
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «حسین(علیه السلام)؛ قهرمان مدیریت» در شب هشتم محرم سال 1373 است:
بحثى که در این جلسه میخواھیم مطرح کنیم، از یک جھت براى عده زیادى مورد سؤال است. آنان سؤال میکنند: ھدف حیات چیست که دفاع از شرف و کرامت آن، موجب بروز حادثه خونبار دشت کربلا شده است؟ ھدف زندگى چیست؟
این که: «ما براى چه آمده بودیم و به کجا میخواھیم برویم»، از زمانهاى پیش مورد بحث قرار گرفته و نھایت امر، پاسخهایى ھم داده شده است. تمام این پاسخها، از خود حیات طبیعى سرچشمه میگیرد، اما جوابها قانع کننده نبوده است. مثل این که در پاسخ از چگونگى ھدف زندگى، بگویند زیاد بخورید. بسیار خوب، من فلسفه خوردن را از شما میپرسم. میگویند علم زیاد فرا بگیرید. بسیار خوب، من در فلسفه ھمین معنا از شما میپرسم که: یکى از شئون حیات انسانى که فراگیرى علم است و از طریق علم و جھان بینى، ارتباط با واقعیات دارد، نھایتا چه میشود؟ اگر بگویید براى این که بتوانید براى خویشتن تکاپو کنید، میپرسم پس فلسفهاش چیست؟ این متن حیات طبیعى است. من ھمین سؤال را میکنم.
به ھر حال، این قاعده در نظر شریفتان باشد که ھر کس خواسته است براى ھدف زندگى، از خود ھمین زندگى طبیعى، چیزى در بیاورد، نمیشود، زیرا آن چه که در زندگى طبیعى میبینیم، سایههاى ماست. (مولوى) واقعا در این دو بیت چه کرده است:
لطف شیر و انگبین عکس دل است/ھر خوشى را آن خوش از دل حاصل است
پس بود دل جوھر و عالم عرض/سایه دل کى بود دل را غرض
اگر بخواھیم عظمت داستان حسینى را بفھمیم، باید بفھمیم ھدف حیات چیست
ھدف باید از بالا شروع شود. ھدف باید از بالا تعیین بشود. به ھر حال، قبلا اشاره شد به این که اگر بخواھیم عظمت داستان حسینى را بفھمیم، باید بفھمیم ھدف حیات چیست. براى این که بفھمیم ھدف حیات چیست، اولین قدم این است که بفھمیم حیات و زندگى چیست؟ (و این است که) فھمیدن درباره زندگى و حیات را باید براى خودمان به صورت جدى مطرح کنیم. آیا زندگى ھمین است که متأسفانه قریب به اتفاق مردم دنیا آن را زندگى مىدانند؟ به راستى آیا زندگى آنها زندگى است؟ یا حیات چیست؟
البته اگر بخواھیم ادعا کنیم که ھمه ابعاد حیات و استعدادھاى حیات را میتوانیم بفھمیم، ادعایى است بس بزرگ. اما به آن مقدار از نمونهها و استعدادھا و نیروھا و ابعادى از حیات میتوانیم برسیم که ھدفش را شھود و درک کنیم و آن وقت بگوییم: «انى لا ارى الموت الا سعاده»(من مرگ را جز سعادت نمیبینم). پس از دسترسى به آن نمونهھا، شکوفایى حیات، یعنى شھادت در راه دفاع از شرف و حیثیت خود و انسانهاى دیگر را میفھمیم.
خدایا! درود و سلامت را بر جان و روان و جسم این مرد(حسین ) بفرست که از شرف انسانیت دفاع کرد. براى او فقط خودش مطرح نبود. بسیار کوته نظرى است که کسى بگوید: حسین بن على براى صیانت ذات، براى صیانت شرف و کرامت ذات خویشتن، چنین اقدامى فرمود. اما اگر ھم کسى بگوید و تفسیر کند که: خویشتن او (حسین) گسترده بر تمام خویشتنهاى آدمیان است، عیبى ندارد که آن وقت بگویید: (حسین) از خویشتن دفاع کرده است. ولى معناى خویشتن او چیست؟ معناى خویشتنى که پدرش على(علیه السلام) نشان داد و فرمود:
(به من خبر رسیده است که مردانى از آن سپاھیان، بر زن مسلمان و نیز زن غیر مسلمان که معاھده زندگى در جوامع اسلامى او را تأمین نموده است، ھجوم برده، خلخال از پا و دستبند از دست آنان در آوردهاند، گردن بندھا و گوشوارههاى آنان را به یغما بردهاند. این بینوایان، در برابر آن غارتگران، جز گفتن : انالله و اناالیه راجعون و سوگند دادن آنان به رحم یا طلب رحم و دلسوزى چارهاى نداشتهاند. آن گاه سپاھیان خونخوار، با دست پر و کامیاب برگشتهاند، نه زخمى بر یکى از آنان وارد شده و نه خونى از آنان ریخته است. اگر پس از چنین حادثه(دلخراش)، مردى مسلمان از شدت تأسف بمیرد، مورد ملامت نخواھد بود، بلکه مرگ براى انسان مسلمان به جھت تأثر از این حادثه، در نظر من امرى است شایسته و با مورد).
این «من» گسترده، حتى به جان غیر مسلمانها رخنه کرده است. (على) میگوید: ناله او(انسان) ناله من است. این روح در حسین نیز مجسم است. دفاع حسین(علیه السلام)، دفاع از چنین خویشتن گسترده به تمام «من»ھاى آدمیان و دفاع از انسانهاست. این موضوع را قبلا نیز عرض کرده بودم.
«حسین، محبوب ترین مردم نزد مردم است»
بسیار خوب، ببینیم این حیات چیست که این ھمه توفان و این ھمه تموجات در طول تاریخ و در گذرگاه تاریخ به راه انداخته است و ما در صدد فھم ھدف آن ھستیم. میخواھیم بفھمیم حیات چه ھدفى دارد که یک چنین قربانىاى دارد. چه نوع قربانىاى؟ حتى دشمنانش نوشتهاند که: معاویه به یزید گفته بود که این شخص(امام حسین(علیه السلام) حسابش غیر از بقیه است. گفته بود کھ: «حسین، محبوب ترین مردم نزد مردم است». محبوب ترین مردم نزد مردم در کجا؟ در یک جامعه تناقض انگیز. جامعه آن روز، جامعه اى سالم و یک دست نبوده است.
حسین در آن جا محبوبترین بوده است. دوبارهعرض میکنم: محبوب ترین مردم، عبارت ولید است. معاویه چیز دیگرى گفته بود. این عبارت استاندار مدینه است که مأمور شده بود تا خبر مرگ معاویه را به حسین و عبدالله بن زبیر و چند نفر دیگر بدھد. ولید به عبیدالله بن زیاد چنین نوشته بود: «شنیدم حسین رو به عراق میآید و او محبوب ترین مردم نزد مردم است».
ھمان گونه که قبلا عرض کردم، یک دفعه در یک خانواده، کسى محبوب میشود، یا در یک شھر یا در یک روستا محبوب میشود، اما یک مرد در دوازده کشور اسلامى - آن ھم با صدھا نظریات، عقاید، مکتبها، آراى سیاسى و حقوقى متنوع – محبوبترین مرد است. این(محبوبیت) را معنا کنید. حسین قربانى این راه است، او قربانى شرف حیات انسانهاست. پس گذر ما میافتد به فھم این مسأله که حیات چیست؟
خدا از کسانى که نگذارند مردم با ھدف حیاتشان آشنا شوند، انتقام میگیرد
خدا با آن انسانهایى که وسایل تخدیر و وسایل ناآگاھى انسانها را آماده کنند تا نفھمند که این حیات چه بوده، چه خواھد کرد؟ به قول یکى از بزرگ ترین انسان شناسان دھر؛ «کسى که نمیخواھد بفھمد ھدف حیاتش چیست، او با خویشتن در حال مبارزه است و منکر خویشتن است».
با این که بشر ھنوز نھادھاى خود را کاملا در تاریخ مطرح نکرده است(درست دقت بفرمایید، مخصوصا جوانان دقت کنند)، این شخصیتهاى بزرگ سازنده تاریخ، از آن(نھادھاى بسیارى) که در درون داشتند، مقدار کمى به ما نشان دادهاند. اشتباه میکند کسى که بگوید فارابى ھمین بود که در 60 - 50 سال به ما نشان داد، یا ابن سینا ھمان است که به ما نشان داد، یا ابوذر غفارى شخصیتى است که در ھمان چند روز صدر اسلام و در تبعید به ربذه، به ما نشان داده است.
غروب فرا رسیده است و ابوذر آخرین نفسهاى خود را میکشد. در کجا؟ در بیابان ربذه. میخواھم این را بگویم تا ببینید ابوذر اگر میدان داشت، چه میشد. کم کم به دروازه ابدیت نزدیک تر میشود. ھمسرش(دخترش) بناى گریه کردن را گذاشت.(درباره ھمسر یا دختر ابوذر، دو تاریخ نقل شده است).
گفت: چرا گریه میکنى؟ گفت: ھمسر عزیز، ھم اکنون که تو از دنیا میروى و من تنھا ھستم، چه کنم؟ ابوذر فرمود به آن طرف نگاه کن. آن سیاھى که از دور میبینى، کاروانى است که میآید و به طرف مدینه میرود. تو برو کنار جاده بایست، وقتى که آنها رسیدند، به آنان بگو(این جا نقل تواریخ مختلف است)، مردى (مسلمان یا یکى از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله ) در این جا از دنیا رفته است، سپس آنها میآیند و به کفن و دفن من مشغول میشوند و مرا دفن میکنند، سپس آنان تو را به مدینه و به دودمان خودت میرسانند. ناراحت نباش.
واقعا اگر براى این مرد میدان بود، چه میکرد و به بشریت از عظمتهاى حیات چه نشان میداد؟ گفت: ھمسر من(دختر من )، این گوسفند آخرین روزى من و آخرین متاع من از این دنیاست. ھنگامى که آنها از راه رسیدند، بگو ابوذر وصیت کرده است: «بیش از این که به کار تدفین او مشغول شوید، این گوسفند را ذبح کنید و بخورید و براى من مجانى کار نکنید».
آیا تاریخ اجازه داده است که ابوذر را بشناسیم؟
آیا ابوذر(نھاد) خود را نشان داده است؟ آیا تاریخ اجازه داده است که ابوذر را بشناسیم؟ آیا محیط، این امکان را به ما داده است تا بفھمیم ابوذر غفارى کیست؟ که ھفتصد سال بعد از او، ابن خلدون تازه وارد ارزش کار شده است. نیز بعد از او، «ریکاردو»ھا. این معنى را ابوذر از کجا گرفته بود؟ از یک آیه قرآن؛ «و لا تبخسوا الناس اشیائھم؛ کار و کالاى مردم را از ارزش نیندازید». ارزش حقیقى کار و کالا را بدھید .دقت کنید: آیا جانى که از امواج این جان، چنین قطرهاى به تاریخ تراوش کند، ھدف این جان در خودش نیست؟
نشانى جان ما را چه کسانی به دست میدھند؟
آیا این شخص در آن بیابان خشک و بى سر و ته، بدون رسیدن به ھدف اعلاى حیات، میتواند این سخن را بگوید؟ سلام و درود خداوندى بر روان این انسانها، که ما را با جان خودمان آشنا میکنند. نشانى جان ما را اینھا به دست میدھند. به کجا میخواھید بروید؟ از کدام رمانها؟ البته مطلقا روش رمانتیک را محکوم نمیکنیم، زیرا مطالب خیلى مھمى ھم چون بینوایان را داریم.
به کجا میروید؟ در علوم انسانى از چه کسى میخواھید تقلید کنید؟ در علوم انسانى درباره انسان، آن حقایق را از چه کسى میخواھید بگیرید؟
نمونههایى درباره این که: «حیات چیست؟»
بشر در سرگذشت خود، با این که نتوانسته است تمام نھادھاى خود را بروز دھد، اما تکاپو کرده است.
نمونه یک. کمالات علمى فوق تصور و حقایق مھمى را از خود نشان داده است. ھمین موجود که انسان نام دارد، در رشتههاى گوناگون، به کمالات علمى رسیده است و مدام به اکتشاف، اختراع و فھمیدنها نایل شده است. به نظر شما، اینها از چیست؟ آیا از زمین روییده، یا از آسمان آمدهاند؟ یا ھمه این دانشها، متعلق به جانهاى شماست؟!
بعضىها حدس زدهاند که فعلا کتابهاى موجود در دنیا، بیش از پنجاه میلیارد نسخه است. ھفتصد الى ھشتصد میلیون از نسخ موجود، درباره خود انسان و درباره علوم انسانى است. این یکى از کارھاى جان شما و یکى از کارھاى حیات شماست. حال، میخواھیم ھدف این حیات را به طور فردى، یا جمعى پیدا کنیم. (در تاریخ) انسانى داریم که به طور فردى، ھشتصد تألیف از ایشان نقل شده است. انسانى داریم که به طور فردى، ھمه شما آنان را میشناسید، حتى بچهها ھم آنان را میشناسند.(ادیسون) بیش از نھصد اکتشاف از او نقل شده است. ما با این حیات سروکار داریم، نه با 2200 کاسه آبگوشت و 400 متر قماش و... اینها حیات نیست. صدق الله العلى العظیم.
واقعا عجیب است. خدایا، با وجود آیههاى شگفت آور تو، باز از پیغمبر ما اعجاز میخواھند. «یعلمون ظاھرا من الحیوه الدنیا و ھم عن الآخره ھم غافلون»: از زندگى دنیا، ظاھرى را میشناسند و حال آن که از آخرت غافلند.
نمونه دو. نبوغهاى متنوع ھنرى آثار خود را در صفحات تاریخ به نمایش گذاشته است. لازم است اینها را ھم در یک جا جمع کنیم و ببینیم که این ھنرمندان، این نوابغ در رشته ادبیات، در رشته نقاشى و در سایر رشتهها چه کردهاند؟ مغز ھمه ھم یک نوع مغز است. اگر تعداد سلولها در مغز، ھشتاد میلیارد است، در ھمه مغزھا نیز ھمان تعداد است. آن وقت، آن ھم یک میدان مادى(قلم و کاغذ) براى این نقاش است.
اصل، آن چیزى است که این کارھا را انجام میدھد و فعلا او را فقط میگوییم. «آن» على الحساب باشد تا پس از بررسى، معلوم شود که (آن) چیست.
نمونه سه. بروز کمالات جھان بینىهاى اعلا، که یکى از موارد اثبات وابستگى جان آدمى با خداست.
عقل ما بر آسیا کى پادشا گشتى چنین/گرنه عقل مردمى از کل خویش اجزاستى
یک فیلسوف حق ندارد در این دنیا و درباره جھان ادعا و اظھار نظر بکند، مگر این که باید به ھستى مشرف باشد. اکنون، سؤال ما این است که این جمجمه محدود، با این مغز محدود در یک کره محدود، چه طور به ھستى اشراف پیدا میکند؟ البته به کیھان ھم قناعت ننموده و میگوید: من به ھستى حکم میکنم؛ درباره ھستى که کیھان جزئى از آن است. کیھان چیست؟ میلیاردھا کھکشان. من بر آن حکم میکنم!
ما درصدد شناخت ھدف این نوع حیات ھستیم، نه آن حیاتى که وجودش در یک قوطى کبریت خلاصه شده است و از قوطى کبریت، تمبر، چپق و سرچپق، کلکسیون جمع میکند. آیا حیات این نوع افراد را میخواھید؟
زمانى با بعضىها، بحثها و مراسلات علمى داشتیم. به برتراند راسل این مطلب را نوشته بودم که: مسأله الله این است: از ذھن و دھان چه کسى میخواھیم بگیریم و بگوییم (خدا) ھست یا نیست؟ آیا از ذھن بعضىها مثل موسولینى؟! البته این را این طور به ایشان ننوشتم، ولى در نوشتههایى که در انتقاد از مطالبشان داشتم، نوشتم. موسولینى - البته در آن زمانى که خلبان بود - میگوید: آن موقعى که اتیوپى را ما بمباران میکردیم، اى خدا وقتى که آتش از این خانههاى بوریایى شعله ور میشد، چه قدر زیبا بود! آیا شما از کله این شخص میخواھید خدا در بیاورید و بعد ھم در آن شک کنید؟ یا از مغز حسین بن على، یا از مغز ابراھیم خلیل؟
«کیف یستدل علیک بما ھو فى وجوده مفتقر الیک؟»: خداوندا! چگونه با این موجودات که در وجود خود، نیازمند تو میباشند، به سوى تو راھى بیابم ؟
«ایکون لغیرک من الظھور ما لیس لک حتى یکون ھو المظھر لک؟»: آیا حقیقتى غیر از تو، آن روشنایى را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟
زھى نادان که او خورشید تابان/ به نور شمع جوید در بیابان
آیا خورشید را با نور شمع باید دید؟ اینک، خداى حسین را ببینید:
ھمه عالم فروغ نور حق دان/ که حق در وى ز پیدایى است پنھان
اگر خورشید بر یک حال بودى/فروغ او به یک منوال بودى
از این فرھنگ نگھدارى نموده و آن را از دست ندھید. این فرھنگ، فرھنگ جان ماست.
میخواھید فلسفه حیات را از چه کسی بدانید؟
آیا خدا را از ذھن «موسولینى»ھا میجویید؟ آیا خدا را از ذھن کسانى میجویید که کشتار سیصدھزار نفرى میکردند، و بعد ھم روى تپههاى مغرب زمین مینشستند و موسیقى مینواختند؟
نرون موسیقى میزد و خیلى ھم خوشحال بود که سیصد ھزار تن را به خاک و خون ریخته بود. ھمان مکانى که الان معروف است که میگویند واتیکان روى آن بنا شده است. آیا خدا را از او میخواھید بجویید یا از ابراھیم خلیل(علیه السلام)؟ خدا را از چه کسى میخواھید بجویید؟ میخواھید فلسفه حیات را بدانید، اما از چه کسى؟ از حیات آن مگسى که در جایگاه ریزش بول حرکت میکند؟ یا از مگسى که روى کاھى بر سطح آن بنشیند و بگوید دریا این است و این ھم کشتى و من کشتى بان آن ھستم!؟ آیا این نوع حیات را میخواھیم فلسفه اش را پیدا کنیم یا آن حیاتى که نمونههایى از آن را عرض کردم، که واقعا بدون مبالغه، یکى از صدھا نمونه است؟!
بروز کمالات جھان بینىهاى اعلى، یکى از موارد اثبات وابستگى جان آدمى با خداست. من در یک کره خاکى نشستهام که در مقابل یک دریاى بى پایان، به اندازه یک خردل است. آن وقت، براى تمام ھستى میخواھم حکم صادر کنم. آیا غیر از این که یک بارقه الھى به مغز شما سر بکشد و این حرف را بزند، راه دیگرى دارد؟ آن ھم درباره حیاتى که (وابستگى جان آدمى را با خدا)، حسین(علیه السلام) از آن دفاع کرده و از شرف این حیات دفاع نموده است.
شما درباره این نوع (حیات) میخواھید صحبت کنید. کافکا چه کارى به این مسائل دارد؟ آلبر کامو با این حیات چه کار دارد؟ شما به کتابهایشان مراجعه بفرمایید. حیات را آن طور مطرح نکرده اند که مفھوم حیات چیست؟ بلکه حیات را به صورت یک نمودھاى ظاھرى و بسیار سطحى و دم دستى مطرح میکنند و سپس میخواھند به ما بگویند: «آیا دیدید که حیات فلسفه ندارد؟». خواھش میکنم اثبات نکنید، زیرا ما جلوتر از شما میبینیم. چرا زحمت کشیدهاید؟ چرا این ھمه ارزشهاى مغزى کلان و گران قیمت را صرف اینها کردهاید؟ اول به من(انسان) بگویید حیات چیست، سپس بگویید که آیا ھدف دارد یا ندارد! و اگر حیات واقعا مطرح شود، شما خواھید گفت: ھدف این جا بوده است.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد/آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوھرى کز صدف کون و مکان بیرون بود/طلب از گم شدگان لب دریا میکرد
نمونه چھار. نبوغهاى صنعتى و فعالیتهاى بسیار دقیق و ظرافت کارىهاى قلمرو فن آورى، که حصول تدریجى آنها در تاریخ بشرى، نمیگذارد اھمیت آن را بفھمیم. تا بفھمیم این یک ذره(مغز) چه کرده است.
سوار ھواپیماى 747 میشویم و دو ساعته به جده میرسیم. ما فقط ھمین را میبینیم، اشعه «x» را نیز میبینیم. آیا براى به وجود آمدن این ھمه حقایق شگفت انگیز و محیرالعقول به نام فن آورى، نباید سراغ این جان را بگیریم که این مغز چه(قدرتى) دارد؟ بعد ھمین طور اظھار نظر میکنیم. به چه کسى میگویید...؟
اگر به شما بگویند ابتدا از حیات چیزى به ما بگو، بعد درباره ھدف ما قضاوت کن، آن وقت در پیش وجدان، در پیش تاریخ و در پیشگاه خدا چه خواھى گفت؟ آیا حیات را شناخته بودى که گفتى ھدف ندارد؟
آرى، این ھمه مسائل فن آورى، الان براى ما آسان به نظر میآید. ھمین که الان در زیر نور برق نشستهایم و از آن استفاده میکنیم، مقدماتى در عبور و مرور به این لامپ که این روشنایى را نگه میدارد و این طور دنیا را روشن میکند، چه فعل و انفعالاتى وجود دارد. (اما در حیات) چه انتقالات، چه جھشها، چه تداعى معانىھا و چه اندیشههاى منطقى و فوق منطقى وجود دارد؟ مگر شوخى است؟ بفرمایید شما ھم حیات(زندگى) بسازید. اینها را جمع کنید و سپس ببینید که ھدف این حیات چیست. چون اگر (نبوغ) در این شخص جلوه کند، به معناى این نیست که من ندارم. او در این کار قدم برداشته و شما ھم (نبوغ) دارید، ھمه انسانها دارند، حیات و مغز آدمى نیز این(نبوغ) را دارد.
نمونه پنج. انواع مدیریتهاى معقول و شایسته در اداره تمدنهاى گذشته، که موجب بروز شناخت ثابتهاى اصیل و پایدار براى اداره حیات معقول بشرى شده است.
به نظر نمیرسد که تاکنون چه مدیریتهایى در دنیا به وجود آمده است. توین بى، بیست و یک تمدن را بیان کرده است که تمدن چیست؟ و (از جمله) تمدن اسلام، تمدن بیزانس، تمدن حیثیین، تمدن بین النھرین و... چه بود؟ مثلا آن یکى در تاریخ جلو بود، این یکى بعدا بود. بروز و اعتلاى امپراتورى بزرگ روم به این علت و آن دلیل بود و تمام شد! ولى واقعا در تمدنها چه روى داده است؟ چگونه مدیریتها انجام گرفته است؟ ما ھم در داستان خودمان و در درس خودمان، این مطلب را داشته باشیم که: چه مدیریتى در درون حسین بود که با این که از موقع رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) با مسائل سخت، تنش دار و ضربهاى روبه رو شده بود، اما به آرامى آنھا را تحمل کرده بود؟ او دیده بود از دست پدرش چه(اشخاصى) را گرفتند. چه کسانى را؟ مالک اشتر، ابوذر، عمار یاسر، و... ھمه این مسائل را با چشم خود دیده و آرام با ھمه این سختىها روبه رو شده بود.
بر لبش قفل است و در دل رازھا/لب خموش و دل پر از آوازھا
عارفان که جام حق نوشیده اند/رازھا دانسته و پوشیدهاند
آیا (رویارویى با این سختىها) شوخى بود؟ مدیریت این شخصیت، «من» خود را، کافى است نشان بدھد که ھدف حیات چیست. بعد از دوران على بن ابى طالب(علیه السلام) و دوران برادرش امام حسن مجتبى(علیه السلام)، چه سختىها و چه فشارھا دید، اما یک جمله که مخل باشد بر مدیریتى که تا داستان نینوا نیز ادامه پیدا کرد، از ایشان گفته نشد. دقت بفرمایید که چه قدر مالکیت بر نفس میخواھد. ایشان این را به نام و عنوان قاعده به ما آموخت کھ: «تا مدیریت بر خویشتن نداشته باشیم، درصدد مدیریت بر دیگران برنیاییم، زیرا خطرناک است».
(متأسفانه بعضىها) به جھت عدم مدیریت و عدم مالکیت به نفس، جامعه را از عظمتهاى خود محروم کردند. (وایتھد) میگوید:«آن فلاسفه، ما را محروم کردند». اى انسانها! مدیریت کنید، زیرا ما به شما احتیاج داریم. نخست خویشتن و سپس دیگران را مدیریت کنید.
یکى از مطالبى که واقعا جا دارد بحث شود، این است که امام حسین(علیه السلام) چگونه خویشتن را مدیریت کرده است؟ او پنجاه و ھشت سال و طبق بعضى از روایتها، پنجاه و ھفت سال داشت. این که گاھى میگویند:السلام علیک یا اباعبدالله، سلام الله علیک یا اباعبدالله، مسأله خیلى ریشه دار و پرمعناتر از تصور ماست. آیا میدانیم با چه کسى رویاروى ھستیم؟ علیک سلامى، «سلامم بر تو باد اى حسین». خطاب شما به حسین نیست، بلکه خطاب به حمایت از باعظمت ترین ارزشهاى بشریت است. آیا حسین شخصا به سلام من و شما احتیاج دارد؟
مدیریت بر خویشتن(داراى اھمیت ویژهاى است). تاکنون مدیریتهایى، مخصوصا از کسانى که در مسیر کمال بودند، دیده شده است. (به عنوان نمونه): مدیریت خود خاتم الانبیا محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله ) را در نظر بگیرید. مدیریت على بن ابى طالب(علیه السلام) را در آن پنج سال و نیم(زمامدارى) و پیش از آن پنج سال و نیم در نظر بگیرید، که یک جامعه پر از ضد و نقیض و پر از غوغا بوده است. على چگونه خودش را مدیریت کرده است؟ چه مطلقى در درون او بود که على بن ابى طالب، ھم در محراب(عبادت) و ھم در میدان جنگ، ھم سر کوى یتیمان، و ھم در رأس طرح بزرگترین جھان بینىهاى الھى، ھمان على بن ابى طالب بود. این چه نوع مدیریتى بوده است؟ ما میخواھیم ھدف این حیات را بفھمیم. بعد از این که خواص و مختصات حیات را فھمیدید، آیا باز از من خواھید خواست، که فلانى، در ھدف حیات بحث کنید؟ ھدف حیات، یعنى شکوفایى این (نمونههایى که عرض کردم) که مجموعا نمونه الھى دارد. «و ان الى ربک المنتھى»: ھمه امور به پروردگارت منتھى میگردد .به «ربک» راھیابى پیدا خواھد کرد و در آن جا ھدف آشکار میشود.
نمونه شش. کمالات اخلاقى و دینى و عرفانى که در ھر برھه از تاریخ، و در ھر جامعهاى که تا حدودى به ارزشهاى انسانى نایل گشته، در وجود تکاپوگران راستین واقعیت پیدا کردهاند. ھر چند که این تکاپوگران بزرگ میدان حیات معقول، و این مسابقه دھندگان خیر و کمال، اقلیتهایى در جوامع بودهاند، چونان اقلیت چشم در این بدن. چونان اقلیت مغز که در این بدن بزرگ ھفتاد یا ھشتاد کیلویى، که یک یا دو کیلوگرم بیشتر وزن ندارد، و اگر آن حق حاقش را بخواھیم در نظر بگیریم، خیلى کمتر از اینهاست، اما ھمین وسیله(مغز) چیست؟ وسیله گردانندگى تمام دنیا! حال، این را میخواھیم بدانیم که (اگرچه) اشخاص کمال یافته در اقلیتاند، ولى ھمانند چشم که در مقابل این بدن شما خیلى کوچک است، و ھمانند مغز هم که در بدن شما چیزى نیست، (جوامع را ارزشهاى والاى انسانى بھره مند ساختهاند).
اگر در دنیا ھیچ شھیدى به جز حسین بن على(علیه السلام) نبود، کافى بود که کل ھستى بگوید من به ھدفم رسیدم.
سؤال میگوید؛ من سؤال کننده الان این جا توقف کردهام و نمیدانم. معناى سؤال ھمین توقف است. ممکن است یک جواب، (شخص سؤال کننده) را به حرکت بى نھایت در آورد. ماشین شما در مقابل پمپ بنزین ھم توقف میکند، ولى (آن توقف)، براى سوخت گیرى و نیروگیرى است. او در بارگاه تو اى معلم عزیز، میگوید به من نیرو بده، چون من در حال حرکتم.
این کمالات اخلاقى و دینى و عرفانى، در ھر برھه از تاریخ، در ھر جامعه اى که تا حدودى به ارزشهاى انسانى نایل گشته، در وجود تکاپوگران راستین واقعیت پیدا کرده است، ھر چند که این تکاپوگران بزرگ در اقلیت بودهاند. راههایى که «اویس قرنى»ھا و «مالک اشتر»ھا و سایر پاکان اولاد آدم رفتند، اگرچه استثنایى نیستند و در اقلیتاند.
هر روز منتظر مطلب تازه بودم ، سخنرانی هارو دنبال میکردم و این مطالب رو رزق با برکت روزهای آغازین سال م میدونم .. سلام خدا بر حسین علیه سلام و درود دوستداران حسین(ع) بر شما