کد خبر: 3433404
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۴ - ۰۹:۰۳
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۱۷

شناخت عظمت کربلا؛ نیازمند فهم معنای زندگی + فایل صوتی

گروه اجتماعی: براى شناخت عظمت حادثه خونین کربلا و براى فھمیدن عظمت داستان حسین، قطعا باید زندگى معنا بشود. چون کار (حسین(ع))، کار زندگى بود.

به گزارش خبرگزاری بین​المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری پیرامون «حسین(ع) و زندگی» است که در شب هفتم محرم سال 1375 ایراد شده است:

بحث ما به این جا رسید، که براى شناخت عظمت حادثه خونین کربلا و براى فھمیدن عظمت داستان حسین، قطعا باید زندگى معنا شود. چون کار (حسین)، کار زندگى بود. یعنى یک انسان در سن میان‌سالى (58 - 57 سالگى)،  با داشتن قدرت به بھترین زندگى آن روز، با داشتن استعداد دنیادارى آن روز، با داشتن نسب درجه یک در دنیا و با داشتن تمام امتیازات زندگى، یک کلمه «نه» به کار برده و گفته است: «این زندگى را نمی‌خواھم».

اجازه بدھید این نکته را عرض کنم: انسانى را در نظر بگیرید که از زندگى سیر شده، زندگى بر او سنگینى می‌کند و چشم پوشى او از زندگى مھم نیست (اما) کسانى دیگر وجود دارد که اصلا زندگى را نمی‌شناسد و با این آشنا نیست که:

ھنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى/کاین کیمیاى ھستى قارون کند گدا را

در نوشته​ھاى یکى از بزرگان دیدم که؛ «کسى گفت: او دست به خود کشى زد. دیگرى گفت: او زنده نبود که کشته بشود». در این مورد، دو بحث جداگانه مطرح است. فرق است بین آن انسانى که زندگى را نمی‌شناسد، با انسانى که عظمت زندگى را می‌شناسد. امکانات زندگى براى بھره بردارى از مقام، شخصیت، موقعیت در اجتماع، در ھمه جوامع آن روز حداقل در دوازده کشور اسلامى (براى امام حسین(علیه السلام)) در حد اعلا بود، با این ھمه می‌گوید: من زندگى(با ستمکاران) را نمی‌خواھم.

زندگى که براى حسین مطرح شده بود

باید روى این مطلب خیلى دقت شود. آن زندگى که براى حسین مطرح شده بود، آن زندگى است که اصل و پایه دارد. او می‌تواند چنین کارى انجام بدھد تا براى ھمه زنده‌ها آبرو باشد، که اصلا نشان بدھد که آیا می‌دانید زندگى یعنى چه؟ این امر، خیلى شناخت و آشنایى با زندگى می‌خواھد. یک تشبیه دیگر؛ پدر این شریف ترین انسان(یعنى على بن ابى طالب (علیه السلام))، در حقیقت زندگى چه چیزى احساس کرده بود که اگر او را ھر روز صدبار می‌کشتند و زنده می‌کردند، باز می‌گفت تکلیف، تکلیف! این امر چیست؟ عمروعاص را براى او (حضرت على(علیه السلام)) حکم قرار دادند. گفت: عیبى ندارد، من زنده ھستم. کار دارم! این (احساس تکلیف على) از چیست؟

اى مورخان، آیا تا به حال در این باره تحلیل فرموده‌اید؟ من تا به حال ندیده‌ام. یعنى نرفتیم ریشه یابى کنیم، که به قول شبلى شمیل، به نقل از جورج جرداق، (براى على) آن بزرگ بزرگان، آن یگانه نسخه شرق و غرب، که نه دیروز و نه امروز نظیرش دیده نشده است، «زندگى چه معنایى داشته است که توھین آورترین حوادث را بر سر او آوردند، ولى گفت: «من تکیلف دارم و باید انجام بدھم». و ھمان طور که دیدید، ایستادگى کرد.

کسانی که می​گویند زندگی فلسفه ندارد، کدام زندگی را می​گویند؟

شما بیایید به کسانى که در فلسفه زندگى می‌خواھند بحث کنند، بگویید این (زندگى على (علیه السلام)) را ھم ببینید. ھم چنین، زندگى شخصى را ھم ببینید که سراسر آن را فقط یک مقدار شھوات، اشباع شھوات، یک مقدار پول، یک مقدار مقام می‌بیند و درباره آن را اظھارنظر نموده و می‌گوید زندگى فلسفه ندارد. واقعا شرم ھم خوب چیزى است! کدام زندگى و زندگى چه کسى مدنظر شماست؟

«انما الحیوه الدنیا لعب و لھو؛ زندگى دنیا، فقط سرگرمى و بازى است».

آفریننده زندگى، خودش می‌گوید که این زندگى (زندگى پست ) فلسفه ندارد. خود آفریننده زندگى، خود مدیر کارگاه ھستى، خود به وجود آورنده کارگاه ھستى، می‌فرماید: زندگى لھو و لعب است.

گفت دنیا لھو و لعب است و شما /کودکید و راست فرماید خدا

کودک را با فلسفه حیات چه کار؟ عبارتى را که قبلا عرض کردم، به خاطر بسپارید: شخصى به یک نفر گفت: فلانى خودکشى کرده بود. دیگرى گفت: او مگر زنده بود که خودکشى کند؟ شخص زنده که خودکشى نمی‌کند. بر سر زندگى او چه آمده است که خود را از زندگى محروم کرده است؟ او اول مرده، سپس خودکشى کرده است. به اصطلاح ادبى لطیف، اول می‌میرد و سپس خودکشى می‌کند.

حق ندارید براى دیگران تعیین تکلیف کنید

به ھر حال، ما درباره کدام زندگى می‌خواھیم بحث کنیم؟ اشراف به موضوع، اولین شرط تحقیق در آن موضوع است. اگر کسى بگوید ما می‌خواھیم درباره موضوعى تحقیق کنیم و از او بپرسیم: آن موضوع چیست؟ بگوید: یک چیزى است ...! تشکر و جواب به سخن پوچ او، این جمله است: «خدا ان شأ الله شما را شفا دھد». چاره او فقط ھمین (شفا) است. یعنى چه که یک چیزى است؟

آیا حیات چھره خود را به شما نشان داد که دیدید فلسفه ندارد؟

بگذارید مقدارى حیات، قیافه خود را به شما نشان دھد، آن وقت پیرامون آن بحث کنید. جناب آقاى آلبرکامو، جناب آقاى کافکا، جناب آقاى ابوالعلأ معرى و... آیا حیات چھره خود را به شما نشان داد، که شما درباره آن فکر کردید و دیدید فلسفه ندارد؟ شما اگر حیات خود را در تنگناى ھوى و ھوس چند روزه معنا کرده‌اید و می‌بینید فلسفه ندارد، اگر وجدان دارید، حق ندارید براى دیگران تعیین تکلیف کنید.

اخیرا عبارتى را ضمن سخنرانى در دانشگاھى بیان کردم و این سؤال را یکى از دانشجویان در دانشگاه سنندج به من داد. من احساس کردم که جمله، از این دانشجو نیست. جمله را از آن بینوایان و بیچاره‌ھایى گرفته است که زندگى را به ھمان معناى لھو و لعب گرفته‌اند و با این حال، دنبال فلسفه‌اش ھستند. جمله دانشجوى مزبور چنین بود: «پوچى زندگى حقیقتى است، اگرچه تلخ». این جمله، مخصوصا براى جوانان، زیبا و قشنگ است:
«زندگى پوچ است و این که می‌گوییم زندگى پوچ است، حقیقتى است اگرچه تلخ».

حال، جواب چیست؟ این جوان عزیز و ناآگاه - این شیرخوار معرفت که تازه وارد الفباى ھستى شده است، که خدا توفیقشان بدھد تا این راه را ادامه بدھند و دور خود نچرخند - نمی‌داند که آن چه پوچ قلمداد می‌شود، آثار حیوانى معمولى و حیوانى طبیعى و آثار بى اساس زندگى است. اصلا حقیقت ھم نیست که تلخ باشد. نه این که حقیقتى است تلخ. چنین زندگى‌اى حقیقت ندارد. خداوند می‌فرماید: لھو و لعب.

اى کاش این شخص چنین اطلاعاتى داشت، که بى​اطلاعى چه آتشى در جامعه بشرى سوزانده است! خود سازنده کارگاه ھستى می‌گوید: اگر مقصودتان از زندگى این است که چند صباحى بخورید، بخوایید، بزنید، بشکنید، پیروز شوید و شکست بخورید، این زندگى فلسفه ندارد، بلکه ضد فلسفه است. اما حیات طیبه:

«محیاى و مماتى لله رب العالمین؛ زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جھانیان است».

زندگى حقیقى خیلى شیرین است

اما حیاتى که انبیا خواسته‌اند تا بشریت آن زندگى را داشته باشد، این حیات به مجرد اینکه شما به آن توجه کنید، فلسفه‌اش در آن است. زندگى پیش کسى که عمروعاص را بر او حکم کنند، چه قدر باید فلسفه عمیق داشته باشد و باز بگوید: من اگر زنده باشم، کارم را انجام می‌دھم. «اى مورخان در این مورد چه می‌گویید و چه طور فکر می‌کنید؟ این که «زندگى پوچ است حقیقتى است، اگرچه تلخ» حقیقت نیست، بلکه ضد قانون است. شما کدام زندگى را می‌گویید پوچ است؟ زندگى تلخ نیست، بلکه خیلى شیرین است. بلى، زندگى حیوانى «نرون»ھا، «چنگیز»ھا و دیگر جلادان تاریخ، پوچ است. (بدیھى است که) زندگى حقیقى خیلى شیرین است، حتى شیرین​تر از عسل. چون واقعا حقیقت است و حقیقت با تلخى نمی‌سازد.
براى کسى که بداند حقیقت چیست، براى کسى که از حقیقت اطلاعى دارد و با آن آشنایى دارد، حقیقت خیلى شیرین است.

به حلاوت بخورم زھر که شاھد ساقى است/به ارادت بکشم درد که درمان ھم ازوست
غم و شادى بر عارف چه تفاوت دارد/ساقیا باده بده شادى آن کین غم از اوست

حقیقت زندگى در برابر چه کسى پوچ است؟ بنابراین، جوان‌ھاى عزیز، خیلى دقت کنید، زیرا مسأله (زندگى ) شوخى بردار نیست. ممکن است سرنوشت شما به چند کلمه بسته باشد. مثلا می‌گویند، ببینید آقاى ایرج خان چه جملات عجیبى گفته است!

مجددا در عبارت زیر دقت کنید و ببینید چه می‌گوید: «زندگى پوچ است اگرچه تلخ است، ولى حقیقت است»! کجاى این عبارت حقیقت است؟ شگفت انگیز بودن کلمه یا جمله، غیر از آن است که معنایى دارد.

یعنى بى معناترین حرف این است. ھمان جا زود سؤال کنید: کدام زندگى؟ آن زندگى که فقط و فقط بر مدار خودخواھى و بر مدار خودکامگى می‌چرخد، شیرین ترین حقیقت این است که بگوییم پوچ است. اما شما چه فکر مى‌کنید اى جوان‌ھاى عزیز؟ با این جملات ممکن است مغز شما را تخلیه کنند و خداى ناخواسته، ذھن شما را در تصرف خود بگیرند و مالک آن شوند. می‌گویند: دیدید چه کلمه عجیبى گفته است!؟

کدام زندگى را می‌گویید؟

شخص بى​اطلاع نیز باید ھمان جا مچ طرف مقابل را بگیرد و بگوید: کدام زندگى را می‌گویید؟ آیا زندگى امثال ابن زیاد و حجاج بن یوسف را می‌گویید؟ یا زندگى حسین بن على(علیه السلام) را می‌گویید؟ یا زندگى آن شخص را می‌گویید که در شب عاشورا وقتى حسین گفت بروید، از رفتن خود امتناع کردند.

یکى از یاران گفت: «یا حسین، ما کجا برویم؟ ما را می‌خواھى به کجا رھسپار کنى؟» شما را به خدا در این عبارات فکر کنید: «اگر دنیا ابدیت داشت، از تو جدا نمی‌شدیم و به سراغ ابدیت نمی‌رفتیم، چه برسد به این که دنیا موقت است. ما اکنون حقیقت و ابدیت را در چھره تو می‌بینیم، اى تجلى گاه حق و حقیقت، کجا برویم»؟

آیا این زندگى (در دیدگان یاران حسین) را می‌فرمایید، یا زندگى کسى را که غیر از خودخواھى چیزى دیگر نمى‌فھمد؟ والله چنین زندگى‌اى، پوچ اندر پوچ است. این مسأله خیلى مھم است. حال انسان در آن دقایق، شوخى بردار نیست. این انسان‌ها و این الگوھاى فضیلت، در مرز زندگى و مرگ بودند. در آن مرز زندگى و مرگ می‌پرسند: یا حسین کجا برویم؟ اگر زندگى ابدى بود، از تو جدا نمی‌شدیم و به سراغ ابدیت نمی‌رفتیم. براى زندگى برویم زندگى کنیم؟ اگر ما این لحظات را که رویاروى حق و حقیقت ھستیم، میوه زندگى و به عنوان نتیجه زندگى و پایان زندگى تلقى نکنیم، کدام زندگى را بار دیگر به آغوش بکشیم؟ حتى اگر زندگى ابدى بود، ما نمی‌پذیرفتیم.

یاران حسین علیه السلام روزنه ابدیت را دیده​اند

واقعا درود خدا بر این جان‌ھاى قرار گرفته در جاذبیت کمال باد! آن‌ها با دو دریچه کوچک نگاه می‌کنند، ولى - در حقیقت - روزنه ابدیت را دیده‌اند. به ھر حال، جوانان عزیز، از این جملات به آسانى نگذرید و دقت کنید به ھمین جمله که من به شما عرض کردم. ھمان طور که گفتم، به ھنگام سخنرانى در دانشگاه، از طرف دانشجویان چند سؤال مطرح شد که یکى از سؤالات این بود. نویسنده، سؤال را با یک احساسى نوشته بود که واقعا براى او متأثر شدم. خدایا! یک جوان باید در چه حالى قرار بگیرد که این جمله را براى خود، یک جمله نھایى حساب کند؟ با این که خیلى خسته بودم، اما پاسخ او را دادم.

در روایات ما بسیار وارد شده است که بر زبان خود مسلط باشید، زیرا ممکن است عالمى را یک سخن ویران کند.

بسیار خوب، اى نویسنده و اى گوینده این عبارت، اگر این جوان با دیدن این عبارت، خودکشى می‌کرد، آیا ھیچ مى دانید که روز قیامت شما را صدا می‌کردند و چه می‌گفتند؟ می‌گفتند: بیا اى قاتل ھمه انسان‌ھا. بپرسید دلیل آن‌ها چیست؟

«من أ جل ذلک کتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفسأ و فساد فى الارض فکأنما قتل الناس جمیعا و من أحیاھا فکأنما أحیا الناس جمیعا؛ از این جھت است که بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که حقیقت این است که اگر کسى، یک انسان را بدون عنوان قصاص یا ایجاد فساد در روى زمین بکشد، مانند این است که ھمه انسان‌هارا کشته است. و اگر کسى را احیا کند، مانند این است که ھمه انسان‌هارا احیا نموده است».

این زبان چون سنگ و فم آهن وش است/ آن چه بجھد از دھان چون آتش است 
سنگ و آھن را مزن بر ھم گزاف / گه ز روى نقل و گه از روى لاف
زان که تاریک است و ھر سو پنبه زار/ در میان پنبه چون باشد شرار

این زبان چون سنگ و فم آھن وش است. اگر زبان را به ھم بزنید، شراره پیدا خواھد شد و آتش خواھد جست. گاھى شخصى صرفا براى نشان دادن خود سخنى می‌گوید، و براى نشان دادن این که من مطلع ھستم که فلان فیلسوف چنین گفت! یا این که در قرون وسطى ما روبه روى فلان فلسفه ھستیم!!

«گه ز روى نقل و گه ز روى لاف»، چرا باید بر زبان خود مسلط باشیم؟ «زان که تاریک است و ھر پنبه زار». شراره آتش به انبار پنبه نزنید. اگر مولوى در زمان ما می‌زیست، می‌گفت: تاریک است ھمه جا انبار بنزین، و در این انبار بنزین، کبریت نیندازید. اگر براى تو، انسان مطرح نیست، امثال این جمله کبریت است: «این حقیقت تلخ است که زندگى پوچ است»، آیا این جمله حقیقت است؟ شما کوشش کنید و ببینید که می‌خواھید چه چیزى به مردم بدھید، سپس چنین سخن بگویید: «اى مردم، زندگى معنا و مفاھیم گوناگون دارد و...»، ھمان گونه که سخنانى را درباره آن، که در چندین قرن پیش، (توسط افلاطون) گفته شده است، ما در جلسه پیش خواندیم. و می‌گوییم خدایا، چه نعمت بزرگى به این مرد (افلاطون ) داده بودى؟ به این مردى که در حقیقت، حداقل یکى از باور کننده‌ھاى نظریات انبیا بوده است. (البته در این نکته، احتیاط را ھمیشه در نظر دارم).

ظالم آن قومى که چشمان دوختند / وز سخن‌ها عالمى را سوختند
عالمى را یک سخن ویران کند/ روبھان مرده را شیران کند

ظالم، اما به چه عنوان؟ آقا جمله قشنگ و حرف جالبى گفته است! آقا از نظر ھنر ادبى خیلى وارد است! ببینید چه جمله‌ای است: «زندگى پوچ است، حقیقتى است، اگرچه تلخ است». این عبارت، جوان را تکان می‌دھد، زیرا اطلاع ندارد! تازه وارد میدان شده است و ھنوز شیر معرفت را می‌نوشد. این دو بیت را که بعضى اوقات در جلسات می‌خوانم، دقت کنید:

راه ھمواره است و زیرش دام‌ها/ قحطى معنا میان نام‌ها
لفظھا و نام‌هاچون دام ھاست/ لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست

آیا می‌دانید با الفاظ شیرین، بر سرنوشت بشر چه گذشته است؟ به این مطلب دقت کنید: قاتلان امام حسین(علیه السلام) به فرزندش امام سجاد (علیه السلام) می‌گویند: «یا على بن حسین، دیدى که قضا و قدر با پدرت حسین چه کرد؟» قضا و قدر؟! قضا؟ عجب کلمه زیبایى! قضا و قدر کرده است؟
چشم باز و گوش باز و این عمى/ حیرتم از چشم بندى خدا

کسانى ھم که آنجا نشسته بودند، نگفتند: آقا، فیلسوفى نکن! محبوب​ترین مرد را در روز روشن کشته‌ای و بزرگ ترین شخصیت تاریخ را مظلوم کرده‌ای، حال چه می‌گویى؟ چرا خود را تبرئه می‌کنى؟ چرا موقعیت خود را می‌خواھى تبرئه کنى و صورت حق به جانب به خود می‌گیرى؟ فقط شخصى به نام عبدالله عفیف در مجلس ابن زیاد بود و پاسخ او را می‌داد، والا مابقى در سکوت بودند.

یزید به حضرت زینب گفت: دیدى خدا با برادرت چه کرد؟ حضرت زینب(علیه السلام) گفت: ما رأینا(رأیت) الا جمیلا. اگر زندگى را از عینک ما می‌خواھى ببینى، خدا آن را خیلى زیبا(جمیل و جمال ) به ما نشان داد. اگر حضرت زینب می‌فرمود: خوب بود و اشکالى نداشت، فرق می‌کرد با این که فرمود: زیبا بود. چون حیات و زندگى خیلى زیباست. چنین نتیجه و چنین میوه‌ای براى زندگى خیلى زیباست.

طبق مطالبى که جمع آورى نموده​ام، در چند مورد، امثال ابن زیاد، یزید و عمربن سعد جبرى شده‌اند.

خدایا، انسان چه چھره‌ای از خود نشان می‌دھد. ھنگامى که می‌خواھد خود را تبرئه کند! این چھره، چه چھره‌اى است؟ چه چھره‌ای است آن موقع که انسان از خودش روى گردان است؟ آیا با دو کلمه خودت را می‌شکنى و نابود می‌کنى؟ (ابن زیاد) می‌گوید: «آیا قضا و قدر الھى را دیدى؟» کدام قضا و قدر الھى؟ قضا و قدر الھى، اختیار ما را در خود نقشه زندگى تثبیت فرموده است. این منم که امروز اگر احترامى به بشر بکنم، یا نیاز یک نفر را برآورده کنم، یا یک نفر را از جھل و از فقر نجات دھم، در نقشه سرنوشت من با دست من ثبت می‌شود.

اگرچه نیرو از خداست، اگرچه؛ لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم است، اما من خودم نیز داراى عمل و اختیار ھستم.

اراه ھموار است و زیرش دام‌ها/ قحطى معنا میان نام‌ها

قضا و قدر! آقا فیلسوف جدى شده، آن ھم از گروه جبرى‌ھا! و می‌خواھد خود را تبرئه کند. بالاخره، ھرطور این وجدان تا به ختم الله برسد خیلى راه دارد.

«ختم الله على قلوبھم؛ خداوند بر دل ھاى آنان مھر نھاده است».

بعضى‌ها می‌گویند (عمربن سعد) اظھار پشیمانى کرد و می‌گفت: اى کاش من این کار را نمی‌کردم. حال، چرا این جمله را گفته است، نمی‌دانیم. به ھر حال، فریب الفاظ را، مخصوصا در علوم انسانى نخوریم. بارھا عرض کرده‌ام که علوم پایه‌ای مثل، فیزیک، شیمى، ریاضى، گیاه شناسى، پزشکى و... در مقابل چشم انسان است، و روش‌ها و طرق مطالعه آن‌ها نیز معلوم است. اما این علوم انسانى است که آسان ترین علوم و مشکل ترین علوم است.

به جھت این که اگر کسى واقعا آزمایشگاه علوم انسانى را(بى طرف) در خود ببیند، براى او آسان است. مثلا چیزى را می‌بیند و می‌خواھد، یا آن را نمی‌خواھد، یا آن کار را نمی‌خواھد. اگر(کسى) با آزمایشگاه خودش سر و کار داشته باشد، خیلى آسان است. اما اگر بخواھد از خود بیرون بیاید و ببیند انسان‌ھاى دیگر چه می‌گویند، بدون این که بفھمد علل کارھا، علل رفتارھا و طرز سلوک آن‌هاچیست، خیلى کار مشکلى است.

درباره علوم انسانى، به سرعت داورى نکنید

ان شاءالله در نظرتان باشد که درباره علوم انسانى، به سرعت داورى نفرمایید. اگر دوستان و اساتیدى بافضل تر دارید، بگویید من این جمله را امروز دیدم و براى من خیلى جالب و شگفت انگیز بود، آیا به نظر شما این جمله درست است یا نه؟ در ھمه چیز گدایى قبیح است، الا در علم. در علم، شرف انسان این است که گدایى و سؤال کند، دست التماس باز کند که به من بگویید، زیرا من توقف کرده‌ام. من رھگذرى ھستم در این حیات چند روزه و اکنون، گذارم به علم شما افتاده است و احتیاج دارم. این (در خواست) خیلى شرف و افتخار است.

تأکید و تکیه ما این جمله است که: حیات انسان‌ها یک قربانى مثل حسین دیده است. می‌خواستیم ببینیم حیات چیست که این ھمه غوغا در تاریخ به راه انداخته و واقعا بجا راه انداخته است. چرا ھرچه می‌نویسند و می‌گویند کم است؟ براى این که مسأله عشق الھى در کار است. در جلسه پیش(از افلاطون) عرض شد:

«براى دولت، مادامى که بر این سه قاعده یعنى؛ الله و نظاره او بر ھستى و دادگرى مطلق او متمرکز نشود، ھیچ قاعده ثابتى وجود ندارد». خواھید گفت: پس تا حال بشر چه کار کرده و می‌کند؟ بلى، تا حال ھمان کار را کرده و می‌کند که به این نتیجه می‌رسد: «زندگى پوچ است، حقیقتى است تلخ». تاکنون کار بشر این بوده است. البته به استثناى آن  رگه‌ھاى الماس شخصیت‌ھاى انسانى که الحمدلله در ھر دوره بوده و خواھد بود.

بسوزد شمع دنیا خویشتن را / ز بھر خاطر پروانه‌ای  چند
آنان پروانه‌ای چند ھستند که شمع دنیا براى آن‌ها روشن است.
بگذر از باغ جھان یک سحر اى رشک بھار / تا ز گلزار جھان رسم خزان برخیزد

یک نفر، اى زیبا، حرکت کن، تا خزان از زندگانى بر طرف شود و مبدل به بھار شود. می‌گویید آیا با یک نفر امکان پذیر است؟ بلى، حتى یک نفر.
«کان ابراھیم امه؛ ابراھیم به تنھایى یک امت بود».

بعضى‌ها خیال می‌کنند که اگر در زیر این سپر لاجوردین، ھرچه انسان‌ھاى وارسته زیاد شوند، خداوند خیلى منفعت می‌برد. این فکرھا، عامیانه است، ھدف خداوندى از خلقت، اگرچه یک انسان باشد که به کمال برسد، مساوى با به کمال رسیدن تمام انسان ھاست.

(بنابراین، در رابطه با جمله «پوچى زندگى حقیقتى است، اگرچه تلخ»، می‌توان گفت): من قال او سمع بغیر دلیل فلیخرج عن ربقه الانسانیه: اگر کسى بدون دلیل چیزى بگوید یا بشنود، از جرگه انسانیت خارج می‌شود(ابن سینا).

چرا ھیچ دولتى نمی‌تواند ثبات حقیقى داشته باشد، اگر شھروندان آن، این سه بذر (الله، نظاره او بر ھستى، دادگرى مطلق او) را که خدا به وسیله طبیعت در دل آن‌ها گذاشته است، نرویانند و آن‌ها را به بھره دھى نرسانند؟ (افلاطون می‌گوید):

«زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمی‌افتد، مگر از طرف خداوندى که عدالت با جوھر ابدى او متحد است».
از دادگرى مطلق اوست که می‌گوید: اگر در این مسیر حرکت کنید و انسان‌ها احساس کنند عدالتى که اجرا می‌کنید، ھمان عدالت الھى است که با جوھر ذات او متحد است، با کمال وجدان تسلیم شما خواھند شد.

خداوندا! پروردگارا! ما را از این نعمت عظمایى که با گوش فرادادن به حرکت حسین در اعمال خودمان تجدیدنظر می‌کنیم و دل ھایمان را ھر سال از آلودگى‌ها- حداقل تا مدتى - تصفیه می‌کنیم، محروم مفرما.

خداوندا! پروردگارا! ما را از کاروانیان حسین محسوب بفرما. پروردگارا! تو خود می‌دانى که ما واقعا به حسین تو علاقه مند ھستیم و در این علاقه، نه ریایى داریم و نه شوخى و ما واقعا این محبوب تو را می‌خواھیم. به این حسین که حیات را براى ما بامعنا نشان داده است، علاقه داریم.

پروردگارا! ھر روز که از عمر ما می‌گذرد، ما را بیشتر و بیشتر، از مکتب حسین برخوردار بفرما.

آمین

مطالب مرتبط
captcha