به قلم حکمتالله ملاصالحی استاد دانشگاه تهران
در جغرافیای طبیعی، دانهها و هستههای گونههای گیاهی در هر اقلیم و هر جا و هر زیستبوم، روییده نمیشوند. گونههای گیاهی و جانوری، هر کدامشان در جغرافیای زیستبومی که به هستی آمده و پدید آمدهاند، با آن جغرافیا سازگارترند و در موقعیت و شرایط اقلیمی آن زیستبوم ماناترند. باغبانان آزموده نیز نیک میدانند؛ دانهها و هستهها و گونههای گیاهی اهلیشده را در چه فصلی، بر چه زمینی بیافشانند و بکارند و چگونه باغبانی و آبیاری و مراقبتشان کنند که بر و بار مرغوبتر و فراوانتر دهند و چه هنگام خوشه درو کنند و چه هنگام خرمن کنند و چه زمان دانه برگیرند و چه زمان درختان ثمر میریزند و چه هنگام میتوانند میوههای درختان را بچینند و گردآوری کنند.
آنها نیک میدانند؛ هر دانه و هستهای و هر نشا و نهالی را در هر فصلی و بر هر زمینی نمیشود و نمیباید افشاند و نشا کرد و کاشت. گاه برغم همه تمهیدات انجامشده و مراقبتها و پیگیریهای پیوسته و کوشیدهشده، سرما و گرمایی نابهنگام و آفتی و آسیبی ناگهانی و طوفانی و بادی تند و تیز و سوزنده و سوختناک برخاسته و وزیده و کشتهها و خوشهها و شکوفهها و بارها را ریخته و برده است و بربادشان داده و بربادشان برده است.
در روزگار جدید، دستکاریهای علمی و فنی بیش از حد و توان و حیطه ساختار طبیعی ژنتیک گیاهان و جانوران و سم پاشیدن و ریختنهای گسترده روی گونههای گیاهی و جانوری و تزریق انواع سموم کشنده بر جانشان، معضل دیگری است که نه جغرافیای طبیعی، که ما آدمیان عاملان انقراض و نابودی و ناپدید شدن گسترده گونههای گیاهی و جانوری بیبدیل و بینظیر جغرافیای طبیعی سیاره زمین بودهایم و همه را ما دامن زدهایم و همچنان دامن میزنیم.
سخنهای ما، گفتارها و گفتههای ما نیز چنیناند. هرچند درست و راست و به هر میزان ژرف و ریشهای و گوهرین و بنیادین و یا حتی چونان مژدههای خوش و راهگشا و راهنما، روحانگیز و سرورناک که باشند، زمان و مکان مناسب و محیط و فضای آماده و گوش و هوش تیز و مستعد را برای شنیدن، برای آنکه شنیده شوند، میطلبند. محیط و فضای فکری و فرهنگی آماده شنیدن و جامعهای که به حدی از فربهی و آمادگی ذهنی و فکری و معنوی و مدنی رسیده است را میطلبند. وقتی فقط گفته میشوند و نابهنگام و نابجا گفته میشوند؛ تنها و فقط گفته میشوند که گفته شوند؛ یا شنیده نمیشوند یا در میان همهمه و هیاهو گم میشوند و یا آنکه اگر هم شنیده شوند، چون جا و مکان و موقعیت شنیدنش مهیا نبوده است، چه بسا تأثیر منفی و معکوس و گاه حتی ویرانکننده بر جامعه نهادهاند.
اینکه گفتهاند «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد» سخن ژرف و حکیمانه و خردمندانه و منطقی است. بسیار هم حکیمانه و خردمندانه و هوشمندانه و منطقی است. صلح، امنیت، آرامش، عشق، محبت، دوستی، دوست داشتن، نوعدوستی و مانند اینها واژههای بسیار شیرین و دلربا و دلانگیز و دلنشین هستند. تجربه عینی و ملموس و واقعیشان خواست هر انسانی است که از سلامت روان و رفتار بهرهمند است؛ بهویژه هنگامی که احساس کرده است اینها همه از آنِ او و تجربه زیسته او و نحوه بودن و باشیدن اوست و در هر دم و نفس زندگی او احساس و تجربه و زیسته میشود.
زبان مفهومی (Conceptual language) ریشهای و پرقوتترین امکان وجودی هم ماهیت و هم هویت فرهنگی انسان، چونان هستندهای فرهنگی است. ارسطو دانسته و عمیق فهمیده بود که در ذیل «مفهوم پرمایه و غنی و گرانمعنای لوگوس» (Λόγος)، انسان بودن و صفت ذاتی، نه عرضی و عارضی آدمی را تعریف میکرد. در ذیل مفهوم «لوگوس» آنقدر معنا گرد و جمع آمدهاند که سویهها و لایههای دیگر وجودی سرشتین انسان و انسان بودن او را میتوان تعریف کرد.
آدمیان تنها حرف نمیزنند؛ حرف میزنند که سخن بگویند. سخن برای سخن گفتن هم نمیگویند. سخن میگویند که معنایی، فکری، ایدهای، نظری، تجربه زیستهای، دانش و دانایی، حسی از زیبایی و والایی، هنر و هنرمندی، خواست و خواهشی، مقصود و مقصدی و نسبت و نیتی و رابطهای را، حسی و حالی را، مهر و محبتی را، خشم و قهری را، خاطر خوش و ناخوش را بیان کنند و یا انتقاد خود را از رویدادی، از کسی، از جامعهای، از نظام سیاسی، از واقعیتهای عصر و عالمی که در آن زندگی کردهاند، به گوش و هوش دیگران برسانند.
در زمانه و در جغرافیای جامعه و جهان بهطرز اغراقآمیز حادثهخیز و شناور و فوقپیچیده و پرچنین و شکنی که زندگی میکنیم، بسیارند انسانهایی که دچار بیماری اسهال یا بیرونروی زبانی و کلامی (Logodiaria) شدهاند. بیاراده و اختیار حرف میزنند. سخن میگویند که سخن بگویند. دستگاه گوارش حس و حال و ذهن و فکر و عقل و فهم جامعه و جهان انسان روزگار ما مدام از حرفها و لفظها و گفتهها و گفتارها که تا قعر همهمه و هیاهو فرو غلتیدهاند، پیبهپی پر میشود و پیبهپی دفع میشود. حتی دانشآموختگان روزگار ما بیشتر حرف میزنند که حرف زده باشند. سخن میگویند که سخن گفته باشند.
هیچ هم به پیامد حرفها و لفظها و گفتههای خود حساس نیستند. ادیبان و معلمان اخلاق و شعر و حکمت و عرفان و فکر و فلسفه ما، شانهبهشانه فقیهان و اصحاب دیانت و شریعت و فقه و فقاهت، هم بر ادب و آداب زبان و اخلاق سخن گفتن تأکید کردهاند، هم انگشت تأکید بر خاموش نشستن و لب از سخن فروبستن، هر جا و هرگاه که مناسبت سخن گفتن نبوده است؛ سکوت کردن و خاموش نشستن را بر سخن گفتن مقدمتر و محترمتر و موجهتر دانستهاند.
مثنوی معنوی مولوی پر از تعبیرها و اشارهها و استعارههای نغز و ژرف و آموزنده در اهمیت بجا سخن گفتن و بجا و بهموقع خاموش نشستن و سکوت کردن است:
ای زبان هم گنج بیپایان تویی
ای زبان هم رنج بیدرمان تویی
(مولوی، مثنوی معنوی، به تصحیح نیکلسون، تهران: چاپ پنجم، ۱۳۹۰، دفتر اول، ص. ۷۹)
حکمت، خرد و منطق سخن گفتن این است که بهجا و بههنگام گفته شود. شواهد و قرائن گواهی میدهند که وقتی فکری، نظری، ایدهای، آرمانی، تجربه زیستهای، هرچند ریشهای و هرچند سرچشمهای و گوهرین و دریافتها و اشراقات شهودی و وجودی که در جان انسان، جامعه و جهان زمانهای افق گشوده است، لیکن مردمانش به حدی از پختگی فکری و فربهی معنوی نرسیدهاند؛ نهتنها آن را نشنیدهاند که اگر هم شنیدهاند، چون آمادگی فکری و وجودی لازم را نداشتهاند، نیوشای آن سخن یا کلام و پیام و ایده و اندیشه شوند، علیهاش ستیزیده و جنگیدهاند. حتی علیه مژدههای خوش پیامبرانه نیز چنین کردهاند.
گذار از یک جامعه و جهان الوهیتهای متکثر و متفرق اسطورهای و مشرکانه و یا چندخدایی که پیشینهاش چند ده هزاره به پیش از تاریخ میرسید، به الوهیت یگانه و یکتاپرستی و خدای فراسوی همه ایزدان و ایزدبانوان متشخص ساخته و پرداخته ذهن انسان اساطیرالاولین، خیزشی ریشهای و عظیم و سرنوشتساز بود که در آگاهی انسان اتفاق میافتاد. تحولی ریشهای در نسبت و رابطه او با جهان، در نحوه نگاه او به هستی و به انسان بودن او رخ میداد.
ابراهیم در شهر اور، در قلب تاریخ زمانهاش، بینالنهرین زاده شده بود. پیامها و مژدههای پیامبرانهاش هرچند خوش، لیکن در زادگاهش نهتنها شنیده نشد که علیهاش ستیزیدند و دشمنی ورزیدند. هجرت او بسوی سرزمین کویری و آتشناک حجاز، ترک سنت و میراث مشرکانه و الوهیتهای متکثر و متفرق اسطورهای و سنتها و آیینهای نیاکانی و منجمدشده؛ بسوی تاریخ فردایی که توحیدی بود و بر مدار کعبه و قبله خدای یگانهای که او پیامآور آن بود، افتتاح و انفتاح میشد.
سیدارتا بودا نیز فرزند هند بود و زاده بنارس، لیکن جامعه و جهان هندی هندوها که بر هزارههایی از سنت و میراث آیینی ـ اسطورهای و انواع و اطوار و اقسام الوهیتهای متشخص و متکثر و متفرق چندخدایی تکیه زده بود؛ نیوشای سخنش که از ژرفای جانی رهیده از دایره وجود (سنسارا) و چرخیدن و گردیدن رنجها و بیماریها و زادنها و زیستنها و مردنهای پیبهپی، برمیآمد و به گوش میرسید، در هوش جامعه هندیان روزگار خود شنیده نشد. هشت قرن سپستر به گوش و هوش مردمان خاور دور رسید و شنیده شد.
عیسی ابن مریم ناصری که زاده ناصریه بود، درمیان مردمان همان سرزمین در گلگتا (جلجتا) به صلیب کشیده شد. در آتن، فکر و فلسفه مژدههای خوشش شنیده شد و به زبان فاخر یونانی نیز آن مژدهها (Ευαγγέλιο) نوشته شد. با رسولالله، قرآن و اسلام محمد بن عبدالله که زاده مکه بود و فرزند خاندانی که بزرگانش پردهدار کعبه بودند؛ بیشترین جنگها را مکیان علیه او برپا کردند و علیه او ستیزیدند و سرانجام از زادگاهش بسوی مدینه هجرت کرد.
خیزشهای فکری و مدنی که در آتن سدههای میانی هزاره نخست پیش از میلاد رخ میداد و افق میگشود؛ در همه شهرهای یونان دیده نشد و سخنان اندیشوران بزرگش شنیده نشد. لَکِدِمونیهای پلوپونزی که اسپارتیهای خویشاوندان نزدیک آتنیها بودند، با آتنیها از در ستیز درآمدند؛ با اندیشهها و ارزشها و عقلانیت آتنی سرستیز داشتند. جنگهای سیساله پلوپونزی میان آتن و اسپارت، جنگ میان ارزشها و عقلانیت آتنی با لکدمونیهای اسپارتی هم بود.
در این میان، پیامبران کذاب هم در تاریخ کم نبودهاند. بازار و بساط سوفسطائیان که سخنوران ماهر و منطقدان هم بودند، در آتن روزگار سقراط بسیار گرم و گشوده بود. آنها درست استدلال میکردند، لیکن غلط و ناراست نتیجه میگرفتند! در ماهرانه و درست سخن گفتن و کژ و ناراست نتیجه گرفتن مهارت بسیار داشتند. سقراط نهتنها در طریق آنها گام برنمیگرفت که رویاروی آن جریانهای کژ و کژرویها ایستاد. دلیرانه و خردمندانه هم جان بر کف نهاد و ایستاد.
بازار پیامبران کذاب در عالم جدید نیز گرم است. بساط سخنوران سوفسطایی، منطقدان و سفسطهباز و سفسطهکار نیز اینجا و آنجا پهن است. فناوریهای پیچیده ارتباطی و رسانهای و انواع هوشهای مصنوعی نیز چنان همههمه و هیاهو و هرجومرج ارتباطی در جهان برانگیختهاند و غبار سنگین راست و ناراست را به هم آمیختهاند و به پا کردهاند و چنان حسها و هوشها و فکرها و عقلها را با همهمه و هیاهو و قیلها و قالها و حرفها و لفظهای خوش و ناخوش و حرافی و لفاظی و دروغپردازیهای ماهرانه بزککاریشده و آراسته به راست، مسحور کردهاند که سخن راستی شنیده نشود. اگر هم به گوشی رسد و شنیده شود، به هوش نرسد و در جان و وجدان ننشیند.
آنقدر بدلش را به مدد فناوریهای رسانهای مدرن و فوقپیچیده و به خدمت گرفتن دانشآموختگان و روان و رفتارشناسان و جامعه و جامعهشناسان و انسان و انسانشناسان بیمسئولیت و شیفته نام و فریفته نان، در ذهن و فکر و عقل و هوش مخاطبان تپانده و چپاندهاند که دمی و لحظهای هوای نغمه خوش و سخن راست نکنند.
دوره جدید که مدعی کشف «زیبایی» و منادی «راستی» در زیر لوای علم تجربی و مژده «نیکویی» در مسیر تحقق ارزشهای جهانشمول انسانی بود؛ اینک افسارگسیخته دست تاختوتاز و تاراج بسوی همان ارزشهای ریشهای و سرچشمه و سرشتین انسانی «راستی» (Αλήθεια) و «نیکویی» (Αγαθός) و «زیبایی» (Κάλλος) گشوده است که مدعی و منادیاش بود.
در این که تجربه انسان از امر قدسی، در تاریخ و حضور تاریخی و تاریخمند انسان در جهان، سویههای منفی و خرافی و پیامدهای خونبار و غمانگیز نیز داشته، محل تردید نیست. شواهد و قرائن چنین نیز گواهی میدهند. آن سنت و میراث و تجربههای رنگارنگ زیسته انسان از امر قدسی در قاره غربی، طی سدههای رنسانس و روشنگری در غربال پرسشگری و سنجشگری اندیشه و عقل و علم جدید نهاده شد و مورد بازخوانیها و واکاویهای جدی قرار گرفت.
اما و صد اما، اینک که همه سویههای فرهنگ و زندگی و نسبت انسان با جامعه و جهانی که در آن زندگی میکند به امر عرفی و مطلق دنیوی فروکاسته شده است و نسبت انسان با امر قدسی و رشتههای پیوند و پیوستگی انسان با ساحت قدس و ملکوت و آسمانیان، بهویژه در منطقه غربی تاریخ، دستخوش گسست ژرف شده است؛ دهان اشتهای سیریناپذیر و دست طمعورزیها و افزونخواهیهای افسارگسیخته او نیز بسوی غارت و تاراج طبیعت، به تعبیر هایدگر چونان «منبع انرژی برای ذخیره» کردن و بلعیدن منابع حیاتی سیاره زمین که دیگر نه مقدس است و نه آیه و جلوهای از امر الوهی؛ چنان گشوده است که آن سرمههایی را که سدههای رنسانس و روشنگری آمده بود در چشم تاریخی کند که قرون وسطایی بود، اینک احساس میشود آن سرمهها را علوم و فناوریهای مدرن در چشم تاریخی کردهاند که پیشاپیش کورش کردهاند!
تصادفی نیست که ارابهسواران و ارابهرانان تاریخ، اینک نابینا و نادیده، کوبنده و کوبان و شتابان بسوی صخرهها و سنگلاخها و پرتگاههایی در حرکتاند که چهبسا کمترین پیامدش، اگر نگوییم هلاکت همگانی، بیتردید نابودی گسترده و با خسارتهای ترمیم و جبرانناپذیر میتواند باشد.
چشم حس و هوش، جان و وجدان، اندیشه و عقل که کور شد، زبان دچار هرزهگویی و هرچهگویی و حرافی و لفاظی و بیرونروی و برونپاشی و آشفته و آشوبناک و تهی از معنا میشود که شده است. انسان نکتهسنجی و موقعشناسی را از کف میدهد. در چنان درکاتی از هرزهگویی سقوط میکند و چنان غمانگیز منزلت و جایگاه رفیعش را که «لوگوس» بود و ارسطو انسان را با چنین ویژگی سرشتین تعریف میکرد، از کف میدهد. از کف میدهد و سر از «زوزه»کشیهای ترامپی برمیکشد.
انتهای پیام