
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، آنچه در پی میآید ادامه سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با عنوان «عاشورا؛ قیامی در پرتو قانون» در شب هفتم محرم سال 72 ایراد شده است:
در بحث گذشته عرض شد که سرور شھیدان امام حسین(ع) در زندگانى خود، شاھد قضایا و حوادث بسیار بود و این طور نبود که فقط یک دفعه چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. سالیانى بود که این مرد خون دل مىخورد. او با چشمان خود دید که مالک اشتر را از پدرش گرفتند. با چشمانش دید که اویس قرنى، آن عارف بزرگ از اصحاب پیغمبر را در صفین به خاک و خون انداختند. روزى پیغمبر اکرم(ص) به طرف یمن نگاه کرد و فرمود: «انى لاءشم نفس الرحمن من الیمن»، «من نفس رحمانى از طرف یمن استشمام مىکنم».
منظور آن بزرگوار، اویس قرنى بود. اویس قرنى در رکاب امیرالمؤمنین(ع) شھید شد. عماربن یاسر در آن دوران کھنسالى که از نظر ھمه مکتبھا(از جنگ) معاف است، با کمال نشاط ذاتى به میدان جنگھاى صفین آمد و او ھم به خاک و خون افتاد. امام حسین(ع) قبل از این ھا دیده بود که چگونه و به چه ھدفى ابوذر تبعید شد. این مطالب که اکنون فھرستش را عرض کردم، قبلا ھمه ما خواندهایم. ان شاءالله که فھمیدهایم که بر دل یک انسان که داراى کمال شخصیتھاى تاریخ ساز است، چه میگذرد. انسانى که وقتى مى بیند یک به یک این شخصیت ھاى تاریخ ساز را از صفحه روزگار حذف مىکنند، آن ھم با چه ناجوانمردى.
عمار رفت. ابوذر رفت. کسانى که رفتنشان على بنابىطالب(ع) را گریانده بود. وقتى برمى گشت و به پشت سرش نگاه مى کرد، مى دید ذوالشھادتین رفت. ابن تیھان رفت.
«آن برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، ضرر نکردند که امروز زنده نیستند تا غصه ھا بخورند و شرنگ جانگزاى اندوه را بیاشامند. سوگند به خدا، آن عزیزان آغشته در خون خود، به دیدار خدا شتافتند، و خداوند پاداش آنان را عنایت فرمود و آنان را پس از سپرى کردن دوران ترس و وحشت، در سراى امن جاودانى جاى داد. کجا رفتند آن برادران من که راه مستقیم کمال را پیش گرفتند و رھسپار کوى حق گشتند. کجاست عمار؟ کو ابن تیھان؟ ذوالشھادتین کجا رفته است؟ و کجا رفتند امثال آنان از برادرانشان که پیمان وفادارى تا مرگ بسته بودند و سرھاى آنان به ارمغان نزد طاغوت و طاغوتیان فاجر برده شد؟».
نوف بکالى مىگوید: سپس دستش را به محاسن شریف و کریمش زد و گریه طولانى نمود و فرمود: «آه افسوس بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کردند و در عمل به آن استقامت ورزیدند و در تکالیف اندیشیدند و آن ھا را انجام دادند. سنت را احیا کردند و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جھاد شدند، آن را اجابت کردند و به فرماندھشان اطمینان پیدا کردند و از او پیروى نمودند».
سه شنبه، حضرت این خطبه را خواند و جمعه ضربت خورد. یعنى، سه روز پیش از این که از این دنیاى دون چشم بربندد، فرمود:
«اى مردم، من ھمه آن موعظهھا را که پیامبران به امتھاى خود نموده بودند، براى شما ابلاغ کردم و آن چه را که جانشینان آنان پس از رحلت انبیا از این دنیا به مردم رسانده بودند، براى شما ادا کردم. و با این تازیانه ام شما را تادیب نمودم، ولى شما استقامت در راه دین نورزیدید، من با نصایح و عوامل باز دارنده، شما را از معاصى و انحرافات بازداشتم، شما نظم و انتظام نپذیرفتید».
تازیانه عشق به دست در کوچه ھا و بازارھایتان گشتم. با ھمین تازیانه شما را تادیب مى کردم، ولى شما آن چه را که براى شما عزیز است نگرفتید. آیا پیشوایى غیر از من توقع دارید؟ انتظار داشته باشید، تا بیاورند و بیایند و حال شما را جا بیاورند! منتظر باشید تا سفره نشینان معاویه بعد از من بیایند. منتظر باشید تا جریان عوض شود و خودخواھى ھا و خودکامگى ھا راه بیفتد. امروز شما نمى فھمید که در میان شما چه کسى است. زمانى مى فھمید که دیگر سودى به حال شما نخواھد داشت.
این ھا را خواند و این مطالب را فرمود. بعد ھمان طور که نوف بکالى مى گوید: در حالى که دستش را به ریش (محاسن) مبارکش مى برد و رو به آسمان نگاه مى کرد، گفت: ... آه، بر آن برادرانم که رفتند.
اینھا در مقابل من، تعھد مرگ داشتند. آرى، اینان تا پاى جان تعھد کرده بودند که در راه حق و حقیقت به من کمک کنند.
فنادى باعلى صوته: این عمار...؟ کو عمار؟ کو ابن تیھان؟ کجا رفت ذوالشھادتین. یک به یک اسامى آن بزرگان انسان و انسانیت را خواند. حسین با چشمان خود دیده بود که این ھا را یک به یک از دست على گرفته اند، در حالى که ھر یک از آنان براى خود، جامعه اى بود. شما فقط مى شنوید اویس قرنى، ما فقط مى شنویم ابوذر غفارى، یک مقدار در تاریخ نگاه کنید، بعد ببینید که حسین(علیه السلام)، چرا این قدر به ھیجان افتاد. اگر صد میلیارد کمک داشت و بنا بود تمام آنان در راه خدا به شھادت برسند، این کار را مى کرد. قضیه این نبود کدام یزید؟ مسأله ریشه دارتر از این بحث ھا بود. البته این(یزید) آشکارش کرد. احمقى که غرق در شھوات بود و راه مخفى کردن آن را ھم نمى دانست، خدا آن پاییز ویرانگرى را که بر اسلام وزیدن گرفته بود، با دست یک احمق غوطه ور در استبداد و شھوت آشکار کرد.
رکن دوم قیام امام حسین(علیه السلام)
قبلا در این مورد صحبت کردیم. اکنون با لطف الھى و با کمک خود امام حسین، عنصر دوم یا رکن دوم قیام امام حسین (علیه السلام) را بررسى مى کنیم:
1. پایمال شدن قوانین و حق و حقیقت
آنان شخصیتھایى بودند که حمایتگران حق و حقیقت بودند، که رفتن ھر یک از آنھا، زخم غیر قابل التیامى را در دل حسین ایجاد کرده بود. حالا مىخواھیم این بحث را مطرح کنیم که رکن دوم، عنصر دوم یا انگیزه دوم این قیام که تاریخ قطعا مثل آن را نشان نداده است، و من گمان مى کنم اگر شکنجه و تلخى اش صد برابر این ھم بود باز حسین ایستاده بود، چیست؟.
2. نقض احترام انسانھا و معامله با مردم جامعه، مانند معامله با بردگان
نقض احترام انسانھا و معامله با مردم جامعه، مانند معامله با بردگان و ارزش ندادن به راى و نظر و خواستهھاى آنان. و این محاسبه که مردم، حیوانات بى اختیارى ھستند و من ھم ھر کارى دلم بخواھد بکنم، مىتوانم و مىکنم ... در صورتى که تاکید مىشد که : اى پیامبر ما: «و شاورھم فى الامر». حقیقت، درخت برومندى است که شاخهھاى آن را در دل ھاى مردم قرار دادهاند. از انسانھا استفاده کنید، با آنان مشورت کنید. امیرالمؤمنین(ع) در نھجالبلاغه مىفرماید: «ھرگز از ارائه گفتار حق به من، یا مشورت با من براى اجراى حق خویشتن دارى نکنید. من بالاتر از آن نیستم که خطا کنم و در کارى که انجام مى دھم از ارتکاب خطا در امان نمى باشم، مگر آن که خداوندى که مالک تر از من به من است، کفایتم کند».
در کار(ھا) با آنان مشورت کن. این منطق اسلام بود: «و شاورھم فى الامر»: امر بین مسلمانان، مربوط به مشورت است. ھمه چیز را ھمگان دانند، «و امرھم شورى بینھم».
3. نقض قانون تساوى و عدل در حقوق و تکالیف، میان طبقات و افراد
بیایید ما ھمین چند نفر، از این درسى که مى خوانیم، نکته اى یاد بگیریم و آن این است: به قانون احترام بگذاریم. اگر قانون، قانون است، احترام بگذاریم. والله، یکى از انگیزه ھاى کشته شدن حسین، ھمین قضیه است که قانون را زیر پا گذاشته بودند. قسم خوردم، بیایید به مسأله قانون اھمیت بدھید. اگر بحث در خود قانون است.
(البته) آن یکى بحثى است که باید در مورد قانون بحث شود. اما وقتى جامعه، یک حقیقتى را به عنوان قانون تلقى کرد، شما را به جان حسین، (به آن قانون) احترام بگذارید. شما را به خون حسین، بیایید احترام بگذارید و در مقابل قانون، آن قدر شوخى نکنید.
ان شاءالله جوانان و بزرگان ما قول مى دھند که ما از امسال در کلاس ھاى آکادمیک و دانشگاھى حسین(علیه السلام) این (احترام به قانون) را یاد بگیریم و بیشتر فکر کنیم که قانون یعنى چه و عظمت آن چیست؟ شما مىتوانید به عظمت خدا سوگند بخورید که یکى از انگیزه ھاى کشته شدن حسین، این بود که قانون به ھم خورده و عظمت قانون از بین رفته بود.
حرکت حسین درس است و با درس نمىتوان شوخى کرد. ما مىخواھیم ببینیم از حسین چه درس ھایى مىتوانیم فرا بگیریم؟ در آن زمان، قانون شکنى راه افتاده بود. قوانین پشت سر ھم، یکى پس از دیگرى مىشکست و میافتاد زیر پاى مىخواھم ھاى نژادپرستى! ببینید این مطلب چه قدر براى عرب مفید است. اسلام آمد عرب و عجم را برداشت. اسلام آمد مرزھا را برداشت. در صورتى که قرآن مىگفت: «فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الھوى»: پس حکم کن به حق، و پیروى مکن ھواى (خواھش) نفس را.
4. نقض شایستگى و استقامت در مدیریت امور جامعه اسلامى
اینکه ھر انسان در جامعه، ارزش خود را دریابد و ارزشھا مصنوعى نشود. ارزش ھاى حقیقى باشند و کارھا به ارزش برسند. خدایا، چه عظمتى است وقتى که انسان ھا بیایند و ارزش حقیقى کار خودشان را پیدا کنند، نه این که فقط رضایت داشته باشند. حمایت کننده ترین مکاتب از(قانون و ارزش کار)، به این جا رسیده است که مثلا کارگر رضایت داشته باشد. شاید کارگر از قیمت کارش باخبر نیست. اصلا شاید اضطرار دارد و نمى فھمد کارش یعنى چه. حالا ملاحظه کنید در اسلام ارزش کار چیست: «و لا تبخسوا الناس اشیائھم»: اشیاء مردم را (اعم از کار و کالا)، از ارزش نیندازید.
اگر شما مىخواھید به ایده اسلام و در مکتب اسلام زندگى کنید، این ھا را از ارزش نیندازید. این نکته (آیه مذکور) در سه سوره ذکر شده است که واقعا عجیب است.
ھم چنین، در آن زمان(حکومت آل امیه) دانش انسان ھایى که واقعا دانشمند بودند(و شایستگى مدیریت امور جامعه اسلامى را داشتند)، بى ارزش شده بود. در آن زمان (زمان پسر معاویه، زمان آل امیه )، جاھل ھا سر کار مى آمدند. معلوم است که وقتى ارزش ھا به ھم خورد، جامعه دیگر روى صلاح نمى بیند.
مثلا این آقا براى این کار ارزش ندارد و آن یکى ارزش دارد. روایتى ھست خیلى معروف و خیلى ھم معتبر که مضمونش خیلى عالى است. گاھى در فقه روایتى مى گوییم که خودش مى گوید من از معصوم صادر شدم. خود روایت مى گوید که من به رسول الھى مستندم. مىفرماید: «کسى که در جامعه اى کارى را به عھده گرفت، در حالى که مى داند کسى بھتر از او مى تواند آن کار را انجام بدھد، باید کارش را رھا کند و به آن که بھتر مى داند بسپارد».
واقعا چه قدر عظمت دارد کسى که بگوید این کار، کار من نیست و من شنیدم آن شخص این کار را بھتر مىتواند انجام بدھد و بھتر مى فھمد. آیا ھمه چیز را ھمگان دانند؟ خداوند متعال براى بقاى نسل آدم، امتیازات را تقسیم فرموده است. یکى از نظر علمى و دیگرى از نظر مدیریت قوى است. به عنوان مثال : من مدیریت بلد نیستم و مىگویم که مى خواھم مدیر این جمع باشم !این ادعا درست نیست.
5. نقض عدالت در توزیع اقتصادى آن
مدتى بود قوم و خویش بازى ھا شروع شده بود و بادمجان دور قاب چین ھا فعال بودند، با این که این ھمه آیات، این ھمه کار خود پیغمبر در بیت المال، نشان مى داد که چگونه توزیع مى شود.
روایتى عرض مى کنم، از این جا شما نمونه اش را احساس مى کنید که جریان اسلام چه بود و به کجا رسید که حسین را وادار کرد تا چنین حادثه بى نظیرى را در تاریخ به وجود بیاورد. یک روز امیرالمؤمنین(علیه السلام) یک وسق خرما براى کسى که مستحق بود، فرستاد. یک نفر آن جا بود گفت: یا امیرالمؤمنین! این خرما را که شما براى آن شخص فرستادید، اولا او از شما نخواسته بود. (دقت کنید منطق را ببینید.) اولا آن شخص از شما نخواسته بود. به على بن ابى طالب درس مىھد! ثانیا ھم دارد. اولا تصور کنید این انسان در مقابل چه کسى ایستاده و به چه شخصیتى یاد مى دھد.بعد گفت: ثانیا؛ این (مقدار خرما)خیلى زیاد است و کمتر از این ھم براى او کفایت مى کرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «خدا امثال تو را در میان مسلمان ھا زیاد نکند. من مى دھم، تو بخل مى ورزى؟»
این جا یک نکته دارد. دقت کنید آیا آن ھا که در فلسفه اسلامى و اقتصاد اسلامى، در جامعه شناسى اسلام به طور مطلق، در فرھنگ اسلام به معناى عام اظھارنظر مى کنند، مى فھمند یا نه؟ یا این ھم یک دکور و یک ویترین است ؟ یکى از آن ملاک ھا این جاست. حضرت فرمود: خدا امثال تو را در جامعه اسلامى زیاد نکند. من مى دھم تو بخل مى ورزى؟ معناى اداره زندگى جامعه، معناى توزیع اسلامى حقیقى، این است که حاکم نگذارد کسى در مقام سؤ ال(در خواست) برآید. حاکم پیش از این که کسى در مقام سؤال برآید، باید او را اداره کند. حالا جمله بعدى را دقت کنید، و اگر حاکم صبر کند تا یک انسان درصدد سؤ ال برآید - به اصطلاح دست باز کند و سؤال کند - و حاکم بعد از این که او سؤ ال کرد، مثلا معاش او را تضمین کند، در این صورت وظیفه انجام نشده است، بلکه معامله اى است.(صلوات الله علیک یا اباالحسن، صلوات الله علیک یا امیرالمؤمنین). مى گوید در این صورت وقتى که حاکم چیزى مى خواھد بدھد، معامله اى است که یک طرفش مقدارى معاش و طرفى دیگر، آبروى انسانى است که مانند روى خود من که حاکم این مردمم، مامور است که روى خود را فقط در مقابل خدا بر خاک نھد. چرا به من تسلیم بشود؟
آیا باز حسین قیام نکند؟
مسأله اقتصاد در توزیع این گونه است. از این جا شما ملاحظه کنید که چه خبر است . بعد، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. ببینید مدیریت اقتصادى جامعه در اسلام چیست؟ این ھم که در آن زمان شکست خورده بود. آیا باز حسین قیام نکند؟ در حقیقت، ستون ھاى کاخ باعظمت مکتب، یکى پس از دیگرى شکسته شده و ویران شده بود.
مى خواھم عرض کنم کاخ. این را جدى عرض مى کنم. این انتقال فرھنگھا در جوامع، گاھى محسوس و مستقیم است. فرض بفرمایید که از یونان، فرھنگى به رم منتقل مى شود. یا از مسلمانان، فرھنگى به غرب منتقل شد که خود آن ھا (با انصاف ھایشان) ھم معترفند. مخصوصا فرھنگ علمى، در قرن سه و چھار و پنج ھجرى. گاھى ھم نامحسوس و ناملموس منتقل مى شود. یعنى این طور نیست که مردم یک کشور بنشینند و یک وقت ببینند که فرھنگى در حال باریدن است. نخیر، فرھنگ به طور ناملموس مى خزد. یک اصطلاح خزیدن داریم . وقتى که او از آن طرف خزیدن اشباع شد، سپس علنى و آشکار مى شود و دیگر مانعى پیدا نمى کند.
عدالت چیست که این طور مثل حسین عاشق دارد؟
این داستان عدالت ورزى حسین و فرھنگ عدالت، ناملموس در تمام کشورھا حرکت کرده است. این نسیم، محسوس نبود که از کجا مى وزد. مردم ھم این قدر تحقیق ندارند که بگویند شھادت حسین براى عدالت، بھترین تفسیرى بود که عدالت یعنى چه؟ در جلوى خیمه، فرزند خود را در آغوش گرفته بود و مى بوسید، که ناگھان تیرى آمد و بچه را شھید کرد. او ھم گفت: خدایا! رضا بقضائک. بیان این حادثه، تکرار شده و حادثه را ما بارھا شنیده ایم. لذا، در مغز ما امرى عادى شده است شما ھمین مورد را تحلیل کنید که یعنى چه؟ این عدالت چیست که این طور مثل حسین عاشق دارد؟ این خزیدن ناملموس در تمام فرھنگ ھا اثر گذاشته است، منتھا بعضى جاھا با واسطه.
6. نقض خیرخواھى و حق انتقاد
این یک حق بسیار مھمى است که رقابت ھا ھمیشه سازنده باشند، نه تضاد کشنده، و نه این که فقط «من» مطرح باشد. رقابت ھا ھمیشه باید باشد. بیان این که این جریان چنین است، اگر «ب» باشد از راه «ب» برویم بھتر است، ولى بدون مرض و بدون غرض. این (خیر خواھى و حق انتقاد) ھم شکست خورده بود. کسى ھم نمى توانست به این یزید و یزیدیان بگوید که وقتى آیه شریفه مى گوید: «وشاورھم فى الامر»، تو چرا حق نمى دھى که یک نفر بحث کند و بگوید: تو که فردا مى خواھى به مدینه حمله کنى و مدینه را قتل عام کنى، این کار درستى نیست، این کجاى دین است؟ و یزید حمله کرد. سه حادثه را یزید به وجود آورده است . البته این را مى بایست از پدرش پرسید. ان شاءالله باید مواظب باشیم تا درباره اولادمان مبالغه نکنیم . پدرش (معاویه ) این کار را کرد، والا او مشغول ھوى و ھوسش بود.
وقتى معاویه آنان را در مدینه جمع کرد تا براى پسرش بیعت بگیرد، ابن عباس و بسیارى از مھاجرین و انصار بودند. حتى وقتى ابن عباس خواست صحبت کند، امام حسین فرمود ساکت باش و بگذار بگوید. در این جا بفھمید حسین چه کسى بوده است. به ابن عباس گفت: ساکت باش. از این جا احساس کنید که محبوبیت و شخصیت حسین چه بود که ابن عباس را ساکت کرد. گفت بنشین و حرف نزن، بگذار حرفش را بزند. آن وقت حسین برخاست و گفت: آیا یک مطلب تاریک را مى خواستى بر ما روشن بسازى؟ آیا یزید خودش شخصیت خودش را روشن نکرده است ؟ کیست که پسر تو یزید را نشناسد. تو درباره چیزى مى خواھى صحبت کنى، مثل این که فقط تو مى دانى و مى فھمى که چیست؟ او (یزید)، خودش را در جامعه معرفى کرده است. بس است. مشک تو پر شده، دیگر روزھاى آخر زندگى توست و رو به ابدیت و به سراغ مسؤولیت مى روى، روز مسؤولیت تو در پیش است.
این شش مسأله، رکن یا جزء دوم علل قیام امام حسین(علیه السلام) بود - و ھمان طور که ملاحظه مى کنید - ھر یک از این ھا کافى بود که یک قربانى مثل حسین داشته باشد. چه رسد به این که، ھر شش مورد که عرض کردم، وجود داشت. اینھا کلیات است. خیلى مسائل دیگر مطرح بود که مجموع آن ھا و تک تک آن ھا کافى بود که حسین قیام کند، چه رسد به مجموع آن ھا.
من درباره قانون به شما چه عرض کنم؟ الحمدلله خود شما مى دانید، ان شاءالله فقط اراده کنیم و انجام مى شود. ھر یک از ما وقتى با اطرافیانمان، یا خانواده مان دور ھم نشستیم، بگوییم: ما باید به قانون عمل کنیم. این درست نیست که انسان اگر قدرت دارد، از زیر قانون رد شود و(نھایتا)از این قدرت براى سقوط خویش استفاده کند.
خدایا! پروردگارا! ما را از درس ھاى سازنده اى که حسین به ما داده است، برخوردار بفرما.
خدایا! پروردگارا! به جوانان ما، آن نورانیت را عنایت بفرما که از حسین درس ھایى را فرابگیرند.
خدایا! صفا و پاکیزگى فطرت جوانان ما را تداوم بخش، و آنان را موفق بدار که آلوده به کثافات نشوند.
پروردگارا! آنان که در جامعه ما، تربیت نوباوگان ما را به عھده گرفته اند، در این مسیر الھى موفق و مؤید بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از اشخاص قانون شکن محسوب مفرما.
پروردگارا! خداوندا! ما از حسینت تحفه مى خواھیم و قطعا مى دھد. خدایا! احترام قانون را بر ما قابل پذیرش
بفرما.
یا اباعبدالله ! از خدا بخواه، درک عظمت قانون و قانون گرایى را بر ما عنایت بفرماید.
پروردگارا! خداوندا! پدران، مادران و گذشتگان ما را که این شب ھا را براى ما آماده کردند و از قرن ھا پیش در چنین شب ھایى نشستند و چیزھایى فراگرفتند، غریق رحمت بفرما.
آمین