کد خبر: 3443312
تاریخ انتشار : ۱۳ آبان ۱۳۹۴ - ۰۹:۲۱
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۱۹

جایگاه برادری و برابری در حادثه عاشورا+ فایل صوتی

گروه اجتماعی: اخوت و برادرى بین انسان‌هایی که در شھوات و مخصوصا در خودخواھى‌ها غوطه ورند، امکان پذیر نیست؛ کسانى که از ایمان برخوردار شده‌اند، کسانى که به اکرمکم عندالله رسیده‌اند، آن‌ها با ھمدیگر اتحاد دارند و اعضاى جسد واحدند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با موضوع «جایگاه برادری و برابری در حادثه عاشورا» در تاریخ شب نهم محرم سال 1375 ایراد شده است:

یک مسأله بسیار اصلى از فروع و شاخه‌ھاى مسأله‌ای  که در جلسات گذشته مطرح کردیم و در طول تاریخ در جریان بوده است، سؤال سوم بسیار اساسى ما بود که گفتیم: در این دنیا با کیستم؟ و گفتیم که بشر شش سؤال اصلى دارد: من کیستم؟ از کجا آمده‌ام؟ با کیستم؟ براى چه آمده‌ام؟ به کجا آمده‌ام؟ به کجا می‌روم؟ یعنى از این دنیا باید یک چیزى بفھمم و بروم ...

ترسم بروم عالم جان نادیده/ بیرون روم از جھان، جھان نادیده

در عالم جان چون روم از عالم تن/ در عالم تن، عالم جان نادیده 

البته ھمیشه به مقدار قدرت و توانایى، مکلف ھستیم، و باید بفھمیم به کجا آمده‌ایم و تمام تکالیف و وظایفى که از آن‌ها صحبت می‌شود، به مقدار قدرتى وابسته است که در آن جا مقدر است. از آن جھت نگران نباشید که ما می‌رویم و نمی‌فھمیم حقیقت این جھان و تمام اسرارى که دانش‌ها به مقدار کمى از آن‌ها دست یافته، چه بوده است؟ حداقل به آن مقدار که بدانید این کارگاه، کارگاه عبثى نیست، ان شاءالله ھمین معلوم و ھمین علم را قطعا از شما مى پذیرند. آن وقت، ھر قدم که بتوانید جلو بروید و ھر قدم به معلومات خود اضافه کنید، نورانیت و آرامش شما بیشتر می‌شود.

پس در پاسخ به این که می‌گوییم: «به کجا آمده‌ام؟» باید این دنیا را تا حدودى بشناسیم. این مسأله خیلى مھم است. معناى آن ھم، این نیست که ھمه (انسانھا) فیلسوف یا دانشمند باشند، اما به یک مقدار باید بفھمیم که این آشیانه چند روزه ما چیست و چگونه می‌توانیم از آن بھره بردارى کنیم.

شخصى دنیا را مذمت می‌کرد، امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(علیه السلام) شنید و فرمود: «اى مذمت کننده دنیا، ساکت باش! چه کسى و چه چیزى را مذمت و توبیخ می‌کنى؟» آیا دنیا را با این درس‌‎ھایى که به تو داده است،(مذمت می‌کنى)؟ دنیا را با این حالت وسیله‌ای  که براى پیشرفت تو داشته است؟ دنیا را که سکوى پرواز تو بوده است؟ دنیایى که براى انبیا و اولیا و حکما معبد بوده است، مذمت می‌کنى؟ ما این جا زمین خشک نداریم و تمامش عبادتگاه است. این جا تجارتخانه بزرگى بود براى کسى که آن را شناخت. بعضى‌ها با تأسف و آه چنین می‌گویند: اى دنیا! این فلک! خوب بفرمایید فرمایش شما چیست؟ چرا می‌گویید اى دنیا؟ بگویید: اى خودم! دیگر با دنیا چه کار دارید؟ ھمین دنیاست که اویس قرنى را ساخته است.

معروف است که ایشان حتى پیغمبر(صلى الله علیه وآله ) را ندیده بود، و مقامى باعظمت در اسلام پیدا کرده بود، فقط به جھت احساس این تکلیف که باید مادرش را نگھدارى کند. چون مادرش نمی‌توانست بدون او باشد. این دنیا امثال اویس قرنى و مالک اشتر ساخته است. شاید بگوییم میلیون‌ها انسان، کم و بیش با درجات مختلف ساخته است. این جا رصدگاھى است براى کسى که چشم بینا براى نظاره بر بى نھایت دارد. على (علیه السلام) فرمود: کجا را مذمت می‌کنى؟ چه می‌کنى؟ اصلا متوجه ھستى یا نه؟ آن مرد ساکت شد.

گفتیم: به کجا آمده‌ام؟ با کیستم؟ این «با کیستم»، بزرگ‌ترین مشوق بر این است که تا وقتى در این دنیا ھستى، برادرت را بشناس، انسان را بشناس. باز عرض می‌کنم به خاطر داشته باشید، در حدود امکان، در حدود مقدور و در حدود توانایى. پیش از این که بگویى:

من کیستم تبه شده سامانى/افسانه‌ای  رسیده به پایانى

اگر می‌گفتى «کیستم» و درباره «کیستم» خودت فکر می‌کردى، ھرگز نمی‌گفتى:
من کیستم تبه شده سامانى/افسانه‌ای  رسیده پایانى

اگر درست درباره «من کیستم» فکر می‌کردید، احساس می‌کردید در پیشگاه خدا ھستید

اگر درست درباره «من کیستم» فکر می‌کردید، ھر لحظه احساس می‌کردید در پیشگاه خدا ھستید و درون شما ھمیشه سرور داشت. ھمیشه شادمان بودید و با آن «کیستم»، چه قدر باعظمت و چه قدر با خنده رفتار می‌کردید، اگرچه درونتان پر از اندوه بود. نشان دادن چھره متبسم و چھره خندان، ثمره این شناخت است، اگر می‌شناختیم
با کیستیم، احساس می‌کردیم که باید چھره خندان نشان بدھیم.

من ھمان جامم که گفت آن غمگسار/با دل خونین لب خندان بیار 

با دل خونین لب خندان بیاور ھم چو جام، اگر می‌فھمیدیم. پس سؤالات ما از این قرار است، من کیستم؟ با کیستم؟ از کجا آمده‌ام؟ به کجا آمده‌ام ؟...

پاسخ به سؤال اساسی «با کیستم»؟

در این جلسه، ما درباره سؤال «با کیستم» صحبت داریم.

گاھى کار ما، افراط و تفریط و مبالغه است. درباره انسان‌ها گاھى حکم می‌کنیم که ھمه انسان‌ها درست و خوب ھستند. (یا ھمه انسان‌ھا) برادرند. برابرند و مساوى‌اند. این حکم افراط است. گاھى ھم می‌گوییم: «انسان گرگ انسان است»(این عبارت از توماس هابز است) ھر کس ھم که بر خلاف آن بگوید، یا ریاکارى می‌کند یا دروغ می‌گوید. شما در تاریخ علوم انسانى از این قضاوت‌هازیاد دارید، درباره این که باید بفھمید با کیستید؟ یعنى درباره این انسان‌ها که چند صباحى با آنان خواھیم بود، کیستند، نظریات و عقاید بسیارى در این کتاب‌ها پر شده است.

این مسأله اخیرا رواج پیدا کرده است که ھمه خوب ھستند. به اصطلاح، ھمدیگر را تحمل کنند. ھر فردى از افراد اگر با ھر یک از پنج میلیارد و نیم نفوس روى زمین رویاروى شد، او را ببوسد و ببوید و بگوید ما با ھم برادریم، مساوى ھستیم. البته ان شاءالله چنین باد، ولى چنین نیست. آیا به عنوان یک آرزو می‌خواھید مطرح کنید که ما با انسان‌ها چنین باشیم؟ مقصد و ھدف اعلاى پیامبران ھم ھمین بود. ولى آیا چنین است؟ آیا افراد بشر با ھمدیگر در این مسیر حرکت می‌کنند؟ آیا زندگى براى ھمه انسان‌ها یکسان معنا شده است؟ آیا در درون عده‌ای از این افراد انسانى، کوه آتشفشان خودخواھى حاضر نیست براى یک لحظه مقام خود، تمام بشر را یک جا نابود کند؟ آیا از این اشخاص نیستند؟ من کجا با این شخص برادرم؟ ما چه وقت با ھمدیگر برادر شدیم؟

اگر شما این قدر حسن ظن دارید که مى‌گویید واقعا افراد بشر با شناخت کامل درباره ھمدیگر و با تعدیل خودخواھى‌ها با ھم برادرند، این گفته اثبات مى‌خواھد و اثباتش امکان ناپذیر است. شعر(البته شعر خیالى) که نمی‌خواھیم بگوییم. والا شعرھاى سازنده و ھنر شعرى براى ما، فوق العاده کار انجام داده است. نمی‌خواھیم دل خوش کنیم به بنى آدم اعضاى یک پیکرند.

ویکتور شربولیه می‌گوید:

«از سال 1500 پیش از میلاد تا 1860 بعد از میلاد، در حدود هشت هزار پیمان برای تأمین صلح دائمی بسته شده، ولی به طور متوسط، هر کدام فقط دو سال دوام داشته است». پس کجاست این برادرى و برابرى که حداقل تعهدش دو سال بیشتر طول نکشیده است؟

بسیار خوب، حالا می‌خواھیم ببینیم حسین با چه کسى برادر بود؟ حسین به چه کسى می‌تواند بگوید برادرم؟ آیا به یزید بگوید برادرم؟ آیا حسین به عبیدالله بن زیاد بگوید برادرم؟ آیا به آنان بگوید ما با ھم برابریم، چون انسانیم؟ این فرمول براى بشر، صددرصد ضد واقعیت است. چه کسى با چه شخصى برادر است؟ یکى این طرف ایستاده که آن لشکریان مقابل، ضد او ھستند. لشکریان حربن یزید ریاحى تشنه از راه رسیده‌اند، اما حسینى‌ها آب داشتند و مشک‌ھایشان پر بود. در گرما این‌ها می‌توانستند آب را به آنان (به لشکریان حر) ندھند و ایستادگى کنند. یا آب‌ها را بریزید زمین و آن‌ها را از تشنگى بکشند، اما به آن‌ها آب دادند. این یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه ھم این است که آب ندھند تا طرف مقابل از تشنگى بمیرد. این چه نوع برادرى است؟ این قدر شعر(شعر تخیلى) نگوییم و این قدر اسیر تخیلات نباشیم. البته خداى ناخواسته، اھانت به مقام والاى شعر و شاعرى نیست.

حتى على بن طعان محاربى گفت: من دیر رسیدم و به شدت تشنه بودم. یکى از مشک‌ها را برداشتم تا از آن استفاده کنم. اما بلد نبودم. مشک را مدام می‌گرفتم به دھانم و آب از این طرف و آن طرف می‌ریخت.

تفاوت بی‌نهایت انسان با انسان

دیدم خود حسین تماشا می‌کند. ابتدا فرمود: «اَنِخِ الرّاوِیَه» (سر مشک را این طور برگردان و بخور). بعد بلند شد و خودش کمک کرد. (در این مورد) تفاوت(انسان با انسان) بى نھایت است. بلى، باید کوشش کنیم که بشر را بالا بیاوریم. در آن بالا به ھم می‌رسند. در آن بالا از برادر ھم شدیدتر می‌شوند. در پایین برادرى نداریم، زیرا در پایین ھمه اسیر خودخواھى و اسیر شھوات چند صباح خویش ھستند. در پایین، فقط «من» مطرح است.

اگر کسى گفت: با این که من در پایین ھستم، «ما» ھم براى من مطرح می‌شود، سخن او را شوخى می‌دانیم ... آن ھم خودش نوعى «من» است، که من از دیگران بیشتر راه رفته‌ام و من، «ما» را ھم می‌دانم. لذا، این که بگوییم بشر با بشر برادر و برابر است، در صورتى است که «و لقد کرمنا»ى او صدمه نخورد.

«و لقد کرمنا بنى آدم و حملنا ھم فى البر و البحر و رزقناھم من الطیبات و فضلناھم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا؛ ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکى و دریا (براى کار و کوشش ) قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزى کردیم و آنان را بر عده فراوانى از آن چه خلق نمودیم برترى دادیم».

این زمینه کرامت، ھمان کرامت ذاتى است که ما در حقوق بشر روى آن تکیه داریم. یک درجه بالاتر: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم؛ در حقیقت، ارجمندترین شما نزد خدا، پرھیزکارترین شماست.

بالا بیایید و دست به دست ھم بدھید، آن وقت لذت دارد. عادل با عادل برادر است. عادل به آن کس که عادل نیست، اگر لجاجتى ندارد و اگر ضد عدالت نیست، نخست به عنوان ترحم و دلسوزى به او می‌نگرد.

خدایا، چرا این انسان از عدالت محروم شده است؟

واقعا جاى دلسوزى است، اگر لجاجت نکند و طبق «ولقد کرمنا»، عادل ھم نباشد. اخیرا در سمینارى که با آقایان اتریشى بودیم، مقاله‌ای ارائه نمودم و آنان سؤالاتى مطرح کردند. یکى از آنان این سؤال را مطرح کرد که: به نظر شما اگر کسى عادل نباشد، نباید زندگى کند؟ در جواب گفتم: مثل این که به مقاله توجه نکردید، ما گفتیم حق حیات و حق کرامت متعلق به ھمه انسان‌ھاست. انسان اگر فقط چھره ضد انسانى به خود نگیرد، از ھمه حقوق برخوردار است. ما این را می‌خواھیم بگوییم که بشر کوشش کند فقط به این کرامت ذاتى قناعت نکند. بالا بیایید و به کرامت اکتسابى و کرامت ارزشى ھم برسد.

انسان‌ها وقتى می‌توانند به ھمدیگر نگاه برادرانه بکنند که بالا بیایند

این اختیارى نیست. ھمان طور که شما کریم ھستید و پیش خدا حیثیت دارید، آن انسان دیگر ھم کرامت و حیثیت دارد. ھمه انسان‌ها از دیدگاه خلقت خداوندى شرافت دارند. این زمینه در ھمه وجود دارد. انسان‌ها وقتى می‌توانند به ھمدیگر نگاه برادرانه بکنند که بالا بیایند. این احساس کند آن راستگوست، آن ھم احساس کند این راستگوست. او احساس کند این خیرخواه است، این احساس کند که او ھم به این اصل بزرگ عمل می‌کند که: «و لا یجرمنکم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا؛ این که با کسى دشمنى دارید، شما را وادار به معصیت نکند که درباره اش عدالت نورزید، عدالت بورزید».

تمام وظایف نورانى انبیا، برادر کردن انسان‌ھا در بالا بود/ سطوح پایین، جایگاه وانگیزشگاه خصومت‌ھاست

با این که با طرف مقابل خصومت دارد، ولى در حدود عادلانه حرکت می‌کند. آیا شما با توجه به این کرامت، به ھم دل می‌دھید؟ آیا شما از اعماق قلب، خودتان را برادر این شخص می‌دانید، یا برادر کسى که براى یک دستمال مى‌خواھد قیصریه را آتش بزند؟ این امرى طبیعى است. تمام خطوط و وظایف نورانى انبیا، برادر کردن انسان‌ھا در بالا بود. سطوح پایین، جایگاه وانگیزشگاه خصومت‌ھاست. ھیچ انسانى در بالا به روى انسان دیگر شمشیر نمی‌کشد. قطعا بدانید خصومت‌ها در پایین است. یعنى حداقل باید یکى از دو طرف در پایین باشد. یکى ممکن است بالا باشد، که این با او تصادم دارد.

شب تاسوعا، براى ابوالفضل(علیه السلام) امان نامه آوردند و گفتند شما با ما ھستید، برادر ما و پسر خواھر ما و... ھستید! کدام پسر خواھر؟ چه پسر خواھرى؟ فقط در دو چشم داشتن شباھت داریم، ولى جوھر حیات ما دو نوع است. من چه طور می‌توانم بگویم با تو برادر و برابرم؟ لذا، گفت: لعنت خدا بر تو و امان تو. یعنى چه برادریم، برابریم؟ وقتى تو ضد حیات فکر می‌کنى و با زندگى من دشمنى دارى و می‌خواھى تمام دنیا را فداى یک خواسته خود کنى، آن وقت ما در کجا به ھم می‌رسیم؟ زیرا می‌گویى: چون من می‌خواھم، پس حق است.

منطق را ببینید! «چون من می‌خواھم». ھمین حرف را آن یکى ھم دارد. در دل او ھم چنین است که چون من می‌خواھم، پس حق است. آن وقت ما در کجا به ھم می‌رسیم؟ در کجا با یکدیگر می‌توانیم دست بدھیم و با یکدیگر برادر و برابر باشیم؟ لذا، ما در مسأله حقوق بشر که از دیدگاه اسلام نوشتیم، گفتیم بیایید نخست اثبات کنیم که این دو برادرند، سپس بخواھیم در راه آن فداکارى و ایثار کنیم و...

در حقیقت، حسین بن على بر مبناى برادرى با انسان‌ھاى آن روز بود که گفت: من نمی‌توانم با یزید بسازم، چون برادر دارم. بشر برادر من است. مى‌فھمم بشریت چیست. پنج سال و نیم خلافت على بن ابى طالب بر مبناى برادرى انسان‌ها بود، که مجبور بود بگوید به حریم انسان‌ها خیانت نکنید. پنج سال و نیم تماما براى او گرفتارى و آشوب بود. این مرد - در ظاھر - یک روز راحت نتوانست نفس بکشد، زیرا قیمت انسان‌ها را می‌شناخت و واقعا خود را بردار انسان‌ها می‌دانست.

بنابراین، این مسأله حساس را در نظر بگیریم. گاھى احساسات، منطق ما را به ھم می‌زند. ھمان طور که گاھى منطق خشک، احساسات ما را مختل می‌سازد. باید مراقب باشیم. احساس خام، در آن موقع تصعید شده و مستند به اساس است که از آن حالت خاص بالا برود. بلى، بشر است، اما ببینیم دیگران از دیدگاه او چه ھستند؟

در ھمین سمینار که عرض کردم، یکى از سؤالاتى که مطرح شد این بود: «ما آن قدر به حقوق افراد علاقمند و مقید ھستیم، که حاضریم اگر آن شخصى که باید حقوق او را مراعات کنیم، ھیچ انجام وظیفه و تکلیف نکند، باز ما حقوق او را مراعات می‌کنیم. ما لازم می‌دانیم حقوق او مراعات شود». در پاسخ گفتم:

یک نوع خلاف، عدم انجام وظیفه و تکلیف شخصى است. مثلا سرما خورده بود و نزد پزشک نرفت، یا عبادتى بود و آن را به جاى نیاورد. اما اگر خلاف وظیفه و تکلیفى انجام داده که حق من بوده است، آیا به من ظلم نیست؟ آیا شما حقوق او را مراعات می‌کنید که با انجام ندادن تکلیفش، حق مرا نابود کرده است؟ آیا من مظلوم باشم؟ این چه عدالتى است؟

برادرى بین انسان‌هایی در خودخواھى‌ها غوطه ورند، امکان پذیر نیست

به ھر حال، مدار بحث ما بر این است که اخوت و برادرى در پایین، بین آن انسان‌ها که در شھوات و مخصوصا در خودخواھى‌ها غوطه ورند، امکان پذیر نیست، بلکه دلخوشى است. آدم می‌خواھد کمى دل خوش زندگى کند، یا اظھار وجود و اظھار معلومات کند. سعدى علیه الرحمه گفته است:

بنى آدم اعضاى یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوھرند

در آفرینش، استدلال یکى بودن، استدلال تمام نیست. این(استدلال) تمام تر است:
این ھمه عربده و مستى و ناسازى چیست/نه ھمه ھمره و ھم قافله و ھمزادند؟ 

ھمراه من باش تا برادر باشیم. وقتى تو با من ھمراه نیستى، اصلا ھمسفر و ھم قافله نیستیم. ھمزادى فقط کفایت نمى کند. البته شعر سعدى بسیار خوب است، ولى اى کاش تا آن جا بیایند که «چو عضوى به درد آورد» را ھم قبول کنند، ولو با یک استدلال ناتمام.

چو عضوى به درد آورد روزگار/دگر عضوھا را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بى غمى/نشاید که نامت نھند آدمى

جنبه شعرى ابیات مذکور خیلى عالى است، ولى جنبه استدلال حقوقى‌اش خیلى قوى نیست. موقعى این برادرى تکمیل می‌شود که بالا بیاییم و به ھمدیگر برسیم. لذا، در اصول کافى از امام جعفر صادق(علیه السلام) نقل شده است کھ:

«المؤمن أخو المؤمن کالجسد الواحد ان اشتکى شیئا منه وجد ألم ذالک فى سائر جسده و أرواحھما من روح واحده و ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال
شعاع الشمس بھا»: مؤمن، برادر مؤمن است مانند (اعضاى ) جسد واحد، اگر عضوى ناله کند، درد آن عضو را در سایر اعضاى جسدش درمى یابد. و ارواح مؤمنان از یک روح ھستند و روح مؤمن به روح خداوند، متصل تر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید.

اتحاد از آن کسانى است که از ایمان برخوردار شده‌اند

کسانى که از ایمان برخوردار شده‌اند، کسانى که به اکرمکم عندالله رسیده‌اند، آن‌ها با ھمدیگر اتحاد دارند و اعضاى جسد واحدند. والا اگر این عنوان پیش نیاید، فقط ھمان زمینه وحدت و زمینه کرامت و زمینه برادرى را دارند. لذا، ما مأموریم. فرض کنید در یک کشور دور دست که اصلا مسلمان ھم نیستند، اما گرسنه‌اند. بر من واجب است که اگر قدرت دارم، بروم و آن‌ها را از گرسنگى نجات بدھم. یا جوانى از جوانان ما احتمال بدھد کھ اگر در فلان دانشکده پزشکى مشغول شود، می‌تواند داروى سرطان را کشف کند. انحصار این کشف فقط به کشور ما، ھیچ دلیل شرعى ندارد. باید به ھر کجا که بشریت احتیاج داشته باشد بفرستد، زیرا؛ «و لقد کرمنا بنى آدم» است. ولى این غیر از این است که اگر کسى به نان و داروى من محتاج است، یا حتى تعلیم و تربیت او بر من واجب است - اگرچه در ایدئولوژى با من یکى نیست و فقط یک انسان است - آیا او با مالک اشتر مساوى است؟ آیا او با سلمان فارسى و با اویس قرنى مساوى است؟

نخیر، چرا پرده پوشى کنیم؟ وقتى که پیرامون این مسائل فکر می‌شود، ان شاءالله اسیر احساسات ابتدایى نشویم. طورى صحبت کنیم که ھم حقوق، ھم فکر، ھم فلسفه، ھم روان شناسى و ھم جامعه شناسى به ما کمک کند و تمام علوم انسانى بگویند که صحیح و راست می‌گویید. توجه فرمودید یا نه؟ و از این جھت است که ایستادگى حسین خیلى جدى است.

به ایشان گفتند: یا اباعبدالله، شما لطف کنید و به شام بروید، آن‌ها با شما قوم و خویشى دارند. دو طایفه بنى ھاشم و امیه، با ھمدیگر پسر عمو ھستید. برادران به شما ابراز علاقه خواھند کرد! یعنى چه برادران؟ کدام برادران؟ برادرى حسین بن على(علیه السلام) با انسان‌ها او را از یزید جدا کرده بود، زیرا با انسان‌ها برادر بود و نتوانست برادرى یزید را بپذیرد. به ھمین جھت، این حادثه به ھمان حال جدى در تاریخ انجام وظیفه خواھد کرد.

به یاد حسین بودن چنین پیامى دارد: خدایا! با این حادثه وجود تو و ابدیت اثبات شد

حادثه حسین، به یاد حسین بودن، درباره‌اش اندیشیدن، درباره‌اش گریستن، درباره‌اش سرور، یک سرور درونى توأم با اشک چشم داشتن، چنین پیامى دارد که: خدایا! با این حادثه و با این قضیه، وجود تو و ابدیت اثبات شد. شعر زیر را بارھا عرض کرده‌ام:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستى/گر نه این روز دراز دھر را فرداستى 

چون در تاریخ، حادثه و چھره‌ای  این قدر جدى دیده نمی‌شود. البته حرکت انبیا، حرکت خاتم الانبیا و سایر پیامبران(علیه السلام) به جاى خود، اما این حادثه اثبات می‌کند که پشت پرده طبیعت، خبرى ھست که این مرد؛ امام حسین (علیه السلام) به این حادثه تن در داده است.

شب تاسوعاست و قطعا خداوند به شما توجه دارد. دعاھاى خود را جدى در نظر بگیرید. خدایا! اگر می‌خواھى علم و مقامى به ما بدھى، نخست تحمل و ظرفیت آن را عنایت بفرما. گاھى ما خیلى کوچک می‌شویم. گاھى ما به جاى این که نعمت خداوندى را براى بندگانش صرف کنیم، خداى ناخواسته ھمان نعمت، به جھت بى ظرفیتى به ضرر خودمان یا به ضرر جامعه خودمان باز می‌گردد.

ھر کس امتیازی به دستش آمد رسالتى دارد/ھر امتیازى امانتى است

خدایا! تحمل ما را بیشتر بفرما. ھر کس که یک امتیاز به دستش آمد یک رسالتى دارد، ھر امتیازى امانتى است. بیایید در امانت خیانت نکنیم. حتى وقتى به شما امتیاز مدیریت داده شده است، تحمل آن مدیریت را داشته باشید و آن مدیریت را در راه خدا به کار ببرید. یک کسى معلم خوبى است، این معلمى، این قدرت تعلیم، واقعا براى او یک امانت است. حالا بشر چه وقت به این مسائل خواھد رسید که قدرت در ھر شکل، امانت است! حتى می‌خواھم عرض کنم جمال، زیبایى که یک امتیاز اختیارى نیست، اگر آدمى ظرفیت و تحمل اداره آن را نداشته باشد، به قول بعضى‌ھا؛ به یک خنجر دو لبه تبدیل می‌شود، که ھم خودش را تکه تکه خواھد کرد و ھم طرف مقابل را. این دعا خیلى براى ما ضرورى است که: چه علم، چه ثروت، چه مقام، چه قدرت و چه قلم به ھر شکل که باشد، خدا ظرفیت آن را به ما عطا کند. کسى قلمش خوب است، یا یک کسى ذوق شعرى دارد، ھمه این‌ها اشکالى از قدرت است، زیرا می‌تواند تأثیر کند، ببینید آیا این شعر، وفا به امانت است؟
شاعرى طبع روان می‌خواھد/نه معانى، نه بیان می‌خواھد

پس چه چیزى می‌خواھد؟ نه معانى می‌خواھد نه بیان، چند کلمه را پھلوى ھم قرار بدھد، حالا به جامعه چه می‌گذرد؟ جامعه از آن چه چیزى برداشت می‌کند؟ ھر چه می‌خواھد باشد، فقط طورى باشد که روان باشد! طبع روان می‌خواھد. نه معانى نه بیان می‌خواھد. این‌ها به ادبیات بسیار با عظمتى که ما داریم، خیانت بوده است.

خداوندا! پروردگارا! ما را با حقایق اسلامى بیشتر آشنا بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از درس‌ھاى حسینى بھره مند بفرما.

خداوندا! پروردگارا! به جوانان ما که در مسیر علم و دانش ھستند، ظرفیت بسیار وسیعى براى دریافت حقیقت عنایت بفرما.

از خدا ھمیشه بخواھیم : خداوندا! اگر به ما امتیازى لطف خواھى فرمود، اول بر ظرفیت ما بیفزا.
آمین 

مطالب مرتبط
captcha