
اینجا یک ایستگاه مانده به ایستگاه آخر، ایستگاهی که خبر از رسیدن تو به سرزمین عاشقی، سرزمین امام مهربانیها میدهد؛ اینجا همه برای خدمترسانی زائران امامشان از هم سبقت میگیرند. همه از پیر و جوان، کوچک و بزرگ آمدهاند خدمت کنند به زائران امام غریب.
هر کس کاری میکند، کاروان که میرسد، سرشان از همیشه شلوغتر میشود. دختر نوجوانی با چادرمشکی به سر، سینی چای را برای بانوان تازه از راه رسیده میبرد، آن یکی که کوچکتر است پاهای پیرزنی که تازه از راه رسیده را ماساژ میدهد تا خستگی سرما را از تنش بیرون کند.
این جا هوا بس ناجوانمردانه سرد است اما انگار مردمان این شهر و میهمانانش رسم عاشقی را به جا میآورند، وقتی وارد مکانهای اسکان زائران پیاده شهر عشق میشوی، حس میکنی این آدمها زبان سرما را نمیفهمند، آنها آمدهاند تا بگویند از مجنون مجنونتر و از فرهاد فرهادترند. اینجا گرمای عاشقی آن قدر زیاد است که انسان سرما را میان این آدمها گم میکند.
اما در این میان، دخترکی که 13، 14 سال بیشتر نداشت، برایم عجیب بود که سختی راه را بر خود هموار کرده و گام در این راه نهاده بود، وقتی دلیل آمدنش را پرسیدم پاسخ داد آمدهام تا امام رضا(ع) تذکره کربلایم را بدهد.
اینجا دست و پاهای یخ زده میان مهربانی خدمتگزاران امام مهربانیها گم میشود، اینجا مردمانی هستند که از دیار عاشقی آمدهاند تا از عاشقانی که به زیارت امامشان میآیند پذیرایی کنند تا نشان دهند مهربانی امامشان را.
کاروانی از راه دور نمایان شد، پسر نوجوان پرچم سیاهی را بر دست دارد و از دور که به ایستگاه نزدیک میشود، پرچم را میچرخاند. رقص پرچم با نوای رضاجان رضاجان حال و هوای ایستگاه را دوباره عوض میکند.
زنی مسن همراه گروه است، میگوید هر سال پیاده به زیارت امام رضا(ع) میآید زیرا امکان ندارد نذر امام کرده باشد و نا امید باز گردد.
در روزهایی که دیگر بساط روضه و عزاداری محرم و صفر به انتهای راه میرسد، در جادههای منتهی به مشهد الرضا موجی از عشاق پیادهرو به سوی بارگاه آقایی گام برمیدارند که در سوگ از دست دادنش زنان نوغان، مهریههای خود را بخشیدند تا مزارش را گلباران کنند. امروز هم زنانی از همان جنس آمدهاند تا به شما بار دیگر ثابت کنند میزبانان خوبی هستند اما کاش اینها در کربلا همراه زینب میشدند...
نفیسه سلیمانیان