شمس تبریزی اگر در دل مولانا بود در دل ما به جز از شمس خراسانی نیست
هرچه نزدیکتر میشدم قدمهایم سنگینتر میشد، شاید خجالتم بود که نیلوفروار بر شاخه احساسم پیچیده بود، تلفیقی از شوق و خجالت، معجونی از آب و آتش، آرام سرم را بالا بردم، طلای زرد بود و آسمان آبی و گلدستههایی که چشمهایت را به آسمان میبرد و بیاختیار دستهایم به سینه نشست و دهانم معطر شد به «السلام علیک یا علیابن موسیالرضا».
مادرم از کودکی قصههای مهربانیاش را در لالائیها برایم زمزمه کرده بود و اینگونه نبود که برای دوست داشتن باید حتما بزرگ میشدم، من قبل از آنکه مهربانیاش را در کتابها بخوانم در ترنمهای شبانه مادرم آن را احساس میکردم با تمام خستگیهایم خود را به پشت پنجره رساندم، خلوت بود و آن را به مهمانی خصوصی تعبیر کردم.
صدای من بود و آهی که از پنجرههای فولادین به گوشم میخورد، قصهام، قصه آب و آهن بود اما آهنها هم در اینجا مهربان هستند و آهم را پاسخ میدهند به اندازه تمام گناهانم سنگین بود و بیشتر از بلوغ تقویمی خسته بودم، میخواست تمام زبالههای ذهنم را بازیافت کنم، میخواستم ارزشهایم را دوباره برگرداندم، میخواستم تنهاییام با غریبی که هیچگاه غریبگی نکرد، تقسیم کنم، صدایم در گوش صحن میپیچید و موسیقی جاروی خادمان آرامم میکرد.
خشخشهایی که آرامم
میکرد و صحن دلم را با صدایش جارو میزد، چشمه زلالی بندگیام سرازیر بود و سبکبال تر از ضریح بودم،
اینجا نقطه آغاز است و نقطه آغاز میتواند نقطه پرواز باشد، امروز چهارشنبه است، چهارشنبه بار معناییاش را به ذهن متبادر میکند.
هم یوم الشروع است و هم یوم الزیاره، روز شروع و روز زیارتی امام ماست، حرفهایم که تمام شد پر از ملکوت و پر از خدا و با دیدن این همه مهربانی، مهربانتر شده بودم، تمام خستگیهایم را به شانه باد سپردم و در زیر باران نگاهش حسابی بارانی شده بودم.
از پشت پنجرهام برایش دست تکان دادم و برای مردی که پنجره دلم را باز کرد مردی که دستم را میگیرد و قول داده است در سه جایگاه پرخطر مرا همراهی کند مردی که «رسولالله» آن را پاره تن خودش میداند و دنیا به مهربانیاش قسم میخورد مردی که بلندای دانشش کلاه ابر را از سر دانشمندان میرباید همجواریاش آدم را مغرور میکند، صدایش دل را میلرزاند و سکوتش تمام نگفتهها را تفسیر میکند.
مردی که زیارتش آدم را شستوشو میدهد، تلخی خداحافظی را به امید دیدار دوباره پذیرفتم و برگشتم، در حالی که خدا را احساس می کردم و با خودم میگفتم «من آمدم قبر تو را دیدم و رفتم، از روی ادب خاک تو بوسیدم و رفتم»..