کد خبر: 3206886
تاریخ انتشار : ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۰۲:۰۰

شهید محراب‌حسینی؛ از کاپیتانی تیم کشتی تا فرماندهی جنگ

گروه اجتماعی: علی‌اصغر محراب‌حسینی، شهیدی که قهرمانی را از تشک کشتی آغاز کرد و با فرماندهی جنگ و شهادت به پایان رساند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، ﭘﺎﻧﺰدﻫﻢ ﻣﺮدادﻣﺎه ﺳﺎل 1340، خانواده ﺣﺴینی‌ﻣﺤﺮاب صاحب پسری شدند که نام او را ﻋﻠﻰ‌اﺻﻐﺮ نهادند. پدر خانواده در مشهد مغازه ﺧﻮاروﺑﺎرﻓﺮوﺷﻰ داشت و از لحاظ ﻣﺎﻟﻰ وضعیت ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ داﺷﺘﻨﺪ. علی‌اصغر از همان اوان کودکی با کتاب آشنا شد، به طوری که کتاب مونس و همدم اوقات فراغتش بود، در همان سنین کودکی پدرش او را با ﻣﺴﺠﺪ، ﻧﻤﺎز و زیارت اﻣﺎم ﻫﺸﺘﻢ(ع) آﺷﻨﺎ کرد که این موضوع زمینه‌ساز پرورش یک قهرمان ملی شد.

علی‌اصغر علاقه‎ بسیاری به فعالیت‌های ورزشی داشت به طوری که از 14 سالگی به کشتی حرفه‌ای روی آورد و زیر نظر بهترین مربیان کشتی کشور زرین و هادی کامل تعلیم دید؛ در آن زمان وی در تیم فوتبال تاج که بعد نام‌های دیگری پذیرفت، به عنوان دروازه‌بان فعالیت می‌کرد و در همین تیم به کارهای انقلابی و سیاسی می‌پرداخت. در دوران تحصیل نیز عضو تیم کشتی و فوتبال مدرسه بود و در زمینه کشتی به مقام کاپیتانی دست یافت و چندین بار هم در وزن خود به مقام قهرمانی در سطح نواحی مشهد و استان خراسان رسیده بود؛ ﺷﻮخ ﻃﺒﻌﻰ و ﻫﻤﭽﻨین ﻗﺪرت ﺑﺪﻧﻰاش، ﺟﺎیگاه ویژه‌ای را در بین ﻫﻤﺒﺎزىﻫﺎ ﺑﺮاى وى ﺑﺎزکرده ﺑﻮد و او را به یکی از پیشگاﻣﺎن ﺣﺮکتﻫﺎى داﻧﺶ آﻣﻮزى در ﺳﻄﺢ دبیرﺳﺘﺎنﻫﺎى ﻣـﺸﻬﺪ تبدیل کرده بود.

به طوری که اولین کسی که در دبیرستان، عکس‌های شاه و خاندانش را از دیوارها به زیر کشید، او بود؛ با شجاعت تمام در اکثر راهپیمایی‌های شبانه بدون توجه به حکومت نظامی حضور می‌یافت و در اوج همین مبارزات بود که به خاطر فعالیت‌های بی‌وقفه‌اش توسط عمال حکومت دستگیر شد؛ اما پس از آزادی نیز همچنان به مبارزات خود ادامه داد.

رهایی درس به خاطر خانواده

‫ﺑﺎ وﺟﻮد ﻋﻼﻗﻪاش ﺑﻪﺗﺤﺼیل، وﻗﺘﻰ که دید ﭘﺪرش، ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎن‌آور ﺧﺎﻧﻮاده ﭘﺮﺧﺮج و ﭘﺮ اوﻻد آنﻫا ‫اﺳﺖ و ﺑﻪ زودى نیز در ﻣﻘﺎﺑﻞ مسئولیت خطیر ﺧﺮج اداﻣﻪ تحصیل ﻓﺮزﻧﺪان ﻗﺮار ﺧﻮاﻫﺪ ﮔﺮﻓـﺖ، درس‫ را رﻫﺎ کرد ﺗﺎ شاید ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺨﺸﻰ از این ﺑﺎرسنگین را ﺑﺮ دوش بکشد؛ بدین ترتیب ﺑﺮادران و ﺧﻮاﻫﺮان ‫علی‌اصغر ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ در ﻓﺮﺻﺘﻰ که کار و ﺗﻼش او ﺑﻪ وﺟﻮد آورده ﺑﻮد، ﺑﻪ تحصیل اداﻣﻪ دﻫﻨﺪ، اما با تمام این‌ها عطش محراب برای دانستن، هرگز کم نشد و همان‌طور که از کودکی با هیئت‌های مذهبی، حسینیه‎ها، مساجد و با روحانیون در تماس بود، در زمان انقلاب و اوج‌گیری آن نیز با روحانیون انقلابی بیشتری آشنا شد و در مجالس آن‌ها حضوری فعال داشت.

جنگ؛ آغاز آشنایی علی‌اصغر محراب‌حسینی با محمود کاوه

18 ساله بود که با پیروزی انقلاب اسلامی و فرمان امام(ره) مبنی بر تشکیل بسیج، به صف پولادین بسیج پیوست و از آن پس تمام نیرویش را صرف رشد و روحانی و معنوی خویش کرد، او در طول دوران خدمت خود در بسیج، تحرک و تلاش بسیاری در جهت مبارزه با ضد انقلابیون و گروه‌ای قاچاق مواد مخدر از خود نشان داد، سال 1360 با توجه به احساس مسئولیتی که داشت و با این فکر که امروز کمک به دین و احکام قرآن از اولویتی خاص برخوردار است؛ همراه با مردم حزب‌الله عازم مناطق جنگی شد و بدین ترتیب مقدمات آشنایی محراب را با شهید محمود کاوه فراهم شد.

نقش شهید کاوه در سازندگی شهید محراب‌حسینی انکارناپذیر است، کاوه در سفرهایی که به همراه دیگر یارانش داشت، همواره نیروهایی را با ویژگی‌های مورد نظرش انتخاب و به همراهی دعوت می‌کرد، در یکی از همین سفرها بود که کاوه علی‌اصغر را دید و بعد از کمی صحبت، وی را توانا برای رهبری گردان تازه تأسیس شهدا دانست.

بنیانگذار گردان که در ابتدا ظاهر علی‌اصغر، طرز لباس پوشیدن، راه رفتن و طریقه سخن گفتن او را نپسندیده بودند، مخالف کردند اما محراب‌حسینی فردی شجاع و صادق و همیشه در جلو نیروها حرکت می‌کرد، مدتی بعد با تغییر قابل توجهی که در پی تذکرات و صحبت‌های به جای کاوه در وی به وجود آمده بود، کم کم او را در جمع خود پذیرفتند. علی‌اصغر همان کسی بود که کاوه به دنبالش می‌گشت، فردی شجاع و صادق که همیشه در جلو نیروهای حرکت می‌کرد، محراب‌حسینی پس از آنکه فرماندهان با قابلیت‌ها و توانایی‌هایش به عنوان یک رزمنده، مواجه شدند از سوی کاوه به سمت جانشینی سرگروه و بعد از آن سرگروهی یگان اسکورت و سرانجام معاونت اطلاعات تیپ ویژه شهدا را عهده‌دار شد.

قهرمان سردشت، پیرانشهر و آلوتان

از جمله عملیات‌های شاخصی که محراب در آن نقش مؤثر و قابل ملاحظه‌ای داشت، سلسله عملیاتی بود که در زمستان 1361 در محور سردشت ـ پیرانشهر انجام گرفت که بسیار حایز اهمیت بود؛ چرا که طی آن مناطق بسیاری از کشورمان از جمله روستای کوپر، زندان دولتو و از همه مهم‎تر جنگل آلوتان که توسط حزب دموکرات تسخیر شده بود، از وجود آن‌ها پاکسازی و آزاد شد و از آن مهم‌تر زنان و دختران و افرادی که این حزب نامشروع دستگیر کرده بودند، آزاد شدند.

خلاقیت در اوج جنگ

وقتی گردان قائم در محلی به نام کشتارگاه در مهاباد استقرار یافتند، محراب‌حسینی با مشکلات جدی از جمله تهیه آب روبه رو شد، چاه متروکی در نزدیکی روستا بود و این شهید توانست آب گردان را تهیه کنند، همچنین حمام متروک شهر را در میان تانک و خمپاره‌ها مرمت کرد به طوری که رزمندگان برای حمام از آنجا استفاده می‌کردند، شهید محراب در عین حالی که بسیار به بیت‌المال حساس بود از هرگونه اسراف و سوء استفاده جلوگیری می‌کرد، مرتب نیروهایش را تشویق می‌کرد و می گفت: هر گز نگویید نمی‌توانم اگر بخواهید می‌توانید.

شهید محراب در فراغ کاوه‎ آسمانی شده

اول شهریور 65 بود، که ترکش خمپاره قلب ایران را نشانه رفت و کاوه به آسمان عروج کرد تا ایران حسرت و بعض پر کشیدن فرمانده‌ای قهرمان را در دلش نگه دارد، محراب‌حسینی وقتی بر بالای سر پیکر بی‌جان کاوه حاضر شد انگار بعض ایران بود که شکست، چنان بی‌تاب شده بود که سرش را دو بار به زمین کوفت به طوری که خون از دماغش جاری شد، پیکر کاوه در آغوش محراب می رفت تا مسیر بهشت را برای او هموار کند؛ شب چهارم عملیات کربلای 5 بود، علی‌اصغر به عنوان فرمانده محور عملیاتی لشکر ویژه شهدا توانست پاتک شدید عراق را پاسخ دهد به طوری که تا 9 صبح هیچ کس از نیروهای لشکر ویژه شهدا به شهادت نرسیدند. در شب ششم عملیات و در حالی که لشکر ویژه‎ شهدا تا اوسط شهر دوئیجی عراق پیش رفت و بخش عظیمی از پادگان قصر را تصرف کرده بودند، توپ‌ها و راکت‌های شیمیایی منفجر شدند.

ازدواج و جنگ

علی‌اصغر محراب‌حسینی اسفندماه 1362 با سکینه پروانه ازدواج کرد، دو سال بعد خداوند به آن‌ها فرزند دختری عطا کرد و این شهید به عشق بانوی کربلا نام تنها دخترش را زینب نهاد؛ محراب‌حسینی شیمیایی ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎر او را ﺑﻪ اﻫﻮاز ﻓﺮﺳﺘﺎدند اما او همین که کمی حالش بهتر شد، منتظر نماند و به سمت خط حرکت کرد اما قبل از رفتن به سراغ خانواده‌اش رفت، شاید خدا خواسته بود خداحافظ آخر برای محراب ساده‌تر باشد؛ ‫در ﻓﺎﺻﻠﻪ روزﻫﺎى ﻫﻔﺘﻢ ﺗﺎ دﻫﻢ عملیات او ﻣﺪام در ﺗب و ﺗﺎبِ رﻓﺘﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰد نیروهایش در سنگر ‫ﻣﻘﺪ‪م ﺑﻮد، اﻣ‪ﺎ ﺳﻮزش ﭼﺸﻢﻫﺎ و سینه‌اش اﻣﺎن را از او ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و او از ﻣﺮکز ﭘیام ﺑـﺎ نیروهایش در ‫ﺗﻤﺎس ﺑﻮد.

آخرین دعای شهید

وﻟﻰ ﺳﺮاﻧﺠﺎم طاقت از کف داد و ﺑﻌﺪ از ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻤﺎز در ﺣﺎﻟﻰ که زیر ﻟﺐ آیه «اﻟﻠّﻬﻢ ارزﻗﻨﺎ توفیق اﻟﺸﻬﺎدة ﻓﻰ سبیلک» را زﻣﺰﻣﻪ می‌کرد، ﺑﻪ اﺗّﻔﺎق یکی از نیروهای اﻃّﻼﻋﺎت ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﻂّ ﺑـﻪ راه ‫اﻓﺘﺎد و در ﺣﺎﻟﻰ که ﺳﻮار ﺑﺮ ﻣﻮﺗﻮر ﺑﻪ ﭘﻞ ﺷﻬﺮ دوئیچی ﻋﺮاق ﻧﺰدیک ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺗﻮﺳ‪ـﻂ راکت‌های ﻋﺮاﻗﻰ ﺑﻤﺒﺎران ﺷﺪﻧﺪ، از وﺟﻮد ﻣﺤﺮاب و یار ﻫﻤﺮاﻫﺶ هیچ چیز ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ و ﺑﻪ این ترتیب در 30 دى‌ﻣﺎه 1365‫ محراب‌حسینی همنشین یار آسمانی‌اش کاوه شد؛ این در ﺣﺎﻟﻰ ﺑﻮد که ﻫﻤﺴﺮش دومین ﻓﺮزﻧﺪ ﺧﻮد را ﺑﺎردار ﺑﻮد و ﻣﺤﺮاب‌حسینی پنج ﻣﺎه پیش از دومین فرزندش به شهادت رسید.

همسایه خانه ابدی شهید کاوه

ﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ، ﺑﺮادرش ﺣﺎج ﻋﻠﻰ محراب‌حسینی ﺑﻪ ﻗﺮارﮔﺎه تاکتیکی لشکر رﻓﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺮادر ﺻﻼﺣﻰ ‫ﺑﻪ ﻣﺤﻞّ ﺷﻬﺎدت رﻓﺘﻨﺪ و ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ تکه‌ای از ﭘﺎى ﻣﺤﺮاب، ﮔﻮش و ﻗﺴﻤﺘﻰ از ﺳﺮ و ﺻﻮرت و ﺗکّـﻪﻫـﺎى ‫ کوچکی از ﺑﺪﻧﺶ را از روى ﭘﺸﺖ‌ﺑﺎم ﺧﺎﻧﻪﻫﺎى اﻃﺮاف ﭘﻞ و زمین‌های حاشیه رود بیابند.

آن ﭼـﻪ از ﺑﺪن ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪ؛ چیزی ﺣﺪود 3 کیلوگرم بیشتر ﻧﺒﻮد. او جانش را تقدیم کرد تا دشمن بفهمند ما هرگز در مقابل زور و ظلم آن‌ها سکوت نمی‌کنیم همان‌طور که خودش در این‌باره عنوان کرد: «ﺑﻪ ﺷﺮق و ﻏﺮب ﺑﮕﻮیید اﮔﺮ ﺧﺎﻧﻪام را ﺑﻪ آﺗﺶ بکشند و ﻗﻠﺒﻢ را ﺳﻮراخ ﺳـﻮراخ کنند، آرزوى اظهار ‫ﺿﻌﻒ و شکست اﺳﻼم را و دینم را ﺑﻪ ﮔﻮر ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺮد و اﮔﺮ پیکرم را زﻧﺪه زﻧﺪه ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ و ﭘﺎره ‫ﭘﺎره کنند و ﭘﺎرهﻫﺎى ﺗﻨﻢ را ﺑﺴﻮزاﻧﻨﺪ، ﺑﺎز فریاد ﺧﻮاﻫﻢ زد: اﺳﻼم ﭘیروز اﺳـﺖ، کفر و ﻣﻨﺎﻓﻖ ﻧﺎﺑﻮد ‫اﺳﺖ.»

‫ﻗﻄﻌﺎت ﺑﺎقیمانده از وﺟﻮد ﭘﺎکش در میان اﺳﺘﻘﺒﺎل ﺑﻰﻧﻈیـﺮ ﻣـﺮدم شهیدﭘﺮور ﻣﺸﻬﺪ تشیع و در ﻗﻄﻌﻪ ﺷﻬﺪاى اﻧﺼﺎراﻟﻤﺠﺎﻫﺪین (ﻧﺰدیک آراﻣﮕﺎه شهید کاوه) ﺑﻪ ﺧﺎک ﺳﭙﺮده ﺷﺪ.

captcha