کد خبر: 3386047
تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۰
یادداشتی به بهانه برگزاری نمایش آئینی ورود اهل بیت(ع) به کربلا؛

حتی در این نمایش هم پشت دشمن خالی بود ...

گروه هنر: این یک نمایش بود اما می‌شد خیلی چیزها را در آن دید؛ مردمی که آمده بودند، همگی پشت سر کاروان آقا اباعبدالله(ع) و خانواده‌شان حرکت می‌کردند، خیلی‌ها آنجا از خودشان می‌پرسیدند که اگر امروز هم عاشورا و کربلایی بود آنها در کدام جبهه بودند؟ پاسخ این سؤال را می‌شد در همین نمایش دید: پشت لشکر دشمن خالی بود.

نمایش حرکت امام حسین(ع) و خانواده ایشان که با کوچک و بزرگش به سمت کربلا می‌رفتند، عصر روز گذشته، 24 مهرماه در خیابان امام رضا(ع) مشهد اجرا شد. اگر بخواهم از همان ابتدا بنویسم باید از مردمی بگویم که قبل از شروع مراسم منتظر ایستاده بودند برای دیدن آنچه که در روضه‌ها شنیده بودند، بعضی‌ها هم آمده بودند تا اولین روز شروع بزرگترین، مهم‌ترین و فاجعه‌بارترین حادثه تاریخ جهان را در این نمایش ببینند.

قبل از اینکه مراسم شروع شود، اسب‌هایی را که برای این نمایش آماده شده بودند را دیدم که به سمت محل برگزاری می‌آوردند اما با اکراه، یعنی دیدم که اسب‌ها را به سمت مراسم می‌کشیدند و آن اسبی که پارچه قرمزی روی آن بود و برای لشکر دشمنان امام حسین(ع) آماده می‌شد راه نمی‌رفت، نمی‌دانم، حرفی را که می‌گویم شاید خیلی ها باور نکنند اما همان وقت با خودم گفتم شاید این اسب هم از بازی کردن نقش اسب دشمنان آقا اباعبدالله(ع) ابا دارد، شاید اوهم نمی‌خواهد مقابل خانواده سلاله پیامبر خدا قرار بگیرد حتی در نمایش... در مقابل خانواده‌ای که علی اصغر(ع) در آن بود ... در خانواده‌ای که رقیه خاتون سه ساله در آن بود، و در خانواده‌ای که زینب کبری(س) دختر علی(ع) در آن بود....

در این نمایش هردو کاروان را می‌شود دید: کاروانی که با یک نوزاد و چند کودک آمده بودند و کاروانی که در حال تیزکردن شمشیر و گرز و نیزه و تیرو کمان به دست در حال حرکت بودند، کاروانی برای دفاع از آزادگی انسان‌ها به سمت کربلا می‌رفت و کاروانی که به پیروی از شیطان انسان‌ها را به گمراهی برده بود و امروز خیلی‌ها به خاطر ترس یا طمع دنیا پشت سرشان راه افتاده بودند، بعضی‌ها به طمع ریاست و حکومت فلان استان و فلان شهر و بعضی‌ها از ترس از دست دادن جان آمده بودند که در مقابل خانواده اباعبدالله(ع) بایستند. همه همانانی که به گفته قرآن نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی کردند.

این یک نمایش بود اما می‌شد خیلی چیزها را در آن دید؛ مردمی که آمده بودند، همگی پشت سر کاروان آقا اباعبدالله(ع) و خانواده‌شان حرکت می‌کردند، خیلی‌ها آنجا از خودشان می‌پرسیدند که اگر امروز هم عاشورا و کربلایی بود آنها در کدام جبهه بودند؟ پاسخ این سؤال را می‌شد در همین نمایش دید: پشت لشکر دشمن خالی بود.

در این نمایش هرکس می‌خواست می‌‌توانست عهد ببندد و همزاد پنداری کند با یکی از بهشتیان، آخر در کاروان اباعبدالله(ع) سن سربازان راه حقیقت و جان نثاران حضرتش مختلف بود، شش ماهه ... سه ساله ... بیست ساله ... 63 ساله و ... مرد و زن هم نداشت، چون اگر علی اصغر(ع) بود،، رقیه خاتون هم بود، اگر عباس(ع) و علی اکبر(ع) بودند، زینب کبری(س) هم بود، رباب هم بود. اینجا هیچ کس دلش تنها نبود نجوای دلها به گوش نمی‌رسید اما که بود که با دیدن این صحنه‌ها تکان نخورد و چطور می‌توانست ...؟؟!

مردمی که نوزاد یا کودکی داشتند هرچند دقیقه یک نفر، نوزاد و کودکش را می‌داد در آغوش یکی از خاندان اباعبدالله(ع)، گفتم این یک نمایش بود اما دلی نبود که در آن نلرزد، نمی‌دانم شاید آن خانواده‌هایی که فرزندانشان را به خاندان اباعبدالله(ع) می‌دادند تا مدتی در آغوش بگیرند، می‌خواستند حتی به دل خودشان هم که شده بقبولانند که اگر امروز هم امام حسین(ع) یاری ما و فرزندان ما را طلب می‌کرد از جانشان دریغ نمی‌کردند. این‌ها همه حرف‌هایی بود که مردم در این مراسم با سکوت خود و اشک‌‎های روان فریاد زدند.

هرچند این رفتار مردم در یک نمایش بود اما این اولین باری نبود که مردم این سرزمین برای دفاع از راه آقایمان حسین(ع) و خانواده اش همه زندگی‌شان را در طبق اخلاص گذاشتند، این اتفاق بی سابقه نبود؛ در مادران و پدران این سرزمین، همان‌ها که هرچند هزار و اندی سال از کربلا گذشته بود اما دریافتند که همیشه این دو راه وجود دارد و باید یکی از این دوراه را انتخاب کنند: یا راه حسین(ع) یا در مقابل حسین(ع).

مادرانی که پس از سال‌ها انتظار، هراز گاهی که خبری از شهدای تازه تفحص شده می‌آید با گریه عکس فرزندشان را می‌آورند و به دنبال جنازه‌اش می‌گردند، آری مردم این سرزمین پیمانی با حسین(ع) و فرزندانش، با علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع)، با عبدالله امام حسن(ع) و با زینب کبری(س) و عباسش(ع) بسته اند که تا ابد گسسته نخواهد شد.

اما یک چیز در این نمایش خودنمایی می‌کرد: پرچم‌های این دو کاروان، هر دو کاروان پرچم لااله الا الله و محمد رسول الله(ص) داشتند اما یکی در دستان عباس(ع) بود و روی یکی نوشته شده بود: لشکر حربن یزید ریاحی، حر را آقایش بخشید. سخنی که می‌خواهم بگویم به او برنمی‌گردد اما اینجا می‌شد کل دورانی را که بر دین اسلام، یادگار محمد(ص) گذشت و می‌گذرد را دید: اسلام ناب و اسلامی که یزیدی بود.

اینجاست که تنها بصیرت بود که می‌توانست راه را بر طالبان حقیقت روشن کند و در فتنه‌ای که حقایق را در آن با باطل آمیخته‌اند راه حسین(ع) را نشانشان دهد.

احسان شریفی/ خراسان رضوی

captcha