
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «بایستههای تاریخنگاری عاشورا» است که در شب هفتم محرم 1374 ایراد شده است:
تحلیل و تفسیر حوادث بزرگ و مهم که در تاریخ به وقوع میپیوندد، کار بسیار مشکل و مهمی است. یک اشتباه کوچک و یک غرضورزی، ممکن است به ضرر اقوام و مللی تمام بشود. به همین جهت، همانگون که قبلا گفته شد، سه شرط بسیار مهم باید مراعات شود تا حوادثی که بزرگ و سرنوشت ساز است و با بشر سرو کار دارد، درک گردد:
سه شرط تحلیل حوادث بزرگ
شرط اول: اطلاعات لازم و کافى. البته در حد مقدور، که درباره ماھیت و علل نتایج حادثه، شخص این حق را پیدا کند که درباره حادثهاى مانند حادثه کربلا و سایر حوادث بزرگ اظھارنظر کند. البته سایر حوادث به این عظمت نیست، اگرچه حوادث بسیار مھمى در تاریخ اتفاق افتاده است، ولى ھمان طور که انشاءلله خواھیم دید، به اعتراف حتی همه آنھا که مسلمان ھم نیستند، این حادثه بالاترین حادثهاى بوده که بشر تاکنون به خود دیده است. مشخص است که اگر در چنین حادثهاى، کسى با اطلاع لازم و کافى داورى و قضاوت نکند، مسلما به جای نفع رساندن، ضرر خواهد زد. پس در هر حادثه باید انگیزهها، علل و نتایج آن را مورد ارزیابی قرار داد.
شرط دوم: آگاھى ھرچه بیشتر از اصول ثابت و قضایاى متغیر در آن حادثه. در حادثهاى، چه مقدار عدالت - که اصل ثابت است - میبینیم؟ و چه تعداد از افراد؟ این موارد متغیر است. کمى و زیادى افرادى که در حادثه دست داشتهاند، خودش ذاتا مھم نیست. ولى از اصول ثابت، در جریان چه دیده میشود؟ اصل کلى آن چیست و چه بودهاست؟ این شرط دوم است که ھر محققى باید این مسأله را مراعات و تحلیل کند.
داستانى که در آن جا، ارزشها موج میزند. انسان در این داستان، عجیب جلوه کردهاست. اگر در این جا این دو شرط مراعات نشود، قطعا خیانت بزرگى است، و غیر از این که واقعیتها را زیر و رو کردهاند، خیانت بزرگى براى بشر محسوب میشود، چون بشر به این حادثه تکیه دارد.
روزانه میلیونها حادثه رخ میدھد و نیازى نیست که حوادث عادى و روزانه دو ھزار سال پیش بازگو شود. معناى طبیعت انسانى ھم این است که در این حوادث غوطه ور است. ولى در حادثهاى که با عظمتھا و ارزشهاى بشر سروکار دارد، مراعات این گونه شرایط، فوق العاده مھم است. به ھمین جھت، اشخاصى که بدون مراعات دو شرط مذکور به این گونه حوادث وارد میشوند، آن ھم به این نوع قضایایى که واقعا با ارزشها و عظمتها سروکار دارد، اگر نگوییم خیانت میکنند و کار آنان عمدى نبوده است، حداقل جھل آنها به بشر صدمه میزند.
توضیح بیشتر پیرامون دو شرط مذکور ضرورى به نظر نمیرسد، زیرا واضح و روشن است، عمده، شرط سوم است.
برخوردارى از اصول و ارزشهاى والاى انسانى
شرط سوم: برخوردارى از دریافت طعم واقعى اصول و ارزشهاى والاى انسانى که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد. مثلا یک مورخ میگوید: من میخواھم فقط حوادث را با قلم به روى کاغذ بیاورم. مثلا نرون سیصد ھزار نفر مسیحى را یک جا کشت. فلان کس این قدر کشت. گالیگولا این کار را کرد. چنگیز آسیا را ویران کرد. یک گردو از درخت افتاد. یک لنگه کفش من پاره بود. یک بار این گونه حوادث است که اصلا خشک خشک بیان میشود، بدون کوچک ترین تکیه بر این که اصلا(مورخ) میفھمد چه میگوید؟ اى مورخ! وقتى از سیصد ھزار نفر میگویى، آیا از عدد سر در میآورى یا نه؟ سیصد ھزار انسان را کشتن، یا یک قاره را به خاک و خون کشیدن! اصلا مى فھمى چه میگویى؟ حقیقت این است که این گونه اشخاص، فقط نمود فیزیکى تاریخ را میبینند.
این بزرگترین خیانت به بشر است که مورخ فقط بگوید، حادثهاى پانصد ھزار نفر تلفات داد، یا پانصد ھزار نفر را کشتند، ضمنا دو تا سگ ھم با ھم دعوا کردند، آن روز باد ھم میوزید و دو - سه سیب را از درخت انداخت. اى مورخ چه میگویى؟ چه چیزى را با چه چیز مقایسه میکنى؟ واقعا انسان، این مغز را چگونه تفسیر کند؟
بعضى از دانشمندان غربى وقتى عاشق چیزى میشوند، میخواھند ھمه چیز را با آن تفسیر میکنند. آقاى کورت فریشلر در کتاب «امام حسین و ایران» از آقاى مارکوارت، محقق آلمانى چنین نقل میکند:
«مورخ کسى است که فقط حوادث را بنویسد و اگر در آن حوادث به یک نفر ایمان داشت، او مورخ نیست، بلکه مؤمن است».
توجه کنید: مورخ ولو تحلیل گر ھم باشد، باید حداقل توضیح بدھد که مقصود او از نقل یک حادثه چیست؟ مثلا مأمور و کارمند یک موزه، یک کاسه شکسته را در محل مخصوص میگذارد، سپس یک کتاب بسیار پر ارزش قدیمى را پاک نموده و کنار آن میگذارد. بعد از آن یک نى قلیان و یک قوطى کبریت پیدا کرده و نمیدانیم از کجا پیدا کرده است. بعد ھم قانون حمورابى و... شما چگونه میخواھید مجموع و چگونگى اینها را تفسیر کنید؟
بعضىها میگویند ما تاریخ را بازگو میکنیم، خوب و بد آن را چه کار داریم. ولى اینها واقعا متوجه نیستند. اگر مقصود شما این است که مورخ با تکیه بر ایمان خود، تاریخ را کم و زیاد نکند، این حق و درست است. فرض بفرمایید من به میرزاتقى خان امیر کبیر، این مرد بسیار شریف سرزمین ایران علاقه دارم. حال، اگر اضافه کنم که ایشان فیزیک دان، ریاضى دان، شیمى دان، فقیه و فیلسوف بود، دروغ است. علاقه به این شخص بسیار عالى است، اما اضافه کردن چیزى درباره او که اصلا صحت و واقعیت نداشته باشد، غلط است. شما باید ارزش آن چه را که شخصیت او دارا بوده است بیان کنید.
شما آقاى مارکوارت! منظور شما این است که مورخ نباید کارى با خوب و بد داشته باشد، نباید مؤمن باشد، اضافه و کم نکند، اما وقتى میبینیم در یک شخصیت ارزشهایى وجود دارد، آیا میگویید من از او قطع نظر کنم؟ مگر من عکاسم که فقط با دوربین عکسى بگیرم و بروم؟ در درون این تاریخ، شخصیتهاى بزرگى ھم چون؛ على بن ابى طالب (علیه السلام)، سلمان فارسى، ابوذر، و انسانهایى رذل مثل شمربن ذى الجوشن و ابن ملجم وجود دارند. در درون تاریخ، ھزاران ھزار مطلب است. چه طور خطاب به ما میگویى که تو فقط دوربین عکاسى را تنظیم کن و عکس بگیر، سپس عکس مربوط را در کتاب خود بگذار! آیا تاریخ چنین است؟ این چه تاریخى است؟
شما میبینید که در دوران ما، بشر را از ارزشها بریدند. حالا به کجا وابسته است؟ والا بشر به این زودى از ارزشها دل نمیکند و ھم چنین، از عظمتها، معنویات و ملکوت دست برنمى داشت. اشخاص ناجور به میدان آمدند و کسى ھم پیدا نشد که دست خود را بلند نموده و بگوید: صبر کنید، مقصود شما چیست؟ نه این که ببینید آیا این جمله زیباست، یا نه؟ اى جوانان و اى دانشجویان! خواھش میکنم دقت کنید، اگر معناى جملات زیبا مخالف واقع باشد، سرنوشت تعیین کننده نیست. زود خودتان را نبازید، فقط به این که بگویند عجب جمله زیبا و قشنگى است، قناعت نکنید.
یکى از مشخصات حق ھم این است که فلان شخصیت داراى چنین ارزشى است، یا شخصیتى دیگر داراى این ارزش است. آیا بشر این ضد ارزش را نگوید؟ این چه توصیه اى است که شما به بشر میکنید؟ این ھم یکى از عواملى است که انسانها را به ماشین تبدیل میکند، تا ببیند عاقبت چه میشود، یقین داشته باشید و شک نکنید که؛
ترسم نرسى به کعبه اى اعرابى/کاین ره که تو میروى به ترکستان است
این بشر که واله ارزشها و عاشق عظمتهاست، او را خشکاندید و گفتید انقلابى در فکر بشر ایجاد کردیم. این چه انقلابى بود؟ شما بشر را به بیابان بى سر و ته نیھیلیستى و پوچ گرایى روانه ساختید.
شما ببینید چه طور از انسان برمى آید که داستان حسین بن على(علیه السلام) را مطالعه کند، سپس حوادث را مد نظر داشته و فقط بگوید: بلى، آن جا این طور شد، آن قضیه آن طور شد و فقط فیزیک حادثه را بیان کند. مگر تواى مورخ! روح و دل و مغز ندارى؟ حوادث به تو با چه چھرهاى نگاه میکنند؟ چرا متوجه نیستى؟ لذا، بار دیگر عرض میکنم، فریب جذابیت کلمات و جملات را نخورید
خلاصه، شرط سوم این بود: برخوردارى از دریافت طعم واقعى اصول و ارزشهاى والاى انسانى، که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد.
خواھید گفت: مگر مورخان انسان نیستند. وقتى مورخ با داستان حسین رویاروى میشود، چه طور ممکن است تحریک نشود؟ چه طور ممکن است ارزشهاى چنین حادثه بزرگ تاریخى را با این واحدھا و قضایاى شگفت انگیز، نادیده بگیرد. اجازه دھید این مطلب را ھم بگویم که اگر بعدا تکرار شد، حواستان جمع باشد.
محقق آلمانى آقاى کورت فریشلر میگوید: «کشته شدن حسین مانند ھر کشته شدن، یک فاجعه بود، اما فاجعه اى استثنایى، و بعد از چھارده قرن، یک مورخ بى طرف، آن فاجعه را به شکل یک کوه طولانى و مرتفع میبیند، که فاجعه جنگهاى دیگر در پشت آن پنھان است و به چشم نمیرسد».
این قضیه داراى عظمتى بسیار است. نویسنده (عبارات مذکور)، نه شیعه و نه سنى است. مسلمان ھم نیست، بلکه آلمانى است و معلوم ھم نیست اصلا مذھبى باشد. میگوید: «داستان حسین، کوه بسیار مرتفع و سلسله بسیار طولانى است که سایر حوادث کشتارھاى دنیا، در پشت سر آن اصلا دیده نمیشود. بزرگ ترین علتى که این فاجعه را بزرگ کرد، این بود که فقط براى حفظ جان صورت نگرفت، بلکه جان خود را نیز بر سر آن نھاد».
منظور مادى ھم در آن نبود. حتى حسین علاقه نداشت با این فداکارى، نام خود را در تاریخ باقى گذارد که بعد از او بگویند حسین چه کرد. از شما و بشر امضا نمیخواست. امضا را از او (خدا) برگرفته بود. بشر بگوید یا نگوید، براى او فرقى نمیکرد. بشر اگر بگوید، به خیر خود اوست. اگر به این عنوان، نام حسین را نگه دارد که اى حسین! درود و سلام خداوندى بر تو باد که از ارزشهاى من دفاع کردى و در این راه شھید شدى، این فھم خود بشر و به سود خودش است.
بیا در کربلا بیداد بین، کین گسترى بنگر / حریم مصطفى در معرض یغماگرى بنگر
فروشنده حسین، ھستى اش کالا، مشترى یزدان/ بیا کالا ببین بایع نگه کن مشترى بنگر(لاھوتى)
حسین(ع) خود را مدیون خدمت به جانهاى آدمیان میدانست
مردم بدانند یا ندانند، او خود را مدیون خدمت به جانهاى آدمیان میدانست، نه محتاج امضاى آنها. او ھیچ احتیاجى به امضاى آنان نداشت که بعد از او بگویند که (حسین) چه کرد. اگر کسى در یک بیابان سوزان، شخص تشنهاى را که جانش به لب رسیده است سیراب کند، دیگر به پشت سر خود نمیتواند نگاه کند و توقع تشکر داشته باشد. چه شکرى بالاتر از این که آن چه منظور اصلى خداوند بود، انجام داده است!؟ اگر یک جان را نجات دادى، به کار خود مشغول باش و لازم نیست به ھمه خبر بدھى که من چنین انسانى ھستم.
جوانان عزیز ما، دانشگاھیان ما، حوزوىها، مقدار زیادى از نبوغ جوانان ما صرف این میشود که به مردم اثبات کنند که: نبوغ دارند. شما با مردم چه کار دارید، خودشان میفھمند. بروید و کار خود را انجام دھید! حیف آن نبوغى که فقط براى این صرف شود که اى مردم! بدانید من کیستم.
نمىخواھیم بدانیم! اگر واقعا شما میخواھید به جامعه خدمت کنید، کار خود را انجام دھید. تعبیر نویسنده آلمانى را دقت کنید، میگوید:
«حسین حتى علاقه ھم نداشت که با این فداکارى، نام خود را باقى بگذارد. دیگران نام او را حفظ کردند و باقى گذاشتند».
امام حسین(ع) به طور نامحسوس در ساختن ھمه انسانهاى بعد از خود دست داشته است
(ھمان گونه که) ملاحظه میکنید، (نام حسین) ھنوز باقى مانده است. در آن روز سوزان و در آن بیابان سوزان، اصلا در این فکر نبود که بعد از او چگونه نامش را ببرند، ولى اگر حساب کنید، از آن ساعت تاکنون میلیاردھا انسان نشسته و گفتهاند: یا حسین! و چه قدر ساخته شدهاند. حتى به نظر ھم نمیرسد که سرنوشت شصت ساله یک انسان وارسته را یک «یا حسین» ساخته باشد، که بگوید اى مردم! من از یک «یا حسین» متأثر شدم. آدم عامى این کار را نمیکند. ولى امام حسین(علیه السلام) به طور نامحسوس و ناملموس، در ساختن ھمه انسانهاى بعد از خود دست داشته است.
البته سلسلههاى اسلامى ھم چون؛ فاطمیین، آل بویه، دیالمه، که به نام حسین مسأله اسلام را پیش بردند، به جاى خود، گاندى، کشور پانصد میلیون نفرى ھند را در موقع خود (آن موقع جمعیت ھند پانصد میلیون نفر بود)، با این جمله تکان داد:
«ما چیزى جز ھمان مسألهاى که امام سوم شیعیان میگوید، نمیگوییم و ھمان راه حسین را میرویم».
این جمله را در تمام تاریخ ھند نوشتهاند. آیا دقت میکنید که از حادثه کربلا در کجا بھره بردارى شده است؟ نه در جامعهاى که مثلا رسما اسلامى باشد، بلکه در یک جامعه ھندو. میگوید ما ھمین راه را داریم و چیز دیگرى نمى گوییم. آیا حسین بن على، گاندى را در نظر داشت؟ چه کسى را در نظر داشت؟ او فقط (خدا) را در نظر داشت، چون میدانست خریدار این جان و خریدار این فداکارى، اوست.
اخلاص دائما درون شما را شاد و خندان و شکوفا نگه خواھد داشت
اى عزیزان! بر اخلاص خود بیفزاییم، مخصوصا آنهایى که با انسان سروکار دارند. اگر کارمند و مأمور و داراى ھر شغلى که ھستید، ھر کجا با انسان سروکار دارید، مزد شما بالاتر از اینهاست که فقط شما را با آفرین آفرین گفتن و جملات دیگر تشویق کنند. اخلاص خیلى سرمایه بزرگى است. اخلاص دائما درون شما را شاد و خندان و شکوفا نگه خواھد داشت.
(فریشلر) میگوید: حسین حتى علاقه ھم نداشت که با این فداکارى، نام خود را باقى بگذارد. دیگران نام او را حفظ کردند و باقى گذاشتند». تعبیر بسیار خوبى است. (یعنى) شما کار خود را انجام بدھید و (مردم) و جامعه ھم میبینند. اگر ھم نبیند، خدا میبیند. این درس بسیار بزرگى است که حسین(علیه السلام) به ما میدھد.
در زندگانى سر خود را بالا بگیر!
حال، چرا (مورخان و محققین) خیلى به (حادثه) نزدیک نمیشوند؟ عدهاى ھستند که میگویند: قضیه حسین بن على چنین و چنان است ... و رفتیم که دنباله کار را بگیریم. یا در سال 61 ھجرى، چنین شد و بعد از او، یک یا دو سال ھم یزید ماند و بعد رفت. چرا روى این موضوع کار و تحقیق نمیکنند؟ زیرا این (قضیه)، تاریخ سد معرب یمن نیست که مھندسینى براى کشف تمدن یمن بروند و بگویند: آن جا سد بزرگى ساخته شده است و واقعا عجب مھندسینى بودهاند، و مثلا الان آن سد ترمیم میخواھد. یا این که یمن، یمن شمالى و یا یمن جنوبى بوده، قحطانى و یا عدنانى بوده است. قضیه این نیست، پیام حادثه حسین این است:
(اى انسان، در زندگانى)سر خود را بالا بگیر!
بسیار خوب، من تاریخ سد معرب را شناختم، اما اگر کسى در داستان حسین وارد شد و حقیقتا خواست تحقیق کند، به عبارت: ھیھات مناالذله خواھد رسید. یعنى من آن انسان داراى شرافتى ھستم که نباید حیات را بدون آن شرافت، حیات بنامم. ذلت را قبول نمیکنم.
در درون این داستان زیاد پیش نمیروند چون در آن «باید» دارد
مثلا من وقتى که میبینم کسى از تشنگى در حال تلف شدن است، چون حق حیات دارد، اگر چه قاتل من باشد، از دسترسى او به آب، جلوگیرى نمیکنم. درون این داستان زیاد پیش نمیروند، چون در آن «باید» دارد. یک عده ھم ھستند که میخواھند با مختصر اطلاعاتى، داستانى را سر ھم کنند و چون اطلاعات آنان عمیق نیست، نمیخواھند وقت بگذارند. عمده این است که اگر به قضیه وارد شوند، موج تکلیف و موج «باید»ھا درون آنان را فرا خواھد گرفت. آیا یک انسان باید این قدر جدى از حق دفاع کند؟
پس من چه کارهام؟(این حادثه)، انسان را با خود رویاروى قرار داده و میگوید تجدیدنظر کن. این «من» نیست که تو دارا ھستى، تجدیدنظر کن. حال، پس از شصت سال زندگى در چه چیزى تجدیدنظر کند؟ یکى از عرفا میگوید: آدم با خودش میگوید، آیا من بعد از شصت سال زندگى در خودم تجدیدنظر کنم؟ (و در پاسخ میگوید): مگر نشنیدى که ماھى را ھر وقت از آب بگیرى تازه است؟ بلى، شما تجدیدنظر بفرمایید، بلکه سال شصت و یکم عمر شما، شصت سال گذشته را جبران بکند. سال شصت و دوم زندگى شما، با یک استغفار دقیق؛ «استغفرالله ربى و اتوب الیه»اصلاح میشود. یعنى اى خدا! من توبه کردم و بعد از این، راه را درست ادامه خواھم داد. شخصى میگوید آیا در شصت سالگى؟ بلى، در سن شصت سالگى و ھشتاد سالگى ھم میتوان اقدام کرد.
عدهاى داراى عقاید مختلفى ھستند که از پدران و مادران به آنان تلقین شده است، و اگر تمام این قضیه حسین را دقیقا بررسى کنند، براى آنان قابل قبول خواھد شد و باید از ایدئولوژى خود دست بردارند. در این صورت چه کار کنند؟ میگوید: «بله، البته انصافا یک حادثهاى بود. البته اگر براى این که ... به جھت این که ...» اگر بخواھند بگویند جریان این است، به او خواھند گفت چرا؟ و چون و چراھا وضع او را به ھم خواھد زد و این شخص نمیخواھد تسلیم آن چون و چراھا شود. این ھم یکى از عللى است که به خاطر آن، نمیخواھند زیاد به حادثه حسین(علیه السلام) نزدیک شوند.
از خدا توفیق بخواھیم که عشق به واقعیتها را در درون ما تقویت فرماید.
خدایا! تو را قسم میدھیم به محبوب تو حسین (علیه السلام)، ما را براى برخوردارى از حسین و حماسه حسین
آماده بفرما.
آمین