
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با عنوان «نوری که از حسین(ع) میتراود» است که در شب هشتم سال 1374 ایراد شده است:
نتیجه مسئلهاى که قبلا مطرح شد، این بود که ما دو نوع نگرش به تاریخ داریم. اگر بخواھیم با یک مثال ساده، فرق بین این دو نوع نگرش را بیان کنیم: فرض کنید که یک نفر از خیابان عبور میکند و دو نفر را در حال جنگ و نزاع میبیند. آنها با ھم جنگ میکنند و جنگشان ھم خیلى جدى است. مثلا میگوید دو نفر با ھم برخورد کردهاند و این دعوا تا دو دقیقه دیگر ھم تمام میشود. یک نفر دیگر نگاه میکند به ھمین حادثه و پى به ریشههاى این حادثه میبرد که به چه علت، دو انسان با این که از درد اطلاع دارند و میدانند درد یعنى چه، باز به ھمدیگر مشت و سیلى میزنند؟ در این جا، انگیزهها چیست که این دردھا فراموش شده و منطق و عقل، جاى خودش را به مشت و چوب داده است؟ مخصوصا اگر کار او این باشد که مثلا یک حالت دادگرى و داورى ھم داشته باشد.
آن حادثه ممکن است براى یک انسان دقیق، یک سال مطالعه در پى داشته باشد تا بفھمد قضیه چیست .ولى حادثه، حادثهاى است که (شاید تحلیل و مطالعه آن، براى شخصى دیگر بى اھمیت باشد).
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود/ گر تواش بالش کنى ھم میشود
مقصود از کتاب چیست؟ آن محتوایى که ممکن است تمام برنامه اصلاح بشریت در آن کتاب نوشته شده باشد، ولى شما میتوانید آن را بالش کنید و سر خود را روى آن بگذارید. او ھم شکایتى نمیکند که چرا مرا بالش کردید، من مگر براى بالش بودم؟ اى عزیزان! حوادث دنیا چنین است.
با این حال، ما با چه عینکى میخواھیم این حادثه(حسین) را ببینیم. بعضى اشخاص، از کنار داستان به این عظمت، به سادگى رد میشوند.
شما بعضى اوقات در کتابهاى بزرگى میبینید که در فلسفه، علوم انسانى و در فرھنگهاى مختلف، ادعاھایى میشود که مثلا: از آن جھت که ایشان اختیار داشت، با آن اختیارش این اقدام را کرد و... اصلا اختیار چیست؟ خود این مطلب، احتیاج به ده جلد کتاب دارد تا معلوم شود «اختیار» یعنى چه؟ براى فھم این که «اختیار» چیست، یک دایره المعارف مورد نیاز است.
ولى به ھر حال، انسان میتواند حوادث را بالش کند. یک نگارنده و یک مورخ میگوید: در روز عاشورا، دشمنان حسین بن على براى این که او را خیلى ناراحت تر کنند، در حساس ترین ساعات، به خیمههاى او حمله کردند. این مرد، این افتخار شھیدان تاریخ بشرى، جملهاى فرمود:
«ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أ حرارا فى دنیاکم»: اگر براى شما دینى نیست و از معاد نمیترسید، (اقلا) آزادمردانى در دنیا باشید.
شما اگر دین ندارید، معاد را نپذیرفتهاید، خودتان را فریب دادهاید، سرتان را در مقابل ھدف و حکمت جھان به این عظمت پایین انداخته و گفتهاید ما نمیبینیم، دست روى چشم گذاشتهاید و میگویید نمیبینیم، انگشت به دو گوشتان گذاشتهاید و میگویید نمیشنویم، لااقل براى دنیاى خودتان آزاد مرد باشید. دنیا براى خود قانون دارد، زندگى دنیوى قانون دارد، شما چه کار میکنید؟ یک تاریخ نگر(سطحى) چنین میگوید: «حسین این جمله را گفت: که اگر دین ندارید، اقلا براى دنیاى خودتان آزادمرد باشید. «احرار» جمع حر است و به زبان عربى، حر یعنى آزاد. اگر ھم به فارسى ترجمه کنید، این چنین میشود» و بعد تا آخر قضیه را بیان میکند. در صورتى که حساس ترین سخن در این عبارت وجود دارد. اگر براى کسى که میخواھد واقعا این تاریخ را تحلیل کند و بفھمد چه خبر است و چیست، آن اشکال بزرگ که از ناحیه اشخاصى که دینى فکر نمیکنند و لائیک ھستند، بر طرف میشود.
آنها میگویند: با یک مکتب انسانى میتوان در این دنیا زندگى کرد. اگر به یکدیگر تعدى و ظلم نکنیم و حقوق ھمدیگر را پایمال نکنیم، میتوانیم زندگى کنیم، دیگر چه احتیاجى به مذھب و دین داریم؟! ھمان طور که میدانید، مدت زیادى است که این ادعا مطرح شده و براى بعضىها ھم در این زندگى دنیوى، قانع کننده بوده است.
بسیار خوب، حال به این جمله حسین بن على میرسیم که در سال 61 ھجرى گفته شده است. حال، شما نمیخواھید در این جا زندگى قابل تفسیر داشته باشید، پس چرا زندهاید؟ شما نمیخواھید به سؤالاتى که مادرِ سؤالھاست جواب بدھید: 1- من کیستم؟ 2- از کجا آمده ام؟ 3- در کجا ھستم؟ -4با کیستم؟ 5- به کجا میروم؟ 6- براى چه آمده بودم؟ اگر نمیخواھید پاسخى به این سؤالات بدھید، لااقل در زندگى عادى باشید. اگر قصد زندگى کردن دارید، قانون را رعایت کنید.
اگر این جمله «ان لم یکن لکم دین ...» را یک مورخ حکیم، عاقل، خردمند، آگاه و ھوشیار از وضع جوامع بشرى ببیند، میتواند در این جا تحقیقات داشته باشد.
اولاد آدم میتواند خیلى منظم زندگى کند. زنبور عسل و موریانه ھم مى توانند خیلى منظم زندگى کنند. به قول یکى از نویسندگان خیلى حساس - البته نمیخواھم بگویم فیلسوف، ولى خیلى حساس و روان شناس - که (در قرن 19 گفته است) میگوید: بلى، شما حتى به حرفتان اضافه میکنید و مىگویید روزى فرا خواھد رسید که بشر، به وسیله علم تمام مشکلات خود را حل خواھد کرد. کافى است که فقط چشم به ھم بزنیم، تمام مشکلات ما حمل خواھد شد.
آن روز یک قصر بلورین ساخته میشود و ھماى سعادت از آن به پرواز در میآید. علم ھمه چیز را حل کرده است و کار تمام است. دیگر بشر غصه و ناراحتى ندارد. ممکن است در آن روز یک نفر در آن بھشت سیستماتیک علم برخیزد و بگوید: آقایان من یک سؤ ال دارم، آیا میتوانید جواب بدھید؟ این وضع ریاضى که شما پیش آورده اید، «مىخواھم» شماست، پس «مىخواھم» من کجاست؟ من با یک «میخواھم» به این دنیا آمدم. من وقتى به این دنیا آمدم، یک خواسته شخصى داشتم که تکیه گاه و ھویت من، روى آن «مى خواھم» من بود. شما به چه دلیل «مىخواھم» مرا، این گونه تعیین کردید؟ چه ولایتى بر من داشتید؟ آیا شما قیم من بودید؟ من گمان میکنم، سؤ ال این مرد در آن روز خیلى تعجب آور خواھد بود. یا در آن روز در مقابل آن بھشت علمى ریاضى، کسى بلند شود بگوید: پس «مىخواھم» شخص من کجاست؟ ولى میترسم تنھا او نباشد و یکى دیگر ھم از آن طرف بلند شود و بگوید ایشان راست میگوید، من ھمین فکر را میکردم. دو نفر دیگر ھم از آن طرف میگویند محض رضاى خداى، ما ھم ھمین فکر را میکردیم. آن «مىخواھم» شخصى من کجاست؟ شما به چه حقى مرا داخل این کانال ریاضى انداختید؟ که بخواه آن چه را که ما میگوییم. ھشیاران ھستند، ولو این که زندگى، زندگى بسیار قانونى و ریاضى باشد.
«مىخواھم» تو، باید روى خواسته خدا و اعماق جان تو این گونه باشد
بالاخره من، منم و انسان، انسان است و براى ھویت خود، استقلالى اعتقاد میکند. منتھا: «ان لم یکن لکم دین» از درون میگوید که «مىخواھم» تو، باید روى خواسته خدا و اعماق جان تو این گونه باشد. آن «مىخواھم» را از درون توجیه میکند، و اگر نظام(سیستم) ریاضى باشد، از بیرون قیچى میکند و میگوید جلو نیا و تعدى نکن. مزد شخصى را که کار کرده، پرداخت کن، والا شلاق در کار است. این یک نوع اشباع «مىخواھم» است و نوعى دیگر از درون، انسان را طورى میسازد که میگوید من باید عدالت بورزم. من اگر من ھستم باید عدالت بورزم. شلاق چیست؟ فرق بین دو نوع اشباع «مىخواھم» این است. ھمان طور که ملاحظه میکنید، توضیح این جمله، نیاز به درسهاى متعدد دارد.
در یکى از کنفرانسها که سخنرانى داشتم، یکى از سؤالات ھم مربوط به موضوع ھمین بحث ما بود. سؤ ال نشان میداد که سؤال کننده، شخصى خیلى مطلعى بود. بعدا به من گفتند که ایشان یکى از اساتید دانشکده پزشکى است. مضمون سؤ ال ایشان چنین بود: «این که بشر درباره تعدیل خودخواھى شکست خورده، مورد قبول است، اما قانونگرایى در تعدادى از این کشورھا، زندگى را منظم و قابل پذیرش کرده است، نظر شما چیست؟»
پاسخ به سؤالات اساسی زندگی، نیازمند گرایش دینی است
در پاسخ، این جمله را گفتم: «ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أ حرارا فى دنیاکم». زندگى دنیا قانون میخواھد. مگر شوخى است؟ نھایت امر، اگر این زندگى بخواھد براى آن شش سؤال جواب پیدا کند، گرایش دینى میخواھد.
بدون گرایش دینى، آن شش سؤال داراى جواب نیست. به طور نسبى، مطالبى به انسان میگویند. انسان مىپرسد: در کجا ھستم؟ میگویند: در جھان ھستى، با کیستم؟ با انسانها. ارتباط من با انسانها چگونه باشد؟ انسانى باشد. چرا؟ محبت باید بکنید. مىگوید: به من محبت کنید، تا محبت کنم. تازه، این اول سوداگرى است. ضرر نزنید و اگر ضررى به کسى رسید، شما آن ضرر را دفع کنید. مى گوید: ضرر مرا دفع کنید تا من ھم ضرر دیگران را دفع کنم. آیا واقعا این ھمه انبیا، حکما، شھدا و قربانىهاى راه انسانیت، براى این آمدند که تجارت کنیم؟ به تو محبت میکنم، تو ھم محبت بورز!
ما تعهدى نداریم که انسان را این قدر کوچک کنیم. ما ھیچ پیمانى نداریم که انسان را این قدر پایین بیاوریم. به این جمله دقت کنید: «ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أ حرارا فى دنیاکم» .
زندگى، نظم و قانون و اصل دارد. جوامعى، در این دنیا در گذشته، قرنها فقط با نظم زندگى کردهاند و براى ابدیت خود نتوانستند از این جا ذخیرهاى بردارند، ولى زندگى طبیعى خود را انجام دادهاند. منتھا، اگر دقیق باشیم، ممکن است بگوییم که اصلا آن زندگى ھم روبنایى بوده و قابل استدلال و احتجاج و... نیست. به ھر حال، زندگى خود را ادامه داده و جلوى جنگ و جدال و حق کشى را گرفتهاند. حسین بن على میگوید: چنین امرى امکان پذیر است. منتھا، (انسان) جواب سؤالات خود را ندارد. امروز سن جناب عالى ھشتاد و دو سال است، حالا در چه وضعى ھستى؟ براى سؤال «چه ھستى»، جواب ندارد. واقعا بشر در مقابل این مادر سؤالها، که ھشتاد سال، نود سال چه شد، با ناتوانى مواجه است، حالا چه میخواھى؟ میگوید ببخشید، من اصلا در این فکر نبودم! این نوع زندگى، (توانایى) پاسخ این سؤال را ندارد، ولى زندگیاش را سپرى کرده است، اگرچه ھر روز ھزار خون دل نخورده و احساس ناگوارى ننموده است.
شما در اصول زندگى، یک تعھد اجتماعى دادهاید که در تجاوز به یکدیگر نباید افراط کرد. این نوعى افراط است که(دشمنان حسین در آن روز دچار شدند). (حسین گفت) اگر من با شما میجنگم، شما با زن و بچه من چه کار دارید؟ چرا آنها را میترسانید؟ با نیمه جان بلند شده و فریاد بر آورده است، زیرا لحظات آخر عمر اوست.
این جمله «ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أ حرارا فى دنیاکم» زیربناى یک فلسفه سیاسى، زیربناى یک فلسفه اخلاقى و زیربناى یک فلسفه عالى انسانى است. شما میفرمایید که اگر مثلا کسى خیلى عادى این داستان را بخواند و برود، آیا میتواند عظمت این مسأله را بفھمد؟
شما خود را از دین محروم ساختهاید و میخواھید خودتان را از این نعمت عظماى دین محروم کنید و سپس میگویید آیا امکان دارد که آدم قطعا ضرورت چیزى را بداند و خودش را محروم کند؟ بلى، امکان دارد.
بشر میداند که اگر خودخواھىاش را تعدیل کند، روى زمین بھشت میشود. اما در این کار چه قدر موفق شده است؟ شما خودخواھىات را تعدیل کن، زیرا من ھم ھستم. آیا نمیبینى من ھم ھستم؟ اگر چیزى براى تو لذت آور است، براى من ھم لذت آور است. اگر از ضربهای دردت میآید، من ھم از ضربه احساس درد میکنم. واقعا اگر بشر خودخواھى خود را تعدیل میکرد، چه میشد؟ اگر بگوییم بر انجام این کار قدرت ندارد، من گمان نمیکنم چنین افترایى را عقل تجویز کند، که «اولاد آدم نمیتواند خودخواھىاش را تعدیل کند». به راستى بشر چرا نمى تواند؟
مقصود؛ این مطلب به ذھن خطور نکند که اگر بشر میدانست که دین ضرورت یک حیات خردمندانه است، از آن دست برنمىداشت و دین دار میشد. ھمان گونه که میداند تعدیل خودخواھى، ضرورت یک حیات خردمندانه است و اقدام به تعدیل آن نمیکند. آن ھم متعلق به امروزھا نیست، بلکه از آغاز تاریخ بوده است، مگر موارد خیلى کم. منتھا - ھمان طور که عرض کردم - این که بشر در شعله خودخواھى از نظر فیزیکى نسوخته است، براى این است که مراعات اجتماع و مراعات زندگى خود را کرده است. یعنى «احرارا فى دنیاکم» را مراعات کرده است. بالاخره، دینامیسم این زندگى خیلى حاد است. آن را به این زودى نمیشود از دست داد. نمیتوان دست به انتحار زد. مسأله زندگى خیلى مھم است. شما میبینید که اگر یک لحظه از زندگى بماند، انسان مایل است که آن یک لحظه را ھم ادامه بدھد و درست ھم ھست.
قانون الھى نیز ھمین است، که انسان بتواند یک لحظه دیگر ھم به زندگىاش در زیر این کھکشانها ادامه بدھد و از این زندگى برخوردار شود.
ھنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى/کاین کیمیاى ھستى قارون کند گدا را
آدم در یک لحظه، از بى نھایت زیر صفر به بى نھایت بالاى صفر پرواز میکند و حربن یزید ریاحى میشود. حر متعلق به این زندگى بود .اگر حر، پیش از روز دھم محرم میرسید و پیش از این که این سعادت جاودانى نصیب او شود، از دنیا رخت بر میبست، چه مىکرد؟ شقاوت ابدی گریبانگیرش بود و دیگر تاریخ از او این طور به عنوان یک آزاد یاد نمیکرد.
اگر بخواھید تمام ارزشهاى دنیا را در یک کلمه جمع کنید، حق دارید اگر بگویید: آزادى باید در راه خیر استخدام شود، این جمله را بگویید و نترسید، این را حسین به حر گفت، وقتى بالاى سر او آمد، گفت: «أنت حر کما سمتک امک حرا فى الدنیا و الآخره»: ھمان طور که مادرت تو را حر نامیده است، در دنیا و آخرت آزاده اى.
مادرت چه نام خوبى بر تو گذاشته است. چیز دیگرى ھم نفرمود: مثلا اى حر! بھشت بر تو گوارا باد. حر چه قدر عظمت نشان دادى! آن کدام آزادى است که حسین بالاترین منصب و مدالى که به حر داد، این بود که گفت: انت حر کما سمتک امک. تو از ملک و منال و مقام دنیا آزاد ھستى. از جوانى و از زندگى آزاد ھستى.
نوشتهاند؛ در آن موقع، حر میدانست که در کوفه، دودمان بزرگ او نابود خواھد شد. گفت (نابود) بشود. مسأله ابدیت مطرح است و شوخى ھم ندارد. (حر) میدانست که چه خواھند کرد. لذا، پسرش را جلوتر از خودش فرستاد که کشته شود، تا بعد از او، پسرش را مورد انتقام قرار ندھند. (ھمان طور که نوشتهاند) نام او ھم على بن حر بود. این لحظه «وجود»است. در این زندگانى(سعى کنید) لحظات خود را از دست ندھید.
نگویید و نگوییم زندگى چه دارد و چیست؟ نگوییم:
بھتر من بدتر از این روزى نیست / زندگى آش دھن سوزى نیست
کدام زندگى را میگویید؟ مقصود از زندگى چیست که آش دھن سوزى نیست؟ زندگى این است که اگر کسى در ھر کارى ولو ناچیز قرار بگیرد و با این احساس حرکت کند، او حربن یزید ریاحى است. با این احساس که من از آن تو(خدا) ھستم. در ھر حال که تلاش کنم، بالاخره به سوى تو میآیم: انالله و اناالیه راجعون. (خوب است که) اشخاص روان شناس به این مسائل بپردازند. در آن بیست و چھار ساعت، دو جمجمه توفانى شد. یکى جمجمه عمربن سعد و دیگرى جمجمه حربن یزید ریاحى. عمربن سعد چه نتیجهاى و حر چه نتیجهاى گرفت؟
بیایید ادب و اخلاق را داشته باشیم تا در چنین موقعى به کار آید، حر از ھمان ابتدا، آداب انسانى را مراعات کرد. ھمان؛ «ان لم یکن لکم دین» را مراعات کرد که وقتى جلوى حضرت را گرفت، حضرت فرمود: برو کنار تا من عبور کنم. حر گفت: من نمیتوانم، زیرا من مأ مورم. حضرت فرمود: مادرت به ماتمت بنشیند، برو کنار. حر گفت: یابن رسول الله، مادر من یک عرب و یک زن معمولى است، اما مادر تو، فاطمه زھرا است. ما ھیچ وقت نمیتوانیم براى او خلاف ادب کنیم.
در مقابل حوادث تحمل نشان دھید
زود از میدان به در نروید و در مقابل حوادث تحمل نشان دھید. یک وقت میبینید که در پى آن، شکوفایى شروع شد. (حر) گفت من غلط میکنم چیزى بگویم. مادر تو فاطمه است. وقت ظھر که رسید، حضرت فرمود: برو با لشکریانت نماز بخوان، تا ما ھم نماز بخوانیم. (حر) گفت نه، شما بخوانید، ما ھم به شما اقتدا خواھیم کرد. شما پسر پیغمبر ھستید.
اصول فطرى عالى انسان، حر را به دنبال خود کشاند
بالاخره، اصولى که به عنوان اصول فطرى عالى انسان بود، حر را به دنبال خود کشاند. اى اصل، اى قانون، اى نظم، اى عدالت، آیا در روى زمین براى خدا جلوهاى غیر از تو داریم؟ حر، با تکیه به اصول به پیش رفت.
روز عاشورا ھم دید که اینها واقعا جلوى حسین ایستادند! قبلا این را نمیدانست. چون سریع آمد و گفت: یا اباعبدالله من نمیدانستم اینها با شما میخواھند این گونه رویاروى شوند. من توبه کردم. من غلط کردم. من نفھمیدم. آیا توبه من قبول است؟ حادثهاى که ایشان (حر) به وجود آورده بود - در ظاھر - تمام کاخ شخصیتش را ویران کرده است. حر، جلوى حسین را گرفته بود، اما ھنوز یک یا دو آجر از کاخ شخصیت او باقى مانده بود و با آن دو آجر، شخصیت خود را ساخت و تا بى نھایت بالا برد. والا شخصیت او ویران شده بود. از حرکت پسر پیغمبر با ھمراھان و فرزندانش و با آن کمکهاى کم و انگشت شمار، جلوگیرى کرد و حادثه را به وجود آورد. آن وقت شما میبینید که این شخصیت آدمى چه قدر دوام میآورد و چه قدر میتواند در سعادت انسان کمک کند.
نھایتا گفت: من غلط کردم و نفھمیدم. حضرت فرمود: توبه تو قبول است.
به ھر حال، این که حضرت فرمود اصول و قوانین را مراعات کنید، یعنى حداقل این معنا را در نظر بگیرید که شما رھگذر موقت حیات ھستید. رھگذر موقت حیات، نفس کشیدن میخواھد. این التزام به قانون زندگى اجتماعى، تنفس شماست. آیا میخواھید خود را خفه کنید؟ اگر این اصول را مراعات نکنید، خفه میشوید. صلوات الله علیک یا اباعبدالله، صلى الله علیک یا اباعبدالله. چه حکمتى به ما عنایت فرمودى!
براى ما از طرف خداوند متعال واسطه چه فیضى شدى! در تو کدام سرمایه ھست که نتوانیم از آن استفاده و بھره بردارى کنیم! تاریخ نویس شاید نداند این قضیه بنیان اجتماعى و فلسفى دارد.
«ان لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا أ حرارا فى دنیاکم»: اگر براى شما دینى نیست و از معاد نمیترسید،(اقلا) آزادمردانى در دنیا باشید.
آیا شما نمیخواھید زندگى خودتان را تفسیر کنید؟ بسیار خوب، تفسیر نکنید، فعلا زندهاید. پس چرا خودکشى مىکنید؟ شما زندهاید، پس چرا به قانون و اصول پاى بند ھستید؟ خواب بودم و وقتى بیدار شدم، دیدم زندگى و قانون آن، احساس وظیفه است. آن موقع احساس کردم که بیدار شدهام، والا بقیهاش خواب است. این نگرشى است که شما میتوانید درباره حادثه حسین داشته باشید و سرمایه یک زندگى قابل تفسیر را بیندوزید، ھمه ما و ھمه مورخان به طور عادى از این جمله رد شدهایم:
«أ لا و ان الدعى بن الدعى قد رکزنى بین اثنتین السله و الذله و ھیھات منا الذله یأ بى الله ذلک لنا و رسوله والمؤمنون و حجور طابت و طھرت»: آگاه باشید، آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستى و خوارى قرار داده است، ولى ھیھات، محال است براى ما تسلیم به ذلت و خوارى. خدا و رسول خدا و انسانهاى با ایمان و دامنهاى پاک و پاکیزه، از پذیرش آن براى ما امتناع میورزند.
اگر من ذلت را بپذیرم، کرامت انسانىام را از دست میدھم ؛ کرامتى که از آن من نیست، بلکه او (خدا) داده است و قابل انتقال نیست. شرف و حیثیت آدمى قابل نقل و انتقال نیست. مثلا میلیونها تومان به من بدھید تا در مقابل شما ذلیل بشوم. یا میلیونها تومان بدھید تا من حق حیات خود را به شما بدھم. تا شما بتوانید مرا از پاى در آورید. لذا، در حقوق این بحث مطرح میشود که: حق کرامت، حق حیات و امثال اینها، به معناى حق حقوقى نیست، بلکه حق به معناى فلسفى و شرعى و حکم است. (مثلا) شما بگویید من میخواھم کرامتم را به 115ھزار تومان بفروشم. براى شما ھیچ کس تجویز نکرده است که شرافت خود را به مبلغ 115 ھزار تومان بفروشید.
(یا این که) شما به من توھین کنید و یک میلیون تومان بدھید. یا یک ناسزا بگویید و دنیا را به من بدھید. شما حق ندارید، زیرا کرامت فقط از آن شما نیست، حیثیت از بالاست...
« ولقد کرمنا بنى آدم و حملناھم فى البر و البحر و رزقناھم من الطیبات و فضلناھم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا؛ ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکى و دریا(براى کار و کوشش) قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزى دادیم و آنان را بر عده فراوانى از آن چه خلق نمودیم، برترى دادیم».
ما انسان را تکریم کردیم و این انسان است که خود را کوچک ىکند. خود او این تکریم را زیر پا مىگذارد:
اى گران جان خوار دیدستى مرا/چون که بس ارزان خریدستى مرا
ضرورت قدر شناسی کرامت انسانی
حق داریم که نمىدانیم شرف انسانى چیست، زیرا آن را مجانى به ما دادهاند. آدم که چیزى را مجانى گرفت، مجانى ھم از دست مىدھد. اگر بیندیشیم و ببینیم که این کرامت و ارزش شخصیت آدمى چیست، آن را این طور ارزان معامله نمىکنیم. امام حسین مىفرماید: مرا بین شمشیر و ذلت مخیر کرده است. «ھیھات مناالذله یأبى الله ذلک»: (محال است براى ما تسلیم به ذلت و خوارى. خدا نمىگذارد). زیرا متعلق به خداست.
اصلا من چه چیزى را بخواھم؟ مگر اختیار آن در دست من است؟ «یأبى ذلک لنا و رسوله و المؤمنون»: (رسول خدا و مردم با ایمان که نماینده او ھستند، از پذیرش آن (ذلت ) براى ما امتناع مىورزند.
جامعه با ایمان، حسین خود را به این زودى نمىتواند از دست بدھد، (زیرا به دست آوردن) حسین براى او گران تمام شده است. آیا من ذلت را براى چند صباح دنیا قبول کنم؟ ابن خلدون على رغم این که مرد باسوادى است و شش جلد تاریخ العبر او خیلى مھم است و مقدمهاش صد مرتبه از کتاب تاریخ او بالاتر است، ولى اشتباه کرده است. اشتباه از بزرگان خیلى بزرگ است. ابن خلدون در فلسفه سیاسى، فلسفه جامعه شناسى، فلسفه اقتصادى، به اسلام خیلى خدمتھا کرده است، ولى درباره حسین یک اشتباه و یک راست گفته است. اشتباه او در این است که مىگوید:
«حسین احساس کرد که خروج بر یزید(و مبارزه با او) به جھت فاسق بودنش، متعین و واجب است، مخصوصا براى کسى که داراى توانایى براى قیام باشد، و او درباره خود این شایستگى و قدرت را مىدید و گمان وى از نظر شایستگى(براى زمامدارى) و توانایى خود صحیح بود و بیش از آن بود که گمان مىکرد، ولى گمان وى درباره قدرت خود، چنان نبود که تصور مىکرد مىتواند با نیروى نظامى خویش در قیامش پیروز گردد».
ما ھم در حاشیه مىگوییم جناب ابن خلدون، شما در این مورد اشتباه کردید. علت رفتن حسین بن على به جھت این بود که مىدید(یزید) واقعا اسلام را وسیله بازى خود قرار داده است. آیا باید در این دنیا بر این کار صبر کند؟ معناى آن این نیست که ھیچ ارزشى براى او مطرح نیست. حضرت فرمود: مىروم، و اگر حکومت عادلانه برقرار کردم؛ «نحمدالله على ذلک»: سپاس خدا را مىگوییم. اگر ھم کشته شدم، شھید؛ احدى الحسنیین ھستم.
این (مسأله) را ابن خلدون متوجه نبوده است. و چون مقدارى در سیاستھاى دوران خود بود و ھم چنین عملا ھم یک آدم سیاسى معمولى بوده است، نمىدانست که قضیه حسین چیست.
آبرویى که خدا به علوم انسانى مىدھد
بنابراین، حضرت مىفرماید: «یأبى الله ذلک»: خدا نمىگذارد. من چه طور براى خودم اختیار قایل بشوم بگویم: حسین تو قبول کن و به خودت تلقین کن که بالاخره اگر تو جواب مثبت بگویى، تمام دنیا را در اختیار تو مىگذارند، زیرا اولین شخصیت زمان ھستى و اگر اولین شخصیت یک «بلى» بگوید، کار تمام است. نخیر! اگر اختیار در دست من بود انجام نمىدادم، چه رسد به این که «یأبى الله» خدا امتناع مىورزد، و اجازه این کار را نمىدھد. شما ببینید در تحلیل تاریخ حسین چه مسائلى نھفته است. به ھر کدام از این جملات که دقت کنید، نه تنھا یک درس است، بلکه آبرویى براى علوم اجتماعى است. آبرویى است که خدا به علوم انسانى مىدھد که ارزشھا را ھم به حساب بیاورند.
ما لحظهاى از این حادثه را مىخوانیم و تا حدودى احساس مىکنیم که خون حسین در حال سرور و شادى و انبساط بود. بعضى از آنھایى که نمىدانستند عاقبت کار چه مىشود، فقط تکیه شان بر حسین بود.
بالاخره، اینھا معصوم نبودند، ولى مىگفتند حسین پیشواست. ھم چنین، درباره شب عاشورا شنیدهاید که وقتى حضرت فرمود شب تاریک شده و دیگر شما آزادید، چند بار این آزادى را گفته است - و ان شاءالله احتمالا در مورد این آزادى شان بحث خواھیم کرد - بعضى از آنھا مطالبى گفتند، و معلوم مىشود که خیلى عجیب پرواز کرده بودند. یکى از آن ھا گفت: یا ابا عبدالله ! شما مىگویید که ما آزادیم، اما کجا برویم؟ دنیا اگر ابدى بود، ما از تو دست برنمىداشتیم، اصلا چه رسد به این که دنیا چند روزى بیش نیست. دنیا فانى است و مىگذرد. با چه رویى به وجدان خودمان مىنگریستیم، اگر مىخواستیم تو را رھا کنیم؟
شما در مضمون این مطالب دقت کنید که در شعاع جاذبیت حسین، بعضى از آنان چه حال روحانىاى پیدا کرده بودند که فردا ھمه آنھا، انسانھاى خالص و ناب شدند. خداوند آن ھا را غریق سلام و صلوات و رحمت بفرماید، که واقعا براى انسانیت آبرو کسب کردند.
پروردگارا! حسین را از دست ما مگیر. پروردگارا! ما را در پیشگاه حسین شرمنده مفرما.
خداوندا! در فراگرفتن درسھایى از حسین، خودت ما را یارى بفرما.
آمین