
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «حسین(ع) به نشان ابدیت» است که در شب ششم محرم سال 1375 ایراد شده است:
مسلم است که یک حقیقت را میتوان از دو چیز شناخت. به عبارت دیگر: از دو مؤلفه میتوان دریافت که این حقیقت دارای اهمیت در چه درجه و ارزش و مرتبهای است؟
1. ذات خود آن حقیقت است. وقتى که آدم واقعا به ذات نور بیندیشد، میگوید: نور یک چیز بسیار با ارزش است. ما به وسیله نور، اجسام، پدیدهھا، رنگها و ھمدیگر را میبینیم. یعنى توجه شما به خود نور و به ذات نور، براى شما اثبات میکند که این نور داراى اھمیت است.
زندگى بالاتر از این دانستنىھاى ماست
2. نظر به مختصات، لوازم و سایر پدیدهھایى که از آن شىء بروز میکند، که حیات و زندگى از آنھاست. چون حقیقت زندگى «آن چنان که ھست»، بر ما مجھول است. مجھول به این معنا، نه این که دانش و دانستنىها درباره زندگى نداریم. ما خیلى دانستنى داریم. ولى زندگى بالاتر از این دانستنىھاى ماست.
چه کوچک فکر میکنند کسانى که با معلومات محدود درباره انسان، داورىها به راه انداخته و از خود ھم راضى ھستند و گمان میکنند براى بشر سخنى میگویند. با این معلومات محدود، ما نمیتوانیم حقیقت حیات را درک کنیم و بفھمیم حیات چیست. شعر زیر به یک معنا اشاره به مطلب دارد:
«حیوان مستحدث من جماد الذى حارت البریه فیه»: چیزى که مردم درباره آن در حیرت فرو رفتهاند، زندگى است که از جماد ایجاد میگردد(ابوالعلأ معرى).
آن چه که باعث حیرت تمام انسانھاست، این است که زندگى از کدام پل عبور میکند؟ که از این جماد برمیآید و این طور جلوه پیدا میکند. این مطلب، ھمه را حیران گذاشته است. البته خوش باورىها ھمه جا وجود دارد.
بهویژه با یک مقدار مطالب محدود - که مقدارى ھم خوشایند، یا یک مقدار جذابیت ھم داشته باشد - درک و جویندگى آدمى درباره آن حقیقت، به سرعت به پایان میرسد. در صورتى که آن حقیقت، ھیچ چھرهای از خود نشان نداده است.
البته درباره معنا و حقیقت زندگى از نظر بیولوژى، از نظر فیزیولوژى، از نظر خود طبیعت این حیات، از نظر آغاز وجودش در این کره خاکى و از نظر لوازمى که از خود بروز داده، خیلى سخنها گفته شده است. ما نمیتوانیم تلاشى را که بشر انجام داده است، نادیده بگیریم. اما...، یک «اما» کوچک در این جا مطرح است.
ما زندگى را به عنوان یک پدیده و یک حقیقت براى خودمان مطرح میکنیم و کارى با این نداریم که این حقیقت چه دارد، چه میتواند داشته باشد و چه امکانى را این زندگى دارد. متأسفانه غالبا در تاریخ، فقط یک بعد از آن حرکت میکند تا به انسان بگویند: چه بودى؟ میگوید «این بودم و خداحافظ»! جاى تأسف است و با مشاھده این معنا، چگونه عدهای از این معلومات محدود رضایت دارند.
به ھر حال، این مطالب براى درک این حقیقت کافى نیست. البته عمرھا کوتاه، وقتها و فرصتها کم، حوصلهھا کم، و مکتب خم رنگرزى ھم که بسیار رایج است. یا شخصى رسالهای (درباره این موضوع) بنویسد و کار را تمام شده تلقى کند. یا فوق لیسانس و دکتراى خود را اخذ نموده و پى کار خود برود. یا اگر درباره حیات تحقیق کند، چند مطلب به دست بیاورد و به عنوان کشفیات تازه مطرح کند. اما حقیقت حیات و زندگى چیست؟ درباره این که (حقیقت زندگى) چیست که یک دفعه از ھمه آن چه در این جھان با آن مربوط است، تفکیک و جدا شده، مىتوان بحث کرد. مثالى عرض میکنم که بحث ما مشکل نباشد:
یک برگ از درخت را قیچى نموده و به آزمایشگاه میبریم. حال، میتوانیم درباره این برگ بریده از شاخه، تحقیقات، آزمایشها و تجاربى داشته باشیم و معلوماتى به دست بیاوریم. این یک علم است.
علم دیگر، این است که برگ را طورى دیگر بشناسیم. آن برگى که متصل است به شاخهای، که متصل است به ساقهای، که متصل است به ریشهای، که متصل است به مواد غذایى زمینى، که متصل است به منظومه شمسى، که متصل به کھکشان ماست، که متصل به کیھان بزرگ است. این (دو علم درباره برگ) دو مسأله و دو شناخت است. البته نمیخواھیم بگوییم فقط این معرفت دوم باید در نظر ما باشد. ھرگز براى بشریت چنین پیشنھادى نداریم که: «دست نگھدار و برگ را نشناس، مگر موقعى که به تمام این کیھان بزرگ با این میلیاردھا کھکشان مشرف شوى تا بفھمى این برگ به کجاھا پیوسته و وابسته است، سپس اظھارنظر کن!».
ما چنین سخنى نمیگوییم. اما تو بشر، که میدانى یک جزء در این ھستى، به تمام معنا به تمام ھستى مربوط است، ادعاى علم مطلق نکن و کار خود را انجام بده. مسأله ما این است. نه این که میخواھیم بگوییم شناختن یک برگ، یا شناختن یک دانه شن، یا شناختن آب، باید با فارغ التحصیلى ما از شناخت کیھان بزرگ انجام بگیرد، بعد بگوییم ما فھمیدیم که آب چیست و این برگ یعنى چه. نخیر، این را نمیگوییم. اما حق داریم با تمام قاطعیت بگوییم: تو (بشر) که در مقابل حقیقتى قرار گرفتهای که وابسته و پیوسته به ھمه ھستى است، حق ندارى به طور مطلق بگویى چنین است. یک کلمه نسبى، یا یک کلمه «با نظر به این که» به ادعاى خود اضافه کنید.
مخصوصا با توجه به این که براى شناخت حقیقت، باید کل ھستى مطرح شود. منتھا، ما مجبور و ملزم نیستیم، و شاید ھم نمیتوانیم براى شناخت حقیقت یک چیز معین و محدود، ھمه ھستى را بشناسیم. ولى خود این نشان میدھد که ما در شناخت اشیا و حقایق، نمیتوانیم ادعاى مطلق بکنیم. حال، اگر ما درباره حیات از نظر ارزشها مستقیما نتوانستیم به حقیقت حیات نفوذ کنیم، اما حق داریم بپرسیم آیا این آثارى که حیات از خود در سرتاسر تاریخ نشان داده است، میتواند زندگى را براى شما بسازد یا نه؟ یعنى با ملاحظه گسترش این ھمه دانشھا، آیا میفھمید که حیات، چیز بسیار با اھمیتى است؟ قطعا پاسخ مثبت است. اگرچه نمیدانیم حقیقت حیات چیست و مجبور ھم نیستیم که بدانیم.
به عنوان مثال؛ در بیابان، یا مکانى میرویم. موجود، یا چیزى پیدا میکنیم و نمیفھمیم حقیقت آن چیست. ھمین طور که حرکت میکنیم، یک وقت نگاه میکنیم و میبینیم که عکس ما را نشان داد. این جسم صیقلى و صاف است. یا یک حالت شیشهای و آیینهای دارد و صورت ما را نشان میدھد. یادداشت میکنیم که چیزى را پیدا کردهایم، که داراى این خاصیت است و صورت را نشان میدھد. حالا حقیقت آن چیست؟ کارى با آن نداریم. سپس سنگى بر آن میکوبیم و میبینیم که مقاومت نشان داد. میگوییم این چیست که حقیقت آن را نمیفھمیم، اما در مقابل ضربه سنگ خیلى مقاوم است؟ بسیار خوب، دو امر معلوم و دو دانش خوب درباره چیزى که حقیقت آن را نمیدانیم، به دست ما آمده است. آن را در آب میاندازیم، محلول نمیشود. میگوییم سومین علم ما درباره این چیزى که مجھول است، عبارت از این است که در مقابل آب ھم مقاومت دارد و محلول نمیشود و... ھمین طور پیش میرویم. از الطاف خداوندى بر بشر این است که شناخت به این شکل رسمیت دارد.
اکثریت شناختھاى بشر چنین است که نمیتواند به حقیقت اشیا نفوذ کند
شاید ھم اکثریت شناختھاى بشر ھمین طور است که نمیتواند به حقیقت اشیا نفوذ کند. لذا، از خواص آنها بحث میکند. بیایید درباره حیات این مسأله را مطرح کنیم: ما قدرت نفوذ به حقیقت حیات را نداریم، آن ھم از جھاتى که به تعداد یک، دو، سه مورد نیست، بلکه بیشتر است. یا از جھاتى ما میتوانیم استدلال کنیم که حقیقت حیات براى ما آن چنان که ھست، روشن نخواھد شد. ادعا ھم زیاد است. البته بگذارید ادعا بشود، چه اشکالى دارد؟ به اصطلاح میگویند: «نه استخوانى دارد تا در گلو گیر کند و نه گمرک میخواھد».
حقیقت مطلب این است که معلومات ما در این باره(حقیقت حیات) ناقص است. حتى شما کتاب آن شخصى را مطالعه کنید که صد در صد عینکش علمى است:
«فقط با شناخت مسیر تکامل زندگى است که ما نه فقط جوھر حیات را میفھمیم، بلکه به ھفت میلیون سؤال که درباره زندگى در مقابل ما قرار گرفته است، میتوانیم جواب بدهیم».
ھفت میلیون سؤال! خیلى کم است! و اگر در مقابل کودک بگذارید قھر میکند. ھفت میلیون سؤال درباره این نفس که شما میکشید. (ھفت میلیون سؤال) درباره این احساس که شما میکنید. درباره این که میخواھید و به طرف خواسته خود حرکت میکنید. بنده نیز در این مورد نوشتم: با توجه به این که چرا ماده رو به تکامل آمده و به زندگى رسیده و زندگى این مسیر را انتخاب کرده است، تعداد سؤالات ما میشود ھفت میلیون و یک. سپس در صفحات بعدى نوشته است که این قضیه تکامل ھم دقیقا جوابگو نیست.
اگر دانشجو ھستید، به کتاب حیات، طبیعت و منشأ تکامل آن، مراجعه کنید. در صفحه 299، صریحا میگوید: آن (تکامل) ھم تفسیر کننده نیست.
انسان از مسیر صدق و صفا، بسیار بسیار اوج میگیرد
پس ما با حقیقتى روبه رو ھستیم که پیرامون آن، ھفت میلیون سؤال وجود دارد. منتھا، آثار و عظمتھاى آن را ما احساس میکنیم. یک ابوذر غفارى، از نظر صدق و صفا، مساوى با تاریخ است. پس در زندگى، این را میتوان یافت که انسان از مسیر صدق و صفا، بسیار بسیار اوج میگیرد. این ھمه دانشها که گسترش یافته، نتیجه این زندگى است. این ھمه فداکارىها در راه عدالت و آزادى مسؤولانه، این ھمه جانبازىها در راه دفاع از شرف انسانى، اثبات میکند که این حیات ھرچه ھست، ھفت میلیون سؤال دارد و من نمیفھمم. مانعى نیست.
ھرچه که این ھفت میلیون سؤال دارد، یکى این حقیقت است که انسان میتواند در دفاع از شرف حیات، میلیونھا فداکارى کند. زمانى در پاسخ به نامه یکى از متفکران خارجى نوشتم: این آفتابى که ما با آن روبه رو ھستیم، ھمان مقدار قربانى را که در دفاع از جان به خاک و خون افتادهاند، تماشا کرده است، به ھمان مقدار نیز اگر بیشتر نباشد، قربانیان دفاع از شرف و کرامت را دیده است.
ھیھات مناالذله چه چیزى را اثبات میکند؟
بسیار خوب، این ھم یکى از معلومات ما، که فھمیدیم حیات ھر چه که ھست، دفاع از ارزش و شخصیت آن به قدرى است که میتواند این ھمه قربانى بگیرد. امشب شعار شما چیست که در این مکان نشستهاید؟ ھیھات مناالذله. آیا معلوم شد جمله امام حسین(علیه السلام) یعنى چه؟ (آیا معلوم شد) ھیھات مناالذله چه چیزى را اثبات میکند و اشاره به کدامین استعداد باعظمت انسانها دارد؟
«...قد رکزنى بین اثنتین السله و الذله و ھیھات مناالذله: (یزید) مرا میان شمشیر و پستى و خوارى قرار داده است، ولى ھیھات، (محال است) براى ما تسلیم به ذلت و خوارى.
انسان با یک جھش روحى، از منھاى بىنھایت تا به اضافه بىنھایت اوج میگیرد
ما با زندگى، از راه خواص و آثار آن آشنا میشویم. حیات این خاصیت را دارد، که انسان با یک جھش روحى، اوج میگیرد. به عنوان فھرست، فضیل بن عیاض یا حکیم سنایى و امثال آنان، با یک جھش روحى و با یک جھش لحظهای، از منھاى بى نھایت تا به اضافه بى نھایت اوج میگیرند. این مطالب را ھم بنویسید که این انسان است. (بنویسید) حیات چنین است و ما درباره حیات، داستان حسین را داریم. براى شناخت حقیقت و عظمت حیات، مىتوانیم یک قربانى به نام حسین بن على ارائه کنیم.
درباره عظمت و ارزش انسانھا، بیش از ھزاران مجلد کتاب وجود دارد. چون مسلما، چه مورخان داخلى و چه مورخان خارجى، ذکر کردهاند که: حادثهای به این سختى، به این عظمت، و با این مقاومت بسیار با کرامت و با شرف و با عزت و با افتخار، در تاریخ دیده نشده است.
میتوانیم از راه حسین بنعلى(ع) به شناخت زندگى برسیم
پس ما میتوانیم از راه حسین بن على به شناخت زندگى برسیم و آن را پوچ گمان نکنیم. آرام آرام با ارزش حیاتى که در دست داریم و ھر سال آن را داشتهایم و خواھیم داشت، آشنا شویم که این زندگى، یک قربانى مثل حسین بن على داشته است. البته نه آن زندگى که بعضى از جوامع دنیا پیش بینى نموده و از آن دفاع میکنند که: فقط بخورید و بخوابید و لذت ببرید، زیرا مرگ نزدیک است. کیست آن خردمند آگاه که چنین سخنى را بپذیرد؟
آیا با این ھمه عظمت که حیات از خود نشان داده است، شما میخواھید بگویید این حیات ارزش ندارد؟ این زندگانى، ابراھیم خلیل(علیه السلام)، موسى بن عمران(علیه السلام) و امثال اینان به خود دیده است. آن زندگانى که با یک کلمه خدایى و با دم عیسى بن مریم(علیه السلام)، مرده را زنده کرده است. آن حیات و زندگانى که پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله ) در میان یک عده معدود انسان بى حقوق، بى فرھنگ، بى اقتصاد، بى نظام، بى سیاست، با یک مقدار ادبیاتى که ما معناى مھمى در آن نمیبینیم، سپرى کرده است.
او در میان چنین مردمى بلند شد و این اصل جاودانى را براى بشر بیان فرمود: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسھم»: خداوند، حال (وضع ) قومى را تغییر نمیدھد، تا آن که وضع خود را تغییر دھند.
پس بیاییم این موارد را بررسى کنیم. آن وقت میفھمیم که دفاع کنندهاش چه عظمتى دارد. والا اگر بشر به آن ترتیب بنشیند و صحبت کند و از حیات و از زندگى، شبح و دورنمایى که آن ھم به الگوھاى خودش تصور کرده است، تماشا کند، ھرگز با شخصیتھاى احیا کننده بشریت آشنا نخواھد شد. نخواھد فھمید که حسین کیست که این طور و به این جدیت ایستادگى کرده است، که اگر ھدف او جدى نبود، بشر چنین چھره جدى را در تاریخ نمیدید.
ھدف باید خیلى جدى و باعظمت باشد (تا بشر بتواند چنین چھره جدى در تاریخ ببیند).
حیات چه زمانى میتواند چھره جدى داشته باشد؟
مطلب بعدى که باید مورد بحث قرار بدھیم، این است که حیات چه زمانى میتواند چھره جدى داشته باشد؟ میخواھیم بدانیم که حسین بن على(علیه السلام) براى دفاع از شرف انسانها و براى دفاع از حیات شایسته زندگى، چرا باید این ھمه مقاومت کند و به این شدت کار انجام بدھد؟ از آن زمان چند سال میگذرد؟ 1400سال، کمى کمتر.. ھر روز در دنیا کتابھاى جدیدترى نوشته میشود، ھر روز حرکات عالى ترى انجام مىگیرد و ھر روز ھم این حماسه تازه تر میشود و تازهتر ھم خواھد شد. میخواھیم (علت) این مطلب را بفھمیم.
ھر کسى که با این مسأله روبه رو است، جوابى پیدا نخواھد کرد، مگر این که بداند «امروز»، فردایى در پیش دارد. این سؤال بدون توجه به «فردا» جوابى نخواھد داشت، و آن فردا در زندگى امروزى ما باید مؤثر باشد. والا این که قیامتى ھست، و اگر توانستید نمازى بخوانید و روزهای بگیرید، که معاد از آن شماست، اما به انسانها چه میگذرد و انسانها در چه حالى ھستند، آیا من میتوانم در برداشتن دردھایى شرکت کنم؟ آیا من در جھالت غوطه ور نیستم؟ آیا خودخواھى، دود از دودمان من درنیاورده و من قربانى زبون خودخواھى نیستم؟ آیا زانوھاى من در مقابل خودخواھى ساقط نشده و به زمین نیفتاده است؟ بنابراین، تمام حواس ما باید جمع باشد.
در این باره فکر کنیم که فقط مسأله این نیست که یک تسبیح به دستتان بگیرید و (فقط ذکر) سبحان الله سبحان الله بگویید. پس من(انسان) چه کارهام؟ حق و حقوق من و انسانھاى دیگر چه طور میشود؟ آیا واقعا شما میخواھید بى نھایت را پیدا کنید؟ آیا میخواھید با بى نھایت ارتباط برقرار کنید که خدا نامیده میشود و «الله» نام اوست؟
یک سر بى نھایت ھمین جاست که شما نشستهاید. اینها(مردم) جلوه گاه مشیت الھى ھستند. اگر با او (انسان) کار ندارید، پس مستقیم میخواھید به کجا ھدف گیرى کنید؟ پس من در این جا چه کارهام؟ شما چه کارهای؟
حسین بنعلى(ع) رفته بود تا به آل امیه چه بگوید؟/ زندگى بدون گرایشھاى الھى، قابل تفسیر نیست
بنابراین، آنھایى که میخواھند بشریت را در زندگى محتاج به دین ندانند -یعنى ھمان مسألهای که در قرون 14 و 15 دامنگیر اروپا بود و مربوط به جوامع اسلامى نبود - سه واقعه در آن زمان اتفاق افتاد و باعث شد که بگویند: دین را از زندگى دنیوى کنار بکشید و این تعبیر را به میان آورند:
ملکوت از آن من، دنیا از آن قیصر. باید فکر کرد که این مسأله کدام جامعه بوده است؟ والا اگر ما بگوییم زندگى ھمین است که ما به طور طبیعى از پدران و مادران به این دنیا میآییم، یک مقدار درس میخوانیم، فن و صنعت و ھنر یاد میگیریم، ازدواج میکنیم، اولاد پیدا میکنیم، با انسانها در زندگى اجتماعى ارتباط برقرار میکنیم، میگوییم، میخندیم، شکست میخوریم و پیروز میشویم، و نھایتا از این دنیا میرویم و تمام زندگى این است و بس!! امام حسین (علیه السلام) به این زندگى که «این است و بس»، احتیاج نداشت. در این زندگى براى حسین ھیچ احتیاجى وجود نداشت که قیام کند. خیلى بى پرده باید صحبت کرد. مگر حسین بن على رفته بود که به ابن زیاد بگوید نماز شب بخوان؟ حسین بن على رفته بود تا به آل امیه چه بگوید؟ مسأله این است که زندگى بدون مذھب، بدون دین، بدون گرایشھاى الھى، قابل تفسیر نیست.
اگر کسى بگوید که براى من ھمین کافى است که چند صباحى در این دنیا یک زندگى طبیعى بکنم و بروم، ما با او سخنى نداریم، او ھم با ما سخنى ندارد. این ھمه فداکارىها که عرض کردم - ولو به شکل دفاع از شرف انسانى - جنبه مذھبى دارد.
در تکمیل بحث و شاید استدلال به این مسأله - مخصوصا براى جوانترھا و کسانى که در کارھاى دانشگاھى ھستند و روش آنها آکادمیک است - مطلبى را ھم در این مورد مجبوریم مطرح کنیم: گمان و تصور نکنید که فقط ارباب ادیان و انبیاى عظام این راه را رفتهاند- که البته اول آنها رفتهاند - اول آنها بودند که براى بشریت گفتند: «اگر بخواھید زندگیتان جدى باشد، ابتدا به خواص آن پى ببرید و لوازم و کاربرد این زندگانى را ببینید، سپس بدانید که اگر زندگى از نظر ماوراى طبیعت و از نظر مذھبى آبیارى نشود، ھیچ اصلى قابل اثبات نیست».
نه فقط دوشادوش آنان، بلکه به عقیده بنده - در تعدادى از مطالب - اگرچه خود آن حکما و متفکران بزرگ تاریخ نام نبرند، اما به طور طبیعى، حکما و انسان شناسان آگاه، دنباله روى ابراھیم و انبیا ھستند. به طور فطرى در این راه حرکت میکنند و سخن آنان (حکما و متفکران) تابع و پیرو حرف انبیاست. حال، با توجه به این که بحثمان در جاده پر نور انبیا فارغ شدیم - یعنى اجمالى عرض کردیم - میخواھیم ببینیم مغزھاى بزرگ بشرى در این باره چه میگویند، زیرا ما با این سخنان کار داریم. نه این که اگر این را بیان کردیم، معنایش این است که آن شخصیت را صد در صد قبول داریم. ممکن است (آن شخصیت) اشتباھاتى ھم داشته باشد. ھمیشه این را در نظر داشته باشید که اگر در توضیح معنایى از یک شخصیت بزرگ، مطلبى نقل میکنیم، به معناى تأیید صد در صد آن شخص نیست. جملاتى از افلاطون بدین قرار است. حال، چرا از افلاطون نقل میکنیم؟ براى این که تمام فیلسوفان اجتماعى و فیلسوفان سیاسى و فیلسوفانى که در زندگى اجتماعى انسانها اظھارنظر کردهاند، گفتهاند:
سخنان افلاطون پیرامون ضرورت گرایشهای دینی در تربیت فرهنگی
ھنوز نوشتهھاى افلاطون در این مسأله زنده است. و این که: «تا کتاب جمھوریه افلاطون وجود دارد، ھمه کتابها سیاسى را به آب بشویید». این سخن غالبا مورد اتفاق شرق و غرب است. به عبارات ایشان خیلى دقت کنید. این عبارات، ماحصل فلسفه افلاطون در تعلیم و تربیت و علوم سیاسى است:
«با این حال، کفایت نمیکند جدا کردن نفوس کودکان، از آن چه که پاکى آنان را آلوده بسازد».
اگر نگذارید کودک دروغ بگوید، کافى نیست. مثلا پسرم، حرف زشت نزن. پسرم این خودکار از آن تو نیست، فقط (این گوشزد نمودن) کافى نیست. «و نیز کفایت نمیکند که عقول کودکان را با نور علم روشن بسازیم. (اگر چه لازم است، ولى کافى نیست). و به وسیله پند و نصیحت و بیان نمودن مثالھا، فضیلتها را براى آنان قابل پذیرش بسازیم، بلکه بالاتر از اینھا، لازم است که اصول دین را که طبیعت در دل آنان به ودیعت نھاده است، در درون آنان رویانده شود: آن اصول دین که عقاید نیرومندى از آنها بروز میکند، که انسان را با خدا مربوط میسازد. خداست اول، خداست وسط، خداست آخر ھمه کائنات. خداست مقیاس دادگرى براى مردمى که آفریده است در ھمه اشیا، و ایمان به وجود او اساس ھمه قوانین است».
درباره انسان، تاکنون چند نفر جملات نھایى را گفتهاند، که یکى از آنها افلاطون است. این را ھمه میدانند. دقت کنید، در ادامه میگوید: «ایمان به وجود او، اساس ھمه قوانین است. این است عقاید باعظمت و ضرورى که بایستى ملاک تربیت فرھنگى فرزندان قرار بگیرد».
اگر گرایشھاى الھى براى زندگى دنیوى ما لازم نبود، این مرد (افلاطون ) چنین سخنى را بیان نمیکرد. من در نظرات عدهای از غربىها دیدهام که گفتهاند: افلاطون یعنى تاریخ غرب. اگر کسى بخواھد غرب را بفھمد، (در صورتى که) افلاطون را بشناسد، غرب را شناخته است. البته ھمان طور که عرض کردم، این مطالب او چون موافق با مطالب انبیاست، ما ھم میپذیریم. میدانید که پدر مادرش سولون (پدر بزرگ افلاطون)، قانون گذار یونان بود و کتابى ھم به نام قانون دارد.
«این است آن عقاید باعظمت که اگر قانون گذار، انسانى حکیم باشد، باید با ھمه وسایل ملایم و جدى در نفوس شھروندان جایگیر بسازد. این عقاید به ھمان اندازه که ساده است، مفید است. این عقاید به سه موضوع اساسى و به سه معتقد اساسى بر میگردد: الله، نظاره او بر ھستى، دادگرى مطلق او، که ھیچ تمایلى به او راه ندارد».
بسیار خوب، جناب افلاطون! اگر ما این عقاید را به فرزندانمان تبلیغ نکردیم و در دلھاى آنان آبیارى نکردیم چه مىشود؟ البته کلمه آبیارى در تاریخشان ھست. میگوید:
«بدون این عقاید، انسان در این دنیا، ھنگامى که تسلیم تمایلات و تاریکىھاى شھوات و نادانىھاى خود میشود، در میان امواج تصادفها گم خواهد شد». با آن که چندین قرن پیش، این جملات گفته شده است، تقریبا ھمین مطالب امروزى نیز این است که: «اگر اصولى براى زندگى مطرح نشود، مخصوصا از جنبه فوق زندگى طبیعى، تربیت انسانها به مشکلات جدى بر میخورد و تمام قضایا در زندگى به تصادف برخورد نموده و انسان ھیچ علتى نمیتواند بیان کند».
مثلا از شخصى سوال میکنید: چه کار میکنى؟ میگوید: خوب دیگر، بله. چون که، بدین جھت که، فلان ... مجددا سؤال میکنیم : ما براى چه به این دنیا آمدیم؟ پاسخ میدھد: خوب، آمدیم دیگر... یک دیگر ھم به آن میچسباند. از او میپرسیم، بعد از این زندگى چه میشود؟ میگوید: میرویم دیگر! میگوییم آیا تکلیفى درباره انسانها دارید؟ میگوید نمیدانم دیگر! و ھمه زندگى میشود تصادف.
جدی فکر کنید
من از شما خواھش میکنم که کمى جدى فکر کنید و در جملات افلاطون دقت نمایید و ببینید این سخن چه قدر اصیل است: «اگر این عقاید در درون انسانها نروید و به صورت عنصر فعال در نیاید، زندگى در تصادفها گم خواھد شد. آن انسان منکر خویشتن است، مادامى که نمیداند از کجا آمده است و چیست آن ایده آل مقدس که باید نفس خود را براى پیروى از آن و تکیه بر آن ریاضت بدھد».
ریشه فلسفه سیاسى افلاطون این جاست: «و براى دولت مادامى که بر این قاعده متمرکز نشود، ھیچ قاعده ثابتى وجود ندارد».
در طول تاریخ ھم این را دیدیم. یعنى؛ «کسانى که جامعه را به عنوان سیاستمدار، به عنوان حاکم، به عنوان دولت و به عنوان پیشتاز اداره میکنند، اگر خودشان به این عقاید معتقد نباشند، چیزى نمیتوانند به جامعه بدھند. (اگر اداره کنندگان جوامع به این عقاید معتقد نباشند)، نمیتوانند، این سه بذر اساسى (الله، نظاره او بر ھستى، دادگرى مطلق او) را که حکمت وجودى اینها(زمامداران ) بسته به آن ھاست، در دلها برویانند و شھروندان را از زندگى حقیقى برخوردار بسازند)». واقعا افلاطون چه قدر در اوج سخن میگوید. من معتقدم اگر بشر از ھمان موقع، مستقیما درباره تفکرات علوم انسانى فکر میکرد، به کجا میرسید!؟ از آن موقع تاکنون که این حرفها زده شده است، چندین قرن میگذرد.
جناب بشر! از چندین قرن پیش تاکنون، این حرفها را زدهای ، پس تکامل تو کجاست؟ چه چیزى باعث شده است تا علوم انسانى آن قدر درجا بزند که این سخن چند قرن پیش باشد؟ اکنون واقعا خجالت آور است که انسان بگوید علوم انسانى پشت صحنه است.
اگر واقعا حرکت، حرکت تکاملى بود، بشر الان میبایست واقعا در زندگى آرمانى قدم بزند. در جملات افلاطون دقت فرمایید: «و براى دولت، مادامى که به این قاعده تکیه نکند، یعنى تکیه بر سه اصل بزرگ براى شھروندان، الله، نظاره او بر ھستى و دادگرى مطلق او که ھیچ تمایلى به او راه ندارد، ھیچ قاعده ثابتى وجود ندارد».
حال، چرا بدون تکیه به آن سه اصل بزرگ، ھیچ قاعده ثابتى وجود ندارد؟ استدلال او (افلاطون ) چنین است:
«زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمیافتد، مگر از طرف خداوندى که عدالت با جوھر ابدى او متحد است».
درباره مطالب مھم سخن بگویید. والا چند کلمه خوش آیند چه ثمرى به بار میآورد؟
جست وجو کن جست وجو کن جست وجو / گفت وگو کن گفت وگو کن گفت وگو
شرح سر آن شکنج زلف یار / موبه مو کن موبه مو کن موبه مو
رو به ھاى وھوى بزمِ کوى یار / ھاى وھو کن ھاى وھو کن ھاى و ھو
وانگھى از خود منى و آلودگى/ شستشو کن شستشو کن شستشو
اى خدا این نھر جان را از ھوس / رفت ورو کن رفت ورو کن رفت و رو
وانگه از دریاى عِلمَت سوى جان/جوبه جو کن جوبه جو کن جوبه جو
اگر نمیخواھى در قرن از خود بیگانگى واقعا از خود بیگانه شوى:
گر نخواھى خود فراموشت شود / یاد او کن یاد او کن یاد او
«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساھم انفسھم؛ از آنان نباشید که خدا را فراموش کردند. نتیجه این فراموشى خدا، فراموشى خویشتن شد».
«و من أ عرض عن ذکرى فان له معیشه ضنکا؛ و ھر کس از یاد من روى بگرداند، در حقیقت، زندگى تنگ و سختى خواھد داشت».
از خداوند متعال توفیق شکر بخواھیم، به خاطر این که یک سال دیگر از عمر به ما عنایت فرمود تا نعمت عظماى مشاھده نشانه ابدیت را و این که این ھستى و این حیات، ھدفى بسیار جدى دارد، و آن چھره مبارک حسین است، مشاھده کنیم.
سال دیگر را چه میداند حیات / یا کجا رفت آن که با ما بود پار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین / خاک خواھد گشتن و خاکش غبار
خداوند یک سال دیگر عنایت فرمود و ما را بار دیگر به یاد معشوق حقیقى خودمان حسین بن على(علیه السلام) فرزند فاطمه، دور ھم جمع کرد. شکرگزار خداى بزرگ ھستیم.
خدایا! شکرگزارت ھستیم. خدایا! ثنایت میگوییم. پروردگارا! اعتراف به نقصمان شکر و اعتراف به ناتوانى از شکر خودمان را ھمواره به پیشگاه تو تقدیم میداریم.