توجیه‌گر. شریعتی برای توضیح این نوع سلطه به شخصیت‌هایی مانند بلعم باعورا اشاره می‌کند؛ کسانی که از دین و مذهب برای توجیه قدرت و سلطه استفاده می‌کنند.

ایکنا - به نظر می‌رسد در اینجا شریعتی نوعی خوانش انتقادی از متون دینی ارائه می‌دهد.

وقتی شریعتی قرآن را می‌خواند، رویکرد او صرفاً تفسیری سنتی یا ادبی نیست. او تلاش می‌کند با نوعی خوانش انتقادی و اجتماعی به سراغ متن دینی برود. مثلاً در داستان موسی و فرعون، او صرفاً یک روایت تاریخی نمی‌بیند، بلکه ساختارهای قدرت را تحلیل می‌کند. از این منظر، فرعون نماد سلطه سیاسی، قارون نماد سلطه اقتصادی و بلعم باعورا نماد دستگاه دینی توجیه‌گر قدرت است. این سه نیرو در کنار هم تلاش می‌کنند نظم موجود را حفظ کنند و سلطه را تداوم بخشند.

او این الگو را در تاریخ اسلام نیز دنبال می‌کند. شریعتی معتقد است که در بسیاری از دوره‌های تاریخی، قدرت سیاسی و اقتصادی تلاش کرده‌اند از دین برای تثبیت سلطه خود استفاده کنند. به همین دلیل او در برخی آثارش، مانند کتاب «مذهب علیه مذهب»، به این مسئله می‌پردازد که چگونه گاه خودِ دین می‌تواند به ابزاری برای توجیه قدرت تبدیل شود.

در همین چارچوب است که او به نمونه‌هایی در تاریخ اسلام اشاره می‌کند؛ برای مثال، به دوره امویان یا عباسیان و حتی به برخی ساختارهای قدرت در جهان اسلام. در این تحلیل، مسئله اصلی این است که چگونه ممکن است قدرت سیاسی با استفاده از زبان دین، مخالفان خود را کنار بزند یا جنبش‌های عدالت‌خواهانه را سرکوب کند.

تحلیل فلسفه تاریخ علی شریعتی در نسبت با واقعه عاشورا و مسئله معاصرت

ایکنا - در توضیح سه‌گانه «زر، زور و تزویر» اشاره کردید که این‌ها ابزارهای تثبیت سلطه در تاریخ هستند. شریعتی این مفهوم را چگونه در نسبت با جهان معاصر توضیح می‌دهد؟

شریعتی معتقد است که این سه‌گانه فقط مربوط به گذشته نیست، بلکه در جهان مدرن نیز اشکال تازه‌ای پیدا کرده است. او حتی از مفاهیمی مانند «ایدئولوژی» برای توضیح این مسئله استفاده می‌کند. به عنوان مثال، ممکن است یک ایدئولوژی با نام «آزادی» یا «لیبرالیسم» مطرح شود، اما در عمل به گونه‌ای عمل کند که انسان‌ها را در چارچوب‌های جدیدی از سلطه گرفتار کند. یعنی به زبان آزادی سخن بگوید، اما در عمل انسان‌ها را در بند ساختارهای قدرت اقتصادی و سیاسی نگه دارد. بنابراین، از نگاه شریعتی، مسئله اصلی این است که چگونه قدرت می‌تواند حتی از مفاهیمی مانند آزادی یا دین برای تثبیت سلطه استفاده کند.او معتقد است که تاریخ صرفاً مجموعه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌های پراکنده نیست. البته تاریخ از کنش‌های انسانی شکل می‌گیرد؛ کنش‌هایی که گاهی آگاهانه و هدفمند هستند و گاهی نیز پیامدهای ناخواسته و غیرمقصود دارند. اما مجموع این فرایندها در نهایت می‌تواند به سوی نوعی غایت حرکت کند.

در نگاه شریعتی، مسیر تاریخ در نهایت به پیروزی جبهه هابیل منتهی می‌شود؛ یعنی پیروزی جریان عدالت‌خواهی در تاریخ. او از این جریان با تعابیری مانند نهضت انبیا، اولیا و انسان‌هایی یاد می‌کند که دارای خودآگاهی تاریخی هستند و در ادبیات دینی از آن‌ها با عنوان «مستضعفان» یاد می‌شود.

ایکنا - این پیروزی تاریخی در اندیشه شریعتی چه صورتی پیدا می‌کند؟

در نگاه شریعتی، غایت تاریخ شکل‌گیری جامعه‌ای است که در آن تضادهای بنیادین، تبعیض‌ها و شکاف‌های طبقاتی از میان برود. او از این وضعیت با عنوان «جامعه توحیدی» یاد می‌کند. جامعه‌ای که بر اساس عدالت و برابری شکل گرفته باشد.

در اینجا مفهوم «توحید» دو معنای مهم پیدا می‌کند. معنای نخست همان معنای کلاسیک در الهیات اسلامی است؛ یعنی یگانگی خداوند. اما معنای دوم که در اندیشه اجتماعی شریعتی برجسته می‌شود، به نوعی نظم اجتماعی اشاره دارد؛ نظمی که در آن تبعیض و شکاف‌های ساختاری وجود نداشته باشد. به تعبیر دیگر، توحید در اینجا به معنای جامعه‌ای است که در آن انسان‌ها در برابر خداوند برابرند و ساختارهای استثماری از میان رفته است.

شریعتی تلاش می‌کند مفهوم انتظار را نیز در همین چارچوب بازخوانی کند. او تحت تأثیر سنت فکری متفکرانی مانند علامه اقبال لاهوری، مفاهیم دینی را بازسازی می‌کند و از درون آن‌ها نوعی نظریه اجتماعی و حتی انقلابی استخراج می‌کند. در این خوانش، انتظار صرفاً حالت منفعلانه نیست، بلکه نوعی آمادگی تاریخی برای تحقق جامعه‌ای عادلانه و توحیدی است.

در اندیشه شریعتی، انسان موجودی بی‌اراده نیست. او معتقد است انسان‌ها دارای اراده و آگاهی‌اند و می‌توانند در روند تاریخ نقش ایفا کنند. به ویژه انسان‌هایی که به نوعی خودآگاهی تاریخی دست یافته‌اند و رسالت اخلاقی و اجتماعی خود را درک کرده‌اند. این انسان‌ها می‌توانند در مسیر تحولات تاریخی نقش‌آفرین باشند و در جهت تحقق جامعه‌ای عادلانه تلاش کنند.

ایکنا - حال اگر از اندیشه شریعتی فاصله بگیریم و نگاه گسترده‌تری به علوم انسانی در سطح جهان بیندازیم، آیا متفکران دیگر نیز درباره فلسفه تاریخ سخن گفته‌اند؟

در سنت فلسفی مدرن، متفکران متعددی درباره فلسفه تاریخ تأمل کرده‌اند. اگر بخواهیم به صورت اجمالی اشاره کنیم، می‌توان از متفکرانی مانند هگل، مارکس، توین‌بی، کانت، کارل لوویت، میشل فوکو و هانا آرنت نام برد. حتی در دوره متأخرتر نیز متفکری مانند فرانسیس فوکویاما بحث‌های مهمی درباره سرنوشت تاریخ مطرح کرده است.

برای مثال میان دیدگاه شریعتی و هگل شباهت‌هایی وجود دارد. هر دو معتقدند که تاریخ نوعی حرکت دیالکتیکی دارد؛ حرکتی که قانونمند است و به سوی نوعی غایت پیش می‌رود. در هر دو دیدگاه، تاریخ بی‌معنا و تصادفی نیست، بلکه دارای جهت و مقصدی مشخص است. در عین حال تفاوت‌های مهمی نیز میان آن‌ها وجود دارد. هرچند هر دو به نوعی غایت‌مندی در تاریخ باور دارند، اما مبانی نظری آن‌ها متفاوت است. در فلسفه هگل، این حرکت تاریخی در چارچوب تحقق «روح مطلق» فهم می‌شود، در حالی که در اندیشه شریعتی این حرکت بیشتر در چارچوب سنت دینی، مبارزه عدالت‌خواهانه و تحقق جامعه توحیدی تفسیر می‌شود.

یکی از تفاوت‌های اساسی در این است که موتور محرک تاریخ در نزد هگل «روح جهان» یا همان ایده است. در فلسفه هگل، این روح جهان در بستر ملت‌ها، نهادها و به‌ویژه در قالب دولت تجلی پیدا می‌کند. به همین دلیل می‌توان گفت خوانش هگل از تاریخ، خوانشی ایدئالیستی است. در مقابل، شریعتی موتور محرک تاریخ را در تضادهای واقعی اجتماعی می‌بیند؛ یعنی همان دیالکتیک هابیل و قابیل که به نوعی بیانگر تضادهای طبقاتی و عقیدتی در تاریخ بشر است. بنابراین اگر غایت تاریخ در نزد هگل تحقق آزادی در قالب دولت عقلانی است، در نزد شریعتی غایت تاریخ نابودی ساختارهای سلطه و تحقق عدالت اجتماعی و جامعه توحیدی است.

متفکر دیگری که در فلسفه تاریخ بسیار مهم تلقی می‌شود، جامباتیستا ویکو است. اما تفاوت مهم اینجاست که ویکو به حرکت چرخه‌ای تاریخ معتقد بود. او تاریخ را در سه مرحله می‌دید: دوران خدایان، دوران قهرمانان و دوران انسان‌ها، و سپس بازگشت دوباره به نقطه آغاز. در مقابل، شریعتی به نوعی حرکت خطی و صعودی در تاریخ باور دارد؛ حرکتی که از جامعه اشتراکی اولیه آغاز می‌شود، از مرحله جامعه طبقاتی عبور می‌کند و در نهایت به جامعه متعالی توحیدی می‌رسد.

بی‌تردید شریعتی در برخی از تحلیل‌های اجتماعی خود تحت تأثیر خوانش‌های مارکسیستی، به‌ویژه سنت‌های انتقادی مانند مکتب فرانکفورت بوده است. مفاهیمی مانند تضاد طبقاتی یا تحلیل تاریخی جامعه در آثار او دیده می‌شود.

هر دو متفکر تاریخ را تا حد زیادی محصول تضادهای اجتماعی می‌دانند. شریعتی حتی میان جامعه هابیلی و کمون اولیه مارکس، و نیز میان جامعه قابیلی و جامعه طبقاتی مورد نظر مارکس نوعی شباهت برقرار می‌کند. همچنین هر دو متفکر به نوعی جامعه بدون طبقات به عنوان افق نهایی تاریخ اشاره می‌کنند.

اما در عین حال تفاوت‌های مهمی نیز میان آن‌ها وجود دارد. مارکس زیربنای تاریخ را عمدتاً در عوامل مادی و ابزار تولید می‌دید؛ یعنی همان چیزی که در نظریه ماتریالیسم تاریخی مطرح می‌شود. در مقابل، شریعتی علاوه بر اقتصاد، برای عناصر فرهنگی، معنوی و دینی نیز نقش بنیادین قائل است.

خود شریعتی در جایی تعبیر جالبی دارد و می‌گوید: «من نه مارکسیست هستم و نه ضدمارکس؛ بلکه مارکس را می‌شناسم.» مقصود او این است که از برخی روش‌های تحلیلی مارکس استفاده می‌کند، اما آن را به عنوان یک جهان‌بینی کامل نمی‌پذیرد.

مارکس دین را «افیون توده‌ها» می‌دانست و آن را ابزاری برای توجیه سلطه طبقات حاکم تلقی می‌کرد. شریعتی این تحلیل را به طور کامل رد نمی‌کند، اما آن را ناقص می‌داند.

از نظر شریعتی، دین دو صورت متفاوت دارد: یکی «دین استعماری» یا «مذهب قابیلی» که در خدمت قدرت قرار می‌گیرد و سلطه را توجیه می‌کند؛ و دیگری «دین انقلابی» یا «مذهب هابیلی» که همان نهضت پیامبران است و می‌تواند به نیرویی برای بیداری و تحول تاریخی تبدیل شود. در این معنا، دین می‌تواند نه ابزار سلطه، بلکه موتور محرک بیداری و انقلاب اجتماعی باشد.

توین‌بی نظریه معروفی درباره تاریخ تمدن‌ها دارد که بر اساس مفهوم «چالش و پاسخ» شکل گرفته است. او معتقد است تمدن‌ها زمانی رشد می‌کنند که بتوانند به چالش‌های پیش‌روی خود پاسخ خلاقانه بدهند، و زمانی دچار افول می‌شوند که اقلیت خلاق آن‌ها توان پاسخ‌گویی به این چالش‌ها را از دست بدهد.

در نگاه شریعتی، اگرچه نقش ایده‌ها و جنبش‌های فکری در تاریخ مهم است، اما واحد اصلی تحلیل او «تمدن» نیست، بلکه روابط انسانی و تضادهای درون جامعه است. به عبارت دیگر، شریعتی بیشتر بر تضادهای درونی جامعه، مانند تقابل عدالت و ظلم یا آزادی و استبداد، تمرکز می‌کند.از نظر او، این تضادهای بنیادی درون انسان و جامعه است که موتور اصلی تحولات تاریخی را شکل می‌دهد. هنگامی که عدالت در برابر ظلم قرار می‌گیرد و نظام‌های سیاسی نمی‌توانند این تعارض را حل کنند، جامعه به سمت بحران و فروپاشی حرکت می‌کند. یا زمانی که آزادی در برابر سرکوب قرار می‌گیرد، امکان بروز طغیان و دگرگونی‌های اجتماعی افزایش می‌یابد.

ایکنا - در میان فیلسوفان مدرن، ایمانوئل کانت نیز درباره فلسفه تاریخ دیدگاه‌هایی مطرح کرده است. آیا میان دیدگاه کانت و شریعتی نیز شباهتی وجود دارد؟

کانت در رساله معروف خود درباره ایده‌ای برای یک تاریخ جهانی، بر این باور است که تاریخ بشر به سوی تحقق تدریجی استعدادهای عقلانی انسان حرکت می‌کند. از نظر او، غایت تاریخ شکل‌گیری نوعی جامعه مدنی جهانی و برقراری صلح پایدار میان ملت‌هاست.

در اینجا میان کانت و شریعتی نوعی شباهت وجود دارد، زیرا هر دو به نوعی پیشرفت اخلاقی و غایت‌مند بودن تاریخ باور دارند. هر دو معتقدند تاریخ می‌تواند به سمت وضعیتی متعالی‌تر حرکت کند. اما تفاوت‌های مهمی نیز میان آن‌ها دیده می‌شود. کانت این مسیر را عمدتاً از طریق توسعه تدریجی عقل، گسترش قوانین حقوقی و شکل‌گیری نظم بین‌المللی می‌بیند؛ یعنی نوعی روند اصلاح‌طلبانه و تا حدی لیبرالی.در حالی که شریعتی معتقد است تحقق غایت تاریخ صرفاً از مسیر اصلاح تدریجی حاصل نمی‌شود، بلکه نیازمند خودآگاهی توده‌ها و نوعی مبارزه تاریخی با ساختارهای سلطه است. او جبهه قابلیان را در جهان معاصر در قالب امپریالیسم و سرمایه‌داری جهانی تحلیل می‌کند و بر این باور است که بدون مقابله با این ساختارها، تحقق عدالت تاریخی ممکن نیست.

متفکر دیگری که در این زمینه اهمیت دارد، کارل لوویت است. او معتقد بود که بسیاری از فلسفه‌های تاریخ مدرن، از جمله اندیشه‌های هگل و مارکس، در واقع صورت سکولار شده الهیات مسیحی هستند. به تعبیر او، ایده‌هایی مانند رستگاری، نجات بشر یا پایان تاریخ، اگرچه در جهان مدرن زبان دینی خود را از دست داده‌اند، اما همچنان ساختاری شبیه روایت‌های آخرالزمانی دینی دارند. در اینجا میان لوویت و شریعتی یک نقطه اشتراک وجود دارد؛ هر دو متوجه پیوند عمیق میان اندیشه تاریخی و مفاهیم دینی هستند.

اما تفاوت اصلی این است که لوویت اساساً نسبت به ایده غایت‌مندی تاریخ بدبین است و تلاش می‌کند سکولاریزه شدن مفاهیم دینی را نقد کند. در حالی که شریعتی دقیقاً مسیر معکوس را طی می‌کند. او به جای سکولار کردن مفاهیم دینی، می‌کوشد مفاهیم مذهبی اسلامی و شیعی، مانند عاشورا، انتظار و مهدویت را با زبان جامعه‌شناسی و نظریه اجتماعی بازخوانی کند.

تحلیل فلسفه تاریخ علی شریعتی در نسبت با واقعه عاشورا و مسئله معاصرت

شریعتی تلاش می‌کند این مفاهیم را به نیروهایی زنده و فعال در عرصه تاریخ و جامعه تبدیل کند. او معتقد است که مفاهیمی مانند عاشورا یا انتظار، صرفاً اسطوره‌ها یا روایت‌های تاریخی نیستند، بلکه می‌توانند در شکل‌دهی به خودآگاهی اجتماعی و حرکت‌های تاریخی نقش ایفا کنند. به همین دلیل، او آگاهانه از ظرفیت نمادین و تاریخی این مفاهیم استفاده می‌کند تا آن‌ها را وارد فضای اندیشه اجتماعی و تحولات معاصر کند.

فوکو نیز یکی از متفکران مهم قرن بیستم است که درباره نسبت دانش و قدرت، شکل‌گیری گفتمان‌ها و سازوکارهای سلطه تحلیل‌های مهمی ارائه کرده است. او حتی درباره انقلاب ایران نیز تأملاتی داشت و از این جهت در فضای فکری ایران نامی شناخته‌شده است.

میان فوکو و شریعتی از یک جهت شباهتی وجود دارد و آن این است که هر دو به تحلیل ساختارهای قدرت توجه دارند. فوکو از رابطه میان «دانش و قدرت» سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه نظام‌های دانایی می‌توانند به ابزارهای قدرت تبدیل شوند. در اندیشه شریعتی نیز نوعی تحلیل از ساختار سلطه وجود دارد که در قالب سه‌گانه «زر، زور و تزویر» بیان می‌شود. اما در سطح مبنایی، میان این دو متفکر تفاوتی بسیار جدی وجود دارد. فوکو اساساً با هرگونه کلان‌روایت تاریخی و فلسفه تاریخ غایت‌گرا مخالف است. او از طریق روش «تبارشناسی» نشان می‌دهد که تاریخ مجموعه‌ای از گسست‌ها، تصادف‌ها و دگرگونی‌های بدون غایت نهایی است. در مقابل، شریعتی سخنگوی نوعی کلان‌روایت تاریخی است. در نگاه او تاریخ مسیری دارد و این مسیر در نهایت به تحقق توحید و عدالت ختم می‌شود. بنابراین در حالی که برای فوکو حقیقت تا حد زیادی در شبکه‌های قدرت ساخته می‌شود، در اندیشه شریعتی حقیقت امری واقعی و متعالی است و همان حقیقت توحید است که باید در بستر تاریخ تحقق پیدا کند.

ایکنا - متفکر دیگری که درباره انقلاب و سیاست نظریه مهمی دارد، هانا آرنت است. آیا میان آرنت و شریعتی نیز نقاط اشتراک و افتراق قابل توجهی وجود دارد؟

بله. میان این دو متفکر نیز هم شباهت‌هایی دیده می‌شود و هم تفاوت‌های جدی. یکی از شباهت‌ها این است که هر دو بر اهمیت «کنش» یا همان پراکسیس انسانی تأکید دارند و با انفعال توده‌ها مخالف‌اند. هر دو به مفهوم انقلاب علاقه‌مند هستند و آن را لحظه‌ای مهم در تاریخ سیاسی می‌دانند.

اما تفاوت مهم در اینجاست که آرنت منتقد جدی فلسفه‌های تاریخ غایت‌گرا، به‌ویژه از نوع هگلی و مارکسی آن است. او معتقد بود که باور به قوانین گریزناپذیر تاریخ می‌تواند آزادی انسان را تضعیف کند و حتی زمینه را برای ظهور نظام‌های توتالیتر فراهم سازد.

از نظر آرنت، انقلاب اساساً برای احیای آزادی سیاسی و ایجاد فضای کنش آزاد شهروندان اهمیت دارد. اما شریعتی مایل است نوعی ایدئولوژی مذهبی را به عنوان راهنمای عمل انقلابی مطرح کند. در حالی که آرنت نسبت به ورود ایدئولوژی‌ها چه دینی و چه غیر دینی  به عرصه سیاست بسیار بدبین است و آن را بالقوه خطرناک می‌داند.

فوکویاما متفکر آمریکایی است که نظریه «پایان تاریخ» را مطرح کرد. او معتقد است که تاریخ ایدئولوژیک بشر با پیروزی نهایی دموکراسی لیبرال غربی و اقتصاد بازار آزاد به نقطه پایان خود رسیده است و نظام سیاسی برتری فراتر از این الگو شکل نخواهد گرفت.

در نگاه نخست ممکن است به نظر برسد که میان فوکویاما و شریعتی شباهتی وجود دارد، زیرا هر دو به نوعی غایت تاریخی باور دارند. اما در واقع میان آن‌ها نوعی تقابل بنیادین دیده می‌شود.

فوکویاما پایان تاریخ را در تثبیت نظم لیبرال سرمایه‌داری جهانی می‌بیند. اما شریعتی دقیقاً همین نظم را صورت مدرن سلطه می‌داند؛ چیزی که در زبان نمادین او می‌توان آن را ادامه همان جبهه قابلیان دانست، یعنی پیوندی از قدرت اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک که انسان را در اشکال جدیدی از استثمار و ازخودبیگانگی قرار می‌دهد.از این رو، اگر پایان تاریخ در نگاه فوکویاما تثبیت سرمایه‌داری جهانی است، در نگاه شریعتی پایان تاریخ درست برعکس آن است: فروپاشی ساختارهای سلطه، عبور از امپریالیسم و سرمایه‌داری و شکل‌گیری جامعه‌ای جهانی بر پایه عدالت، معنویت، آزادی و برابری.

در مجموع می‌توان گفت فلسفه تاریخ علی شریعتی نوعی تلفیق خلاقانه میان سنت دیالکتیکی فلسفه مدرن و افق الهیاتی شیعی است. او قوانین مادی تاریخ و واقعیت تضادهای اجتماعی را نادیده نمی‌گیرد، اما در عین حال روح معنوی انسان و اراده آزاد او را نیز قربانی جبر تاریخی نمی‌کند.

شریعتی در برابر پوچ‌گرایی تاریخی برخی متفکران معاصر، و نیز در برابر روایت‌های لیبرالی که نظم موجود جهانی را پایان تاریخ می‌دانند، از افقی دیگر سخن می‌گوید: تاریخی غایت‌مند، عدالت‌محور و انقلابی که در نهایت به تحقق جامعه توحیدی می‌انجامد. از این منظر، هژمونی جهانی قدرت‌های مسلط آنچه  می‌توان «دیکتاتوری سیاره‌ای» نامید پایان تاریخ نیست، بلکه مرحله‌ای گذرا در مسیری طولانی است که به سوی رهایی انسان و تحقق عدالت تاریخی حرکت می‌کند.

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha