انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانههایی الهی ارائه کردهاند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواستهاند نشانهای به آنان بنمایاند تا دلهایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.
برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل میشود و تکیهگاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم بهشمار خواهد رفت؛ تجربهای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینانبخش است.
یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش میکند بخشی از این تجربههای انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمعآوری و با افزودن مایههای داستانی به آن، در قالب داستانهای کوتاه خواندنی منتشر کند.
به گفته وی، این داستانها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارقالعاده هستند که راویانشان آنها را اعجازی از سوی خداوند میدانند. این داستانها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آنها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی مییابد و آن را چون نقطهای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.
در ادامه، پنجمین بخش از این داستانهای واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهیم خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.
بفرمایید مهندس جان! تو را به خدا اینقدر بلند و کوتاه نشوید، راضی به زحمتتان نیستم!
نه، ما که قهوهخور نیستیم، همین یک پیاله چای باشد، کافیست. چای هم برای اینکه سرمان گرم شود و حرفمان گل بیندازد، وگرنه ما که نمکپروردهایم.
حالا یعنی من آدم مهمی میشوم؟ عکسم را توی روزنامهها میزنند؟ صداوسیما چی؟ صداوسیما هم نشانم میدهد؟
بیشتر بخوانید:
هان، گفتم اینجا دوربین نداریدها! پس قرار است کتابش کنید. کتاب را به خودم هم میدهید؟ میخواهم نشان منیر بدهم. باورش نمیشود ما هم سری میان سرها درآوردهایم. به خواب هم نمیدید همین چانهداغیهای شوهرش نقل کتابها بشود و خلقالله آن را بخوانند. هربار فک و فامیل دور هم جمع میشوند و بنای تعریفکردن میگذارم، سگرمههایش را در هم میکشد و از دور، چشم و ابرو میآید که: «بس کن مرد! همه را خسته کردی با این ماجرای تکراریات!»
شما بگو، اینکه من اینجا سر و مر و گنده جلوی چشمتان نشستهام، چیز کوچکی است؟! اینکه ریق رحمت را سرنکشیدهام و بچههایم یتیم نشدهاند، ساده است؟! آن هم با آن خواب و خیالی که آن قلچماقها برایم دیده بودند؛ میخواستند شکمم را سفره کنند. خدایی بود، تیرشان به سنگ خورد. به جان عزیزتان، هنوز هم ترسم نریخته! شبها گاهی خوابشان را میبینم. خیس عرق میشوم و از خواب میپرم. گفتن ندارد، یکی دو بار حتی خودم را توی خواب...، بگذریم!
حالا منیر بگوید ماجرای تکراری، بگوید چانهداغیکردن. نه که خودش کم با زنها وراجی میکند! دم به دقیقه خوابنما میشود و هر بار هم سیر تا پیاز خوابش را برای عالم و آدم تعریف میکند. انگار یوسف پیامبر است! حالا به من ایراد میگیرد. اصلاً واقعیتش را بخواهید، اول بار همین منیر کک را به تنبانم انداخت. گفت: خواب دیده که دو تا گرگ سیاه دورهام کردهاند، چنگ و دندان نشان میدهند و میخواهند تکهپارهام کنند. آخر این هم شد خواب، مهندس؟! زَهره آدم آب نمیشود؟! گوشت به تن آدم میماند؟! حالا شکر خدا ما با همه نداریمان دست به خیریم، صدقه را پشت گوش نمیاندازیم. همان روز، سر هفتون یک نیش ترمز زدم و دو تا مرغ کت و کول کلفت دادم قربانی کنند.
به پرندهفروش گفتم: دست و دلت نلرزد، درشتترهایش را سوا کن که شکم یک خانوار را سیر کند. مرغها را از قفس بیرون کشید، توی منقارشان آب ریخت و چاقو بیخ گردنشان گذاشت. برق چاقو توی چشمانم نشست. گفتم: چقدر هم تیز است! گفت: تازه تیزش کردهام که زبانبستهها اذیت نشوند.
پدر خدابیامرزم میگفت: بسملکردن، دفع بلا میکند. شما که خودتان استادید، از وجناتتان معلوم است. ما درس پس می دهیم.
چقدر هم دفترتان قشنگ است، مهندس! همینجا کار میکنید، نه؟! ماشین هم دارید؟ خب خدا را شکر! حالا اگر یک روز رانندهتان نبود یا گیر و گرفتاری پیش آمد، روی چاکرتان حساب کنید. تلفنم را که دارید، سهسوته خدمت میرسم!
آه، راست میگویید، از ماجرا پرت شدیم. حرف، حرف میآورد دیگر! تا کجایش را گفتم؟! آهان! خواب منیره.
همین دیگر، مرغها را سر بریدم و رساندم دست یکی دو تا آدم مستحق. گفتم قوت ظهر یا شبشان شود و ما را هم دعا کنند. نه که وهم برم داشته باشد و به خواب و خیال منیر تن داده باشمها، نه! بالاخره صدقه ثواب دارد، کار هم که از محکمکاری عیب نمیکند.
ولی چشمتان روز بد نبیند، نمیدانید چه قرمساقهایی بودند. هر کدامشان بر و بازو داشت به این بزرگی! یک گاو اسرائیلی را یکتنه حریف بود، چه برسد به من زهوار در رفته که به نی قلیان هم یک چیزی بدهکارم.
سرم گرم کاسبی بود، سر خط مسافر میزدم و آخر خط هم پیاده میکردم. رزق زن و بچهام را درمیآوردم. بی سر خر و بیدردسر! شیطان توی جلدم رفت، طمع برم داشت، وگرنه من را به این غلطکاریها چه کار؟! اینجا کجا، دولتآباد کجا؟!
یک ساعتی توی خط، مسافر زدم. از هشتبهشت به چهارراه نقاشی، از نقاشی به هشتبهشت. سه و چهار بعدازظهر بود، چله زمستان. از خط دل کندم، گفتم بروم وسط شهر، شاید تا اذان نشده، یکی دو تا دربستی به تورم بخورد و کار چند ساعت خرحمالی توی خط را بکند. آدم از کجا خبر دارد، مهندس؟! کف دستم را که بو نکرده بودم. نزدیکیهای احمدآباد، دنده صد تا یک غاز عوض میکردم و مسافرها را دید میزدم که مردک برایم دست بلند کرد. سرش را تا نزدیک شیشه جلو آورد و فریاد کشید: دربست! پیش پایش ترمز زدم. معطل چکوچانهزدن نشد، حتی از مقصدش چیزی نگفت. درب جلو را باز کرد و خودش را انداخت روی صندلی. هاج و واج نگاهش کردم. یعنی که: اوغور بهخیر! چای نخورده، پسرخاله شدی! اول بفرما کجا میروی، بعد هیکل نتراشیدهات را روی این صندلی تازه تودوزیشده بینداز.
گفت: «برویم دولتآباد، چند متر سنگ بگذاریم صندوق عقب و بیاوریم خبایان جی، راسته مسجدعلی.» خندهام گرفت: «اشتباه گرفتی پدربیامرز! این تاکسیه، وانتبار که نیست! بار سنگ و سرامیک رو با نیسان میبرن، نه پژو!»
دست برد توی کاپشن چرمیاش و چند تراول پنجاه تومانی بیرون کشید. اسکناسها را چید روی داشبورد، جلوی شیشه: «اونقدری نیست که بخوام وانت بگیرم. بار اصلی رو بردم. چند متر کم اومده، میخوام تا بنا نرفته، برسونم دست اوستا که کارش لنگ نمونه.»
ابرو بالا انداختم: «بیرون شهر نمیرم. واسهام نمیصرفه!» دست برد توی کت جادوییاش و دو تا اسکناس دیگر چید روی قبلیها.
گفتم: «بدجور ولخرجی میکنی! ریگی به کفشت نباشه؟!» گفت: «مصالح کم بیاد، مزد یک روز بنا و کارگر بیشتر از اینها میشه! به تو کرایه بدم، بیشتر میصرفه!»
خندیدم، خندید. زردنبو و خاکمالی بود، اما به قیافهاش نمیآمد ناتو باشد. گفتم به دل بد راه ندهم و دویستوپنجاه تومان کرایه را بچسبم. دنده را یک کردم و راه افتادیم.
دولتآباد که رسیدیم، گفت: «تقاطع دوم را دور بزن»، دور زدم. گفت: «بپیچ چپ»، پیچیدم. «بپیچ راست»، پیچیدم راست. یک کوچه را سربالایی رفتیم، آن یکی را سرازیری. دنیا که خوب دور سرمان چرخ خورد و گیجومنگ شدیم، گفت همینجاست، برویم داخل.
یک انبار بزرگ بود، به قاعده ۷۰۰، ۸۰۰ متر، با درهای آهنی قدیمی و زنگزده. گفتم: «اینجا کجاست، ما را کشاندهای آخر دنیاها!» گفت: «جوش نزن، کرایهات را میگیری دیگر!»
زیپ دهانم را کشیدم. اول خط نبود که بتوانم طاقچه بالا بگذارم و ناز کنم. چند کیلومتر راه آمده بودیم.
صندوق را بالا زدم تا سنگها را بچیند آن پشت. همه، گرانیت مشکی. صاف و صیقلخورده، لاکردار یک خال نداشت. گفتم، خدا میداند هر متر اینها چقدر قیمت دارد، حکما دستش به دهانش میرسد که سر کرایه، خاصهخرجی میکند.
ماشین ما را که دیدهاید، مهندس جان؟! شکر خدا سر پاست. رخشی است برای خودش. آب و روغنش را سر وقت عوض کردهام و مثل پروانه دورش چرخیدهام. نگذاشتهام خط و خش بیفتد. رُخَش با آدم حرف میزند. بیانصاف همین ملوسک ما را آنقدر سنگ بارش کرد که عین قاطر کف زمین خوابید.
جلویش درآمدم که: «هی عمو! گفتی چند متر سنگ است، نه چند خروار. برای اینها باید وانت کرایه میکردی.»
سر شانهام زد: «بازم که ترش کردی حاجی! راضیت میکنم، برزخی نشو!» نشست جلو و یک لندهور دیگر هم به قد و قواره خودش پرید صندلی عقب.
گفتم: «این دیگر کجا میآید؟! قرارمان یک نفر بود.» گفت: «نیارمش، خودت کمک میکنی سنگها را پایین بگذاریم؟» نیشخند زدم: «همین یک کارم مانده، با این دیسک کمر!» گفت: «پس جان مادرت دیگر مته به خشخاش نگذار؛ گاز را بچسبان که بنا و کارگرها چشم به راهاند.»
شنیدهاید قاطر هر راهی برود، همان راه را چشمبسته برمیگردد؟! چاکر دور از جان، حکم همان حیوان زبانبسته را دارم. جایی از این شهر نبوده که مسافر برده باشم و گموگور شوم. خیابان که سهل است، کوچهپسکوچهها را هم عین کف دست از برم. این راه اما راه آدمیزادی نبود. کورهراه بود. از بس، پیچوواپیچ خورده بودیم تا برسیم به این بیغوله.
گفتم: «از کدام طرف بروم؟» برگشت به طرف عقب و رو به رفیقش خندید: «حاجیمان را ببین، با این همه الدرم بلدرم آدرس را حفظ نشده!»
جوابش را توی آستین داشتم: «این خرابشده، راه مالرو است، اسب و استر یادش نمیماند، چه برسد به آدمیزاد!» زدم توی پرشان که حساب بزرگ و کوچکی دستشان بیاید و دیگر متلک نپرانند. هرکس جایشان بود، به خودش میگرفت و حسابی میرفت توی لک. اینها اما بیرگ بودند، ککشان هم نگزید.
همانی که جلو نشسته بود، شروع به آدرسدادن کرد، مثل مرتبه اول که آمده بودیم. برو چپ، بپیچ راست، تقاطع را دور بزن، سربالایی را تختهگاز برو و... .
هرچه رفتیم، بهجای رسیدن به جاده اصلی، گم و گورتر شدیم. دور و برمان تا چشم کار میکرد، سر و صحرا بود. سر چرخاندم طرفش: «بلد راهمان که تو باشی، حکما از قفقاز سر دربیاوریم!»
جوابم را نداد. دست دراز کرد سمت آینه جلو و زاویه آینه را روی صورت رفیقش تنظیم کرد: «تو میدونی از کدوم طرف باید بریم؟» دومی خرفتتر بود، گفت: «نه والله! حکما همین جاده روبهرویی باشه دیگه!»
به صورت هم چشم دوختند و توی آینه سرگرم اختلاطکردن شدند؛ نه به فارسی که آدم بفهمد چه چیزی بلغور میکنند. به زبان محلیشان. یک اتهپتهای که هرچه گوش میدادی، هیچ چیز دستگیرت نمیشد.
یک آن، وهم برم داشت. یاد خواب منیر افتادم؛ ماجرای دوتا گرگ گرسنه. حسابی خوف کرده بودم. مو به تنم راست شده بود.
این همه حاتمبخشی سر کرایه، آسمان و ریسمان به هم بافتن که کارگرها چشم به راهاند، همراهکردن همولایتیاش به بهانه خالیکردن بار و...! چطور حالیام نشد چه خواب و خیالی برایم دیدهاند؟
چیزی وسط پیشانیام تیر کشید. انگار رگی از جا دررفته باشد. شُرهی یخی از عرق از پشت گردن تا تیره کمرم فرومیرفت. پای راستم جان گاز دادن نداشت.
زیرچشمی، صندلی عقب را پاییدم. نکند از پشت، تیغ و دشنهای زیر گردنم بگذارند. یک بقچه بزرگ دست دومی بود. میخورد لباس کار یا نان و پنیری توی آن پیچیده باشد. تیزیاش را هم حکما همانجا لابهلای بقچه جاساز کرده بود.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. راه را بیراهه آمده بودیم، هر چه میرفتیم، دور و دورتر میشدیم. یقین کردم با هم خوشوبش میکنند تا سرم را شیره بمالند و سر برنگاه، کلکم را بکنند.
دلم برای منیره سوخت و آن وروجکی که همهاش چهار سال دارد و از زمین و زمان بالا میرود. نباشم، دست تنها میتواند بچه را از آب و گل دربیاورد؟ خودش شوهر میکند یا بیوه میماند؟ این دو تا راهزن ماشین را ببرند، خرج زندگی را از کجا دربیاورد؟
دلم سوخت مهندس، بدجور هم سوخت! از آن سوختنهایی که بوی دودش تا آن سر دنیا میرود. میدانید که چه میگویم؟
دست به دامن خدا شدم. افتادم به پر و پایش. گفتم درست است که کارم حرف داشته و خیلی جاها خبط و خطا کردهام، اما خدایی روا نیست، سر جوانی بوی الرحمانم بلند شود. گفتم مشتیگری به خرج بده و به جوانیام رحم کن. به زن و بچه بیگناهم. بعد هم دور از چشم آن دو تا لندهور، یکی دو تا قطره اشک از گوشه چشمهایم سُر خورد روی گونهها. میخواستم هقهق کنم، زار بزنم، یقه چاک بدهم یا صورتم را خنج بیندازم. مثل همین کارهایی که توی عزا میکنند، بلکه دل خدا به رحم بیاید و راهی پیش پایم بگذارد، اما جلوی چشم آنها نمیشد. شستشان خبردار میشد که از نقشهشان بو بردهام، امانم نمیدادند.
هوا گرگومیش بود. از پشت شیشه، آخرین پرتوهای خورشید را نگاه انداختم و زیر لب گفتم: «خدایا به حق خورشید خوراسون، نگذار خورشید عمرم غروب کنه.»
هنوز حرف از دهانم بیرون نیامده، ماشین به پتپت افتاد. مثل قدیمها که چیزی توی کاربراتور گیر میکرد و موتور ریپ میزد. هرچه گاز خرجش کردم، افاقه نکرد.
گفتم همین یکی را کم داشتم. قوز بالا قوز شد. با دست خودم گورم را کندم. یحتمل همینجا سرم را میبرند و چالم میکنند.
با همان دور چرخها، ماشین را کشیدم کنار جاده و زدم توی خاکی. غولتشن اولی گفت: «چی شد؟! بنزین تموم کردی؟» صمبکم نگاهش کردم. دومی گفت: «بازی درآورده، میخواهد کرایه را بیشتر بگیرد.»
باز نگاهشان کردم. انگار زبانم را گربه خورده باشد. خیال برشان داشته بود که سر کارشان گذاشتهام. اولی با غیظ سوئیچ را از دستم کشید و نشست پشت فرمان. هرچه استارت زد، ماشین روی خوش نشان نداد.
خون خودم را میمکیدم. خوش نداشتم آن بیسر و پاها پشت رَخش بنشینند، اما زورم بهشان نمیرسید. تندی میکردم، دخلم را میآوردند.
شما به وحی اعتقاد دارید، مهندس؟! اینکه یک کسی چیزی توی گوش آدم بخواند. راه و بیراه را نشانش بدهد. حالا نمیدانم چه کسی؛ فرشتهای، مأموری، کسی.
خدا میداند، بازارداغی نمیکنم. عین حقیقت را میگویم. یکی توی گوشم خواند: ماشین خراب به کار اینها نمیآید، وبال گردنشان میشود. نه هنر تعمیر کردنش را دارند، نه جرئت یدککش آوردن و بکسلکردن. نمیدانم چه شد که روی زبانم چرخید: «ماشین عیب برقی دارد. هول بدهید، آنی روشن میشود.»
گل از گلشان شکفت. پریدند پشت ماشین و زور انداختند توی بازوهایشان تا تاکسی تکان بخورد. نشستم پشت فرمان، دنده را دو کردم و پایم را از روی کلاچ برداشتم. ماشین هوری کرد و روشن شد؛ همان ماشینی که هرچه استارت میزدند، به هیچ صراطی مستقیم نبود و از جایش تکان نمیخورد.
اشک توی چشمهایم دوید. گفتم: «الحمدلله! خیلی مردی خدایا، کارت درسته! بیستِ بیست.» فیالفور، شیشهها را بالا کشیدم، تخت کفشم را روی پدال گاز چسباندم و الفرار. مثل جت از کنارشان گذشتم، طوری که باد ماشین توی صورتشان خورد.
باقیاش را نمیدانم، یعنی نبودم که بشنوم. حتماً هرچه از دهانشان درآمده، نثارم کردهاند. گور پدرشان! خدا از سرشان نگذرد که تن و بدن آدم را اینطور به رعشه میاندازند. پُرسانپُرسان خودم را رساندم سر جاده و تختهگاز آمدم تا اصفهان.
موقع پارککردن ماشین، نگاهم به یک پارچه چرکمرده روی صندلی عقب افتاد. چشمهایم را تیز کردم. بقچهشان را جا گذاشته بودند. با ترس و لرز، گره بقچه را باز کردم. برق چاقوی زنجانی توی چشمهایم نشست. چاقو را تازه تیز کرده بودند که راحت سر ببرد و خیلی اذیت نشوم.
حالا کتابش کی چاپ میشود، مهندس؟! عکسم را هم چاپ میکنید؟ کتاب را به خودم هم میدهید؟ میخواهم نشان منیر بدهم. باورش نمیشود، من هم سری میان سرها درآوردهام و آدم معروفی شدهام!
انتهای پیام