گروه اندیشه: ابوالفضل ساجدی در نقد و بررسی دیدگاه قرائت انسانی از دین معتقد است: شبستری بین دین و ایمان خلط کرده است. در صورتی که ما دین را با ایمان یکی نمیدانیم؛ ایمان امری قلبی است اما دین گزارهای است که میتواند ایمان به آن تعلق بگیرد.
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا)، قرائت انسانی دین بحثی است که با دکتر محمد مجتهد شبستری در ایران شناخته شده است. دیدگاه قرائت انسانی از دین به تاریخی و فرهنگی بودن دین معتقد است. این دیدگاه معتقد است که دین برساخته از فرهنگ و تاریخ بشر است. دیدگاه قرائت انسانی از دین در جهان و به تبع در ایران موافقان و مخالفانی دارد. یکی از دیدگاههای مخالف این نظریه، دیدگاه سنتی یا به تعبیری قرائت سنتی از دین است که معتقد است وحی برای تمام مسائل انسانی از جمله اجتماعیات هم راه حل و راهکار دارد. به همین سبب برای نقد و بررسی این دیدگاه با ابوالفضل ساجدی عضو هیئت علمی موسسه نشر و آثار امام خمینی یکی از منتقدان این حوزه که دیدگاهی متفاوت با دیدگاه قرائت انسانی از دین دارد گفتوگو کردهایم که مشروح آن در ادامه آمده است.
ایکنا: منظور آقای محمد مجتهد شبستری از قرائت انسانی از دین چیست؟
منظور این است که صرفنظر از وحی بر اساس دانشهایی که داریم به نیازها و انتظارات انسانی که برساخته انسانی است به سراغ دین برویم. درحقیقت ما باشیم که از دین آنچه را که میخواهیم استخراج کنیم به جای اینکه دین باشد که به ما بگوید که چکار کنیم. ما باشیم که از دین آنچه را فکر میکنیم که برایمان مفید است استفاده کنیم. یعنی نگاهی از سوی من است، هرچند ما هم به عنوان انسان به سراغ وحی میرویم و اتفاقا میخواهیم که نیاز انسان را برآورده کند. یعنی در قرائت انسانی ما بر دین اموری را تحمیل میکنیم. به فرض مثال ما به خدا میگوییم که چه گفتهای و کدام یک از آن را انتخاب میکنم و کدام را انتخاب نمیکنم.
ملاکمان هم سلیقههای خودمان است. برداشتها و پیشفرضهایی که از جاهای دیگر گرفتهایم آنها را برای فهم دین مبنا قرار بدهیم. اتفاقا ما هم معتقدیم که قرائت صحیح این نیست که انسان را نادیده بگیریم. اما قرائت صحیح این است که مراجعه ما به وحی برای رفع کاستیهایی است که در عرصه معرفت در این جهان داریم، ما در این جهان ابزارهایی داریم که تا حدی کارایی دارند. به فرض مثال ما عقل و تجربه را داریم، اما این تجربه و عقل در نسبت به شناخت همه چیز محدودیتهایی دارد. اصلا مراجعه ما به وحی برای این است که محدودیتهایمان را تکمیل کنیم.
درواقع وحی مکمل ابزارهای بشری در بعد شناختی باشد و آمده تا مکمل کاستیهای انگیزههای انسان برای حرکت به سوی کمال باشد و ما هم دین را مکمل انسان تلقی میکنیم. دین آمده که نیاز انسان را برآورده کند، منظور ایشان از قرائت انسانی از دین، این است که به جای اینکه خدا و پیغمبر چه میگوید؟ من باشم که برای خدا دیکته کنم که چه باید به من بگویید. بعد در همین مسیر که حرکت میکند، میگوید ما باید به سراغ گوهر و حقیقت دین برویم. منظور ایشان هم از گوهر دین موحدانه زیستن است. ما این نکته را قبول داریم که میتوان از گوهر دین سخن گفت و اتفاقا ما هم از موحدانه زیستن استقبال میکنیم.

بنابراین تفاوت ما با ایشان در این است که ایشان معتقد است که موحدانه زیستن مستلزم این نیست که عقاید خاصی داشته باشید و میگوید؛ ما از دین فقط و فقط گوهرش را میگیریم. اما اینکه چکار کنیم که موحدانه زیست کنیم، بستگی به دوران و زمان خودمان دارد. یعنی هرفردی هرجوری که دوست دارد بچرخد، شاید راهی که پیامبر رفته درست باشد یا اینکه راه ما درست باشد. پاسخ ما این است که ما به سراغ دین میرویم که به ما بگوید که چگونه به این گوهر توحیدی دست پیدا کنیم. چه راهکارهایی دارد و اینکه ابزارهای بشر برای رسیدن به این مسئله لازم هست اما کافی نیست.
ایکنا: شما در اینجا به دو ابزار عقل و تجربه اشاره کردید، دیدگاه قرائت انسانی هم میگوید که شما که با این ابزارها به جلو میروید چگونه در نهایت با همین عقل به نفی و نقد خودش میپردازید. نهایت هم اینکه آن چیزی که میخواهید نتیجه بگیرید برای انسان است.
ایکنا: بحثی که در اینجا مطرح است این است که در مولفه دوم که خودتان اشاره کردید، احکام درواقع گزارههای هنجارین هستند، ما در بین فقهای سنتی متاخر هم این را به گونهای میبینیم. مثلا شهید صدر منطقالفراق را مطرح میکند یا مهدی حائری یزدی معتقد است که احکام اجتماعی قرآن هیچکدام مطلقا انشایی نیستند، جالب است که ایشان قید مطلقا را به کار میبرند و میگوید که اینها عرف عقلایی است. تفاوت دیدگاه قرائت انسانی از دین با دیدگاه سنتی که به این موارد معتقد است در چیست؟
اینکه گفتم که ایشان میفرمایند ما گزاره قطعی نداریم. درواقع نمیخواهم بگویم که آنچه به دین نسبت داده میشود قطعی است. درصورتیکه ما معتقدیم که دین قطعیاتی هم دارد. قطعیات دین مبنای دیناند. یکی از این قطعیات اصل وجود خداست. دیگر اینکه این خدا قطعا وحیای را برای بشر نازل کرده است. پیامبری را برای ما فرستاده است. ممکن است که بعضی از گزارههای وحی زمینی باشند که باید بررسی کنیم و اساسا کار مجتهدین همین است. منظورم این بود که اساس دین چند تا گزاره قطعی است که آنها محل تردید نیستند. اما در استخراج احکام دین چون ما در زمان حضور معصوم نیستیم، قطعا با موانعی هم مواجهه هستیم. ادعای ما این نیست که هرچه هر مجتهدی گفت قطعی است، سخن این است که به هرحال گزارههایی در دین داریم که مبنا هستند. ایشان این مبانی را قبول ندارند.
اگر ما آن مبانی را نپذیریم دیگر معنایی ندارد که به سراغ دین برویم. یعنی اگر ما گفتیم هسته و گوهر دین همین تجربه درونی من است، لذا دیگر نباید به سراغ شارع برویم. اینکه دیگر ما نماز بخوانیم و... همه اینها را ایشان از دایره دین خارج میکند. در حالیکه دین اگر هدفی را برای ما بیان کرده، راهکار هم برای آن ذکر کرده است. اگر ما معتقد باشیم که تربیت برای کودک مان نیاز است طبیعتا لوازمی دارد، مثل اینکه ما باید محدویتهایی را در رفتارهایمان داشته باشیم. اگر من آزادم که هر کاری که خواستم انجام بدهم، قطعا به آن نتیجه مطلوب نمیرسم. درواقع محدودیتهایی که دین دارد برای رسیدن به اهدافی است که ما باید به آنها برسیم.
ایکنا: اگر نکته خاصی دارید بفرمائید.
نکته اساسی در اینجاست که ما هم تجربه دینی را میپذیریم. یعنی ما میتوانیم بگوئیم که تجربه دینی و معنویت یکی از سطوح متعالی است که برای ما پیشبینی کرده است که باید به آن برسیم. معنویت مانند غذاخوردن است. همانطور که بعضی غذاها را باید خورد و بعضیها را نباید خورد، یعنی شدت و ضعف دارند. معنویت هم اینگونه است و به این صورت نیست که هرچه اسمش معنویت بود، ما را به تکامل برساند. اولا برخی از آنها معنویتهای کاذب هستند و برخی دیگر هم ما را قدری بیشتر نمیتوانند جلو ببرند. اما معنویتی که اسلام به دنبال آن است، معنویتی است که انسان را تا حد ممکن به خداوند نزدیک بکند، تا قرب الهی حاصل شود.
اساسا دین آمده که در عین حال که ما در این جهان مادی زندگی میکنیم، رشد معنوی لازم را هم در این مسیر داشته باشیم؛ بنابراین صرف اینکه کسی هسته دین، که تجربه دینی است را تائید کند، لازمهاش نفی احکام نیست. ایشان میخواهد از این مسئله، نفی احکام را نتیجه بگیرد. درصورتیکه پاسخ ما این است که اصلا دین تنها نیامده که بگوید، شما یک احساس معنوی داشته باشید. بلکه دین آمده است که در میان کالاهای معنویی که وجود دارد، باعث شود که کالای صادق را از کاذب تشخیص بدهیم و چیزی که صحیح است را انتخاب کنم.
البته ایشان در قرائتهایی که از دین وجود دارد، قرائت انسانی را مبنا میداند و هر قرائتی از منظر ایشان قابل پذیرش است. یکی از مبانی دیدگاه ایشان هرمنوتیک فلسفی است که اشکالات متعددی بر آن وارد شده است و خود غربیها مانند؛ هرش و دیگران آن را نقد کردهاند. ما نمیتوانیم هرآنچه هرمنوتیک فلسفی گفته است بپذیریم.
دیگر اینکه دیدگاه ایشان مبنای کلامی دارد که به بحث تجربه دینی برمیگردد که ما هم تجربه دینی را میپذیریم. اما پذیرش تجربه دینی مستلزم نفی احکام نیست. ایشان دین را به گونهای تاریخی تلقی میکند که لازمه تاریخی بودن، نفی احکام است. پاسخ ما این است که با توجه به نیازهای ثا بتی که انسان دارد میتوانیم گزارهها واحکام ثابت هم برای آن ارائه کرد و متناسب با نیازهای متغیرش هم میتوانیم احکام متغیر ارائه داد. ایشان برغم اینکه خودش را نسبیگرا میداند، اما دیدگاههای متعددی را مسلم و قطعی تلقی میکند که مستلزم یک نوع تناقض و تهافت در اندیشههای ایشان است.
برخی از اندیشههای ایشان مبنای زبان شناختی دارد، پاسخ ما در این زمینه این است که قرآن یک زبان تالیفی شبکهای واقعنما و معنامدار دارد. اگر ما بخواهیم از قرآن بفهمیم باید به همه این ویژگیها توجه کنیم. در صورتی که آقای شبستری زبان دین را نمادین میداند. منظورش هم این است که، چون زبان دین نمادین است پس نمیتوانیم به ظاهر هیچ آیهای استناد کنیم. در حقیقت از قرآن هیچی نمیتوانید بفهمید، حتی آیهای که روشن است. یعنی اگر شما آیهای را که معنایش هم روشن است میخوانید و میفهمید، حق ندارید این معنا را به دین نسبت دهید. چون ایشان معتقد است که زبان دین، زبان رمز است. پس وقتی زبان رمز است، پس فردی هم باید باشد که رمزگشایی کند. اما چه کسی دارد رمزگشایی میکند؟
این رمزگشایی را ایشان به سلیقه و آنچه در ذهن هر کسی است واگذار میکند. در حقیقت یک نوع آنارشیسم معرفتی در عرصه فهم دین اتفاق میافتد. در مجموع میتوانیم بگوییم که دیدگاه آقای شبستری هم مستلزم نفی اعتقادات است، هم مستلزم نفی احکام است. به خاطر اینکه ایشان میان گوهر و صدف دین تفکیک میکند چیزی شبیه آنچه دکتر سروش در قالبی دیگر بیان میکند و لازمه آن هم نفی اعتقادات و احکام است. اگر قرار باشد ما این دو را نفی کنیم در حقیقت دین را به طور کلی نفی کرده و بازیچه دست خودمان قرار دادهایم.