امروزه جهان با یک تناقض اساسی روبهرو است؛ از یک سو، جهانیشدن موجب گسترش ارتباطات و تعاملات انسانی شده و از سوی دیگر، بحران هویت، تنهایی و احساس بیمعنایی را افزایش داده است. از اینرو، دین همچنان در جهان معاصر زنده و تأثیرگذار است؛ زیرا تجربه مدرنیسم غربی نشان داده که پیشرفت علمی و فناوری، بدون هدایت اخلاقی و معنوی، لزوماً به عدالت، آرامش و سعادت بشر منجر نمیشود.
با توجه به اهمیت موضوع تقابل میان دین و مدرنیته، خبرنگار ایکنای خراسان رضوی گفتوگویی با حجتالاسلام والمسلمین احمد منصوری ماتک، استاد حوزه و دانشگاه و کارشناس فرق و ادیان، انجام داده است که در ادامه میخوانیم:
نسبت دین و مدرنیته امروز دیگر صرفاً یک بحث فلسفی یا دانشگاهی نیست، بلکه به یکی از مهمترین عرصههای تقابل تمدنی در جهان معاصر تبدیل شده است. جهان مدرن، در حالی خود را حامل عقلانیت، حقوق بشر، آزادی و پیشرفت معرفی میکند که ساختار قدرت جهانی همچنان بر محور «زور»، «سلطه» و «نظام یکقطبی» استوار است؛ ساختاری که در آن، کشورهای مدعی تمدن و دموکراسی با بهرهگیری از ابزارهای رسانهای، اقتصادی، امنیتی و نظامی، اراده خود را بر ملتها تحمیل میکنند. تداوم حق وتو، جنگهای نیابتی، تحریمهای فراسرزمینی، اشغالگری، حمایت از رژیمهای متجاوز و بهکارگیری استانداردهای دوگانه در حوزه حقوق بشر، بخشی از واقعیت جهان مدرن امروز به شمار میرود.
در چنین فضایی، جمهوری اسلامی ایران بهعنوان نمونهای از «حکومت دینی» و نماد مقاومت در برابر نظم سلطه، با طیفی از تهاجمهای ترکیبی، رسانهای، شناختی، اقتصادی و نظامی مواجه بوده است؛ از دوران جنگ تحمیلی نخست گرفته تا تهدیدهای مستمر و طراحی جنگهای جدید منطقهای و جهانی علیه محور مقاومت و هویت دینی. همین مسئله، بحث نسبت دین و مدرنیته را از یک منازعه صرفاً نظری به موضوعی تمدنی و راهبردی تبدیل کرده است.
بحران اصلی جهان معاصر نه فقدان فناوری و توسعه، بلکه بحران معنا، اخلاق و انسانیت در دل تمدن مدرن است؛ تمدنی که ابزارها را پیشرفته کرده، اما انسان را در معرض پوچی، سلطه و بیهویتی قرار داده است.
درباره اینکه بحث نسبت دین و مدرنیته از چه زمانی به یک مسئله فکری در ایران تبدیل شد، باید گفت اگر بخواهیم ریشههای این مسئله را بررسی کنیم، باید به دوره مواجهه ایران با تمدن غرب در عصر قاجار بازگردیم. در آن دوره، جامعه ایران ناگهان با تمدنی روبهرو شد که از نظر نظامی، علمی و صنعتی برتری آشکاری نسبت به ساختار سنتی جوامع شرقی داشت. همین مسئله نوعی «شوک تمدنی» ایجاد کرد و این پرسش را در ذهن بسیاری از روشنفکران و نخبگان پدید آورد که راز پیشرفت غرب چیست و چرا جوامع اسلامی دچار عقبماندگی شدهاند.
بسیاری از نظریهپردازان مدرنیته، مؤلفههای اصلی جهان مدرن را عقلانیت ابزاری، سکولاریسم، فردگرایی، علمگرایی، اومانیسم و بوروکراسی میدانستند. در ایران نیز بخشی از روشنفکران، بدون تفکیک میان «علم و فناوری» و «فلسفه سکولار غرب»، تصور کردند که راز پیشرفت غرب در کنار گذاشتن دین نهفته است.
شهید مرتضی مطهری در تحلیل این وضعیت مینویسد: «در آغاز، ایرانیان فقط با ظواهر تمدن غرب آشنا شدند... گمان میکردند تمدن یعنی لباس فرنگی پوشیدن، کلاه شاپو گذاشتن و به سبک اروپاییها راه رفتن.»
ایشان در ادامه معتقد است این نگاه سطحی، بعدها به یک بحران هویتی عمیقتر تبدیل شد: «کمکم این فکر در میان روشنفکران ما نفوذ کرد که علت عقبماندگی ما، دین و مذهب ماست... اینان گمان کردند برای پیشرفت باید دین را کنار گذاشت و کاملاً غربی شد.»
در مطالعات پسااستعماری نیز این مسئله مورد توجه قرار گرفته است. ادوارد سعید توضیح میدهد که استعمار غرب صرفاً یک سلطه نظامی نبود، بلکه تلاش میکرد نظام معرفتی و هویتی شرق را نیز تضعیف کند. شهید مطهری نیز به همین موضوع اشاره میکند: «استعمار برای تسلط بر کشورهای اسلامی، دامنزننده به این دو جریان متضاد بود: جمود مقدسمآبانه از یک سو و غربزدگی تمامعیار از سوی دیگر.
مدرنیته ذاتاً با دین در تعارض نیست. بخش مهمی از سوءبرداشتها در این زمینه ناشی از خلط میان «مدرنیته» و «مدرنیسم» است. مدرنیته، به معنای توسعه علمی، پیشرفت فناوری، نظم اجتماعی و ارتقای ابزارهای زندگی، لزوماً پدیدهای ضددینی نیست؛ اما مدرنیسم، در بسیاری از روایتهای فلسفی غرب، با سکولاریسم، اومانیسم افراطی و حذف امر قدسی همراه شده است.
چارلز تیلور در کتاب «عصر سکولار» توضیح میدهد که انسان مدرن در جهانی زندگی میکند که در آن، ایمان دینی دیگر محور اصلی زیست اجتماعی نیست و همین امر، او را با بحران معنا مواجه ساخته است. همچنین ماکس وبر از «افسونزدایی جهان» سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن، عقلانیت ابزاری جایگزین امر قدسی میشود.
شهید مطهری نیز دقیقاً بر همین تفکیک تأکید دارد. ایشان تصریح میکند: «ما با علم غرب و تکنولوژی غرب مخالف نیستیم؛ ما با فلسفهای که پشت این علم است و انسان را از خدا غافل میکند، مخالفیم.» از نگاه ایشان، مشکل اساسی زمانی آغاز میشود که پیشرفت علمی از اخلاق و معنویت جدا شود.
در مکتب فرانکفورت نیز متفکرانی همچون هورکهایمر و آدورنو توضیح میدهند که عقلانیت مدرن، اگر صرفاً به «عقل ابزاری» فروکاسته شود، میتواند به سلطه، خشونت و بحرانهای انسانی منجر شود. شهید مطهری نیز در همین زمینه میگوید: «بحث اسلام و مقتضیات زمان، در حقیقت بحث دین و تمدن است.» ایشان سپس توضیح میدهد: «پیغمبران آمدند خود بشر را اصلاح کنند، نه ابزار زندگی او را.»
بنابراین، مسئله اصلی، تعارض دین با پیشرفت نیست؛ بلکه بحران ناشی از تمدنی است که ابزارها را پیشرفته کرده، اما انسان را از معنا، اخلاق و خداوند جدا ساخته است.
بله، بخش مهمی از ادبیات جامعهشناسی مدرنیته به این مسئله پرداخته است. نظریه سکولاریزاسیون یکی از مشهورترین نظریههای علوم اجتماعی در قرن بیستم بود که بر این باور تأکید داشت که با گسترش مدرنیته، نقش دین در حیات اجتماعی کاهش مییابد. متفکرانی همچون فریدریش نیچه، ژان پل سارتر و برتراند راسل نیز در فضای فکری مدرن به اومانیسم و الحاد گرایش پیدا کردند. نیچه حتی از «مرگ خدا» سخن گفت و آن را نشانه ورود به عصر جدید دانست.
با این حال، مسئله مهم آن است که جهان مدرن، پس از کنار گذاشتن دین، نتوانست بحران معنای انسان را حل کند. ویکتور فرانکل، روانپزشک برجسته اتریشی، معتقد است انسان مدرن دچار «خلأ وجودی» شده است؛ زیرا معنا و غایت زندگی را از دست داده است.
شهید مطهری نیز در تحلیل گرایش به مادیگری مینویسد: «کمکم این فکر در میان روشنفکران ما نفوذ کرد که علت عقبماندگی ما، دین و مذهب ماست...»؛ اما تجربه تاریخی قرن بیستم نشان داد که حذف دین، لزوماً به سعادت بشر منجر نمیشود. دو جنگ جهانی، استعمار نوین، بمباران اتمی و انواع بحرانهای اخلاقی، همگی در بستر تمدن مدرن رخ دادهاند. زیگمونت باومن نیز توضیح میدهد که هولوکاست صرفاً محصول نفرت نبود، بلکه نتیجه عقلانیت بوروکراتیک و تکنولوژیک جهان مدرن به شمار میرفت.
این تصور، بیش از هر چیز ناشی از ناآشنایی با سازوکار اجتهاد در فقه شیعه است. در فقه شیعه، با یک نظام «پویا» مواجه هستیم، نه یک ساختار منجمد تاریخی. اجتهاد به معنای استخراج احکام مسائل جدید از منابع ثابت دینی است.
شهید مطهری در این زمینه تصریح میکند: «فقه شیعه این امتیاز را دارد که با تکیه بر اصول کلی و قواعد فقهیه، میتواند برای هر پدیده نوظهوری حکم صادر کند.» ایشان معتقد است مسئله اصلی، ضعف در موضوعشناسی است و میگوید: «فقیه باید موضوع را بشناسد... مشکل در اصل فقه نیست، در فقدان فقیه جامعالشرایط و زمانشناس است.»
در فلسفه فناوری نیز متفکرانی مانند ژاک الّول تأکید میکنند که فناوری، بدون هدایت اخلاقی، میتواند به ابزاری برای سلطه بر انسان تبدیل شود. از این منظر، هرچه جهان پیچیدهتر میشود، نیاز به نظامهای اخلاقی و دینی برای هدایت علم و فناوری بیشتر احساس خواهد شد.
امروز جهان با یک تناقض جدی مواجه است؛ از یک سو، جهانیشدن موجب گسترش ارتباطات و رسانهها شده و از سوی دیگر، بحران هویت، تنهایی و بیمعنایی را نیز تشدید کرده است. به همین دلیل، بسیاری از جامعهشناسان دین معتقدند که برخلاف پیشبینیهای اولیه، دین همچنان در جهان معاصر حضوری زنده و اثرگذار دارد.
پیتر برگر، جامعهشناس برجسته دین، بعدها اذعان کرد که نظریه افول کامل دین در جهان مدرن نادرست بوده است. شهید مطهری نیز معتقد است بقای دین در گرو «تبیین عقلانی و روزآمد» است، نه تحریف اصول آن. ایشان میگوید: «برخی گمان میکنند برای زنده ماندن دین در جهان جدید، باید آن را با هر مدلی سازگار کرد و از اصول آن کوتاه آمد. این بزرگترین خیانت به دین است.»
در عین حال، تأکید میکند: «دین برای زنده ماندن نیازمند تبیین نوین است... اگر با عمق و استدلال وارد شود، جهانیشدن فرصتی برای گسترش حقیقت اسلام خواهد بود.»
ایشان همچنین اسلام را دارای ظرفیت تمدنسازی میداند و مینویسد: «نفوذی نظیر نفوذ تمدن اسلام که خود مغلوبین حامی و سرپرست آن قرار گیرند، نمیتوان پیدا کرد.»
در مجموع، آنچه امروز در جهان معاصر مشاهده میکنیم، صرفاً رقابت میان چند نظام سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه نوعی «تقابل تمدنی» میان دو نگاه متفاوت به انسان و جهان است؛ یک نگاه، انسان را موجودی صرفاً مادی، مصرفکننده و تابع قدرت و لذت میداند و نگاه دیگر، او را موجودی برخوردار از کرامت، معنویت، مسئولیت اخلاقی و پیوند با خداوند معرفی میکند.
تجربه مدرنیسم غربی نشان داده است که پیشرفت علمی و فناوری، بدون هدایت اخلاقی و معنوی، لزوماً به عدالت، آرامش و سعادت بشر منجر نمیشود.
ساختار ناعادلانه قدرت جهانی، تداوم حق وتو، جنگهای نیابتی، استعمار نوین، سلطه رسانهای و حمایت برخی قدرتهای مدرن از اشغالگری و خشونت، نشان میدهد که جهان مدرن، با وجود پیشرفتهای گسترده در حوزه ابزارها و فناوری، همچنان با بحرانهای عمیق اخلاقی و انسانی دستوپنجه نرم میکند.
از سوی دیگر، فشارهای گسترده علیه جمهوری اسلامی ایران، از جنگ تحمیلی گرفته تا تهاجمهای ترکیبی و پروژههای بیثباتسازی، صرفاً یک منازعه سیاسی نیست، بلکه از منظر این تحلیل، بخشی از تقابل با الگویی است که میکوشد دین را در عرصه حکومت، هویت و تمدن حفظ کند.
در چنین شرایطی، بازخوانی اندیشههای اندیشمندانی همچون شهید آیتالله مرتضی مطهری اهمیت دوچندان مییابد؛ زیرا ایشان تلاش میکند میان «علم و تمدن» از یک سو و «مادیگرایی و سکولاریسم» از سوی دیگر تفکیک قائل شود و نشان دهد که اسلام نهتنها مخالف عقلانیت، پیشرفت و تمدن نیست، بلکه میتواند با حفظ اصول اخلاقی و معنوی، زمینهساز شکلگیری تمدنی انسانی و عدالتمحور باشد؛ تمدنی که در آن، فناوری و قدرت در خدمت کرامت انسان قرار گیرد، نه در مسیر سلطه، جنگ، تحریف و حذف حقیقت.
انتهای پیام
جذاب است