کد خبر: 4367825
تاریخ انتشار : ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۸
در جاده عاشقی/2

از کانادا تا افغانستان؛ روایت دلدادگانی که در مسیر عشق هم‌قدم شده‌اند

نجف این روزها تنها میزبان میلیون‌ها زائر نیست؛ شهری است که در هر قدم آن می‌توان روایتی تازه از عشق، ایمان و دلدادگی شنید. در مسیر پیاده‌روی اربعین، ملیت‌ها، زبان‌ها و فرهنگ‌ها در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و همه با یک مقصد و یک نام قدم برمی‌دارند؛ نام حسین(ع). در میان سیل جمعیت، هر چهره داستانی دارد؛ داستانی که اگر لحظه‌ای کنار آن بایستی، می‌تواند ساعت‌ها ذهن و دل انسان را با خود همراه کند.

پیاده روی اربعیننجف اشرف این روزها تنها میزبان میلیون‌ها زائر نیست؛ شهری است که در هر قدم آن می‌توان روایتی تازه از عشق، ایمان و دلدادگی شنید. در مسیر پیاده‌روی اربعین، ملیت‌ها، زبان‌ها و فرهنگ‌ها در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و همه با یک مقصد و یک نام قدم برمی‌دارند؛ نام حسین(ع).

در میان سیل جمعیت، هر چهره داستانی دارد؛ داستانی که اگر لحظه‌ای کنار آن بایستی، می‌تواند ساعت‌ها ذهن و دل انسان را با خود همراه کند.

هنوز آفتاب به میانه آسمان نرسیده که خیابان‌های منتهی به حرم امیرالمؤمنین(ع) مملو از زائرانی است که از دورترین نقاط جهان خود را به نجف رسانده‌اند. صدای صلوات، نوحه، دعا و گفت‌وگو به زبان‌های مختلف در هم آمیخته است. پرچم‌های سیاه و سرخ بر فراز موکب‌ها در اهتزازند و خادمان، بی‌وقفه از زائران پذیرایی می‌کنند؛ یکی نان تازه می‌پزد، دیگری لیوانی آب خنک تعارف می‌کند و آن یکی کفش‌های زائران را واکس می‌زند، بی‌آنکه چیزی جز دعای خیر بخواهد.

در این مسیر، هر چند قدم که برمی‌داری، با انسانی روبه‌رو می‌شوی که قصه‌ای برای گفتن دارد؛ قصه‌ای از امید، از دلتنگی، از نذر، از آرزو و از عشقی که مرز نمی‌شناسد. همین روایت‌های کوتاه، وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، تصویری بزرگ از اجتماع میلیونی اربعین می‌سازند؛ تصویری که شاید هیچ دوربینی نتواند همه ابعاد آن را ثبت کند.

در میان ازدحام زائران، بانوی جوانی توجهم را جلب می‌کند. چهره‌اش نشان می‌دهد ایرانی نیست، اما به محض آنکه متوجه می‌شود از ایران آمده‌ام، لبخندی بر لب می‌آورد و به فارسی سلام می‌کند. فارسی را با لهجه‌ای شیرین اما روان صحبت می‌کند. می‌گوید اهل کاناداست و پدر و مادرش اصالتاً اهل اردو هستند.

وقتی از علاقه‌اش به زبان فارسی می‌پرسم، با شوقی که در چشمانش موج می‌زند، پاسخ می‌دهد: من عاشق زبان فارسی هستم و ایرانی‌ها را خیلی دوست دارم. تعریف می‌کند که مدت‌هاست برای یاد گرفتن فارسی وقت گذاشته و حالا می‌تواند تا حدودی به این زبان صحبت کند. شاید این گفت‌وگو کوتاه باشد، اما نشان می‌دهد اربعین فقط محل گردهمایی مسلمانان نیست؛ فرصتی است برای آشنایی ملت‌ها و نزدیک شدن دل‌هایی که شاید هزاران کیلومتر از یکدیگر فاصله داشته باشند.

وقتی از میان جمعیت فریادهای «لبیک یا خامنه‌ای» را می‌شنود، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و می‌گوید: من خیلی سید علی خامنه‌ای را دوست داشتم و الان فرزندش را هم همین‌طور. او رهبر آزادگان جهان بود، اما در مقابل از رئیس‌جمهور آمریکا نفرت دارم.

چند قدم جلوتر، بانویی از شهرستان داراب را می‌بینم که برای چندمین سال متوالی در پیاده‌روی اربعین حضور یافته است. خستگی راه در چهره‌اش پیداست، اما وقتی از حال‌وهوای این سفر می‌پرسم، لبخندی می‌زند که تمام خستگی را از یاد می‌برد.

می‌گوید: هر سال که می‌آیم، چیز تازه‌ای از این مسیر یاد می‌گیرم. معجزه‌های زیادی دیده‌ام؛ گره‌هایی که باز شده، حاجت‌هایی که گرفته شده و محبت‌هایی که در هیچ جای دنیا نمونه‌اش را ندیده‌ام.

از او می‌پرسم چه چیزی باعث شده هر سال این سختی را به جان بخرد؟ بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: هر بار که برمی‌گردم، دلبستگی‌ام به اهل‌بیت(ع) بیشتر از قبل می‌شود. تنها آرزویم این است که تا آخر عمر، از این پیاده‌روی جا نمانم.

جمعیت لحظه‌ای از حرکت نمی‌ایستد. هر کس به سمتی می‌رود؛ گروهی تازه از نجف خارج می‌شوند و گروهی دیگر پس از زیارت امیرالمؤمنین(ع)، خود را برای آغاز مسیر آماده می‌کنند. در موکب‌ها صدای استکان‌های چای، عطر نان داغ، بخار غذاهای نذری و سلام و احوالپرسی زائران در هم آمیخته است. هر گوشه این مسیر، روایت تازه‌ای انتظار شنیده شدن دارد.

خدمت؛ سهمی از عشق در موکب‌ها

در یکی از موکب‌ها، سیدجعفر، زائری از تهران، مشغول خدمت است. برخلاف بسیاری از زائران که کوله‌پشتی بر دوش دارند و در حال پیمودن مسیر هستند، او پیش‌بند خدمت بر تن کرده و بی‌وقفه میان زائران رفت‌وآمد می‌کند. وقتی از او می‌خواهم دقایقی هم‌صحبت شویم، با تواضع می‌گوید خدمت به زائران برایش از هر گفت‌وگویی مهم‌تر است، اما در نهایت دعوت به گفت‌وگو را می‌پذیرد.

او می‌گوید امسال پنجمین سال حضورش در پیاده‌روی اربعین است. نخستین سالی که قدم در این مسیر گذاشت، نیتش سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت ولی‌عصر(عج) بود و همان نیت، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. بعد از اولین اربعین، احساس کردم فقط زائر بودن برایم کافی نیست. دلم می‌خواست سهمی در خدمت به زائران داشته باشم. از همان سال وارد موکب شدم و اکنون چهار سال است که افتخار خدمتگزاری نصیبم شده است.

«حب‌الحسین یجمعنا»؛ پایانی برای همه روایت‌ها

در واپسین ساعات حضورم در نجف، کاروانی از زائران خارجی وارد شهر می‌شود. دختر جوانی که همراه این کاروان است، فارسی نمی‌داند، اما به زبان انگلیسی پاسخ می‌دهد. می‌گوید سومین بار است که در این همایش جهانی شرکت می‌کند.

از او می‌پرسم چه چیزی باعث شده بار دیگر این مسیر را انتخاب کند. لبخند می‌زند و تنها یک جمله می‌گوید؛ جمله‌ای که شاید خلاصه همه آن چیزی باشد که در طول این سفر از زبان زائران شنیده بودم: «حب‌الحسین یجمعنا.»

کاروان آرام‌آرام از من دور می‌شود و فرصت پرسیدن سؤال دیگری باقی نمی‌ماند، اما همان یک جمله، بهترین پایان برای تمام روایت‌های این روز است.

در مسیر نجف تا کربلا، انسان‌ها با زبان‌های مختلف سخن می‌گویند، اما زبان دل‌هایشان یکی است. یکی از کانادا آمده، دیگری از افغانستان، آن یکی از بندرعباس، جهرم، داراب، خمین، تهران یا اصفهان؛ اما وقتی قدم در طریق‌الحسین می‌گذارند، دیگر تفاوتی میان ملیت‌ها، قومیت‌ها و زبان‌ها باقی نمی‌ماند. همه خود را عضوی از خانواده بزرگ امام حسین(ع) می‌دانند.

اربعین را شاید بتوان از زاویه‌های مختلف روایت کرد؛ از جمعیت میلیونی، از خدمات موکب‌ها، از گرمای هوا یا از نظم بی‌نظیر این اجتماع؛ اما حقیقت اربعین در دل همین روایت‌های کوچک نهفته است؛ روایت‌هایی که کنار هم، بزرگ‌ترین حماسه مردمی جهان را شکل می‌دهند؛ حماسه‌ای که هر سال تکرار می‌شود و هر بار، قصه‌های تازه‌ای برای گفتن دارد.

او می‌گوید: بعد از اولین اربعین، احساس کردم فقط زائر بودن برایم کافی نیست. دلم می‌خواست سهمی در خدمت به زائران داشته باشم. از همان سال وارد موکب شدم و اکنون چهار سال است که افتخار خدمتگزاری نصیبم شده است.

وقتی از آرزویش می‌پرسم، بدون مکث پاسخ می‌دهد: تنها دعا می‌کنم این خدمت اندک مورد قبول حضرت ولی‌عصر(عج) قرار بگیرد. آرزو دارم نام ما را در زمره یاران و خدمتگزارانشان بنویسند و حتی پس از ظهور نیز توفیق خدمت داشته باشم.

از او جدا می‌شوم، اما جمله آخرش تا چند دقیقه در ذهنم تکرار می‌شود؛ در این مسیر، بسیاری از مردم خدمت را کمتر از زیارت نمی‌دانند و شاید همین راز ماندگاری اربعین باشد.

کودکی که مسئولیت را معنا کرد

چند قدم آن‌طرف‌تر، کودکی توجهم را جلب می‌کند. پسربچه‌ای حدود ۱۰ ساله که خواهر کوچکش را در آغوش گرفته و با دقت از میان جمعیت عبور می‌کند. نامش محمدحسین است و همراه خانواده از بندرعباس آمده‌اند.

با همان سادگی و صداقت کودکانه، خودش را معرفی می‌کند و از خواهر و برادرهایش می‌گوید. تمام مدت، خواهر کوچکش را محکم در آغوش گرفته تا در شلوغی جمعیت آسیبی نبیند. احساس مسئولیتی که در رفتارش دیده می‌شود، تحسین‌برانگیز است.

خلوتی میان هیاهوی میلیون‌ها زائر

کمی بعد، مادرش از راه می‌رسد و با لبخند از پسرش تشکر می‌کند که در طول مسیر مراقب خواهر کوچکش بوده است. دخترک دوساله، دست در دست مادر، آرام به راه می‌افتد و خانواده پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، برای استراحت راهی موکب می‌شوند. شاید این صحنه در نگاه اول ساده باشد، اما همین تصاویر کوچک، معنای خانواده و همدلی را در مسیر اربعین به نمایش می‌گذارد.

اندکی جلوتر، مردی میانسال سرگرم انجام کاری در بخش تأسیسات موکب است. چند دقیقه بعد او را کنار تنور نان می‌بینم و ساعتی بعد در حال جابه‌جا کردن وسایل. می‌خندد و می‌گوید: اینجا هر کاری لازم باشد انجام می‌دهیم.

او از سال ۱۳۸۹ تاکنون تقریباً هر سال همراه خانواده در پیاده‌روی اربعین حضور داشته و در بخش‌های مختلف موکب خدمت کرده است؛ از تأسیسات و نظافت گرفته تا پخت نان و پذیرایی از زائران.

می‌گوید: اینجا مسیر عشق است. وقتی برای امام حسین(ع) کار می‌کنی، دیگر مهم نیست چه مسئولیتی داری؛ هر کاری که پیش بیاید، انجام می‌دهیم.

وقتی از او می‌پرسم چه چیزی باعث شده این همه سال بی‌وقفه در این مسیر بماند، با نگاهی که به سیل زائران دوخته است، پاسخ می‌دهد: چه کسی می‌داند سال آینده زنده هستیم یا نه؟ اگر هم زنده باشیم، معلوم نیست دوباره توفیق حضور پیدا کنیم. برای همین هر سال که می‌آییم، خدا را شکر می‌کنیم و از او می‌خواهیم این نعمت را از ما نگیرد.

اربعین؛ بهشتی چندروزه از نگاه یک زائر

کمی دورتر، معصومه طاهری از خمین را می‌بینم. او می‌گوید تقریباً هر سال توفیق حضور در پیاده‌روی اربعین را داشته و امسال نیز نخستین دعا و نذرش را برای تعجیل در ظهور حضرت ولی‌عصر(عج) قرار داده است.

او می‌گوید: هدفم از این سفر، عشق به امام حسین(ع) و هم‌قدم شدن با عاشقان اهل‌بیت(ع) است. زیارت امام حسین(ع) سعادت می‌خواهد و هر بار که خدا این توفیق را نصیبم می‌کند، فقط شکرگزارم.

از او می‌پرسم پس از این همه سال، هنوز هم این مسیر برایش تازگی دارد؟ لبخند می‌زند و پاسخ می‌دهد: هر سال احساس می‌کنم برای اولین بار آمده‌ام. وقتی وارد این مسیر می‌شوم، دیگر ذهنم درگیر پول، کار و مسائل دنیایی نیست؛ انگار برای چند روز در بهشت زندگی می‌کنم.

آرزوی شهادت در مسیر حسین(ع)

در مسیر بازگشت از موکب، بانوی سالمندی از اصفهان را می‌بینم که پس از زیارت سامرا، کاظمین، مسجد کوفه و مسجد سهله، به نجف رسیده است. خستگی راه در چهره‌اش دیده می‌شود، اما شوق زیارت، توان دوباره‌ای به او بخشیده است.

او می‌گوید چندین بار در پیاده‌روی اربعین شرکت کرده و هر سال اشتیاقش برای حضور بیشتر می‌شود. در میان گفت‌وگو، خبر شهادت چند تن از زائران اربعین را به یاد می‌آورد و با چشمانی اشک‌آلود می‌گوید: چه سعادتی بالاتر از این که انسان در راه امام حسین(ع) جانش را تقدیم کند. شهادت در این مسیر، آرزویی است که همیشه در دل دارم.

اربعین؛ نماد وحدت فراتر از مرزها

در بخش دیگری از مسیر، خانواده‌ای افغانستانی را می‌بینم که همراه فرزندانشان قدم برمی‌دارند. پدر خانواده می‌گوید چهارمین بار است که در پیاده‌روی اربعین شرکت می‌کند و هر سال احساس می‌کند مسئولیت بیشتری برای حضور در این اجتماع بزرگ دارد.

او معتقد است اربعین تنها یک مراسم مذهبی نیست، بلکه نماد وحدت مسلمانان است. می‌گوید: «امروز بیش از هر زمان دیگری باید کنار هم باشیم. ما با حضورمان نشان می‌دهیم که عشق به اهل‌بیت(ع) مرز نمی‌شناسد.»

در پایان، دست به دعا برمی‌دارد و آرزو می‌کند اسلام در سراسر جهان گسترش یابد و روزی فرا برسد که همه انسان‌ها در سایه عدالت حضرت ولی‌عصر(عج) زندگی کنند.

از او می‌پرسم چه چیزی باعث شده بار دیگر این مسیر را انتخاب کند. لبخند می‌زند و تنها یک جمله می‌گوید؛ جمله‌ای که شاید خلاصه همه آن چیزی باشد که در طول این سفر از زبان زائران شنیده بودم: «حب‌الحسین یجمعنا.»

کاروان آرام‌آرام از من دور می‌شود و فرصت پرسیدن سؤال دیگری باقی نمی‌ماند، اما همان یک جمله، بهترین پایان برای تمام روایت‌های این روز است.

در مسیر نجف تا کربلا، انسان‌ها با زبان‌های مختلف سخن می‌گویند، اما زبان دل‌هایشان یکی است. یکی از کانادا آمده، دیگری از افغانستان، آن یکی از بندرعباس، جهرم، داراب، خمین، تهران یا اصفهان؛ اما وقتی قدم در طریق‌الحسین می‌گذارند، دیگر تفاوتی میان ملیت‌ها، قومیت‌ها و زبان‌ها باقی نمی‌ماند. همه خود را عضوی از خانواده بزرگ امام حسین(ع) می‌دانند.

اربعین را شاید بتوان از زاویه‌های مختلف روایت کرد؛ از جمعیت میلیونی، از خدمات موکب‌ها، از گرمای هوا یا از نظم بی‌نظیر این اجتماع؛ اما حقیقت اربعین در دل همین روایت‌های کوچک نهفته است؛ روایت‌هایی که کنار هم، بزرگ‌ترین حماسه مردمی جهان را شکل می‌دهند؛ حماسه‌ای که هر سال تکرار می‌شود و هر بار، قصه‌های تازه‌ای برای گفتن دارد.

جمعیت همچنان در حرکت است. بعضی‌ها ذکر می‌گویند، بعضی زیر لب دعا می‌خوانند و بعضی تنها در سکوت قدم برمی‌دارند. در گوشه‌ای از مسیر، دختر جوانی را می‌بینم که کمی دورتر از هیاهوی جمعیت نشسته و مشغول دعا و مناجات است. کسی مزاحمش نمی‌شود. انگار در میان میلیون‌ها نفر، خلوتی میان او و خدا شکل گرفته است.

چند دقیقه بعد، دعایش که تمام می‌شود، لبخند آرامی می‌زند و با مهربانی پاسخ سلامم را می‌دهد. پیش از آنکه سؤالی بپرسم، می‌گوید: «التماس دعا.»

از او می‌پرسم از کجا آمده و چرا این مسیر را انتخاب کرده است. می‌گوید همراه خانواده و با خودروی شخصی، سه روز پیش از خمین راهی عتبات شده‌اند و این دومین سالی است که در پیاده‌روی اربعین شرکت می‌کند.

از سختی راه می‌پرسم؛ از گرما، از خستگی و ساعت‌های طولانی پیاده‌روی. لبخند می‌زند و می‌گوید: «وقتی هدف انسان امام حسین(ع) باشد، سختی‌ها دیگر سختی نیست. خستگی هست، اما شیرین است.»

نخستین اربعین؛ روایت دختری از جهرم

اندکی جلوتر، فاطمه، دختر جوانی از جهرم، نخستین حضورش در اربعین را تجربه می‌کند. هیجان در چهره‌اش کاملاً پیداست. می‌گوید سال‌ها آرزو داشته در این مسیر قدم بردارد، اما شرایط فراهم نمی‌شده است.

او می‌گوید: همیشه از سختی‌های این مسیر برایمان تعریف می‌کردند؛ از گرمای پنجاه یا شصت درجه، از ازدحام جمعیت و دشواری راه. اما امسال بیش از هر زمان دیگری احساس کردم باید بیایم. انگار دلم قرار نداشت.

وقتی از دلیل این اشتیاق می‌پرسم، مکث کوتاهی می‌کند و با بغض ادامه می‌دهد: بعد از شهادت رهبر شهیدمان، تصمیم گرفتم قدم‌هایم را به نیابت از ایشان و شهدای جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان بردارم. احساس می‌کردم باید سهم کوچکی در زنده نگه داشتن راه و آرمانشان داشته باشم.

او معتقد است خون شهدا سبب همدلی و وحدت بیشتر مردم شده است و می‌گوید: شاید در مقاطعی اختلاف‌هایی وجود داشت، اما شهادت این عزیزان دوباره دل‌ها را کنار هم قرار داد. امروز بیشتر از هر زمان دیگری احساس می‌کنم مردم قدر وحدت را می‌دانند.

در پایان گفت‌وگو، دستانش را به دعا بلند می‌کند و از خداوند آرامش، عزت و پیروزی برای مردم کشورش می‌خواهد و آرزو می‌کند سایه جنگ و ناامنی از سر همه مسلمانان برداشته شود.

روایت‌هایی که در مسیر تکرار می‌شوند

در مسیر، این روایت‌ها یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند؛ هر کس با نیتی آمده و هر دل، حرفی برای گفتن دارد. گویی اربعین، بزرگ‌ترین کتابی است که هر صفحه آن را انسانی از گوشه‌ای از جهان نوشته است.

جمعیت لحظه‌ای از حرکت نمی‌ایستد. هر کس به سمتی می‌رود؛ گروهی تازه از نجف خارج می‌شوند و گروهی دیگر پس از زیارت امیرالمؤمنین(ع)، خود را برای آغاز مسیر آماده می‌کنند. در موکب‌ها صدای استکان‌های چای، عطر نان داغ، بخار غذاهای نذری و سلام و احوالپرسی زائران در هم آمیخته است. هر گوشه این مسیر، روایت تازه‌ای انتظار شنیده شدن دارد.

خدمت؛ سهمی از عشق در موکب‌ها

در یکی از موکب‌ها، سیدجعفر، زائری از تهران، مشغول خدمت است. برخلاف بسیاری از زائران که کوله‌پشتی بر دوش دارند و در حال پیمودن مسیر هستند، او پیش‌بند خدمت بر تن کرده و بی‌وقفه میان زائران رفت‌وآمد می‌کند. وقتی از او می‌خواهم دقایقی هم‌صحبت شویم، با تواضع می‌گوید خدمت به زائران برایش از هر گفت‌وگویی مهم‌تر است، اما در نهایت دعوت به گفت‌وگو را می‌پذیرد.

او می‌گوید امسال پنجمین سال حضورش در پیاده‌روی اربعین است. نخستین سالی که قدم در این مسیر گذاشت، نیتش سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت ولی‌عصر(عج) بود و همان نیت، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.

پیاده‌روی اربعین، جلوه‌ای از ایمان، همدلی و وحدت میان میلیون‌ها انسان از فرهنگ‌ها و ملیت‌های مختلف است. این حرکت عظیم، علاوه بر بُعد معنوی، نمادی از ایثار، خدمت‌رسانی و همبستگی اجتماعی به شمار می‌رود و هر ساله پیام محبت، آزادگی و وفاداری به آرمان‌های امام حسین(ع) را به جهانیان منتقل می‌کند.

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا بهمنی زاده
captcha