
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، بیش از حد تصورم با او روبه رو شدم، آرام و خونگرم بود، آنقدر که نمیشد در یک نگاه متوجه شد، بازمانده فاجعهای است که بسیاری از همکیشان خود را از دست داده است، مسلط و محکم از آن روز حرف میزد و به گونهای تصویرسازی در حرفهایش نهفته بود که عمق فاجعه را با تمام گوشت و پوست و استخوانت حس میکردی.
محمدجواد کاشفی، قاری بینالمللی قرآن کریم و یکی از شاهدان عینی فاجعه منا که 16 روز پیش به وقوع پیوست، حرفهایی نگفتنی از آن روز در نشستی دو ساعته برای خبرنگاران ایکنا روایت میکند؛ روایت و خاطراتی تلخ و شیرین از دوستان و همراهانی که دیگر با او نیستند.

قبل از هر چیز برای مقدمه و شروع مصاحبه، کمی از خودتان و شروع فعالیتهایتان برایمان بگوئید؟
از سن 10 سالگی وارد فعالیتهای قرآنی شدم، آن زمان بیشتر فعالیتهایم در گروه هنری و سرود بود از دوران راهنمایی به بعد فعالیتهای قرآنی من به صورت جدی شروع شد و با جمعی از دوستان در مساجد کار فعالیت قرآنی را آغاز کردیم اما دوران رسمی تلاوت را از دانشگاه از سال 72 به بعد شروع کردم.
سال 75 نیز در مسابقات دانشجویی قرآن در رشته اذان مقام اول را کسب کردم، فعالیتم در این زمینه ادامه داشت تا سال 85 که در مسابقات بینالمللی قرآن جمهوری اسلامی ایران رتبه اول را به دست آوردم، ضمن اینکه برای تبلیغ به همراه گروه فدک الزهرا(س) از سال 85 تا همین الان به کشورهای زیادی سفر کردیم.
بار چندمی بود که به سفر حج مشرف میشدید؟
سومین بار است که به همراه کاروان قرآنی نور به حج سفر می کردم و یک سفر عمره برای کار تبلیغی با گروه فدک الزهرا(س) نیز داشتم.

امسال از خراسان چند نفر از فعالان قرآنی به حج سفر کردند؟
تیم کاروان قرآنی متشکل از 20 نفر بود، که از این 20 نفر، پنج نفر از گروه تواشیح، یک نفر حافظ، 14 نفر قاری از نقاط مختلف ایران و پنج قاری از مشهد بودیم.
کمی از روز حادثه و همراهانتان برایمان بگوئید؟
طبق سنوات گذشته، تا مشعر همه به صورت گروههای سه یا چهار نفر با فاصله زمانی کم کنار هم بودیم، به محض ورود به منا به صورت پراکنده اعمال را انجام میدادیم، از همین رو برای انجام فریضه رمی جمرات چند مسیر را باید انتخاب میکردیم و ما از آن مسیر 204 رفتیم، کمی که گذشت، پشت جمعیت قرار گرفتیم و احساس کردیم مسیر شلوغ شده است اما برداشتمان این بود که برخی از افراد اعمالشان تمام شده و به سمت چادرهایشان حرکت میکنند.
پنج نفر گروه تواشیح و یک نفر از قاریان با من بودند، پشت سر من حاجیحسنیکارگر بود، دانش و شاکرنژاد با فاصله زمانی کم پشت سر هم حرکت می کردند، حرکت کند با این موج و ازدحام به دلیل تجربه سفر حج در سالهای قبل برایم توجیهپذیر بود اما هدایت نشدن موج جمعیت در میانههای راه کمی غیر قابل تصور به نظر میرسید.

امکان برگشت برایتان وجود نداشت؟
وقتی شلوغی جمعیت هدایت شد، ما در یک مسیر واحد قرار گرفتیم و هر چی جلوتر رفتیم، میدیدیم جمعیت متراکمتر میشود تا جایی که بچهها گفتند دیگر امکان جلو رفتن نیست یا برگردیم یا همین جا وایستیم و استراحت کنیم اما امکان برگشت و استراحت کردن اصلا وجود نداشت؛ از زمان حرکت از چادرها تا رسیدن به جمعیت متراکم یک ساعت طول کشید.
در این مسیر زائران کشورهای مختلف به دلیل تشنگی خیلی بیتابی میکردند، یادم هست کنار من یک حاجی سفر اولی بود که بسیار بی طاقتی میکرد و به دلیل گرم بودن هوا مدام از من می پرسید که کی میرسیم.
زمانی که جمعیت متراکم شد از همه خواستیم کمی تحمل کنند تا برسیم، اما وقتی فاصلهای را جلو آمدیم جمعیت ایستاد و همان ایستادن، کار را مشکلتر کرد به گونهای که جمعیت هم چون موجی به سمت عقب و جلو حرکت میکرد.
چقدر این وضعیت طول کشید؟
کمتر از یک ساعت مابین موج ایستاده بودیم، تشنگی و گرمای هوا از یک طرف و بسته بودن در خیمهها که دو طرف عرض 15 متری خیابان قرار داشت، بر ازدحام اضافه میکرد.

بیشتر افراد بالای 50 سال بودند و دیگر بیطاقت و بیحال شده بودند ازدحام ادامه پیدا کرد. از همه بدتر بیطاقتی بچههای کوچک بود که شوکی به افراد وارد کرد و همه را به ترس انداخت. در آن مقطع همه به هم کمک میکردند، مخصوصا آفریقاییها و کسانی که توان بهتری داشتند، دست افراد را میگرفتند آنها را از بیحالی در میآوردند.
تا آن لحظه فردی برای کمک و امدادرسانی نیامد؟
نه، تنها هلیکوپتری بالای سرمان حرکت میکرد همه با دست تکان دادن از او کمک میخواستند اما هلی کوپتر هیچ کاری انجام نداد شاید اگر کمی پایین میآمد، با بادی که داشت میتوانست فضا را خنک کند اما متاسفانه همین کار هم انجام نشد. فقط برخی از مردم که شاهد این صحنه بودند، از گوشه و کنار برای افراد آب میانداختند.
کنار ما چند نفر آفریقایی بودند که چتر همراهشان بود، با بالا و پایین کردن چترها فضا را عوض میکردند؛ اکثر کسانی که دچار ضعف شدند افرادی با قدهای کوتاه از کشورهای اندونزی بودند؛ بیشتر این افراد دوست داشتند به گوشهها و کنار نردهها پناه ببرند که این کار را بدتر میکرد چون بیشترین فشار در آنجا قرار داشت.

در آن موقعیت از اعضای کاروان قرآنی خبر داشتید؟
خیر، به دلیل تراکم جمعیت همه از هم جدا شده بودیم اما حمید شاکرنژاد تعریف میکرد، حاج محسن با ما بود و دستش را روی شانه من گذاشته بود اما مدتی که گذشت بیحال شد و خسته، میخواست کنار برود که به او گفتم اگر کنار بروی مشکلت بیشتر می شود، او خسته شد و به کنار رفت اما افرادی که کنار ایستاده بودند امکان فشردهشدن آن ها بیشتر بود چرا که افراد میخواستند به هر طریق حتی با لگدمال کردن یکدیگر از چادرها بالا بروند و نجات پیدا کنند.
بعضی حجاج گوشی همراهشان بود در حین حادثه خیلیها به بالای چادرها رفتند و از افراد فیلم گرفتتند، در آن لحظات فردی ایرانی در کنار من قرار گرفته بود که گوشی همراه داشت، او برای کمک به بعثه زنگ زد، اما پاسخی ندادند، بالاخره از هر طریقی بود آنقدر شماره را گرفت تا توانست صحبت کند و اطلاع دهد که اوضاع اینجا خراب است و ما گیر کردیم و اگر اینجا از بین رفتیم، دو و سه نفر ایرانی هستیم که بدنهایمان در این جا قرار دارد.
شما در آن لحظه چه حالی داشتید و آیا نذری هم کردید تا جان سالم به در ببرید؟
تمام افرادی که آنجا بودند خود را باخته بودند اما به ائمه(ع) متوسل میشدند و ذکر میگفتند تا بتوانند بر خودشان غلبه کنند. من شخصا مرگ را احساس کردم، در آن حال با خودم زمزمه میکردم، خدایا من امسال آمدم حج و تو ما را از کجا به کجا بردی، در مدینه اجرای خیلی خوبی با حاجی حسنی کارگر و گروه تواشیح انجام دادیم، حالا میخواهی ما را در منا ببری، حال خوشی بود اما وقتی به دور و اطرافم نگاه کردم ترس بر من غلبه کرد و من متوسل به امام زمان(عج) شدم و نذر کردم با جان سالم به دربردن از این معرکه، برای سلامتی امام زمان(ع) گوسفندی قربانی کنم.

چگونه توانستید جان سالم بدر ببرید، کمی در مورد آن لحظه توضیح دهید؟
بعد از 4 و 5 دقیقه دری را باز کردند و فشار کم شد، در چند ثانیه راه باریکی مشخص شدو توانستیم با چند ایرانی که در کنار یکدیگر قرار داشتیم، به سمت در حرکت کرده و با گرفتن میله و پرتاب خود به سمت چادرها، جان سالم به در بردم اما بیحال و بی جان بودم، خود را به چادری رساندم، اهالی آن چادر از اهل تسنن کشور مصر بودند به داخل رفتم در استراحت گاهش دراز کشیدم.
کمی حالم بهتر شد، از من پرسیدند تو ایرانی هستی و من هم که از جریان فکری آنها نسبت به شیعیان ایران با خبر بودم، گفتم قاری هستم، آنها با شنیدن این حرف خوششان آمد و از آنجایی که تلاوت قرآن برای آنها خیلی مهم است از من خواستند تا برایشان قرآن بخوانم. من با وضعیتی که داشتم و از روحیه خوبی برخوردار نبودم با آن حال قرآن خواندم لذا بسیار لذت بردند برایم شربت آوردند و یک ساعتی آنجا بودم تا حالم بهتر شود.
وقتی به حال طبیعی برگشتم به آن مسیر نرفتم، چون نه جراتش را داشتم و نه دلش را، وقتی برنگشتم ظاهرا بعدش آنجا اتفاقات عجیبی افتاده بود، وقتی از بالا رد میشدم، آدمهای زیادی را زیر دست و پایم میدیدم آن لحظه تا آمدم کسی را نجات دهم، دیدم جمعیت روی سرم ریختند، راستش این کار را انجام ندادم چون میدانستم این کار نوعی خودکشی محسوب می شود. از نظر روحی هم وضعیت خوبی نداشتم، وقتی افرادی را میدیدم که توان حرکت نداشتند، روی زمین افتاده بودند و ذکر میگفتند ولی کاری از دست من برنمی آمد.
چه زمانی اعمال خود را انجام دادید؟
پس از استراحت برای انجام اعمال مسیری را انتخاب کردم که خیلی شلوغ نبود و چون پایم کفش نبود دنبال کفش میگشتم اما مجبور شدم روی آسفالتهای داغ مکه حدود یک کیلومتر راه را بدوم، به دور و اطراف و نگاه مردم به دلیل نداشتن کفش و نبود لباس احرام بالاتنه توجه نکرده و با همان حال سنگها را برای رمی جمرات جمع کردم چون تمام سنگ هایی که برای این عمل جمعآوری کرده بودیم در آن تراکم جمعیت ریخته شده بود؛ اعمالم را که انجام دادم بعد از پنج ساعت به چادر رسیدم، مسیری که در روال عادی یک ساعته طی می شود.

از وضعیت کاروان در زمان برگشت بگویید؟
وقتی به چادر برگشتم دنبال بچهها بودم، از مسئول کاروان استاد اطهریفر پرسیدم بچهها کجا هستند، وقتی آمار گرفتیم دیدیم حدود ده نفر نیستند. نگران و دلواپس بچههایی که زودتر از من رفته بودند، شدم اما از بین بچهها پنج نفر پیدا و پنج نفر برای همیشه از بین ما رفتند.
وقتی غروب شد با آقای اطهریفر تصمیم گرفتیم به بیمارستان و هلال احمر منا برویم تا شاید بچهها را آنجا پیدا کنیم امام وقتی به بیمارستان رسیدیم مجروحان در آیسییو یا بیهوش یا زیر سرم بودند اما بچه های کاروان را پیدا نکردیم، روز بعد به دلیل تماس مکرر خانواده ها اصل ماجرا را نگفتیم تا پیگیری و جستجوی بیشتر انجام شود.
شایعاتی که در صفحات مجازی به دروغ منتشر میشد، بیشتر فشار روانی وارد میکرد چون ما نمیتوانستیم به خانوادهها جواب بدهیم، بعثه اعلام عمومی کرد که 20 یا 30 نفر امداد میخواهیم لذا ما کاور پوشیدیم و برای جابهجایی جنازهها رفتیم اما دولت عربستان نه تنها اجازه کمک به ما نداد بلکه نگذاشت از جسدها عکس بگیریم.

تا حدود ساعت 7 شب عید قربان کار جابهجایی جنازهها طول کشید و آمبولانس های آنها میرفتند و میآمدند تا جنازهها را جمع کنند که این کار تا روز بعد طول کشید. ما میدانستیم عمق فاجعه چه قدر است لذا بچههای صدا و سیما مرتب گزارش میدادند و آمار میگرفتند، ضمن اینکه مصاحبه و مستند سازی انجام میشد.
برای شناسایی از مجروحان عکس گرفته بودند که با بازبینی عکسها دیدیم بچههای ما در میان آن ها نیستند لذا گفتیم از سردخانه مکه برایمان عکس بیاورند، روز بعد یکی از پزشکها که میدانست چقدر ما نگران هستیم و بچهها را میشناخت، ساعت 2 نصفه شب به چادرمان در بعثه آمد و توانستیم از بین 40 عکس همراه آقای اطهریفر، عکس پیکر حاج محسن حسنیکارگر را شناسایی کنیم.
بعد از این شناسایی به خانواده ها خبر شهادت این افراد را دادیم که مود قبول آن ها قرار نمی گرفت تا اینکه عکس پیکر برای آن ها ارسال شد.

به ماجرای فشرده شدن جمعیت برگردیم، به نظر شما عمدی در این کار وجود داشته است؟
نمی دانم چه جوری برایتان بگویم، اینکه بیتدبیری کردند و افراد را در مسیر هدایت نکردند خودش علامت است و عجیب تر اینکه چرا در روزهای بعد این کار انجام نشد و آنها زائران کشورهای آفریقایی و سایر ملل را از مسیرهای مختلف هدایت کردند.
مردم با خواندن حرف ها متوجه می شوند، آیا سعودی ها ندیدند که این همه جمعیت آنجا گیر افتادند، این از آن علامت های شگفت برانگیز است، آنها دوربین مدار بسته در مسیر دارند و اگر یک کار جاسوسی در مسیر انجام دهی، همه میفهمند و در عرض دو دقیقه فرد را میگیرند، چرا آن موقع نیامدند، چرا وقتی دوربینها فعال بود و از اتاق مانیتورینگ مشاهده کردند، هیچ اقدامی انجام نکردند، به هلیکوپتر اطلاع ندادند و چرا هیچ نیروی امنیتی آنها نیامد.
علامت سؤالهای زیادی در ذهن به وجود میآید که چرا این جمعیت باید بدون هیچ کمکی سه ساعت مستاصل بماند، در حالی که دولت عربستان تدابیر و امکانات ویژهای دارد چرا این کار را انجام ندادند و چراهای دیگر که همه این ها نشان می دهد قضیه بودار است.
اینکه می گویند به دلیل تنومند بودن آفریقایی ها بیشتر افراد زیر دست و پا له شدند، چقدر صحت دارد؟
آفریقاییها بر خلاف شایعاتی که درباره آنها ایجاد شد به دلیل تنومند بودن وقتی شرایط ویژه بهوجود آمد خیلی کمک کردند، در زمان عمق فاجعه مشخص است که هر کس فقط به فکر خودش است، چرا، موقع طواف به صورت زنجیرهوار زن و مرد بودند که کسی نمیتوانست بین آنها فاصله بیندازد اما این زنجیروار بودن در مسیری که به سمت رمی جمرات در حرکت بودیم، مشاهده نشد.

درباره ارتباطتان با بچههای دیگر و تفریحاتتان بگوئید؟
من در مکه با برخی از اعضای کاروان آشنا شدم، ما مدینه اول بودیم. دو هفته را با بچههای با صفای گروه تواشیح که حج اولشان بود گذراندیم، ما برنامه هایمان یا برای زائران ایرانی بود یا زائران کشور بحرین یا یمن، البته برای حجاج عراق و شیعیان عربستان هم برنامه داشتیم. روزی سه چهار برنامه بچه های گروه تواشیح برگزار میکردند، از بین این بچهها مرحوم باوی شاخصتر بود. هم از نظر اخلاقی هم از نظر خوش صدا بودن. یادم هست در مسیر مکه بچههای صدا و سیما با ما بودند، مرحوم باوی لبیک الله لبیک و دعای مسیر را خواند، آنقدر لحن دلنشین عربی داشت که بچههای صدا و سیما گفتند دوباره بخوان تا ضبط کنیم.
حاج محسن پسر بسیار خوش سیما، اهل قرآن، با معرفت و متانت بود و آنچه که او را متمایز می کرد ادب ایشان بود. لذا همین نکته باید در فضای قرآنی پررنگ شود که شاخصه تلاوت قرآن، ادب قرآنی است؛ قبل سفر حج با هم درمهمانسرای اوقاف تهران هم اتاق بودیم، درد ودل های بسیاری داشت به او گفتم کم لطفی مسئولان زیاد است و کسی که به شهرت میرسد از این دغدغهها دارد، به او گفتم که به فکر اهداف خودت باش وگرنه کسی به فکر آدم نیست.
محسن حاجیحسنی، حسن دانش، امین باوی و دیگر قاریان مهاجر الی الله از ادب قرآنی برخوردار بودند، ادبی که آنان را از میان ما جدا کرد و به سوی حضرت حق در بهترین زمان و بهترین مکان و ... شتافتند.

اگر بخواهید ایشان را توصیف کنید؟
محسن حاجیحسنیکارگر یکی از سرمایههای قرآنی مشهد محسوب می شد، تازه شروع تلاوتش بود. با توجه به فضاهایی که برای تلاوت پیدا کرده بود خیلی جای کار داشت و میتوانست یک وزنه شود، آن هم در مشهد که از سال 86 به بعد کسی مقام بین المللی کسب نکرد و کسی مثل ایشان با اقتدار بعد از 9 سال افتخار برای ایران نیاورد.
به دلیل اختلاف سنی، زیاد با هم ارتباط زیادی نداشتیم، در محافل قرآنی قبل از مسابقات قرآن و یا در بازدیدی که از موزه قرآن حرم داشتیم ایشان را دیدم میخواست در مسابقات قرآن اوقاف بعد از چند سال دوباره شرکت کند، از من نظر خواست، به او گفتم اگر بتوانی شرکت کنی توانمندی لازم را داری، بعد ازآن در مسابقات کشوری که برای تلاوت قرآن به تبریز رفته بودم، همدیگر را دیدیم او مسلط قرآن میخواند به او گفتم اگر در فینال مسابقات استرس خود را مدیریت کنی میتوانی موفق شوی و موفق هم شد.
در پایان اگر حرفی دارید بفرمائید؟
من با حاجی حسنی کارگر، دانش و بعضی از دوستان بیشتر در سفر حج آشنا شدم، یادم میآید روزی که ساک بچهها را جمع میکردیم، حاج مسعود گرجی میگفت حاجی من نمی توانم اینجا بخوابم، اینجا بوی بچهها را میدهد، زمانی که ساک دانش را جمع و جور میکردیم گل سرهایی که برای فرزندانش خریده بود را دیدیدم و حسابی زدیم زیر گریه دلم گرفته بود چرا که انتظار فرزندان را بهخوبی حس میکردم.