به گزارش ایکنا از خراسان رضوی، حجتالاسلام حمیدرضا شاکرین، استاد گروه منطق فهم دین پژوهشکده حکمت و دینپژوهی، در مدرسه زمستانی بینالمللی مطالعات میانرشتهای «تجربههای نزدیک به مرگ» با محوریت بررسی ابعاد علمی، فلسفی و معرفتی ذهن و آگاهی که امروز، ۱۶ بهمنماه به همت هسته پژوهشی «تجربههای بیرون از بدن» دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد و با همکاری کارگروه حکمت تمدنی و مطالعات فرامادی برگزار شد، با اشاره به رواج «طبیعتگرایی فلسفی» در فضای علمی معاصر، اظهار کرد: این رویکرد میکوشد با تکیه حداکثری بر علم مدرن، خود را سخنگوی نهایی علم معرفی کند و چنین القا کند که تبیینهای علمی آخرین سخن درباره واقعیت هستند؛ در حالی که این ادعا هم از منظر فلسفی و هم از منظر علمی قابل مناقشه است.
وی افزود: طبیعتگرایی هستیشناختی با نوعی مغالطه، از برخی یافتههای علمی نتایج وجودشناختی میگیرد و میکوشد هر آنچه فراتر از طبیعت است را نفی کند؛ در حالی که بسیاری از آنچه بهعنوان «تبیین علمی» عرضه میشود، در بهترین حالت فرضیه یا احتمالی قابل بررسی است، نه پاسخی نهایی.
این استاد فلسفه دین با بیان اینکه یکی از مهمترین عرصههای مواجهه طبیعتگرایی، حوزه دین و تجربههای دینی است، گفت: در این نگاه، مفاهیم، باورها، رفتارها و تجربههای دینی اموری تلقی میشوند که نهایتاً باید به تبیینهای طبیعی و علمی فروکاسته شوند و این تبیینها نیز پایان ماجرا معرفی میشوند.
شاکرین تجربههای نزدیک به مرگ (NDE) را یکی از چالشبرانگیزترین مصادیق این بحث دانست و تشریح کرد: در مواجهه با این تجربهها، دو رویکرد کلی وجود دارد؛ نخست، انکار اصل وقوع تجربه و تقلیل آن به خیالپردازی، افسانهسازی یا شنیدههای پسینی فرد پس از احیا، و دوم، پذیرش وقوع واقعی تجربه همراه با تلاش برای تبیین ماهیت آن در چارچوب طبیعتگرایانه.
وی ادامه داد: در رویکرد دوم، طبیعتگرایان معمولاً تبیینهای ساختارگرایانه، عصبشناختی و روانشناختی ارائه میکنند. در تبیین ساختارگرایانه، تجربههای نزدیک به مرگ واقعی تلقی میشوند، اما محتوای آنها وابسته به فرهنگ، نظام تربیتی، باورها و زمینههای اجتماعی فرد دانسته میشود.
شاکرین با نقد این دیدگاه گفت: شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد بسیاری از عناصر مشترک تجربههای نزدیک به مرگ، مستقل از تفاوتهای فرهنگی، دینی و اجتماعی رخ میدهند و همین امر، تبیین صرفاً ساختارگرایانه را با چالش جدی مواجه میکند.
این استاد پژوهشکده حکمت و دینپژوهی درباره تبیینهای عصبشناختی اظهار کرد: در این رویکرد، تجربههای نزدیک به مرگ به بروندادهای سیستم عصبی فروکاسته میشوند. هرچند برخی نظریهپردازان تصریح کردهاند که عوامل عصبی لزوماً علت تامه این تجربهها نیستند و شبکهای از عوامل در آن دخیل است، اما تقلیل کامل این تجربهها به فیزیولوژی مغز، حتی از سوی برخی عصبشناسان نیز مورد تردید قرار گرفته است.
وی با اشاره به تفاوتهای ادراکی تجربههای نزدیک به مرگ با ادراک حسی عادی گفت: در ادراک معمول، محدودیتهایی همچون کاهش وضوح در فاصله، خطاهای نوری، شکست نور در آب و ناتوانی چشم در خیره شدن به نورهای بسیار شدید وجود دارد، اما در تجربههای نزدیک به مرگ، افراد از ادراکی دقیق، شفاف و بدون خطا، حتی در مواجهه با نورهای بسیار شدید سخن میگویند؛ امری که با فیزیولوژی شناختهشده حواس سازگار نیست.
شاکرین تأکید کرد: مجموع این شواهد نشان میدهد که تجربههای نزدیک به مرگ را نمیتوان صرفاً بازسازی یا بازخوانی خاطرات دانست، بلکه با نوعی تجربه اصیل و نوین مواجه هستیم که نیازمند بررسیهای عمیقتر فلسفی، علمی و میانرشتهای است.
وی متنوعترین دسته تبیینها را تبیینهای روانشناختی دانست و افزود: یکی از مشهورترین این تبیینها، نظریه «بازخوانی یا بازسازی خاطرات» است که بر اساس آن، تجربههای نزدیک به مرگ بازسازی خاطرات گذشته، بهویژه تجربه تولد تلقی میشوند؛ برای مثال، عبور از تونل تاریک و ورود به فضای نورانی، بهعنوان بازسازی خاطره خروج نوزاد از رحم مادر تفسیر میشود.
این پژوهشگر فلسفه دین افزود: اگر این تجربهها بازسازی خاطرات باشند، باید سازوکارهای آن بهصورت علمی و دقیق توضیح داده شود، در حالی که چنین توضیحی ارائه نشده و اغلب با احتمالسازی مواجه هستیم.
وی با اشاره به پدیده «مرور زندگی» در تجربههای نزدیک به مرگ گفت: هرچند مرور زندگی در خاطرهپردازیهای عادی نیز رخ میدهد، اما تفاوتهای بنیادینی میان این دو وجود دارد. در تجربههای نزدیک به مرگ، افراد گزارش میکنند که زندگی خود را نه بهصورت یادآوری گزینشی، بلکه بهمثابه زیستن دوباره، با شفافیت و جزئیاتی بسیار بالا تجربه کردهاند؛ امری که با سازوکارهای شناختهشده حافظه در شرایط عادی همخوانی ندارد.
شاکرین درباره تجربههای دینی و عرفانی نیز بیان کرد: این تجربهها میتوانند بخشهایی معتبر و ذهنی داشته باشند. ملاک سنجش اعتبار آنها، ترکیبی از تحلیل فلسفی، عرفانی و علوم تجربی است. تجربههای نزدیک به مرگ و عرفانی نباید صرفاً در خدمت اثبات یک باور یا دین خاص قرار گیرند.
وی ادامه داد: اگرچه علم و فناوری پیشرفتهای چشمگیری داشتهاند، اما تجربههای نزدیک به مرگ همچنان حوزهای هستند که نیازمند تحلیل میانرشتهای و ترکیبی از فلسفه، دین، علوم ذهن و عصبشناسیاند و نمیتوان آنها را صرفاً در چارچوب طبیعتگرایی محدود کرد.
این استاد فلسفه دین افزود: از نظر ادراکی، انسان نمیتواند در کسری از ثانیه حجم عظیمی از اطلاعات زندگی را با چنین وضوح و انسجامی تجربه کند، حال آنکه بسیاری از تجربههای نزدیک به مرگ دقیقاً در بازههای زمانی بسیار کوتاه رخ میدهند و این امر نشاندهنده ماهیتی متفاوت از بازخوانی خاطرات معمول است.
شاکرین تأکید کرد: اینکه گفته میشود اگر پدیدهای آزمایش شود و علم آن را تأیید کند، مسئله حل خواهد شد، بیشتر در حد فرضیه و آرزوست؛ زیرا تاکنون چنین تأیید جامعی از سوی جامعه علمی درباره تجربههای نزدیک به مرگ ارائه نشده است.
وی افزود: حتی اگر فرض کنیم روزی علم بتواند بخشی از این پدیدهها را تبیین یا بازتولید کند، باز هم مسئله بهطور کامل حل نخواهد شد. این وضعیت مشابه بحث معجزه است؛ برای مثال، حضرت عیسی(ع) بیماران صعبالعلاج را شفا میدادند. پیشرفت امروز علم پزشکی، ماهیت اعجاز را از معجزه سلب نمیکند، زیرا در زمان وقوع آن، بشر به چنین سطحی از دانش دست نیافته بود.
شاکرین در پایان گفت: تجربههای نزدیک به مرگ با پیشرفت پژوهشها نهتنها سادهتر نشدهاند، بلکه ابعاد پیچیدهتری از آنها آشکار شده است. حتی بهترین تبیینهای علمی و عصبشناختی تنها میتوانند بخشهایی از این پدیده را توضیح دهند و قادر به توصیف کامل کیفیت ذهنی و تجربه اصیل آن نیستند؛ امری که ضرورت نگاههای عمیقتر فلسفی و میانرشتهای را بیش از پیش نشان میدهد.
انتهای پیام