
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «ابهام زداییهای عاشورا» است که در شب نهم محرم سال 1374 ایراد شده است:
یکى از مطالب بسیار قابل توجه و قابل دقت، آن جملهاى است که فرزند عزیز حسین(علیه السلام) به امام حسین(علیه السلام) عرض کرد. موقعى که مسیر نینوا را در پیش گرفته بودند، حضرت سیدالشھداء در پشت اسب خود، به خواب سبکى رفته و بعد از چند دقیقه سرشان را بلند کردند و کلمه استرجاع را به زبان مبارکشان آوردند، و فرمودند: انا لله و انا الیه راجعون(ما از آن خداییم و به سوى او بر مىگردیم).
مقتلھا نوشتهاند که: حضرت على اکبر پشت سر امام حسین(علیه السلام) بود. وقتى که این جمله را شنید، عرض کرد: پدرم، قطعا چنین است که: انا لله و انا الیه راجعون، (ھمه ما از آن خداییم و به سوى خدا بر مىگردیم). اما علت چه بود که در این موقع و در این لحظه، این آیه را فرمودید؟ حضرت فرمود: من چند لحظهاى خوابم برد و در خواب دیدم که ھمین طور که کاروان ما در حرکت است و مىرود، یک نفر از پشت سر ما با صداى بلند مىگوید: «این کاروان مىروند و مرگ به دنبالشان است»، و من ھم این آیه را خواندم: انا لله و انا الیه راجعون، این ندا کننده، ھمین مطلب را به ما خبر داد. حضرت على اکبر عرض کرد:
«اولسنا على الحق»(آیا ما بر حق نیستیم؟)
بعضى از تواریخ دارد که حضرت سوگند خورد و فرمود: «بلى والذى الیه مرجع العباد»: بله، (سوگند) به آن که رجوع بندگان به سوى اوست، (ما بر حقیم). سپس این فرزند عزیز گفت: «فاذا لا نبالى نموت محقین»: حال که چنین است، ما از مرگ پروایى و باکى نداریم. معلوم بود که این پدر بزرگوار، چگونه فرزندش را تحسین کرد و انتظارش ھم ھمین بود که این فرزند در این موقعیت چنین جملهاى را بگوید.
اگر جریان تاریخ طورى بود که حسین و کسانى که در ردیف این کاروانیان در راه حق بودند، واقعا مىتوانستند در درون انسانھا تأثیر کلى کنند، تاریخ ما عوض شده بود و معناى «حق» معلوم مىشد که چیست. شما مىدانید که با این کلمه «حق»، بشر چه مقاصدى را به راه انداخته و با کمال صراحت گفته است که حق با قوه (قدرت) است. با این که آسیب و صدمهاش را ھم در تاریخ زیاد دیده و متوجه شده که اگر حق با قدرت است، ولى بالاترین قدرت آن نیست که من بگویم تو نباش، من باشم. بالاترین قدرت آن است که بگویم من زندهام و با زندگى رسمى تو ھم سازگارم، و این قدرت را دارم که تو ھم باشى و من ھم باشم. در این صورت فھماندهام که معناى حق چیست.
درباره حق درست نیندیشیدهام
حقیقتا نمىدانم ما در مقابل حق، چه عذرى خواھیم آورد که درباره آن درست نیندیشیدهایم، در حالى که جوھرمایه ترقى و تکامل انسانھا حق است. کلمه حق، تزیین (دکور) مغزھا بوده است: حق! بله حق است. شاید صبح تا شام، انسان این کلمه را خیلى زیاد بر دھان و بر قلم بیاورد. حق چنین است! حقیقت چنان است! ولى آن برخوردارى و آن بھره ورى از حق را نداشته است.
لذا، متأسفانه قرنھاست که این حق، مثل تابلو در ذھن ماست. چرا تابلو را در خانه خود آویزان مىکنیم؟ براى زر و زیور خانه. این تابلو(حق) ھم در مغز ما آدمیان، تاکنون براى این بوده است که گاھى به آن نگاھى نموده و آرامشى پیدا کنیم، ولى نفھمیم حق و حقیقت چیست!
(على اکبر گفت:) اولسنا على الحق، آیا ما بر حق نیستیم؟ (اگر بر حق ھستیم)، مىرویم. ھمین است و جز این نیست. اما معناى ضعف و قدرت چیست؟ اى کاش در معناى حق، انسانھا بیشتر از اینھا مىاندیشیدند و حق و حقیقت را فداى زیبایىھاى زودگذر نمىکردند. حق، ثابت و ابدى است. حق، جوھر جان ماست، وقتى حضرت على اکبر(علیه السلام) این کلمه «حق» را به کار برد، آرامشى براى امام حسین بود.
اگرحسین(ع) آرامش نداشت، نمىتوانست این حادثه بى نظیر را مدیریت کند
ھمان طور که قبلا عرض کردم، اگر(حسین) آرامش نداشت، نمىتوانست این حادثه بى نظیر تاریخ را مدیریت کند. شاید وقتى این (جمله) را از فرزندش شنید که؛ پدر مگر ما با حق نیستیم؟ حضرت فرمود: بلى، سپس على اکبر در جواب گفت: فاذا لا نبالى نموت محقین،(چه باک داریم از مردن)، آرامش او بیشتر شد. یکى از بزرگان گفته است:
«از آن جھت که بشر نتوانست کارى انجام بدھد که عدالت را قدرت و عادل را قوى بداند، قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل تلقى کرد».
در صورتى که خود قدرت، حق است. خوب توجه و دقت کنید، یک بار دیگر (عبارت آن شخصیت را) عرض مىکنم. چون این جمله؛ اولسنا على الحق، خیلى بیش از اینھا فکر مىخواھد. این شخصیت مىگوید: بشرى که این قدر ادعاى توانایى و ادعاى قدرت دارد، نتوانست و حتى عاجز بود از این که بگوید قدرت در عدالت است و ھر کس عادل است قدرتمند است. لذا، قضیه را عکس کرده و گفته است:
«ھر کس قدرتمند است، عادل است»! چه ناتوانى شرم آورتر از این! تو مگر نمىدانى که قدرت مالکیت بر نفس، بزرگ ترین قدرت است؟ ھمان نفسى که اگر آن را رھا کنى و جھان را بخورد، سیر نمىشود. نفسى که واقعا اگر بال و پر گشاید، میدان به او بدھند و وسایل فراھم بشود، به قدر جھان ھستى تورم پیدا مىکند و سیر ھم نمىشود، «ھل من مزید» ھم مىگوید. مالکیت بر این نفس یعنى قدرت.
قدرت مالکیت بر نفس، بزرگ ترین قدرت است
تاکنون درباره امیرالمؤمنین(علیه السلام) خیلى مطالب گفته شده است. یکى از آن جملات که باید آن را یادداشت کرد، این است که على بن ابى طالب قدرتمندترین مردى است که تاریخ به خود دیده است. با این که پنج سال و چھار ماه بیشتر نتوانست خلافت کند - آن ھم تماما در آشوب و فتنه - با این حال، چرا قدرتمندترین مرد تاریخ است؟ زیرا بر خویشتن مالک است. قدرت مالکیت بر خود را دارد. این را محسوب ننموده و گفتند چنین است عدالت. حق، یعنى قدرت. عادل و ذى حق، یعنى آن کس که مقتدر است. آن وقت قدرت را ھم در مقابل حق قرار دادند. آدم واقعا گاھى فکر مىکند آیا اینھا اول درباره مطلب فکر مىکنند و بعدا آن را مىگویند؟ یا اول مطلب را مىگویند و بعدا فکر مىکنند؟ شاید ھم فکر نمىکنند و مىگویند.
(بشر) روى این مسأله نخواسته است فکر کند که باطل من ھستم که قدرت را در باطل به کار مىبرم. آیا این ھمه حرکات ماشینى، طبیعى، انسانى که ھمین امروز در کره خاکى انجام گرفته است، بدون قدرت و قوه امکان پذیر بود؟ قدرت، عین حق است، منتھا، در دست چه کسى؟ در دست یک شخص، قدرت سازنده بشر، و در دست دیگرى، قدرت مخرب مىشود. این (اولسنا على الحق): آیا ما بر حق نیستیم، یعنى قدرت با ماست. اگر بگوییم (و الیه راجعون): به سوى تومى آییم، حق گفتهایم.
زمانى مىخواستم درباره تعریف سعادت کمى بیشتر کار کنم که سعادت چیست؟ عدهاى گمان مىکنند که اگر آن چه بخواھند و به دستشان بیاید، سعادتمند ھستند، و اگر آن چه که خواستند و به دست نیاوردند، بدبخت به شمار مىآیند. خوشبختى و بدبختى به معناى «آن چه که خواستم شد» و «آن چه که خواستم نشد»، نیست. این تقسیم بندى درباره بشر درست نیست. کیست که در این دنیا، به مدت ده ساعت، آگاه زندگى کند و از درون یا بیرون، یک ناگوارى به داخل مغزش نپرد؟ یا ھمین مقدار احساس کند که مثلا در جامعه بشرى و در جامعه خودش فقر وجود دارد و اشخاصى در جھل غوطه ورند، کافى است که این شخص نتواند دقیقا بخندد. در این دنیا، سعادت را ما این گونه معنا کنیم:
(فانى لا ارى الموت الا سعاده)، من مرگ را جز سعادت نمىبینم. صلى الله علیک یا اباعبدالله. چشم پوشیدن از این ستارگان و خورشید و ماه و از این کھکشانھا، چشم پوشیدن از شما انسانھا، چشم پوشیدن از سن میانسالی، و چشم پوشیدن از ھمه، سعادتى است که با تجرد روحى خودم به طرف؛ الیه راجعون حرکت کنم.
(ھمان گونه) که پسرش على اکبر آن جواب را داد. این جمله سعادت است؛ «و لاالحیاه مع الظالمین الا برما»: و من نمىبینم زندگى با ستمکاران را مگر ملامت و تنگدلى.
سعادتمند کسى است که روشن است؛ اگرچه دنیا بر او سخت بگذرد
تقسیم بشر به خوشبخت و بدبخت، صحیح نیست. کیست که در این دنیا بگوید ھرچه خواستم شد؟ مگر این که در مغز او دستکارى بشود و بگوید، من در این دنیا بنایم بر این بود که ھرچه بخواھم حق است و ھرچه خواستم شد. چنین چیزى محال است، مگر او را تخدیر کنند و خداى ناخواسته، مست باشد. البته چنین انسانى مىتواند این حرف را بزند. بیایید بشر را طورى دیگر تقسیم کنیم. معناى سعادت و شقاوت را در نزد روشنان و تاریکان بیاییم. سعادتمند کسى است که روشن است، اگرچه دنیا بر او سخت بگذرد. اما کسى که در این دنیا تاریک است و متوجه نیست که این زندگى چیست، بیچاره و بینواست و زندگى او در شقاوت مىگذرد.
پس قدرت را که ما معنا مىکنیم، براى توجیه خودمان مىگوییم: بالاخره، حق با قوه است، یا با حق است؟ آیا این تقسیم درست است؟ بیچاره قدرت! قوه و قدرت، مأمور بسیار بزرگى از طرف خدا براى ھستى است، اما اغلب از این حقیقت چشم پوشى مىشود. جملاتى بود درباره سعادت که عرض کردم، و به نظر مىرسد باید پیرامون آن کار کرد. انسان نمىتواند بگوید، این است که من مىگویم. خداوند ما را از این بیمارى نجات بدھد که انسان بگوید آن چه که من مىگویم، ھمین است و جز این نیست. اطلاعات شما ھرچه بالاتر برود، احتیاط شما بیشتر خواھد شد. جوانھا، قطعا بدانید، ھرچه که قدرت فکرى شما بالاتر برود، در قضاوت، آرام تر قضاوت و داورى خواھید کرد.
تعریف سعادت
خلاصه، سعادت را مىتوان این طور تعریف کرد: موقعیتى براى انسان که اگر در آن موقعیت بگویند تو را از این جا مىخواھیم راھى ابدیت کنیم. آیا موافقى؟ بگوید: بلى. این بلى یعنى سعادت. توضیح: اگر انسان در این زندگانى در حالى باشد که اولا بداند در این دنیا و انسان و خودش چیست و بداند که ابدیتى در کار است و بداند:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستى/گر نه این روز دراز دھر را فرداستى
این را نیز بداند که بدون فردا، معامله زندگى دنیوى قابل حل نیست، زیرا اگر قابل حل بود نسخه مىنوشتند. اى عزیزان! اگر دنیا را مىتوانست خود دنیا تفسیر کند، قطعا سرنوشت زندگى بشر به ھر شکل ممکن و با صدھا راه مثل؛ ھنر، فلسفهھا، ادبیات و... عوض شده بود. از ھر راه مىخواھند بشر را اقناع کنند که شما زندگیتان را ادامه بدھید، ولى بشر مىگوید من چه کار کنم؟ (تفسیر زندگى من چیست؟) مىگویند اشکالى ندارد، زندگى انسان «باید» در این دنیا بدون وابستگى بگذرد! بله، جناب عالى مىفرمایید «باید»، ولى من در این «باید»، استدلال پیدا نمىکنم.
این شعر از جبران خلیل جبران است که اگر زنده مىماند، براى عربھا یک ملاى رومى مىشد، ولى زود از دنیا رفت.
بالخلد ما کنت اءعى یا نفس لولا مطمعى
لحنا تغنیه الدھور
سرا فیغدوا ظاھرى بل کنت انھى حاضرى
سرا تواریه القبور
اى من، اگر امیدى براى ابدیت نداشتم، اگر طمعى(امیدى ) براى جاودانگى (ابدیت ) نداشتم، ھرگز گوش به آھنگى که روزگاران مىنوازد فرا نمىدادم.
اگر این امید حیات بخش، جاى خود را به یأس مرگبار مىداد، ھم اکنون جریان ھستىام را قطع مىکردم و رھسپار خاکھاى تیره گور مردگان مىگشتم.
خوشا به حال او(جبران خلیل جبران )، که چند دقیقهاى با خودش خلوت نموده و با خودش صحبت کرده است. حضرت على اکبر چنین گفت: اولسنا على الحق. گفت اگر بر حق ھستیم، مىرویم. اى جوانان عزیز! این را مىگویند سعادت. والا با ثروت زیاد، اگر آگاه باشید، ھر لحظه خواھید گفت: این ثروت کلان در اختیار من است، در حالى که چه گرسنهھایى امشب از گرسنگى نتوانستند به خواب بروند. ھم چنین، اگر علم زیاد داشته باشید و فقط براى آرایش خودتان باشد، خواھید گفت، چه بسیارند جاھلھایى که ما مىتوانستیم یک کلمه از اینھا را به آنان تعلیم دھیم. محال کسى با آگاھى، خنده مطلق در این دنیا داشته باشد، مگر این که - ھمان طور که عرض کردم - مست باشد یا تخدیر شود که البته قھقھه آنھا خیلى بلند است.
اکنون شما مىتوانید عظمت جمله «اولسنا على الحق» را بفھمید. یعنى اگر الان بگویند اى حسین، با فرزندانت برخیز، آیا برمىخیزید؟ بلى، (چنان که على اکبر) گفت برویم. این معناى سعادت است. من غیر از این، ھیچ مفھوم و معنایى را براى سعادت نتوانستم بپذیرم. البته براى سعادت انسان، خیلى تعریف صورت گرفته است. اگر سعادت این باشد که آن چه که بشر مىخواھد، میسر شود، نخواھد شد. این را یقین بدانید:
برد کشتى آن جا که خواھد خداى/وگر جامه بر تن درد ناخداى
خدا مىگوید تو (انسان ) تدبیر خواھى کرد، حساب تقدیر مرا ھم داشته باش. «العبد یدبر والرب یقدر»: بنده تدبیر مى کند، پروردگار مقدر مىگرداند.
اگر محول حال جھانیان نه قضاست/چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست
بلى قضاست به ھر نیک و بد عنان کش خلق/ بدان دلیل که تدبیرھا جمله خطاست
به ھر حال، على اکبر گفت: اولسنا على الحق. معناى سعادت(درک این جمله) است. اگر ھر لحظه به انسان بگویند آیا اکنون حاضر ھستى و بر مىخیزى و وضعیت خود را طورى محاسبه کردهاى که شما را به پیشگاه خداوند روانه کنند؟ اگر گفت: بله، این شخص سعادتمند است. والا کدام امتیاز دنیا به طور مطلق و بدون نگرانى به انسان دست مىدھد؟
اما زیبایىھا، مثل کارد دو لبه است. این مثال از یکى از بزرگان است: «شخص زیبا اگر شخصیت نداشته باشد، ھم خود را و ھم دیگران را زخمى مىکند». اگر مسأله ثروت را بگویید، آدم محاسبه کند که اگر اکنون این ثروت کلان که در اختیار اوست، آیا دیگران ھم از آن بھره مند ھستند؟ اگر قدرت(در اختیار من) است، آیا واقعا من از این قدرت خوب استفاده مىکنم؟ این مسائل مطرح است. البته آن چه که به انسان آرامش مىدھد و نمىگذارد که «آیا آیا»ھا او را اذیت کند، این است که خود این «آیا»ھا باعث شود که حواس او در زندگى جمع باشد. خود این یک توفیق است. (آیا به راستى چنین است؟) یعنى این سؤال را که به خودش متوجه کند، حواسش جمع شود. این (توجه به خود) بى سعادتى نیست. شاید بتوان گفت، خود این سؤالھا سعادتى است که (ھر انسان) از خود بپرسد و جواب بدھد. یک مطلب دیگر داریم که آن را ھم عرض مىکنم.
حسین بن على(علیه السلام) از زندگى دست برداشت. اشخاصى ھستند که حیات و زندگى، چھره خود را به آنھا نشان نداده است. لذا، ممکن است با یک بھانه بگویند، ما مىخواھیم برویم و به شما مربوط نیست و دست از زندگى بر مىداریم. ما با «سقراط»ھایى در تاریخ روبه رو ھستیم که البته براى حفظ قانون مردانگى کردند.
سقراط گفت: «اگرچه (قانونى) باطل است، اما چون قانون مرا در آتن بزرگ کرده است، حکم باطل را مىشنوم و زھر را مىخورم». در این سخن کمى دقت کنیم، زیرا مطلب مھمى است. با این که ما (قانون آتن را) قبول نداشتیم، یعنى ما مىگفتیم: «اگر گفتند شما را از اعدام نجات مىدھیم (چون افلاطون گفت من مىتوانم تو را نجات بدھم) و چرا قبول نکردى؟(سقراط گفت): یک عمر، این قانون که آقایان به آن تمسک کردهاند و مىخواھند مرا طبق آن اعدام کنند، مرا بزرگ کرده است». مطلب خیلى مھم است، اگر چه اگر ما (در آن موقعیت) بودیم، از دیدگاه اسلام مىگفتیم: نه! به باطل گوش فرا ندھید و اگر قدرت دارید، به این قضات نابکار آتن اعتراض کنید. اگر ما بودیم، به او مىگفتیم: اعتراض کن. اما او چه کار کرد؟ گفت: «باید ھمه جا قانون را محترم دید و مقدس بشمرد».
وقتى به او(سقراط) گفتند ما شما را نجات مىدھیم - ھمان طور که افلاطون گفت مىتوانم، چون خیلى نفوذ اجتماعى داشت - سقراط گفت: من سال ھاى عمرم گذشته است، آیا تو مىخواھى دوباره مرا به این دنیا بازگردانى و زنجیر این زندگانى را به گردن من بپیچى؟ بگذار بروم. من به ابدیت نزدیک مىشوم و صفحات زیباى ابدیت را مىبینم. این چه پیشنھادى است که تو به من مىکنى؟ من (ابدیت را) مىبینم و سنم گذشته است.
اما درباره حسین، این امر (صادق ) نیست. یعنى مسأله «سنم گذشته» مطرح نیست. تازه، سقراط را در آتن غیر از سه - چھار انسان باسواد، کسى دیگر نمىشناخت، ولى حسین بن على را تمام دنیاى آن روز اسلام، و شاید بتوان گفت یک سوم دنیا، به عنوان محبوب ترین شخص مىشناختند. دست برداشتن از زندگى یعنى چه؟ یعنى شخصى جان جھان است و از جان خود مىخواھد دست بردارد، آن ھم جانى که:
قبله جان را چو پنھان کرده اند / ھر کسى رو جانبى آورده اند
جان نھان در جسم و تو در جان نھان / اى نھان اندر نھان اى جان جان
آن حسین که قطعا خدا در جان او جلوه کرده بود و مىخواست این جان را از دست بدھد، نه شخصى که عمرش را تمام کرده و مىگوید: «آیا دوباره تو مىخواھى کلاف سنگین دنیا را به گلوى من بپیچى؟ تمام شده است و مىخواھم بروم». این را مىخواھیم بگوییم، دقت کنید. چندى از مختصات زندگى را مىخواھم عرض کنم که کمى جنبه علمى و حکمى قضیه و جنبه دینى قضیه بیشتر روشن شود، که شھادت حسین این طور به نظر نیاید که آدمى بود که (فقط) از جان خود گذشت. از جانش گذشت یعنى از جان جھان گذشت. اجازه دھید این چند کلمه را بگویم. در مورد ماھیت حیات، اگرچه تاکنون براى قلمرو دانشھا و فلسفهھا کاملا کشف نشده که این (جان و حیات) چیست؟ اما؛
بر لبش قفل است و در دل رازھا/لب خموش و دل پر از آوازھا
عارفان که جام حق نوشیدهاند/رازھا دانسته و پوشیدهاند
در عین این که جان جھان بودند، در درون ما بودند و ذرهاى خودشان را بر ما بزرگ نمىگرفتند. اسرار جھان نیز در دلھاى آن ھا موج مىزد. اینھا متعلق به انسان و جان است. اینھا براى سگ و گربه و دیوار و کوه اورست و درختھاى سر به فلک کشیده نیست، فقط متعلق به جان شما انسانھاست. که اگر یکى از آن(اسرار) را یک انسان نادان داشت، منفجر مىشد. آن وقت این چه قدرتى است که در حالى که جان آدمى میلیون ھا راز دارد، ولى ذرهاى ھم به روى خود نمىآورد. خدایا وقتى تعلیم و تربیت به فریاد ما نرسد، (رمزھا و ارزش جان) از دستمان خارج شده و به ھدر مىرود.
ھر که را اسرار حق آموختند/مھر کردند و دھانش دوختند
اگر بنشینیم و عظمتھاى جان آدمى را شمارش کنیم، قطعا عمر تمام مىشود، سالھا مىگذرد و شمارش آن عظمتھا تمام نخواھد شد. وقتى که مىگویند حسین گفت سعادت این است که من این شھادت را براى خودم انتخاب کردم و از ھمه چیز گذشتم، یعنى با این که مىدانستم جان چیست، از آن مىگذرم.
پروردگارا! خداوندا! ما را در شناخت حسین یارى بفرما.
خدایا! تو را سوگند مىدھیم به خون نازنین حسین، ما را از این امتیازاتى که به جان آدمى لطف و افاضه فرمودهاى، بھره مند بفرما.
خداوندا! پروردگارا! از درس ھایى که به وسیله حسین فرا مىگیریم، ما را به نتایج خوب برسان.
ان شاءالله امیدواریم از اعماق جانتان با حسین ھماھنگ و ھم صدا باشید، و جاى دارد که ما تا آخرین نفس با حسین
ھمراه و پیرو حسین باشیم.