کد خبر: 3391411
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۷
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۹

حسین(ع)؛ تاریخ گویای کمال انسانی/ اخلاق شکوفایی حقیقت درون آدمی است+ فایل صوتی

گروه اجتماعی: عکس‌العمل یاران حسین(ع) شب عاشورا، عواطف محض و عواطف عامیانه و احساسات خام نیست. آن‌ها گفتند که تو را رھا نخواھیم کرد؛ یعنى سعادت ابدى را رھا نخواھیم کرد. تو اکنون تجسمى از سعادت ابدى ما و تاریخ گویاى کمال انسانى ھستى.

به گزارش خبرگزاری بین​المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «ترتیب تاریخی حوادث کربلا»​السلام در شب دهم محرم سال 1373 است:

بالاخره، حوادث پست سر ھم مانند حلقه‌‏‌هاى زنجیر قرار گرفت و در حقیقت، داستان بدین جا رسید و مشخص و یقینى شد که دو ردیف حق و باطل، به طور جدى مقابل ھم قرار گرفته‌‏اند. البته منظور از دو ردیف حق و باطل، حمایتگران حق و حمایتگران باطل است. چون باطل پست تر از آن است که مقابل حق قرار گیرد و با آن جنگ تن به تن داشته باشد.

گاھى قدرت با حمایتگران حق است و اینان پیروز مى‌شوند. گاھى قدرت با حمایتگران باطل است، که در ظاھر پیروزند ولى در واقع، شکستى جبران ناپذیر نصیب آن‌ها مى‌شود، اگرچه در ظاھر، قدرت دست آن‌ها باشد و حمایتگران حق را از بین ببرند و متلاشى کنند.

این منطق بسیار ضعیفى است که ناشى از عدم توجه یا عدم دقت است که بعضى به عنوان صاحب نظر در تاریخ معروف شدند و گفتند: ھمیشه حق با باطل رویاروى مى‌شود، و قدرت ھمیشه بر حق پیروز است. این مطلب عامیانه است. خود قدرت، مقابل حق نیست و باطل ھم مقابل حق نیست. آن چه مقابل حق است، حمایتگران باطل است. حمایتگران باطل در مقابل حمایتگران حق قرار مى‌گیرند. مثلا شما تصور کنید فردا ویروسى در مغز تمام نفوس روى زمین بیفتد و بگویند: 2*2=5.7 آیا در این صورت؛ 2*2=4 شکست مى‌خورد؟ اگرچه یک نفر ھم نباشد که بگوید دو ضرب در دو مساوى با چھار است، قطعا شکست نمی‌خورد. یا این که فردا تمام مردم روى زمین، نه فقط فردا، بلکه از آغاز تاریخ، ھر انسانى که در روى زمین متولد شده، اگر اشتباه کند و بگوید که شر بھتر از خیر است، آیا این قانون که خیر بھتر از شر است شکست مى‌خورد؟ این مردم ھستند که شکست مى‌خورند. خیر از شر بھتر است. ھمه انسان‌ها طالب خیر ھستند.

به ھر حال، جریان به ھمین جا رسید که تواریخ دارند. چون بعضى از جوانان‌هاى ما از خود حادثه به طور مرتب اطلاعى ندارند، و خوب است اگر امکان داشته باشد، چنین کلاسى در سال‌هاى آینده براى امام حسین(علیه السلام) تشکیل شود و انسان آن حادثه را ھم از ابتدا بیان کند، سپس آن را قطعه قطعه تفسیر کند، زیرا ما از ھمان آغاز با این داستان مأنوس بودیم و آن‌هایى که سنشان تا حدودى گذشته است، مى‌دانند کلا حادثه چیست. ولى جوانان ما با این حادثه(به صورت) تکه تکه روبه رو ھستند. مثلا یک چیزى شنیده‌‏اند، اما نمی‌دانند قضیه‌اش چیست. یا مطالبى شنیده و نشنیده‌اید. با اجازه شما، آن چه را که انجام شده است، بیان مى‌کنم.

(البته) با یک توضیح که آن را مرحوم محدث قمى(رحمه الله تعالى علیه)، در نفس المھموم آورده، و تقریبا مورد اتفاق تواریخ است. علاوه بر تاریخ طبرى، اغلب تواریخى که در دست مسلمان‌هاست، نقل کرده‌‏اند.

مروری بر سخنان امام حسین(ع)پیش از عاشورا

نزدیک شب بود و ھوا کم کم تاریک مى‌شد. امام حسین(علیه السلام) اصحاب خود را جمع کرد. جدى ترین لحظات اولاد آدم، موقع نزدیکى شھادت با شرافت است اوست. حسین به جھت این که پسر على بود، یک لحظه از عمرش بدون جدى بودن نگذشت. به خصوص حادثه‌اى بزرگ که در پیش است. انسان با تمام شخصیت در این حادثه حرکت مى‌کند، و دیگر ھیچ بعدى از شخصیت آدمى بیکار نیست. تمام قواى مغزى و روانى متمرکز است.
حضرت سجاد مى‌گوید:

«فدنوت منه لاسمع ما یقول لھم و انا اذ ذاک مریض فسمعت أبى یقول لاصحابه»(من بیمار بودم، ولى نزدیک شدم تا ببینم چه مى‌گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور مى‌فرمود):

«اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء. اللھم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فھمتنا فى الدین و جعلت لنا اسماعا وابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین»: (من شکر و ثناى خداوندى را به جاى مى‌آورم(بھترین ثنا و شکر). ستایش او را مى‌گویم براى ھر شادى و اندوھى(براى ھرگونه گشایش و گرفتارى). خداوندا، حمد تو را مى‌گویم که ما را تکریم فرمودى به نبوت(ما را در دودمان پیغمبر قرار دادى). قرآن را بر ما تعلیم فرمودى .دین را بر ما تفھیم نمودى و براى ما گوش‌هاى شنوا و چشم‌هاى بینا و دل‌هاى نیک(جوان ) قرار دادى. اینک، در میان این ھمه بلا و خطر، از تو مى‌خواھیم که ما را از بندگان شکر گزارت محسوب نمایى).

شکرگزاری امام حسین(ع)

یعنى من ھمان حسین ھستم که در موقع شادى، آن گونه خدا را حمد مى‌کردم، و الان ھم که تمام زمین و آسمان را بر من تنگ گرفته‌‏اند، خدا را ھمان گونه حمد مى‌گویم. ھیچ روزنه رھایى دیده نمی‌شود، اما حمد من در این موقع به خدایم، ھمان حمد است و ھیچ فرقى نکرده است. «احمده على السراء و الضراء»، ستایش او را مى‌گویم براى ھر شادى و اندوھى. اگر حمد و ثنا و عبادتش فقط موقع شادى‌ها بود، آن وقت، دیگر او حسین نبود.

این جمله را مختصرى تفسیر مى‌کنم و دقت بفرمایید. یعنى ھمان گونه که قرار گرفتن در دودمان نبوت عنایت خداوندى است، آدمى باید صفا و خلوص داشته باشد تا خدا به او کمک کند که قرآن و دین را بفھمد، و خود سر وارد این مسائل سازنده نشود. (حضرت مى‌فرماید): تو به ما قرآن را تفھیم فرمودى و ما را در دین آگاه ساختى. خدایا، تو به ما گوش‌هایى شنوا دادى. بینایى‌ها دادى. دل‌هایى دادى. «فاجعلنا من الشاکرین». ما را از شکرگزاران قرار بده.

آرامش امام حسین(ع)

شما خودتان به این دعاى با این آرامش دقت کنید. مثل این است که در کنار دودمانش و در وطنش، در آرام ترین حال با خدا نیایش مى‌کند. این است که مى‌گویند و در تواریخ ھم ھست: در روز عاشورا دیدیم که حالت روانى این مرد، ذره​اى مختل نیست. کاملا طبیعى و جدى است و حتى بعضى از تواریخ دارد؛ ھرچه که مصیبت ایشان بیشتر مى‌شد، برافروخته تر مى‌شد و حالت درخشندگى بیشترى پیدا مى‌کرد. آرامش را ملاحظه کنید:

«ما بعد، فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خیرا من اصحابى و لا اھل بیت ابر و لا اوصل و لا افضل من اھل بیتى، فجزاکم الله عنى خیرا. الا و انى لاظن یوما لنا من ھولاء»: من سراغ ندارم، (نمى دانم) یارانى با وفاتر از یاران من، و یارانى بھتر از یاران من، و اھل بیتى نیکوکارتر از اھل بیت من. خداوند از طرف من، خودش به شما پاداش بدھد. آگاه باشید! که گمان من آن است که روز سختى را با اینان دارم.

تمام حوادث دست به ھم داده، و فردا را براى من پیش آورده است. من آشکارا به شما مى‌گویم، صریح و بى پرده، نه با اشاره، نه با ترس و وحشت که به ترس و وحشت من رحم کنید و بگویید که حسین از یک حال وحشت خبر مى‌داد، که فردایش چه خواھد شد؛ پس بنشینیم این مرد را تنھا نگذاریم. این‌ها فردا فقط با من کار دارند. این جمله را تمام تواریخ دارند. به قدرى این سخنان لحظات اول امشب متواتر است که مثل این که شما خودتان مشاھده مى کنید. یعنى در تمام تواریخ، چه عالم تشیع و چه برادران تسنن، این قضیه را گفته‌‏اند که صریح و بى پرده، سخنان خود را فرمود، سپس آنان را آزاد گذاشت. فرمود: من گمان دارم، یعنى به نظرم مى‌رسد، فردا آخرین روز من است. یعنى روزى است که دیگر معلوم نیست به غروب برسد. معلوم نیست تا پایان روز، ما در این دنیا زنده بمانیم. من در مورد فردا، این طور حدس مى‌زنم:

سخنان امام حسین(ع) در شب عاشورا

«الا و انى قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فى حل لیس علیکم منى ذمام و ھذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیأخذ کل واحد منکم بید رجل من اھل بیتى و تفرقوا فى سواد ھذا اللیل و ذرونى و ھؤلاء القوم فانھم لا یریدون(یطلبون) غیرى»: آگاه باشید! به ھمه شما اجازه دادم، اعلام مى‌کنم، اذن دادم که برخیزید و بروید، بدون این که ھیچ بیعتى از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دھید. ھر یک از شما نیز دست مردى از خاندانم را بگیرد و در سیاھى شب متفرق شوید، و مرا با این قوم که جز مرا نمی‌خواھند، واگذارید.

از طرف من، این عھد و تعھد باز است. اینک، شب است و ما در شب قرار گرفته ایم. تاریکى شب ھمه جا را فرا گرفته است. برخیزید این شب را براى خود سپر قرار بدھید تا ھمدیگر را نبینید که اگر خیال مى‌کنید من نگاه کنم، از من خجالت بکشید. شاید مضمون فرمایش ایشان، این باشد که من ھم نگاه نمی‌کنم، چون ھوا ھم تاریک است. متفرق شوید. در سیاھى این شب، رو به شھرھا و آبادى‌هاى خود بروید تا خداوند شما، این قضیه را باز کند و برطرف کند. « فانھم لا یریدون(یطلبون) غیرى». این مردم مرا مى‌خواھند و فقط اگر ضربه به من بزنند، اگر مرا بکشند، دیگر از طلب کردن غیر من، دست خواھند برداشت.

سخنان برادران، فرزندان و یاران امام حسین(ع) در شب عاشورا

«بدأھم بھذا القول العباس بن على»: این سخن را عباس بن على(برادرش ابوالفضل ) شروع کرده است، و بقیه ھم اظھار موافقت کردند. برادرانش، فرزندانش، پسران برادرش و دو فرزند عبدالله بن جعفر، که دو فرزند حضرت زینب(علیه السلام) مى‌شوند، اولین کسانى ھستند که سخن گفتند، این‌ها بودند که گفتند: آیا ما این کار را بکنیم؟ آیا درست است که ما شما را تنھا بگذاریم؟

یا اباعبدالله، تفسیر زندگى بعد از تو چیست؟

«لم نفعل ھذا؟ لنبقى بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا»: ما چنین نخواھیم کرد. ما بعد از تو زنده نخواھیم ماند و خداوند ما را زنده ندارد. که بعد از شما بخواھیم زنده باشیم. مثال: ماھى را از دریا بیرون بیندازید و بگویید زنده بمان.(قطعا ماھى بدون آب، حیات و زندگى نخواھد داشت). منظور یاران حسین ھم این بود: الان حیات ما وابسته به توست. زندگى ما یعنى چه؟ آیا ما تو را در این حال بگذاریم و برویم؟ آیا بعد از آن، ما زنده‌ایم؟

اصلا ھمان طور که عرض کردم، زندگى، چھره تمام نماى ھستى را دارد. گاھى زندگى، از یک قطره آب ھم ناچیزتر مى‌شود. آن موقعى است که انسان از معشوق و از مبدأ فیض خود ببرد، ھمان گونه که کودک از پستان مادر و ماھى از آب دریا ببرد. لم نفعل ھذا(ذلک)؟ لنبقى بعدک؟ این کار را چه طور انجام دھیم؟ به امام حسین عرض کردند: لنحیا(لنبقى ) بعدک؟. آیا بعد از تو زنده بمانیم؟! یا اباعبدالله، تفسیر آن زندگى بعد از تو چیست؟ ما براى آن زندگى تفسیر نداریم. آیا اصلا قیافه تو، از چشمان ما دور خواھد شد؟ اگر قرن‌ها در این دنیا زندگى کنیم، این لحظه تو، این نگاه‌‏‌هاى تو، این حالت ربانى، آیا خواھد گذاشت تا ما نفس بکشیم و بگوید(حسین را تنھا) گذاشتید و رفتید؟ « لنبقى بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا».خدا چنین زندگى‌اى را به ما نشان ندھد.

بقیه اصحاب نیز سخنانى در ھمان مضمون گفتند که:

«والله لا نفارقک ولکن انفسنا لک الفداء، نقیک بنحورنا و جباھنا و ایدینا فاذا نحن قتلنا کنا و فینا و قضینا ما علینا»: اى حسین به خدا سوگند، ما از تو جدا نمی‌شویم. ما جان‌هاى خود را فداى تو مى‌کنیم و گردن‌ها و روى‌ها و دستانمان را سپر تو مى‌نماییم و آن گاه که در راه جھاد تو کشته شویم، افتخار مى‌کنیم که به پیمان الھى وفا نموده و به وظیفه دینى و انسانى خود عمل کرده‌ایم.

سپس امام حسین(علیه السلام) رو به فرزندان عقیل کرد و فرمود:

«حسبکم من القتل بمسلم، اذھبوا فقد اذنت لکم»: قتل یار شما براى شما کافى است(مسلم شما شھید شده است و شما به ھمین شھادت او قناعت کنید. بروید که من محققا به شما اجازه دادم.

آن‌ها گفتند: سبحان الله. مردم و تاریخ به ما چه خواھند گفت؟ «و ما نقول للناس». ما به مردم چه خواھیم گفت؟ به مردم زنده و مردمى که خواھند آمد و زنده خواھند شد، به نام تاریخ، آن‌ها به ما چه خواھند گفت؟ یا اباعبدالله ، به ما خواھند گفت که این‌ها انسان‌هایى بودند که بزرگ و سرور و آقاى مطلق شان را رھا کردند و در حال شدت احتیاج به دفاع، از آن مرد دفاع نکردند. «و الله لا نفعل»: سوگند به خدا چنین کارى نمی‌کنیم. ما جان‌هاى خودمان را براى تو فدا مى‌کنیم. اموال و دودمانمان را فدا خواھیم کرد تا به ھمان مقصدى که تو مى‌روى، ما ھم به دنبال تو برویم. این ھم از پاسخ بچه‌‏‌هاى مسلم و اولاد عقیل.

مسلم بن عوسجه برخاست و گفت:

«أنحن نخلى عنک؟ فبما نعتذر الى الله فى اداء حقک؟ لا والله حتى أطعن فى صدورھم برمحى و اضربھم بسیفى ما ثبت قائمه فى یدى ولو لم یکن معى سلاحى اقاتلھم به، لقذفتھم بالحجاره والله لا نخلیک حتى یعلم الله أنا قد حفظنا غیبه رسول الله فیک، والله لو علمت انى اقتل ثم احیى ثم احرق حیاثم اذرى - یفعل ذلک بى سبعین مره - ما فارقتک حتى القى حمامى دونک، فکیف لا افعل ذلک و انما ھى قتله واحده، ثم ھى الکرامه التى لا انقضاء لھا أبدا»: آیا ما از تو دست برداریم؟ آن گاه، ما چه عذر و بھانه‌اى درباره پرداختن حق تو، به درگاه خدا ببریم؟ به خدا قسم(دست از تو برندارم) تا نیزه به سینه دشمنانت بکوبم و با شمشیر خود، اینان را بزنم تا قائمه اش در دست من است، و اگر سلاح جنگ نیز نداشته باشم، با سنگ جنگ خواھم کرد. به خدا دست از تو برندارم تا خدا بداند که ما حرمت پیغمبرش را درباره تو رعایت نمودیم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته خواھم شد، سپس زنده شوم، آن گاه مرا بسوزانند و دوباره زنده ام کنند و به بادم دھند، و ھفتادبار این کار را با من بکنند، دست از تو برندارم تا مرگ خویش را در یارى تو دریابم. چگونه این کار را نکنم، با این که جز یک کشتن بیش نیست، سپس آن را کرامتى است که ھرگز پایان ندارد.

این جاذبیت از چیست؟

امام ھم که آنان را از قید تعھد آزاد کرده بود، پس این جذبه چیست ؟ خدایا! انسان شناسان ما را بیدار کن! چنان که قبلا در این درسمان، فریاد ما بر سر ھمین بود که حیات چه دارد؟

عکس العملى ھم که یاران حسین از خود بروز مى‌دھند، عواطف محض و عواطف عامیانه و احساسات خام نیست. پس چه جاذبیتى در آن مرد دیده‌‏اند که مى‌گویند: تو را رھا نخواھیم کرد. آیا مى‌دانید «تو را» یعنى چه؟ یعنى سعادت ابدى را رھا نخواھیم کرد. تو اکنون تجسمى از سعادت ابدى ما و تاریخ گویاى کمال انسانى ھستى. چه طور ما ایمان را رھا کنیم! در چھره مبارک حسین چه اثرى از حیات مى‌دیدند که وقتى در ھدف حیات خودشان غوطه ور بودند، او را مى‌دیدند و با دیدن او، ھدف زندگى خود را نیز مشاھده مى‌کردند؟ آنان دقیقا او را یک زنده مى دیدند، نه یک مرده. طعم زندگى خود را احساس نموده و ھدف زندگى خودشان را مى‌دیدند و مى‌گفتند: این ھم ھدفى است که اکنون در درون آن غوطه وریم.

یا اباعبدالله کجا برویم؟ چگونه ما این کار را نکنیم (از تو دفاع نکنیم ؟) بالاخره، مرگ فراخواھد رسید و حیات را از ما خواھد گرفت. بعد از آن ھم ابدیت است.

داستان حر بن یزید ریاحی

ھمه شما داستان حر را مى‌دانید که در روز عاشورا، این مرد چه کار کرد و حسین چه کار کرد. این جا مجددا بیایید سرى به زندگى بزنیم. تمام بحث من در این مدت پیرامون ھمین زندگى بود، که بیایید زندگى را به شوخى نگیریم. فرداى آن روز، یکى از روات که در دستگاه عمربن سعد بود، مى‌گفت : دیدم حر مى‌لرزد و مضطرب است. در صورتى که او از شجاعان و بزرگ ترین دلاوران عراق و کوفه، ھم چنین فرمانده بسیار مھم ھمان لشکر بود، و آن قدر اھمیت داشت که او را فرستادند براى این که حسین را در مسیر گرفتار کند. مى‌گوید: در راه دیدم که او(حر) مى‌لرزد.
اى حیات، چگونه شکوفا مى‌شوى، وقتى که مى‌گویى آینده و فردایى ھم ھست؟ اى حیات، در این موقعیت با ما با چه منطقى صحبت مى‌کنى؟ اى حیات و اى زندگى، منطق خود را با ما آشنا فرما. لرزش حر براى چه بود؟ لرزش و اضطراب او مربوط به آن روز نیست. اگر کناره گیرى ھم مى‌کرد، ھیچ طورى نمی‌شد. حتى به ھمسر و فرزندان خود ھم مى‌گفت، من فرماندھى ام را به جاى آوردم و پیروز برگشتم. آیا این پیروزى یا شکست ابدى یک انسان بود؟

مى گوید: دیدم حر خیلى مضطرب است. چون احساس کرد، یا گمان داشت که من خواھم گفت که حر از لشکر عمربن سعد دور مى‌شود، و گزارش مى‌دھم و او را دستگیر مى‌کنند. (حر) به من گفت : آیا امروز اسب خود را آب دادى یا نه؟ گفتم بله. سپس رو به طرف فرات عقب عقب کشید که مثلا مى‌روم تا به اسبم آب بدھم.

ناگھان تدریجا با چند دقیقه فکر و با چند دقیقه اندیشه، از منھاى بى نھایت رو به مثبت بى نھایت حرکت کرد. چند دقیقه فکر و چند دقیقه اندیشه، چه کار مى‌کند؟ شقاوت بى نھایت را به سعادت ابدى مبدل مى‌کند. نام او ھم حربن یزید ریاحى بود. ھمان گونه که چنان کرد و تاریخ ھم چنان نشان مى‌دھد و در مقابل چشمان ماست.

ممکن است درباره فلسفه حیات، بیست جلد کتاب بخوانیم، اما این طور مغز قضیه عملا به دست ما نیاید. این عمل است که این(حر) لرزیده است. حالا برگردد و چه بگوید؟ آیا برگردد به حسین بگوید من توبه کردم؟ آیا خجالت نمى کشد؟ در حالى که (ظاھرا) این حادثه را به وجود آورده است. ارزش حیات به قدرى است که مى‌گوید ولو خجالت بکشم، اگرچه از شرم سرافکنده بشوم، اما باید بروم و این زندگى ام را که اکنون به توفان افتاده است، نجات بدھم. حر وقتى مراجعت کرد، گفت: اى مردم، من خیال نمی‌کردم(چنین باشد). آیا واقعا شما مى‌خواھید با این مرد(حسین ) بجنگید؟
تواریخ مى‌گویند، معلوم مى‌شود که حر اصلا اطمینان نداشت که کار به جنگ بکشد. فکر مى‌کرد وقتى مسأله به جاى حساس رسید، این‌ها(لشکر عمربن سعد) خواھند گفت بسیار خوب، یا اباعبدالله شما آزادید که ھر جا مى‌خواھید بروید.

ادب و شرم، حر را به این جا کشانید

ھمان طور که امام حسین(ع) در موقع رویارویى با حر گفت: رھایم کن و دست بردار تا من به طرف بیابان بروم و ببینم کار مسلمان‌ها به کجا مى‌رسد. در بعضى از تاریخ‌ها آمده است که حر قسم خورد و گفت: یا اباعبدالله من نمى دانستم، اصلا احتمال نمی‌دادم که این مردم این گونه با تو روبرو شوند.

ھمان گونه که تواریخ مى‌گویند، حر بسیار مؤدب رفتار کرد. حتى حضرت فرمود: برو نمازت را بخوان و ما ھم با خودمان نمازمان را مى‌خوانیم. حر گفت نه، اى پسر فاطمه! شما نماز را اقامه مى‌کنید، ما نیز پشت سر شما نماز خواھیم خواند. بیایید ما این کار را از حربن یزید بیاموزیم که ادب را رھا نکنیم و ادب شخصیت را از دست ندھیم. از خدا توفیق ادب مى‌جوییم. ادب و حیا و شرم، حر را به این جا کشانید.

نگذارید این شرم از بین برود. شرم و حیا را حفظ کنید. حربن یزید ریاحى را، شرم و حیا نجات داد. از اول با شرم به حسین نگاه مى‌کرد. لذا، (در آن جا که حر با لشکریانش جلوى امام حسین را گرفت)، حضرت فرمود برو کنار؛ «ثکلتک امک»: مادرت به عزایت بنشیند. حر عرض کرد: یا ابا عبدالله، مادر من یک زن معمولى عرب است. اگر کسى دیگر در این حال بود و مادرم را این طور ذکر مى‌کرد، من نمی‌گذشتم و انتقام این سخن را از او مى‌گرفتم. اما تو پسر فاطمه ھستى. حر، این ادب را داشت. (بیایید) در ادب سبک نباشیم و اخلاق تأدب داشته باشیم.

این طور که مرحوم محدث قمى رحمة الله علیه مى‌فرماید: «فتکلم جماعه اصحابه»: پس با جماعتى از اصحاب خودش صحبت کرد. سخن ھمه آنان(یاران حسین ) شبیه به ھم بود. مثل این که به یک کانون نور وصل بودند. مرکزشان یک کانون بود و کارشان روى تقلید نبود، که چون او گفت، من ھم ھمان را مى‌گویم. ھمان گونه که وقتى کلید برق را مى‌زنید، صد عدد لامپ، بدون تقلید یک لامپ از لامپى دیگر روشن مى‌شود، لامپ این مسأله ھم از مرکز روشن شده بود. در واقع، مرکز، لامپ آنان را روشن کرد. ھمه آن‌ها یک مطلب شبیه به ھم گفتند:

«سوگند به خدا، از تو جدا نخواھیم شد، و ما جان‌هایمان را براى تو فدا خواھیم کرد. یا اباعبدالله! یا مى‌دانى با چه چیزى دفاع خواھیم کرد؟ با دل‌ها و با پیشانى‌هایمان که تیرھا به آن‌ها بخورد. با این بدنھایمان که شمشیرھا تکه تکه اش کنند. از تو دفاع خواھیم کرد».

یاران امام حسین(ع)، به جاى این که زره بپوشند، قلب خود را روى زره قرار داده بودند. مى‌گفتند: با قلب، با پیشانى و با سینه‌‏‌هایمان از تو دفاع خواھیم کرد.

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مھر/این مھر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟

اى حسین، اى اباعبدالله! مى‌خواھم بعد از تو به یک نفر محبت بورزم، به چه کسى محبت بورزم؟ مى خواھم بعد از تو عشقى بورزم. مى‌خواھم بعد از تو گرایشى پیدا کنم. مى‌خواھم از این جا، از تو روى گردان شوم و در این دنیا یک بلى بگویم، به چه کسى بله بگویم؟ خدایا اینان در چه مغناطیس و در چه جاذبه اى قرار گرفته بودند؟ جریان این‌ها چه بوده است؟ اگر زندگى معنا شود، اصلا ھیچ کس بحث از ھدف زندگى نمی‌کند، زیرا در درون ماھیت این زندگى، ھدفش نھفته است. والا، اشخاصى را مى‌بینید که ھفتاد یا ھشتاد سال، مقدارى خوردند و خوابیدند و حقوق مردم را پایمال کردند. ھم چنین، زندگى را با کمى شوخى و کمى ھم جدى سپرى کردند؛ حال، فلسفه این زندگى چیست؟ معطل نشوید! این نوع زندگى پوچ است و فلسفه ندارد. آقاى آلبرکامو، چرا وقت خود را تلف مى‌کنید و انرژى مغزتان را حفظ نمی‌کنید؟

ھم چنین، بعضى از غربى‌ها و شرقى‌هاى دنباله رو، چرا مغزتان را خراب مى‌کنید؟ این زندگى معلوم است که فلسفه و ھدف ندارد. از آن زندگى بحث کنید که درباره زندگى، حقایقى را مى‌گوید که ھمان شعر حافظ را به یاد آدمى مى‌آورد:

ھنگام تنگدستى در عیش و کوش و مستى /کاین کیمیاى ھستى قارون کند گدا را

آیا فلسفه اى بالاتر از این عمل حسین بن على سراغ دارید؟ حرکت حسین، موج فلسفه و موج حیات است. ھیھات منا الذله. تاریخ ھم نیست، زیرا با چشم خودمان، چند سال پیش دیدیم که ھمین جوانان و مردم، ھیھات مناالذله گفتند و روى تمام این جامعه را - به اصطلاح تا چند نسل - سفید کردند. خدا روى آنان را سفید کند و آن‌هایى که شھید شدند، خدا واقعا رحمتشان کند.

ھیھات مناالذله. محال است ما به ذلت تن بدھیم. آنان منطق حیات را شکوفا کردند و حیات شکوفا شد. این بحث مورد نظر ماست. در آن وضعیت حساس، به محمدبن بشر حضرمى که از صحابه بود، گفتند پسر تو در سر حدات رى اسیر شده است.

گفت: به خدا، ھم او را و ھم جان خود را در راه خدا حساب مى‌کنم. حسین را کجا رھا کنم و بروم؟ بگذارید پسرم اسیر شود. آیا من بعد از حسین زنده بمانم؟ حسین سخن او را شنید و فرمود: خدایت رحمت کند، من تو را حلال کردم، برو پسرت را نجات بده.

معناى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق این است. فلسفه بعثت من پیغمبر، که پشت سر ابراھیم آمده‌ام، که او پشت سر نوح آمده است، که او پشت سر آدم آمده است. لاتمم مکارم الاخلاق است. براى این که اخلاق را تکمیل کنم. کار اخلاق این است.

امروز به بعضى از دوستان عرض کردم که اخلاق چیست؟ آیا باید آن را در پانصد صفحه تعریف کنیم؟ در یک جمله؛ اخلاق یعنى؛ شکوفایى حقیقت درون آدمى، که نشاء و بذر آن را خود خداوند کاشته است.

حضرت به محمدبن بشر حضر مى‌فرمود: برو و او(پسرت ) را آزاد کن. گفت: کجا بروم؟ چگونه تو را در این حال رھا کنم ؟ «اکلتنى السباع...،» اگر درنده‌‏‌ها مرا تکه تکه کنند، از تو دست برنمى‌دارم. (سباع جمع سَبع یعنى درنده‌‏‌ها). پسر کدام است؟ تمام موجودیت من و دودمانم الان در جاذبیت تو ھستیم. حضرت فرمود: پس این چند تکه لباس را بگیر و بده به پسر دیگر خود، یعنى آن برادر دیگر را آن جا بفرست، بلکه بتواند او را آزاد کند. آن لباس‌ها در حدود ھزار دینار قیمت داشت. آن پدر در چه حالى و در چه وضعى امام خود را رھا نمی‌کند، و مى‌گوید: من گذشتم. یعنى بگذار پسرم اسیر شود و اقلا من اسیر نفسم نشوم.

حالا او(پسرم) اسیر فیزیکى شده است، آیا من اسیر روحى شوم؟ حضرت او را واقعا آزاد کرد. منظور حضرت، این نبود که خداوند تو را رحمت کند، یا این که من از شما راضى ھستم. فرمود اگر راھى دارد که او را آزاد کنیم، بیا این لباس‌هاى من. برو به برادرش بگو او را آزاد کند. این است شکوفایى گل حقیقت درون انسان‌ها که از دیدگاه انبیا، «اخلاق» نامیده مى‌شود.

سید بحرانى رحمة الله علیه در مدینه المعاجز و در روایتى مرسل، مى‌گوید که: این روایت از حضرت سجاد(علیه السلام) شنیده شد که مى‌گفت: روزى که پدرم در آن روز شھید شد، شب قبل از آن، اھل بیت و تمام یاران خود را جمع کرد و گفت: این تاریکى را براى خودتان سپر بگیرید و از دورِ من بروید، من شما را آزاد کردم.

البته جمله مزبور را قبلا نیز عرض کرده بودم و براى تأکید عبارات، مجددا بیان شد. وقتى که حضرت سیدالشھدا(علیه السلام) فرمود ھمه شما فردا شھید مى‌شوید، قاسم بن الحسن، علیه و على ابیه السلام و الصلوه گفت: عمو جان، آیا من ھم شھید مى‌شوم؟ او ھنوز به بلوغ نرسیده بود. حالا ابا عبدالله چه کار کند؟ آیا بگوید تو ھم باید شھید بشوى؟ عین ھمان سخنان ابراھیم(که به فرزندش اسماعیل گفت). ابراھیم به پسرش گفت: من در خواب مى‌بینم که تو را ذبح مى‌کنم نظر تو چیست؟ (فاءنظر ماذا ترى).

حضرت فرمود: قاسم، مرگ در نظر تو چیست ؟ وحدت منطق را ملاحظه کنید که چه طور ھمه این‌ها با ھم وفق دارند، واقعه عاشورا، چند سال بعد از دوران حضرت ابراھیم بود؟ به نظرم شاید بیش از دو ھزار سال. البته رقم دقیق عرض نمی‌کنم، قرن‌ها گذشته است. اما منطق، یک منطق است. حضرت گفت: فرزند برادرم، مرگ براى تو چگونه است؟ او ھم عرض کرد: عموجان؛ احلى من العسل(از عسل شیرین تر است).

فرمود تو ھم شھید مى‌شوى، اما بعد از یک سختى بسیار ناگوار که شاید بقیه به آن سختى دچار نشوند. روز عاشورا، به حضرت قاسم خیلى سخت گذشت. اما او قبول کرد و پذیرفت. در ھمین تاریخ است که شھادت آن طفل شیرخوار را ھم حضرت خبر داد و فرمود: من فردا به طرف خیمه‌‏‌ها
برمى گردم که ببینم آیا مى‌توان آبى پیدا کرد؟ و این طفل شیرخوار را به دستم مى‌گیرم، او را ھم شھید مى‌کنند.

در تاریخ است که شب قبل، خبر آن را داده بود. یک بار یا چندبار، قطعا با عمربن سعد صحبت کرده‌‏اند. سى نفر از ایشان با ھم آمدند. ھر دو گفتند عقب بروید تا بنشینیم و صحبت کنیم. امام حسین و عمربن سعد با ھم صحبت کردند، و حامى حق با حامى باطل، ھر دو به راه خود بازگشتند. او به راه خود و این ھم به راه خود. کلمات حسین در عمربن سعد تأثیر نکرد. البته در تواریخ نقل است که معلوم نشده است که این دو چه صحبتى کردند، ولى این مقدار ھست که حسین، دلیل و منطق خود را روشن کرده بود که بگذار من بروم به یک طرفى و کارى ندارم، تا ببینم کار به کجا مى‌رسد. مسلما این ھم درتواریخ ذکر شده که چنین ملاقاتى صورت گرفته است.

شیخ مفید مى‌گوید، حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: شب قبل از شھادت پدرم، من بیمار بودم و پرستارى‌ام را عمه‌ام به عھده گرفته بود. من دیدم پدرم، آرام از کنارى عبور مى‌کرد و در گوشه‌اى از خیمه‌‏‌ها نشست.

ھمان لحظه دیدم که وابسته ابوذر غفارى ھم با حسین بود و شمشیر خود را اصلاح مى‌کرد. رفتم و دیدم پدرم
این اشعار را مى‌خواند:

یا دھر اف لک من خلیل/ کم لک بالاشراق و الاصیل
من طالب و صاحب قتیل/ والدھر لایقنع بالبدیل
و انما الامر الى الجلیل/ و کل حى سالک سبیلى

(اى روزگار! اف بر تو که چنین یارى ھستى. چه قدر آغاز(صبح ) و انجام(شب ) دارى. چه قدر طالب و صاحب(حق) را کشتى. و روزگار ھرگز به جانشینى قانع نمی‌شود. و ھر زنده اى راه مرا خواھد پیمود(خواھد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم مى‌شود).

حضرت سجاد مى‌گوید: من نتوانستم خوددارى کنم، منقلب شدم و اشک ام جارى شد. عمه ام زینب زن بود، قلب او خیلى رقیق بود و بسیار شدید ناراحت شد. وقتى به حضور پدرم رسید، انقلاب خیلى عمیق عمه ام را دید و دست خود را به قلب او کشید و گفت: خواھرم! مالکیت به خود را از دست نده. خودت را داشته باش. پدرم، جدم، مادرم، ھمه از من بھتر بودند، اما آنان نیز رفتند. این راه، راه الھى است.

تفسیر آن را عرض مى‌کنم:

(اى زینب!) تو باید این مأموریت را به آخر برسانى. اى قھرمان دوم داستان کربلا، زنده کننده داستان تویى. چرا این قدر دستپاچه شده اى؟(حضرت سجاد) مى‌گفت من توانستم خودم را آرام کنم، ولى عمه ام زینب از حال رفت. حال غش به او دست داد، زیرا زیاد گریه کرد. این جمله ھم در تاریخ عاشورا آمده است: وقتى آن‌ها خواستند حمله را شروع کنند، حضرت به ابوالفضل فرمود: برادر برو به آن‌ها بگو چرا حمله کردید و چه مى‌خواھید؟ آن‌ها ھمان سخن خبیث خود را تکرار کردند که: ما مى‌خواھیم تو بیعت کنى، یا تو را پیش عبیدالله بن زیاد ببریم. حضرت فرمود: برادر، به آن‌ها بگو امشب را به ما مھلت بدھند.

بعضى از آن‌ها که خبیث ترین افراد بودند، خواستند مھلت ندھند. درباره این موضوع میان آنان اختلاف افتاد. بعضى گفتند: اگر غیر مسلمان‌ها از ما مھلت مى‌خواستند، ما مھلت مى‌دادیم. این پسر پیغمبر است.

آدم تعجب مى‌کند که مى‌گویند پسر پیغمبر! کدام حلالتان را حرام کرده و کدام حرامتان را حلال کرده است؟ چه خون ناحقى ریخته است؟. اى جوانان! ھوى و ھوس، انسان را به این مراحل مى‌رساند. با این که مى‌دانستند، اما استدلال کردند. گفتند: این پسر پیغمبر است و مھلت مى‌خواھد، آیا شما مھلت نمی‌دھید؟ و ھمان طور که مى‌دانید، در روز عاشورا، ھرچه امام حسین(ع) به آن‌ها احتجاج کرد، ھیچ کدام را نتوانستند جواب بدھند. شرم باد بر شما!

سرافکنده باشید اى جنایتکاران تاریخ! به این مرد نتوانستند جواب بدھند. امام حسین(علیه السلام) گفت: من چه کرده​ام؟ شما مى‌گویید جابربن عبدالله انصارى، ابوسعید خدرى، سھل بن سعد انصارى و زیدبن ارقم، از صحابه پیغمبر ھستند. از آنان بپرسید من چه کسى ھستم؟ آیا شما مرا نمی‌شناسید و به جاى نمی‌آورید؟ از آنان بپرسید که گناه من چیست؟ مگر شما به من نامه ننوشته​اید؟حر ھم گفت شما نامه نوشته اید و این فرد(حسین) را به این جا آورده اید، من که نامه ننوشته​ام.

حر وقتى برگشت، توبه​اش قبول شد. برگشت بجنگد و جنگید. گفت من که نامه ننوشته بودم، شما نوشته بودید. گفت: آیا واقعا با حسین مى‌خواھید بجنگید؟. بالاخره. غلبه با کسانى بود که گفتند مھلت بدھید. آن وقت تا صبح این‌ها (حسینیان) معلوم است چه کردند. شبى که دیگر روز آن، آخرین روز آنان بود. آخرین شبى بود که به خود مى‌دیدند و شب وداع با جھان ھستى بود.

شب وداع با این ستارگانى بود که میلیون‌ها سال درخشیدند. زیر آن‌ها چه حوادثى اتفاق افتاده و آن شب ھم شاھد چنین حادثه اى بودند.
ھمه آن‌ها تا صبح نخوابیدند. نماز قیام مى‌خواندند و یا از خدا طلب استغفار مى‌کردند. استغفرالله ربى و اتوب الیه. معناى استغفار چنین است: خدایا بازگشت ما به سوى توست. و چه حالتى روحانى است. در آن ھنگام، این طرف(حسینیان ) در چه حال و آن طرف(یزیدیان ) در چه حال بودند!؟

رگ رگ است این آب شیرین و آب شور/در خلایق مى‌رود تا نفخ صور
از جھان دو بانگ مى‌آید به ضد/تا کدامین را تو باشى مستعد

پروردگارا! ما را از طرفداران بانگ حق بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از پیروان آنان که صداى حق را در این تاریخ طنین انداز کرده‌‏اند، قرار بده.

خداوندا! پروردگارا! خدماتى که در این روزھا - آقایان و خواھران - درباره بنده تو حسین انجام مى‌دھند و سال به سال ھم رونقش بیشتر مى‌شود(ھرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق) نه فقط نمی‌میرد، بلکه روز به روز انبساطش بیشتر مى‌شود، قبول بفرما. خدایا! از کسانى که کلمه عشق را به مسائل پایین تنزل داده و مردم را از عظمت این کلمه سازنده محروم کردند، انتقام بگیر.

خدایا! پروردگارا! این عشق حسینى و الھى را از ما مگیر. پروردگارا! ما را موفق بدار تا از این عشق، حداکثر بھره بردارى را بنماییم.

خداوندا! پروردگارا! ھمان طور که پدران ما را موفق کردى دامان حسین را به دست ما دادند، ما را نیز موفق بدار، تا دامان حسین را به این جوانانمان بسپاریم.

مطالب مرتبط
captcha